|
من می اندیشم پس بیشتر هستم!
|
در تصویر سمت راست Frank Gehry ، یکی از مهمترین معماران امروز جهان، فارغالتحصیل دانشگاه هاروارد، پروفسور، استاد دانشگاه و طراح موزهی گوگنهایم بیلبائو را میبینید وقتی که در برابر دوربینی با میلیونها بیننده قرار گرفته و در تصویر سمت چپ Touka Neyestani، یک معمار گمنام و طراح پروژههای شکست خوردهی متعدد را میبینید وقتی که از دیدن پنجرهی حمام خانهای که در شهر نیاگارا طراحی کرده ذوقزده شده و خواسته تا آنرا نشان چندصد نفر از دوستانش بدهد... از عکسالعمل هواداران و شاگردان استاد بعد از دیدن عکس دمروی ایشان اطلاعی ندارم اما اظهار نظر یکی از بینندگان عکس سمت چپ را در اختیارتان میگذارم:
«اول از همه برای اون 175 نفری که اینو لایک زدن متاسفم... هرچه بگندد نمکش میزنند وای به روزی که بگندد نمک. شما ناسلامتی ادعای فرهنگی و نخبگی دارین جمع کنین خودتونو/ گند ببره این مملکتو که شما مثلاً!! باسوادشین میخوان فرهنگ و هنر عرضه کنن... "م. واثقی"»
مسلماً تا قبل از شماتت این بینندهی متأسف، چیزی از رابطهی میان گندیدن نمک و عکس انداختن در وان حمام نشنیده بودم اما بنظر میرسد لااقل نزد بخشی از مردم ما هنرمند خوش نمک و سالم یعنی کسی که از بیست سالگی خودش را "جمع" کرده باشد تا انشاالله در هشتاد سالگی لیاقت قرار گرفتن در فهرست چهرههای ماندگار و نشستن بر سمند مرحمتی و پیوستن به جمع اموات فرهیخته را پیدا کند...
****
اواسط دههی هفتاد با وساطت یکی از همکاران و به دعوت شهرداری "نانت" همراه با چند هنرمند ایرانی به فرانسه رفتم تا در یک نمایشگاه گروهی شرکت کنم. برنامهای که میزبان فرانسوی تدارک دیده بود شامل حضور در نمایشگاه، چند روز گشت و گذار در شهر و نهایتاً شرکت در یک جلسهی پرسش و پاسخ با گروهی از دانشآموزان مدارس میشد که همگی به خوبی برگزار شد. روز آخر، خبرنگار یک رادیوی محلی مصاحبهای با گروه ما ترتیب داد. کنجکاو بود بداند ما- مردم ایران- آیندهمان را چطور ارزیابی میکنیم... به نمایندگی از خودم امیدوارانه از آینده حرف زدم و برای اینکه به مرد فرنگی ثابت کنم مستحق این آیندهی بهتر هستیم تا توانستم از ایران و ایرانی تعریف کردم، گفتم موقعیت مردم ایران در خاورمیانه ممتاز است، گفتم مردم ایران ملتی جوان، درسخوانده، باهوش، فهمیده، زیرک، هنرمند و با استعداد هستند، گفتم نقاشها، عکاسها، نویسندهها، فیلمسازها و روزنامهنگارهای ما دست کمی از همتایان اروپاییشان ندارند... خبرنگار فرانسوی بسیار صبور و مؤدب بود، حرفهایم را ضبط کرد و رفت.
سفر به خوشی تمام شد و در فرودگاه شارل دوگل، سالن انتظار پرواز پاریس- تهران، نشسته بودم که با مهندس جوراب سفیدی که اصرار داشت پاهای عرقکردهاش را زیر دماغ من باد بدهد جر و بحثام شد. سوار هواپیما که شدم با هموطنی که با اعتماد بنفس تمام کیفدستی کوچک من را از جعبهی بالای سرم بیرون انداخت تا چمدان پر از شکلاتش را جا بدهد دعوا کردم. یک ساعت بعد با مسافری که اصرار داشت کنار پنجره بنشیند اما بخاطر ورم پروستات هر ده دقیقه یکبار، بعد از لگدکوب من، به دستشویی میرفت حرفم شد. بعد از آن با مردی که در صف تاکسی فرودگاه مهرآباد از من جلو زد دعوا کردم و سرانجام جلوی در خانهام با رانندهی تاکسی فرودگاه که بیست "یورو" اضافه میخواست- ریال قبول نمیکرد- دعوا کردم تا تمام دلتنگی سفر برطرف شود... وقوع زد و خوردهای پیاپی با کسانی که آن همه از مرغوبیت جنسشان پیش کفار فرنگ تعریف کرده بودم باعث شد تا از خود بپرسم:
مگر این همان ملت باهوش، فهمیده، زیرک، هنرمند، باسواد، صلح طلب و با استعدادی نیست که آنهمه پیش غریبهها تعریفشان را کرده بودی؟
و به این نتیجه رسیدم که بیشتر ما وقتی از "مردم" حرف میزنیم منظورمان جمع محدود دوستان و آشنایانی است که داریم. باین ترتیب وقتی میگویم "مردم ایران" کتابخوان و بافرهنگ هستند یعنی محمدعلی و یارعلی و ترگل و پرستو زیاد کتاب میخوانند. "مردم ایران" با استعداد هستند یعنی صدرا و طاها بهتر از پدرهاشان طراحی میکنند، ترانه روی صحنهی تئاتر میدرخشد، رضیه عالی مینویسد، ماندانا ذهنی خلاق دارد و هر دانشکدهای در هر جای دنیا نسیم و سارا و خشایار و مهدی را روی چشم میگذارد. "مردم ایران" درس خوانده هستند یعنی جوانهایی که اطرافم را گرفتهاند همه تحصیلکرده هستند. "مردم ایران" در هیچ زمینهای کمتر از دیگران نیستند یعنی اصغر فرهادی اسکار گرفت. "مردم ایران" مهربان هستند یعنی وقتی نمینویسم چندصد نفر دوستی که در دنیای مجازی دارم نگرانم میشوند...
****
هنوز دو هفته از اسفند مانده بود که مجبور شدم سر کار بروم. در یکی از اتاقهای ساختمانی در محلهی ایرانی، بغل گوش یک وکیل مهاجرت ایرانی، در جوار یک آژانس مسافرتی ایرانی، کنار دست بازاریابهای یک مجلهی بازاری ایرانی نشستم و با اکراه "مهندس" شدم. "رئیس" من راه و چاه کار کردن در تورنتو و سلیقهی “BUILDER” ایرانی را میدانست. "رئیس" حتی تفاوت خانههای سبک فرنچ با اسپنیش را میدانست و ساختمان ویکتورین را از بوی آن تشخیص میداد. "رئیس" که میتوانست در چهارصد فوت مربع خانهای به سبک گوتیک طراحی کند انتظار زیادی از من نداشت جز اینکه سریع باشم و هفتهای یک خانه را تمام و کمال طراحی کنم. "رئیس" وقتی پشت کامپیوتر مینشست شبیه به مایکل شوماخر میشد وقتی که پشت فرمان فراری نشسته است، تختگاز میرفت و رکورد میشکست. من اما پشت فرمان حواسم به مناظر اطراف و عابرین پیاده بود. اتاق کارمان کوچک بود، "رئیس" مراجعه کنندگانش را همانجا میدید و من بالاجبار حرفهاشان را میشنیدم. هموطنان بساز و بفروش ما در تورنتو هم مشغول سازندگی هستند. آقای "بساز و بفروش" معتقد بود عرض چهارده فوت برای "فمیلی روم" کافی است، "رئیس" اما اعتقاد داشت هجده فوت عرض بهتری است و من چون برای ضرب عدد چهارده در سی به وقت احتیاج داشتم نظری نداشتم. "رئیس" این اندازهها را فوت آب بود. عرض در اتاق، دو فوت و هشت اینچ. عرض در توالت، دو فوت و چهار اینچ. عرض پله، ده اینچ. ارتفاع پله، هشت اینچ... من با تاخیر میفهمیدم که پلهها کم عرض و بلند هستند. "رئیس" میگفت اشکالی ندارد... اینجا اینطور رسم است. اینجا چیزهایی رسم است که در ایران مرسوم نیست، مثلاً رسم است برای توالت مشترک بین دو اتاق دو تا در بگذارند، از هر اتاق یک در. من به خودم فکر میکردم که همیشه نگران بازشدن در توالت هستم- همیشه یا قفل در توالت خراب است یا کلیدش گم شده- مجبورم با یک دست دستگیره را محکم بگیرم مبادا کسی ناغافل در را باز کند و... حالا چه کنم اگر توالت دوتا در داشته باشد؟!... "رئیس" دستور داد نگران نباشم. برای توالت دوتا در گذاشتم، حیف که جا نداشت وگرنه سه تا در میگذاشتم تا ثابت کنم رسم اینجا را زود یاد میگیرم...
تعطیل نوروزی یعنی وقتی که ساعت ده صبح توی رختخواب دراز بکشی و شعاع آفتاب از لای پردهی توری سرک بکشد توی اتاق و بیفتد روی انگشتهای پای برهنهات که از زیر پتو بیرون افتاده بعد شمارههای مخصوص نوروز مجلههایی که دوست داری را از قبل کنار دستت گذاشته باشی و از بین همه آن یکی را که پرویز دوایی برایاش بهاریه نوشته است برداری و جمله جملهاش را با صبر بخوانی و کیف کنی و زیرچشم حواسات به نور آفتاب باشد که دارد از پاهایت بالا میآید...
از وقتی ساکن تورنتو شدهام تعطیلات نوروزی و بهاریههای پرویز دوایی را از دست دادهام در عوض فیلم زیاد میبینم و ته بلیتها را توی دفترچهی طراحیام میچسبانم و کنارش یکی دو خط دربارهی آن مینویسم. فایدهاش این است که روزی مثل امروز با یک نگاه میفهمم در یک سال چقدر فیلم مزخرف دیدهام... موضوع این فیلم یک آدم آهنی بوکسور بود که توی آشغال پیدایش کردند اما سرانجام قهرمان جهان شد، موضوع این یکی قیام یک میمون باهوش بود که نقشه کشید دنیا را از دست آدمها بیرون بیاورد و اول از همه میمونهای باغ وحش را آزاد کرد، داستان این یکی دعوای چند موجود فضایی است با یک گاوچران کم حافظه در بیابانی برهوت، این یکی فیلم را بخاطر بالا رفتن آرتیسته از بلندترین برج دنیا دوست داشتم و آن یکی را بخاطر کتابهای مصوری که در کودکی خوانده بودم... طبیعی است که بیشتر وقتها تنها به سینما بروم چون هرکسی حوصلهی تماشای اینجور فیلمها را ندارد. هر روز توی کافهای که چند طبقه بالاترش دهتا سالن سینما ساختهاند مینشینم و کار میکنم- برای اینکه دلم خوش باشد اسم طراحی کردن را کار گذاشتهام- درست روبروی من پله برقی بلندی است که تمام چند طبقهای را که بین من و سالنهای سینما فاصله انداخته است مستقیم و یک نفس بالا میرود- شبیه به این پله برقی را فقط در ایستگاههای متروی آلمانشرقی دیده بودم که قطارهاشان تقریباً نزدیک به مرکز زمین حرکت میکنند- هربار نگاهم به پلهها میافتد با حسرت آدمهایی را که روی آن ایستادهاند بدرقه میکنم و هفتهای یک بار کنارشان میایستم تا آرام آرام از اخبار دور شوم. آن بالا شبیه به قلهی کوه المپ است، بجای زئوس تصویری از "دارت ویدر" با نقاب و شنل سیاه نشسته است و ستارگان سینما جای خدایان اساطیری را روی دیوارها اشغال کردهاند. این سینما آقای بلیتفروش ندارد، سراغ دستگاه بلیتفروش خودکار میروم که به من خوشامد میگوید. فهرست فیلمها را نگاه میکنم و فیلم و سئانس نمایش و تعداد بلیتی که میخواهم علامت میزنم و قبل از اینکه دستگاه طلب پول کند در برابر آخرین سوال مکث میکنم، زانوهام شروع به لرزیدن میکنند:
- آیا میل دارید چسفیل و نوشابه هم بخرید؟
میل دارم... از ظاهرم معلوم نیست اما درونم طوفانی برپاست، همان نبرد ازلی میان خیر و شر... شیطان در لباس سفید ذرت بوداده- شبیه به لباسی که لیلای حاتمی در مراسم اسکار به تن داشت- وسوسهام میکند، بوی کرهاش را حس میکنم، مزهی شور آن زیر زبانم است، بزاق دهانم شروع به ترشح میکند. عقل با کمک کیف پولم نهیب میزند که سلامتت را بخطر نینداز اما دل با همدستی معده مقاومت میکند. بعد از چند دقیقه که بنظر یک عمر میرسد با غلبهی خیر بر شر به دستگاه جواب منفی میدهم. وقتی دستگاه خودکار بلیت را به طرفم پرت میکند صدایش را میشنوم که زیرلب غر میزند: بگیر بلیتت رو خسیس بدبخت...
همین تازگی هر شش قسمت جنگ ستارگان را همراه با دختر نه سالهی یکی از دوستانم دوره کرده بودم اما دیدن اپیزود اول آن روی پردهی بزرگ، آن هم سه بُعدی، باید تجربهی جالبی باشد. عینک مخصوص را جلوی در به دستم میدهند و وارد سالن میشوم...
خوبی تماشای فیلم سه بعدی تکراری این است که میتوانی بدون عذاب وجدان چند دقیقهای آن وسطها پشت عینک چرت بزنی. صندلیام راحت است و هوای سالن مطبوع، آرتیست فیلم بعد از نصف کردن دشمن شمشیر نوریاش را غلاف میکند و من با خیال راحت چرت میزنم... خواب میبینم نیمه شب است و من در پاریس هستم، خسته و مستأصل روی پلهای در یکی از کوچههای مونمارتر نشستهام و در خیابان پرنده پر نمیزند. اتومبیلی مقابلم توقف میکند، وودی الن سرش را از پنجرهی اتومبیل بیرون میآورد و از من میپرسد:
- اصغر؟!... تو اصغر هستی؟
آغوشم را باز میکنم و به سمت وودی الن میدوم.
- بلــــــــــــــــــــه! من اصغر هستم، من اصـــــــــــــــــــــــغر هستم!
…………………………………………………………………………………………
این مطلب را به درخواست یکی از دوستانم و برای چاپ در شمارهی نوروز یک مجلهی سینمایی نوشته بودم. امروز به من خبر داد که متاسفانه به "دلایلی" از چاپ آن منصرف شدهاند.
یکی از دلبستگیهای من به تورنتو فروشگاههای زنجیرهای “Currys” است که لوازم نقاشی و طراحی میفروشد. سردر شعبهای که من از آن خرید میکنم نوشتهاند از 1911 "کوریز" به خلایق رنگ و قلممو فروخته است، یعنی در کشوری که بزحمت دویست سیصد سال تاریخ دارد و در شهری بزرگتر از تهران با جمعیتی حدود دومیلیون و پانصدهزار نفر- که اکثراً مهاجر و تازهوارد هستند- یک فروشگاه لوازم نقاشی صد و یکساله وجود دارد. اولین سوالی که به ذهنم میرسد این است: مگر صد سال پیش جمعیت کانادا چقدر بوده و چه تعداد از آنها نقاشی میکردهاند که این فروشگاه توانسته این همه سال دوام بیاورد؟
در شهری مثل پاریس که هم قدمتی بیشتر از تورنتو و هم ساکنینی فرهنگیتر دارد خیلی از کافهها، مغازهها، شرکتها، روزنامهها و تیمهای فوتبال سن و سالی بالای صد دارند... اگر گذارتان به پاریس بیفتد و اهل دل باشید میتوانید صبح از مغازهای که همینگوی نان صبحانهاش را تهیه میکرد نان بخرید و با نانوا دربارهی "پیرمرد و دریا" اختلاط کنید، ظهر در کافهای که گرترود استاین ناهار میخورد غذا بخورید و با یک مشتری پیر دربارهی خاطراتش از نویسندههای معروف گپ بزنید، برای صرف چای بعدازظهر به کافهای بروید که شصت سال پیش پاتوق ژانپل سارتر و سیمون دوبوار بود و سرآخر به "آسیاب بادی سرخ" بروید و برای شادی روح تولوز لوترک و بقیهی نقاشان امپرسیونیست دعا بخوانید... اگر اهل کتاب و قلم هستید و حوصلهی کتابفروشیهای بزرگ، مدرن و پر زرق و برق زنجیرهای را ندارید میتوانید به کتابفروشی کوچکی بروید که در 1920 به شاعران جوانی مثل پل الوار، لویی آراگون و آندره برتون کتاب دست دوم میفروخت چون هنوز هم کارش همان است...
***
تا وقتی که تهران بودم هفتهای یک بار،عصرهای پنجشنبه، سری به کریمخان زند و "نشر چشمه" میزدم. به تجربه فهمیده بودم کتابی که با مُهر "نشر چشمه" منتشر شود ارزش خواندن دارد ضمن اینکه چاپ خوب و پاکیزهی کتابها و شیوهی ادارهی این کتابفروشی را دوست داشتم و برخورد کارکنانش را با مردم در شأن شهرت و اعتباری که داشت میدیدم. هربار که با یک بغل کتاب از آنجا بیرون آمدم از ته دل دعا کردم تا خداوندگار عالم نگذارد کیائیان- صاحب نشر چشمه- بفهمد که قیمت ملک دو نبش در تقاطع کریمخان و میرزای شیرازی آنقدر ترقی کرده که اجاره دادناش سودآورتر از فروش کتاب است... میترسیدم عاقبت او هم تسلیم عقل معاش شود و من را از این دلخوشی هفتگی محروم کند... البته کیائیان از قیمت ملک خبر داشت و کتابفروش ماند به همین خاطر حق این بود که به او جایزهای برای مقاومت در برابر وسوسهی پول و هواهای نفسانی بدهند نه اینکه مجوز کارش را لغو کنند...
***
فقط تصور کنید شهری را که نشر چشمهاش صد ساله شده باشد، حتماً شهر بهتری است...
از شنیدن "خبر" جدایی نادر از سیمین خوشحال شدم... آنقدر جیغ کشیدم که تارهای صوتیام ورم کرد و آنقدر بالا و پایین پریدم که زانوهایم درد گرفت و مطمئن هستم خبر این جدایی حتی بیشتر از خبر عروسی اسباب شادمانی همه شد... دیشب شاید از معدود دفعاتی بود که یکی از ما ثابت کرد میتواند بدون نیاز به فحش و رجزخوانی، بدون نیاز به کتککاری با اصحاب عروس و داماد، بدون نیاز به شاخ و شانه کشیدن برای همه، به بهترین و نرمترین و متمدنانهترین شیوهی ممکن حقاش را از زندگی بگیرد.
اصغر فرهادی را که مسبب این جدایی است باید آفرین گفت. بعد از مدتها کاری کرد که بتوانیم سرمان را بلند کنیم و بگوییم بله، ما چنین مردمی هستیم که نادر و سیمین ما اینطور جدا میشوند... دعوا هم نداریم. باید از فرهادی و شیوهی جداییاش یاد بگیریم...
دوست تصویرساز من، نسیم خواجوی، یک بازی جدید طراحی کرده که به نظرم خیلی جالب آمد. اسمش را گذاشته Self Portrait که یعنی "خودنگاره" . نسیم از شرکت کنندگان در بازی خواسته تا تعدادی از اشیایی را که دوست دارند و با آنها احساس نزدیکی میکنند روی صفحهی اسکنر بگذارند و یک تصویر A4 بسازند و توضیح داده که تصویر بدست آمده در واقع تصویر خود شما است... حالا این من هستم...
باید چند روزی میگذشت تا بتوانم دربارهی گلمحمد بنویسم، گلمحمدی که رفیقم نبود، شبیهم نبود، قوم و خویشم نبود. باید چند روزی میگذشت تا بتوانم وقت نوشتن دربارهی گلمحمد به صورت له شدهاش فکر نکنم و به غروری که نمیدانم پشت کدام کوه و توی کدام غار جا گذاشته بود... باید چند روزی میگذشت که باور کنم تمام شد و... رفت.
***
ارومیه بودیم شاید، که گلمحمد هم بود. چیز زیادی از آن سفر به یادم نمانده بجز چند تصویر، یکی گلمحمد است که با یک هوله از حمام بیرون آمده، با موی و ریش بلند و خیس، لاغر است، خیلی لاغر، دندههایش را میشود شمرد... در تصویر دیگر باتفاق چندنفر در یک مینیبوس نشستهایم، راننده بیتاب رفتن است و همه منتظر گلمحمد و آروین که معلوم نیست کجا هستند و چه میکنند... در تصویر بعد، گلمحمد زده است زیر آواز، خراسانی میخواند، خوب میخواند، سهتار میزند، خوب میزند. تصویر آخر، گلمحمد نشسته روی تخت، طراحی میکند، خط میکشد با قلم سیاه. کنار دستش نشستهام به تماشا، با دو خط منحنی یک ساقهی علف میکشد، در منتهیالیه سمت چپ پایین کاغذ، کنارش یک سبزهی دیگر و یکی دیگر و یکی دیگر... دانه دانه سبزه و علف میکشد، منحنیها در هم گره میخورند، سبزهزار میشوند، سبز سبز، مشغول رقص در نسیم، منحنیها تا آسمان امتداد پیدا میکنند، آنجا تبدیل به آسمان میشوند، آبی آبی و درختها و پروانهها و گلها و موشها هرکدام به رنگی. ندیده بودم کسی با رنگ سیاه رنگینکمان بسازد... در خفا خواستم از او تقلید کنم اما نتوانستم. گفتم که از یک جنس نبودیم، تا در غار نخوابیده باشی و سگهای وحشی را رام نکرده باشی نمیتوانی علفزار را مثل گلمحمد بکشی، منصرف شدم...
یادم نیست قبل از سفر ارومیه بود یا بعد از آن که برای صفحهی هنر روزنامهی حیات نو با گلمحمد مصاحبه کردم. مرد ژولیدهای که ساقههای علف یک علفزار را دانه دانه میکشید و دانه دانه میشناخت. گذاشتم از خودش بگوید و هرقدر بیشتر گفت بیشتر از من دور شد، شبیه من نبود. کُرد بود اما زادهی خراسان، آن روزها سرپناه نداشت، با غروب خورشید به کوه میرفت و زیر سقف آسمان میخوابید. غارها را میشناخت و سنگها را و سگها را. داستانها داشت از خوابیدن در غار و حملهی سگهای گرسنه... از اصحاب کهف بود، با طلوع خورشید از غار بیرون میآمد و در ما و زندگی ما به تعجب نگاه میکرد. حق داشت، ما عجیب بودیم، مرفه بودیم، چلوکباب میخوردیم، روی تخت میخوابیدیم... بلد نبود ادای کسی را در بیاورد. شاید اگر از کوه پایین نیامده بود تا صد سال دیگر زنده میماند و با یک قلم مشکی علفزار سبز میکشید، شبیه هیچکس نبود، شبیه من نبود، برای دوستی با هم ساخته نشده بودیم اما چیزی به کیفیت زندگی در جهان اضافه میکرد، هنرش همین بود، برای تحمل زندگی به او وابسته بودیم، جهان را برای همه قابل تحمل میکرد...
صالح گفت آن شب رفته بوده تا طلبش را بگیرد... و طلبش را گرفت، با میلهای فولادی آنقدر بر سر و جسم نحیفش زدند تا حسابش تسویه شد... مگر چقدر طلب داشت؟! مگر چقدر میتوانست طلب داشته باشد؟
***
خوب است در قدرشناسی از مردی که قدر خود ندانست یکی از جایزههای دوسالانهی کاریکاتور تهران را به نامش کنند... و هرسال به کسی دهندش که شبیه به هیچکس نیست...
مثال اول- فرض کنید اتاقهای خانهی پدری را- خانهای که در آن بدنیا آمده و بزرگ شدهاید و دوستش دارید- بین برادرها تقسیم کردهاند و سهم شما پستویی سرد و نمور است که نه پنجرهای دارد و نه راهی به هوای تازه و برادرها اجازه نمیدهند گاهگاهی برای هواخوری به حیاط خانه بروید و با فراغ خاطر پاهایتان را زیر نور آفتاب دراز کنید تا دلتان به همان خوش باشد. حالا تصور کنید به میانسالی رسیدهاید و برادرها همه بزرگ و عقلرس شدهاند اما هنوز حاضر به تقسیم روشنایی روز با شما نیستند. ممکن است بالاخره از نشستن در تاریکی و سرما خسته شوید و با خودتان بگویید مبادا همین الان بمیرم و داغ تماشای آسمان بر دلم بماند! آنوقت اتاق کوچکتری در زیرزمین خانهی همسایه، آنهم در مجاورت یک توالت بد بو را به پستوی خانهی خودتان ترجیح بدهید چون اتاق جدید پنجرهی کوچکی زیر سقف دارد که اگر پرده را کنار بزنید و دراز بکشید میشود لااقل گوشهای از آسمان آبی را از پشت آن دید و این شعر فروغ را زیر لب زمزمه کرد که:
آه سهم من این است، سهم من این است... سهم من آسمانی است که آویختن پردهای آن را از من میگیرد...
حالا تصور کنید که فامیل شما را بخاطر انتخابتان و ارجحیتی که به داشتن اندکی نور و دیدن تکهای از آسمان دادهاید سرزنش کنند و شما مجبور باشید هر روز توضیح بدهید که کم کم داشتید نا امید میشدید و این جابجایی با تمام عیبهایی که دارد آخرین فرصتتان برای تجربهی ذرهای نور و احساس گرما بود...
مثال دوم- فرض کنید مادرتان زن خشنی است - مسلماً مادر شما و مادر من مهربانترین موجودات عالم هستند و این فقط یک فرض است- که هر روز کتکتان میزند، با قاشق داغتان میکند، گرسنه نگاهتان میدارد، اجازهی درس خواندن به شما نمیدهد، به فکر رخت و لباستان نیست، به فکر آیندهتان نیست، زیر چشمهاتان همیشه کبود است و دندههاتان را از فرط گرسنگی میشود یک به یک شمرد آنوقت یک نامادری پیدا میکنید که به هردلیلی زخمهاتان را مرهم میگذارد، به شما غذا میدهد، برایتان کیف و کفش و لباس میخرد و به مدرسه میبردتان، از شما پرستاری میکند و شبها قبل از خواب برایتان کتاب میخواند...
آیا طبیعی نیست که نامادریتان را بیشتر از مادر واقعیتان دوست بدارید؟ حتی اگر فامیل هر روز سرزنش کنند و بگویند که عشق دومی واقعی نیست و چون مصلحت میبیند محبت میکند و تظاهر است و...
هرچه هست بچهی بیچاره احساس امنیت میکند.
در خبرها بود که "کیم جونگ ایل" رهبر شصت و نه سالهی کره شمالی بر اثر خستگی مفرط در تلاش خستگی ناپذیر برای خدمت به خلق درگذشت...
البته باید نگران آیندهی خلقی که شصت و سه سال است مردانی پرتلاش و خســــــــــتگی ناپذیر به آنها خدمت کردهاند بود. خلق کره از این بابت بد عادت شده است. چنین مردانی، عاشق خدمت و خســــــــــتگی ناپذیر، در جهان نایاب هستند و نسلشان رو به انقراض است. هربار با خاموش شدن چراغ عمر یکی بیم آن میرود که بیچاره خلق نتواند آدم خســــــــــتگی ناپذیر دیگری را برای خدمتگزاری پیدا کند اما در این مورد خاص، از قضای روزگار و اقبال بلند مردم کرهی شمالی، اتفاقاً، از آن مرحوم یک پسر بیست و هشت سالهی تپل و تازه نفس و صد در صد خســــــــــتگیناپذیر و مشتاق خدمت باقی مانده که قرار است راه پدر و پدربزرگ را تا زمانی که خودش هم مثل اجدادش بر اثر خستگی مفرط مستهلک شود ادامه دهد...
میبینید که خلق علیرغم فقر و تمام کاستیهای دیگر چقدر در یافتن مردان خستگی ناپذیر خوش شانس است...
میخواستم در را ببندم، خودش را نمیدیدم چون پشت پیچ راهرو ناپدید شده بود اما صدایش را که بتدریج ضعیف و ضعیفتر میشد هنوز میشنیدم:
- یادت نره به گلدونا آب بدی، هفتهای یه بار، شمبهها، سه هفته نیستم خشکشون نکنی... هربار غذا خوردی ظرفاتو بشور نذار جمع بشه تو سینک، نیمرو درست میکنی در مایتابه رو بذار روغن نپره بیرون، اگه پرید با اون اسپری که کنار اجاقه لکهها رو پاک کن وگرنه میمونه به این راحتی پاک نمیشه... کف آشپزخونه رو هرشب قبل از خواب "تی" بکش، گذاشتمش گوشهی کمد تو راهرو... کف حموم رو گند نزنی! موهاتو از روش جمع کن! کاسهی توالت رو هربار اسپری بزن و با دستمال تمیز کن، دستمالاش اونجاست زیر دستشویی... هفتهای یه بار اتاقا رو جارو بزن من روزی یه بار جارو میزدم... آشغالا رو بنداز تو شوت زباله، کاغذ و قوطی نوشابه میره تو سطل ریسایکل که تو زیرزمینه... هر روز به صندوق پست سر بزن ببین قبض نیومده باشه... مواظب خرج کردنت باش... گاهی احوال طاها رو بپرس، بهش زنگ بزن... مواظب باش نیما صبحا خواب نمونه، به موقع بیدار بشه بره سر کار... خدافظ... خدافظ...
وقتی آخرین کلمات در هوا حل شدند در آپارتمان را بستم...
آن شب که نه اما بیست و چهار ساعت بعد ظرفها و ماهیتابهها را شستم و با اسپری مخصوص اجاق را تمیز کردم و کیسههای آشغال را از توی چند سطل درآوردم و سرشان را محکم گره زدم و گذاشتم دم در تا بعداً توی شوت زباله بیندازم. باید فکری برای شام میکردم. چندتا لنگ مرغ توی قابلمه انداختم و یک پیاز روی آن خورد کردم و با کمی آبلیمو و نمک و هویج و سیبزمینی و یک عدد سیر گذاشتم روی حرارت ملایم اجاق تا کم کم بپزد بعد اصلاح کردم و دوش گرفتم و طبق دستور وان و کاسهی توالت را تمیز کردم... سرم که به طراحی گرم شد متوجه گذشت زمان نشدم، وقتی سراغ قابلمه رفتم که آب مرغها تمام شده بود و پیازها سوخته بود و پیاز سوخته مثل گدای سمجی که لنگ رهگذران را میچسبد سفت لنگ مرغها را گرفته بود و نمیگذاشت قابلمه را ترک کنند. هرجور بود کمی مرغ و پیاز سوخته از ته قابلمه تراشیدم و خوردم و ظرفها را با پیازهایی که کنده نمیشد توی سینک ظرفشویی انداختم. روی میز آشپزخانه پر شده بود از کیسههای پلاستیکی و پوست پیاز و سیبزمینی و خوردههای نان و لکههای چای و آب... انگار نه انگار همین چند ساعت پیش اینهمه وقت صرف تمیز کردن آشپزخانه کرده بودم... رفتم تا آبی به دست و صورتم بزنم که حمام هم مثل قبل کثیف شد...
به این نتیجه رسیدم که تمیز کردن خانه زحمتی بیفایده است و تمامی ندارد، ظرفها حداکثر یک ساعت بعد از شستن دوباره کثیف میشوند و اتاقها همیشه به جارو نیاز دارند و کیسهی زباله را دور نینداخته کیسهی بعدی پر شده است و معلوم نیست از کجای آدمی که مویی بر سر ندارد این همه مو کف حمام میریزد... تصمیم گرفتم هر سه روز یکبار وقتم را به نظافت هدر بدهم و سه روز بعد که حوصلهی نظافت نداشتم این زمان را برای سه روز دیگر تمدید کردم و... باین ترتیب بود که کثافت خانه را برداشت... کاش همانطور که بشقاب یکبار مصرف ساختهاند کسی به فکر ساختن خانههای یکبار مصرف میافتاد...
***
بعضیها اعتقاد دارند که مخترع و کاشف تمام چیزهای خوب دنیا ایرانیها بودهاند. میگویند بستنی را هخامنشیها اختراع کردند بعد اسکندر فرمول آن را از کاخ داریوش سوم دزدید. میگویند پیتزا همان نان و پنیری است که اجدادمان میخوردند و کاپوچینو برای اولین بار در دربار شاه عباس دوم دم شد. میگویند رازی اولین کسی بود که از الکل برای ضدعفونی کردن ناف نوزاد استفاده کرد و باین ترتیب بشریت سلامت نافاش را مرهون ابتکار او است. میگویند نیاکان ما فقط بر اثر ابتلا به بیماریهایی از قبیل حصبه و تب مالاریا و وبا و آبله و تراخم و کچلی میمردند اما هیچوقت مبتلا به سرطان خون نمیشدند چون عادت به استفاده از واجبی داشتند و واجبی همان دارویی است که فرنگیها با کمی تغییر- افزودن گوگرد و پتاسیم- باسم داروی شیمی درمانی به ما میفروشند. میگویند اولین زین و رکاب اسب- و دوچرخه- را ما ساختیم. میگویند گیتار اصالتاً سازی ایرانی است که اعراب بعد از فتح ایران آن را با خود به اسپانیا بردند و چون مجبور شدند با عجله خاک اسپانیا را ترک کنند آنجا جا گذاشتند. میگویند همبرگر در واقع تقلیدی است از لقمهای نان سنگک بیات با گوشت کوبیدهی یک شب مانده. میگویند ما مخترع شهرهای یکبار مصرف هستیم، درختها را قطع میکنیم و جایش ساختمان و خیابان و موتورسیکلت میسازیم بعد که هوایی برای تنفس باقی نماند میرویم شالیزارها و جنگلها و مزارع شهرهای دیگر را خراب میکنیم تا جایش ویلا و جاده و موتورسیکلت بسازیم، آنجا هم که خراب شد میرویم یک شهر دیگر و بعد یک شهر دیگر و آخرش هم مهاجرت میکنیم به کانادا...
این تصویر دو صفحه از دفترچهای است که همه جا همراه دارم و چیزهایی را که میبینم و به ذهنم میرسد در آن یادداشت میکنم تا بعداً سر فرصت روی آن کار کنم. در سمت راست پیشطرحی از یک کاریکاتور را میبینید که هنوز اجرا نکردهام. با توجه به اینکه هر سه نفر از ما تعریف خاصی از توهین و مصادیق آن، مقدسات و مصادیق آن، خطوط قرمز و مصادیق آن، احترام به نظر دیگران و مصادیق آن داریم خواستم برای محکمکاری و قبل از آن که کار از کار گذشته باشد از خودتان بخواهم با نگاهی موشکافانه زیر و بالای طرح را برانداز کنید تا اگر اشکالی ندیدید روی آن کار کنم...