|
من می اندیشم پس بیشتر هستم!
|
بعضی وقتها شبیه به یک قالب کره میشوم! آنهم نه یک قالب کرهی دویست و پنجاه گرمی سالم و سرحال که همین الان از یخچال بیرون آمده باشد. امروز شبیه به قالب کرهی کوچکی بودم که روی برنج داغ و کنار کباب توی ظرف یکبار مصرف میگذارند و در خانه تحویلتان میدهند. در ظرف غذا را که باز میکنید قالب کره بهنظر صحیح و سالم میآید اما وقتی میخواهید آنرا از روی برنج کنار بزنید تازه متوجه میشوید که فقط پوستهای خالی از آن باقی مانده که با اندک تماسی له میشود... امروز وقتی سروش زنگ زد تا ببیند که چرا مطلب این هفته را برای مجله نفرستادهام، من همان لفاف خالی از کره بودم منتظر تلنگری تا از هم وابرود...
به سروش قول دادم که این هفته چراغها را من خاموش میکنم اما نمیدانستم که چطور و حوصله برای هیچ کاری نداشتم، طبق عادت در این جور مواقع دفتر طرحها و یادداشتهایم را باز کردم و ورق زدم تا با دیدن طراحیهای قدیمی و خواندن جملههای کوتاه و یادداشتهایی که جابهجا در فاصلهی خالی میان طرحها گذاشتهام موضوع تازهای برای نوشتن پیدا کنم. کنار بعضی صفحهها اسمهایی نا آشنا دیدم، اسم آدمهایی که قرار بوده به یادم بمانند اما از خاطرم رفتهاند... چند جای دیگر به فهرست مایحتاجی رسیدم که روزی لازمشان داشتم و قرار بوده آنها را قبل از رفتن به خانه بخرم، چیزهایی مثل صابون دستشویی، نان برای شام، یک کیلو گوجه فرنگی... چیزهایی که امروز به هیچکدام آنها نیازی ندارم... چند جا هم جملههایی از یک کتاب که به نظرم مهم آمده نوشتهام، مثل این یکی "کلمات گلهایی هستند از هیچ" که از ریچارد براتیگان است... و از این قبیل چیزها تا رسیدم به صفحهای که در گوشهی آن نوشته بودم:
"آقای بدری، آموزش نقاشی به نابینایان..."
یادم آمد زمستان سال قبل را که با همین دوستان چلچراغی به اهواز رفته بودم و میزبانان، ما را برای دیدن آقای بدری و شاگردانش به خانهی کوچک او بردند. این آقای بدری نقاش شهیر شهر اهواز است و در استان اسم و رسمی دارد. شیوهای شخصی برای نقاشی از طبیعت ابداع کرده که در فرانسه چند نفر، از جمله یکی دو روزنامه نگار، از دیدن آن به هیجان آمدهاند و چند مقاله دربارهاش نوشتهاند که بدری نسخهای از آن روزنامهها را تا به امروز با دقت تمام حفظ کرده است. همانجا یادم آمد که چند سال قبل در تلویزیون خودمان فیلم مستندی دربارهاش دیده بودم که داشت دربارهی همان شیوهی ابداعیاش میگفت و همان چند صفحه مصاحبهاش را با روزنامههای فرانسوی نشان میداد و شگفتی و حیرت نویسنده مقاله را برایمان ترجمه میکرد. حس و حال نقاشیهایش را دوست داشتم اما بیشتر از هنرش از ایدهاش برای تدریس نقاشی هیجانزده شدم، آموزش نقاشی... به کودکان نابینا! سرزنشتان نمیکنم اگر پیش خودتان فکر کنید که کاری بیهودهتر از آموزش نقاشی به کورها نیست... این همان فکری بود که قبل از ورود به اتاق بدری به سرعت برق از ذهن من گذشت. چطور ممکن است به بچههایی که هیچوقت رنگی ندیدهاند از سرخی گل و آبی آسمان گفت؟
در وطنم، که هنوز خوب نمیشناسمش، شهرهای زیادی است که در آنها غریبهام، نمیدانم که خیلی از آنها کجای نقشهی ایران قرار دارند، نشانی کوچهها و خیابانهایش را نمیدانم، به رنگ آسمانش که با رنگ آسمان شهر من تفاوت دارد عادت ندارم، با آب و هوایش سازگار نیستم و غمانگیزتر آنکه با خلق و خوی مردمانش آشنا نیستم... وقتی وارد خانهی محقری شدم که در انتهای یکی از صدها خیابان خشک و خاکی شهر اهواز قرار داشت منتظر نبودم کسی را ببینم که بتواند رنگ را برای نابینایان معنی کند.
آیا کاری بیهودهتر از این هست؟... این سؤالی بود که قبل از ورود به خانهی بدری از خودم پرسیدم، سؤالی که توانست به اندازهی گذشتن از حیاط کوچک خانهی او فرصت حیات پیدا کند.
بدری نقاشی شاگردان را به دیوار زده بود... باورکردنی نبود که زیبا بودند و فرقی با نقاشیهای کودکان بینا نداشتند. شاگردان بدری بدون نیاز به چشم میدیدند، رنگها را میشناختند، رنگها را احساس میکردند... همانجا گوشهی دفترم نوشتم "آقای بدری، آموزش نقاشی به نابینایان..." تا که روزی مثل امروز وقتی ناامید و خسته هستم و احساس بیهودگی میکنم با دیدن آن به یاد کوچهای خاکی و خانهای محقر در اهواز بیفتم، به یاد مردی که نقاشی یادمان میدهد، به یاد مردی که ثابت میکند هیچ کاری بیهوده نیست که زندگی بیهوده نیست...
خیلی وقت است که چشمهایم قرمز و ملتهب میشوند، فکر میکردم از کار زیاد است اما چهار ماه است که بیکار هستم و هنوز چشمهایم خوب نشده، بالاخره به چشمپزشک مراجعه کردم... دکتر بعد از معاینه قطرهی اشک مصنوعی تجویز کرد... اشک مصنوعی!
***
این داستان مربوط به سالهای خیلی دور است، شاید بیشتر از بیستوشش سال پیش. آن سالها که به اندازهی امروز بیکار بودم هفتهای یک روز به دیدن عمهی بزرگم میرفتم تا به یاد ایام کودکی چند ساعتی را در کنارش بگذرانم. عمه هنوز بیستوچند سال با مرگ دختر بزرگش که آن موقع نوجوان بود فاصله داشت و شوهرعمه به همان اندازه فرصت داشت تا قبل از یک سکتهی وسیع مغزی که در آینده زمینگیرش خواهد کرد، از راه رفتن قدرتمندانهاش بر روی زمین لذت ببرد و خیال کند که جهان به کامش است و به کامش باقی خواهد ماند. اوضاع مالی شوهرعمه خوب بود آنقدر که میتوانست صدهزار تومان برای خریدن یک دستگاه ویدئو بپردازد بدون اینکه به حساب پساندازش لطمه بخورد یا برای پرداخت هزینههای جدیتر خانوادهی چهارنفرهاش دچار مشکل بشود. ویدئو تازه به بازار ایران آمده بود و مثل بیشتر محصولات جدید مدلهای اولیهی آن خیلی حجیم بود یعنی بیشتر به یک کارخانهی ذوب آهن در ابعاد خانگی شباهت داشت و کار کردن با دکمهها و اهرمهایش زور بازو میخواست! وقتی یکی از همین دکمهها را به پائین فشار میدادید دری شبیه به در مخفی یک معبد اسرارآمیز با سر و صدای زیاد باز میشد و بالا میآمد تا در یک مراسم آئینی نوار فیلم را ببلعد... داشتنش ممنوع بود و روی دیوارهای شهر با خط خوش نوشته بودند که اسباب فساد است و باعث رواج بیغیرتی میشود و... هنوز خیلی از خانوادهها پول کافی برای خریدن چنین اسباب فسادی نداشتند و ترجیح میدادند با صدهزار تومان یک اتومبیل بخرند...
در آن روز کذایی که قرار بود نگاه من به دنیا عوض شود، عمه از من پرسید که آیا مایکل جکسون را میشناسم که نمیشناختم و آیا شوی مایکل جکسون را دیدهام که ندیده بودم. پس لازم آمد تا چشم و گوشم باز شود. دخترعمهی خدابیامرزم مأموریت پیدا کرد تا به آپارتمان همسایه برود و کاست شوی مربوطه را از آنها بگیرد. تا رسیدن نوار کاست، عمه چند دقیقهای وقت داشت تا دربارهی ظاهر متفاوت چیزی که خواهم دید توضیحاتی بدهد تا بیش از اندازه شگفتزده نشوم...
البته شگفتزده شدم. تفاوتهایی که دیدم در محدودهی ظاهر باقی نمیماند. دنیای مدرن و تکنولوژی به کمک اصل تکامل انواع داروین آمده بود و آدمی را متناسب با کاربردش در طبیعت- جامعه- از نو میساخت. کاری که طبیعت برای انجام آن به حداقل یک میلیون سال زمان نیاز داشت توسط تکنولوژی مدرن در چند ماه به انجام رسیده بود. دنیایی که مایکل جکسون آن را نمایندگی میکرد در حال تغییر بود و از دنیای من فاصله میگرفت و او اولین نشانهی تغییر بود و بعد از آن بود که سر و کلهی کامپیوترهای خانگی و اینترنت کمسرعت و زندگی مجازی و تلفن همراه و باراک اوباما و هزار چیز دیگر پیدا شد.
از منزل عمه که به خانه برمیگشتم، در تمام راه، به راز گام برداشتن به جلو و رفتن به عقب فکر میکردم...
***
... اشک مصنوعی؟! برای اشک ریختن که نیازی به قطرهی مخصوص ندارم. بعد از سه روز هنوز در قوطیاش را باز نکردهام.
روبروی جعبهی پر زرق و برق و بیمصرفی که اسمش کامپیوتر است نشستهام و تلاش میکنم تا به خودم بقبولانم که در قرن بیست و یکم هستم. من آسان متقاعد میشوم اما این مظهر تکنولوژی معاصر سرسختانه با من لجاجت میکند و اصرار دارد که لاکپشت عظیمی است گیر کرده در ماسه و برای برداشتن هر قدم کوچک نیاز به تفکری عمیق دارد- به این میگویند تطابق دادن تکنولوژی غربی با فرهنگ عارفانهی شرق- تسلیم آرامش دستگاه میشوم و اجازه میدهم که هروقت خواست راه برود و از فرصتی که بالاجبار در اختیارم گذاشته استفاده میکنم تا به خودم فکر کنم...
***
توی پیادهرو با عجله راه میرفتم که از پشت سر محکم به من خورد و تعادلم را بر هم زد، پسربچهای بود که ده سال نداشت، زمین نخوردم اما خودش با دوچرخهاش روی زمین ولو شده بود و با چشمهای وحشتزده به من نگاه میکرد. تقریباً بلافاصله ایستاد و خم شد تا دوچرخه را از زمین بلند کند... همانطور که خم بود نتوانستم خشمم را کنترل کنم و تیپایی حوالهی باسنش کردم! یواش زدم و خودم را قانع کردم که لایق چنین تنبیهی است. پسرک سراسیمه برگشت و دوباره با چشمهای درشتش به من خیره شد. دردش نگرفته بود و اینبار ترس نبود که در چشمهایش موج میزد، تعجب بود و سؤال... تحقیر شده بود و من تحقیرش کرده بودم...
امروز بیست سالی از آن تیپای کذایی گذشته و پسرک آنروز مردی است که امروز جایی در این شهر زندگی میکند. نمیدانم که تلخی تیپایی که به ناحق خورد را فراموش کرده یا نه اما بیست سال است که با یادآوری این خاطره از خودم میپرسم:
اگر من را نبخشیده باشد... اگر فراموش نکرده باشد...؟
***
... لاکپشت گرانقیمت من خسته است، دوست ندارد قدم از قدم بردارد. در بحر تفکرات عارفانهی خود به ارزشهای مطلق صفر و یک فکر میکند. رهایش میکنم تا با دود علامت بدهم...
دوران مدرسه زنگهای تفریح را به بازیهایی میگذراندیم که آن سالها متداول بود. گرگم به هوا بازی میکردیم، گانیه، وسطی، مادام یس و... معمولاً دو نفر که سردسته بودند یار میکشیدند و اگر تعداد بازیکنها فرد بود سردستهی تیمی که یک یار کمتر داشت قبول میکرد به جای دو نفر بازی کند یا به اصطلاح یک یار توی دلش داشته باشد.
دنبال یک اسم خوب برای یک بازی جدید میگشتم و میدانید که انتخاب اسم خوب برای یک بازی جدید از وظایف هر بلاگری است، در این بازی من و شما از وبلاگ نویسی که خیلی دوستش داریم میخواهیم که مطلبی برای صفحهمان بنویسد یعنی نقش یار ما را در نوشتن وبلاگمان بازی کند. "یه یار تو دلم دارم" از نظر مفهوم رسا نیست اما نتوانستم آن را کنار بگذارم چون کسی را باید انتخاب میکردم که حتماً در دلم جا داشته باشد...
شما هم به این بازی دعوت هستید. یارکشی کنید و از یاری که توی دلتان است بخواهید تا یکبار بهجای شما و برای وبلاگ شما بنویسد...
یار توی دل من، "آیدای پیادهرو" است.
نشستهاید توی خانه و درس میخوانید، پسفردا امتحان دارید، فرصت زیادی باقی نمانده و هنوز در همان چند صفحهی اول کتاب دستوپا میزنید. چندباری به خانهی دوست همکلاسیتان زنگ میزنید که ببینید او تا کجای کتاب را خوانده، میخواهید دستتان بیاید که عقب ماندهاید یا نه، گاهی از پنجره نگاهی به آسمان میاندازید بلکه امدادی از غیب برسد و مثلاً برف سنگینی ببارد و مدارس تعطیل شوند و امتحان عقب بیفتد و... و ناگهان به خودتان میآیید و میبینید سی سال است که فارغالتحصیل شدهاید، همسر و فرزند دارید و کمکم به دوران بازنشستگی نزدیک میشوید... اصلاً عادلانه نیست.
نویسندهی مورد علاقهی من، کورت ونهگات جونیور، اولین نشانهی پیر شدنش را در هشتاد سالگی، در ناتوانی از پارک اتومبیل دیده است: « دیگر نمیتوانم بغل یک ماشین جوری پارک کنم که به لعنت خدا بیرزد*». اگر نشانهی کورت درست باشد من در هجده سالگی پیر شدم چون آن وقت هم نمیتوانستم جوری پارک کنم که به لعنت خدا بیرزد. اما فهمیدن منظور کورت کار سادهای است. پیری یعنی "ناتوانی" و ما را عادت دادهاند تا آن را با نشانههایی که اجدادمان تعریف کردهاند بشناسیم. به ما یاد دادهاند وقتی که موی سر سپید شد، دندانها ریخت، چشمها ندید، کمر خم شد و برای راه رفتن به عصا نیاز افتاد دیگر پیر هستیم و وقت آن رسیده که داوطلبانه در انتظار مرگ بنشینیم و چون به خاطر فقر، نبود بهداشت، سوءتغذیه و کار سخت و طاقتفرسای جسمی- نیاکان ما بیشتر کشاورز بودند- این نشانهها به تدریج از سی سالگی ظاهر میشدند پس سی سالگی شد مرز رسیدن به پیری. امروز که به کمک پیشرفت در علم پزشکی و رعایت بهداشت عمومی متوسط طول عمر بالا رفته، دندانها تا سنین خیلی بالا باقی میمانند، کسی از بیماری آب مروارید دچار کوری نمیشود و دیگر پیرمردها یا پیرزنانی که با پشت خمیده راه بروند را به ندرت میبینیم باز از سی ساله شدن وحشت داریم و چهل سالهها را پیر میدانیم. نمونهاش را در صفحهی حوادث بعضی روزنامهها میتوانید ببینید که اصرار دارند شما را زودتر از موعد از زندگی بیزار کنند. مثلاً خبر میدهند که «دیشب پیرزنی چهل ساله در خانهاش به قتل رسید!» حالا از کی و در کجای دنیا به زن چهل ساله پیرزن میگویند سوالی است که خودشان باید پاسخ بدهند اما مطمئن هستم که مقتوله قاتل خود را آسانتر از نویسندهی خبر میبخشد و مرگ خود را راحتتر از شنیدن چنین توصیف بیادبانهای تحمل میکند. این نوع رفتار با آدمهایی که بیشتر از سی سال دارند فقط به صفحهی حوادث روزنامهها محدود نمیشود.
در نوجوانی شعری در کتاب فارسی دبیرستان خواندهام که امروز بیماری آلزایمر نمیگذارد نام شعر و شاعر آن را به یاد بیاورم اما مضمون آن درباره جوانی است که پیرمردی را به خاطر قامت خمیدهاش ریشخند میکند و با طعنه میپرسد که آن کمان- اشاره به قد خمیدهی پیرمرد- را از کجا آورده و پاسخ میگیرد که جای نگرانی نیست چون روزگار به ناگزیر تو را هم صاحب چنین کمانی خواهد کرد. از زمان سرایش این شعر در چند قرن پیش تا این روزها که به نظر میرسد همه مؤدبتر شدهایم کماکان بر این باور هستیم که ناتوانی پیرها در یادگیری فنون رزمی به ما این اجازه را میدهد که هرطور بخواهیم خطابشان کنیم. پس اشارات طعنهآمیز به قد خمیده یا دندانهای از دست رفته جای خود را به اعطای القابی نظیر حاجی، پیرمرد، عمو، دایی، پدر، مادر و... دادهاست. این القاب با اینکه به خودی خود بد نیستند و اگر از جانب نزدیکان به کار برده شوند نشان از صمیمیت و لطف گوینده دارد وقتی که از سوی راننده تاکسی یا پیشخدمت رستوران یا هر غریبهی دیگری برزبان آید فقط اسباب رنجش خاطر را فراهم میکند. مسلماً وقتی برای صرف غذا به رستوران میروید انتظار ندارید که پیشخدمت در نقش خواهرزادهتان ظاهر شود و بپرسد «دایی، نوشابه چه رنگی میخوری، سیاه یا زرد؟» میتوانیم این رفتار تحقیرآمیز را تحمل کنیم اما از روز ناتوانی باید ترسید وقتی که بخواهیم سوار تاکسی شویم و هیچ خواهرزادهای جلوی پایمان نایستد مبادا مجبور شود چند دقیقهای بیشتر از معمول برای سوار و پیاده شدنمان متوقف بماند یا خواهرزادههای دیگرمان توقع داشته باشند که به وقت عبور از خیابان عصا را زمین بیندازیم و عرض خیابان را مثل قرقی پرواز کنیم مبادا از سرعت حرکت اتومبیلشان کم شود. شاید خواهرزادهها نمیخواهند بپذیرند که روزی، خیلی زود، آنها هم صاحب همان کمانی خواهند شد که شاعر کتاب فارسی من از آن صحبت کرده است.
دیگر نه عصا، نه عینک، نه تصویر خوفناک دندانهای مصنوعی غوطهور در لیوان آب و نه قامت خمیده و موی سپید دلیل کافی برای اثبات پیری- ناتوانی- نیستند. اگر بپرسید که نشانههای پیری از نظر تو کدام است جواب میدهم:
پیری یعنی وقتی که کمربند را بالای شکم ببندید. وقتی که از یک روزنامه فقط جدول آن برایتان جذاب باشد. وقتی که منتظر فردا نباشید. وقتی که به یاد گرفتن هیچ چیز تازهای علاقهای نداشته باشید. وقتی که در میان رنگها فقط طیف خاکستری و قهوهای را مناسب بدانید. وقتی که صدای موسیقی آزارتان بدهد. وقتی که در برابر پذیرش هر تحول جدید مقاومت کنید. وقتی که رفتار جوانها برایتان عجیب باشد. وقتی که شبیه به مرحوم داییجان ناپلئون تحلیل سیاسی کنید. وقتی که محافظهکارانه زندگی کنید. وقتی که ذائقهتان تاب تحمل هر غذا یا مزه جدیدی را از دست بدهد. وقتی که چراغها را خاموش کنند و نتوانی هیچ چراغی را به اختیار خودت روشن کنی...
طاهای عزیزم، پسرم، همین چند سال پیش بود که روزنامهنگاری از سر بیکاری نامهای به اسم من برای خواهرت، جرالدین، نوشت و میبینم که این روزها همه آن را دست به دست میکنند و با اینکه بارها گفتند و نوشتند که حتی روح چارلی- یعنی من- از آن نامه خبر ندارد هنوز به اسم "نامهی چارلی به دخترش" معروف است. حالا که من- روح چارلی- ناگزیر از تحمل آن نامهی جعلی هستم بد نیست که نامهای هم برای تو بنویسم...
پسرم، طاهای عزیزم، از پلههای نردبام موفقیت یکییکی و با حوصله بالا برو و به آنها که با آسانسور بالا میروند اعتنا نکن و با این فکر به خودت تسلا بده که حتی پدرت، چارلی بزرگ هم نتوانست دوپله یکی کند. بدان که من روزهای متمادی در تماشاخانههای خیابان شانزلیزه نمایش روحوضی بازی کردم تا نوبت به تئاترهای لالهزار رسید و بعد از آن بود که معروفترین دلقک تاریخ سینمای ایران شدم.
طاهای عزیزم، پسرم، در این دو سالی که برای ادامه تحصیل ما را ترک کردهای جای خالیات در خانه محسوس است آنقدر که جرالدین میخواست آن را اجاره بدهد اما مادرت نگذاشت. خصوصاً مادرت و نیما خیلی دلتنگ تو هستند. من اما هربار که پای کامپیوتر مینشینم و چراغ یاهومسنجرت را روشن میبینم با آن علامتی که نشان میدهد نباید مزاحمت شد، خوشحال میشوم، فکر میکنم که هنوز در خانه هستی و این چراغ اتاقت است که روشن است. مثل همان وقتها که دیروقت به خانه میآمدم و چراغ اتاق تو و نیما را آن بالا روشن میدیدم و میفهمیدم که مشغول درس و مشقتان هستید و سالمید و...
میدانم که برای درسهایت احساس مسئولیت میکنی و نگران درست خرج کردن پولی هستی که بیشتر با زحمت مادرت و بعد با دلقکبازیهای من برایت تهیه میکنیم اما این دلیل نمیشود که بیش از توانی که داری به روح و جسمت فشار بیاوری. من راضی نیستم اگر خودت را از خواب و خوراک و تفریحی که حق مسلم تو است محروم کنی تا تحصیلت زودتر تمام شود. من هم در نوجوانی درس خواندم و شبهای زیادی را تا صبح بیدار نشستم تا همانطور که خواستهی مادربزرگت بود بلافاصله به دانشگاه بروم و رفتم و همانجا فهمیدم که "عجله کار شیطونه" پس نزدیک به سه سال را در خانه به تفکر گذراندم تا روزی که خسته شدم و بیرون آمدم و در خیابان شانزلیزه با مادرت ازدواج کردم. میبینی که در بیکاری هم میتواند خیری باشد که بود. من و مادرت در هر شرایطی که باشیم پولی که برای تحصیل احتیاج داری تهیه خواهیم کرد چون تو را سالم و خوشحال میخواهیم. اگر قرار باشد درس خواندن علت بیماری و فشارهای روحی و جسمی برای تو بشود ترجیح میدهم که دوباره به لندن پیش خودم برگردی و اصلاً درس نخوانی. یک طاهای سالم و خوشحال و دیپلمه برای من بهتر از یک طاهای بیمار و نحیف و افسرده اما با تحصیلات عالی است.
پسرم، طاهای عزیزم، شنیدهام که وقتی سوار تاکسی میشوی بر سر کرایه چانه میزنی. میدانم که معتقدی رانندگان تاکسی در مالزی انصافشان کم است و اگر بتوانند بیشتر از حقشان طلب میکنند اما فراموش نکن که آنها هم انسان هستند و برای تأمین روزی خانوادهشان کار میکنند. از هر سه فرانکی که برایت میفرستم دو فرانک را خودت خرج کن و یک فرانک را به راننده تاکسی بده و فراموش نکن که هرآن ممکن است پدرت، چارلی بزرگ، مجبور شود با مسافرکشی روزگار بگذراند. من هم روزی یکی از همانها خواهم بود. روزی که دور نیست. پس از احوال رانندگان تاکسی جویا شو و بگذار جیبت را خالی کنند چون جای دوری نمیرود.
طاهای عزیزم، پسرم، هیچ کسی لیاقت دیدن ناخن پای تو را ندارد مگر آنکه قبلاً روحش را به تو نشان داده باشد یا تو ناخن پایت را گرفته باشی. ما در دورهای زندگی میکنیم که بوی بد پا بیماری عصر ماست و بوی ناخوش زیر بغل بیماری صبح ما. هرشب وقتی که به خانه میرسی اول جورابها و بعد پاهایت را خوب بشور و به موقع و مرتب ناخنهایت را بگیر و هر روز حمام بکن. شبیه به این توصیه را به خواهرت جرالدین هم کردهام و میدانم که خیلی تمیز شدهاست.
فرزندم، طاها، خانوادهات را فراموش نکن. هیچ چیز در زندگی ارزش خانواده را ندارد و برایت باقی نمیماند. روابطت را با نیما، برادرت و جرالدین، خواهرت، محکم کن. به من و عمو آلبرت* و عمه ماری** نگاه کن که هنوز آنچنان به هم وابستهایم که هر سال در عید نوروز سر سفرهی هفتسین دکتر حسابی مینشینیم و به یکدیگر عیدی میدهیم.
طاهای عزیزم، فرزندم، با همه مهربان باش اما به هر درخواستی پاسخ مثبت نده، گفتن "نه" را یاد بگیر. همیشه خودت باش و نگذار خوشآمد دیگران باعث تغییر شخصیتت بشود. در زندگی خلاق باش و خلاقانه زندگی کن. برای خلاق بودن لازم نیست کارهای عجیب بکنی فقط کافیست تا بیشتر از معمول به اطراف نگاه کنی و دنبال راه حلهای ساده و دیده نشده بگردی. گاهی اوقات راه حلهای مناسب از فرط سادگی به چشم نمیآیند مثلاً میدانستی که تا سالها بعد از ابداع بازی بسکتبال از سطلی به جای سبد استفاده میکردند که ته داشت و بعد از هر گل مجبور بودند تا برای بیرون آوردن توپ از سطل بالای چارپایه بروند؟!
طاهای عزیزم، شنیدهام که گاهی برای گردش و تماشا به فروشگاههای بزرگ میروی. نگذار زرق و برق بوتیکها و مارکهای معروف فریفتهات کند. به یاد داشته باش که چارلی هیچوقت لباسی با مارک "گوچی" یا "هوگوباس" نپوشید و چیزی از دست نداد. قضاوت کن که کدام یک ضرر کردند؟ چارلی یا گوچی؟ چارلی یا هوگوباس؟ آیا شلوار وصلهدار من امروز گرانبهاتر از هر لباسی که در این بوتیکها فروخته میشود نیست؟
طاهای عزیزم، مواظب خودت باش...
***
* آلبرت اینشتن
**ماری کوری
افتتاحیه: جمعه 8 خرداد 1388، ساعت 17 تا 21
9 خرداد تا 19 خرداد ساعت 10 الی 13 و 16 الی 20
14 و 15 خرداد گالری تعطیل است.
عمری است که این فرشته نگهبان من است، مواظب است تا اشتباه نکنم، اشتباه نروم، اشتباه نبینم، اشتباه نگویم، اشتباه نشنوم، اشتباه نپیچم، اشتباه نپوشم، اشتباه ننوشم، اشتباه نجوشم، اشتباه نکوشم، اشتباه نخوانم، اشتباه ننویسم... گاهی خستهام میکند، خودش هم از دست من خسته شده بس که مستعد اشتباه هستم. گاهی مدت کوتاهی میخوابد یا شاید هم موقتاً از من ناامید میشود آن وقت میگذارد که هم خودش و هم من نفسی بکشیم...
نوجوان بودم و در انتخاب مسیر آیندهام مردد. اندکی استعداد در طراحی داشتم و میخواستم نقاشی بخوانم. فرشته گفت که با مدرک نقاشی گذران زندگی مشکل است... چشم، راهم را عوض کردم.
در هجده سالگی به دانشکد معماری رفتم، خوش خیال بودم و خودم را مهندسی بیست و دو ساله میدیدم که فارغالتحصیل شده و کار میکند و خانه و زندگی میسازد و... فرشته امر کرد تا رؤیا دیدن را کنار بگذارم و مدتی در خانه استراحت کنم ... در بیستوهفت سالگی لیسانس گرفتم و به سربازی رفتم.
از سربازی برگشته بودم و کار نداشتم. باز به فکر ادامه تحصیل افتادم. به مدارج عالیتر- حتی دکترا- فکر میکردم. امتحان دادم و قبول شدم اما فرشته گفت که چون تو آدمی که گشاد میخندد و زیاد حرف میزند بهتر است وقت خود و دیگران را به درس خواندن تلف نکند... چشم، راهم را عوض کردم.
فرشته خواب بود که با یک دوست و همکلاسی سابق شریک شدم و باتفاق اتاق کوچکی اجاره کردیم تا کار معماری بکنیم. فرشته کمی دیر بیدار شد اما نشانم داد که عرضهی اینکار ندارم. نه بلد بودم سبیلی را به موقع چرب کنم و نه مجیزگفتن از سلیقهی بازاری کارفرما را در شأن خودم میدانستم. با این وجود چند سالی را مقاومت کردم تا قوانین اعطای تراکم تغییر کرد و ساخت و ساز مدتی راکد شد تا ما ورشکست بشویم... چشم فرشتهی مهربان، راهم را عوض کردم.
خواستم با طراحی کاریکاتور در مطبوعات گلیم خود از آب بیرون بکشم. فکر میکردم که از عهدهی این یک کار برخواهم آمد اما هرچه کشیدم توهینآمیز بود بدون آنکه قصد توهین به کسی را داشته باشم. فرشته نشانم داد که نمیتوانم از این راه زندگی کنم همانطور که نمیتوانم آتش کبریتی را در میانه توفان روشن نگاه دارم... چشم، راهم را عوض کردم.
دوباره به سراغ معماری رفتم. رفتم تا مستخدم دفتر دیگران باشم، کسانی که آداب حفظ مشتری میدانند و مدیر هستند و پول و رابطه دارند... فرشته نگاهم میکرد و پوزخند میزد... کار من نبود، از عهدهاش برنیامدم... چشم، راهم را عوض کردم.
میگویند برای دست بیکار، شیطان کار میسازد. نباید بیکار میماندم، شروع به طراحی کردم و از یک گالری برای نمایش کارهایم وقت گرفتم. طرحهای من سادهاند. مواظب بودم که حامل هیچ پیامی نباشند از آن نوع پیامهایی که عادتمان است به زور در کاریکاتور پیدا کنیم. زن نکشیدم، فقط اسب و مرد کشیدم. مردهایی که جایی شبیه به اسب شدهاند یا اسبهایی که گوشهشان شبیه به مرد است. از گالری تماس گرفتند که نیمی از طرحهایم مجوز نمایش نگرفته است. فرشتهام نمیخواهد با این افکار پریشانی که دارم دیگران را گمراه کنم اما مگر چند درصد از گمراهان این شهر با دیدن نقاشی راهشان را گم کردهاند؟ دیشب برنامهی "درشهر" را دیدید؟ گروهی اراذل و اوباش را گرفته بودند، کاش همانجا از خودشان میپرسیدند که با خواندن کدام کتاب بد یا بعد از رفتن به کدام نمایشگاه نقاشی رذل شدهاند...
فرشتهی عزیزم، دیگر راهی نمانده که نرفته باشم، وقت زیادی هم ندارم که دنبال راه جدید بگردم. کار دیگری هم به جز معماری و طراحی بلد نیستم. سرمایه هم ندارم. خودت بگو که در این شهر چطور باید زندگی کنم؟
روی دیوار چندتا از کافههای پاریس اعلان کوچکی خبر از برپایی نمایشگاهی استثنایی میداد... پاریس شهر موزهها و گالریها است اما حتی در این شهر هم دیدن نمایشگاهی از جسد انسانها اتفاقی نیست که هر روز بیفتد. زبان فرانسه نمیدانم اما با دیدن عکس روی اعلان به خیال اینکه باید پای پروفسور "گونتر فن هاگنز" در میان باشد آدرس گالری را یادداشت کردم...
***
چند سال پیش شانس دیدن چند قسمت از سریال مستندی را پیدا کردم که پروفسور گونتر فن هاگنز- استاد کالبدشناسی و تشریح- در آن به تشریح بدن انسان برای مردم میپرداخت. در میان یک استودیوی بزرگ تلویزیونی و در حضور مردم عادی عروسکی به قامت یک انسان را با نخی از سقف آویخته بودند و پروفسور با کارد به سلاخی مشغول بود. برخلاف تمام اساتید علم پزشکی که در این قبیل برنامهها با ظاهری مرتب و کلیشهای ظاهر میشوند او با کلاه لبه پهن سیاه و عینک دسته صدفی و روپوش سفید بلند، هیبتی اسرارآمیز داشت و چون انگلیسی را با لهجهی آلمانی صحبت میکرد من را به یاد دکتر "فرانکشتین" میانداخت که بر اساس قصهای مشهور از اجساد مردگان موجود ترسناکی ساخت و خود قربانی آن شد. پروفسور فن هاگنز یک شب دربارهی عضلات دست، شب دیگر مغز، شب بعد رودهها و دستگاه گوارش و... حرف میزد، به سراغ عروسک میرفت و جمجمهاش را با اره میبرید، مغز را مثل کالباس با دستگاهی که شبیه به آن را ژوزف، ساندویچ فروش محلمان، دارد تکه تکه میکرد. با تماشاچیان سر طول رودهی کوچک شرط میبست و شوخی میکرد... یک بار پوست و گوشت را با دقت از روی ساعد جدا کرد و چیزی شبیه به چند ریسمان را کشید تا انگشتهای دست عروسک آویخته از سقف باز و بسته شود و بعد با شعف رو به حاضرین از مکانیک جادویی بدن انسان گفت ... لحظهی تکان دهندهای بود وقتی که فهمیدم هیکل آویخته از سقف نه عروسک بلکه جسد انسانی است که نقش پینوکیو را بازی میکند و ریسمانهایی که روزی فقط تابع دستورات مغز او بودند حالا در برابر فرامین پدر ژپتو عکسالعمل نشان میدهند... بعدها و به مدد اینترنت دایالآپ فهمیدم که فن هاگنز شهرت خود را علاوه بر ابداع روشهایی برای حفظ و نگهداری اجساد مدیون نمایشگاههای جنجال برانگیزی است که از کالبد مردگان برپا کرده است. او اجساد را در حال بازی شطرنج، تیراندازی، سوار بر اسب، در حال دویدن و... به نمایش گذاشته و برشهایی به ارتفاع قد و به نازکی یک برگ کاغذ از بدن انسان تهیه کردهاست که یعنی تبدیل آدم به یک دفترچهی صدبرگ.
***
به گالری که میرسم معلومم میشود که چینیها به جز کپیسازی از تولیدات صنعتی غرب در کپی کردن روش پروفسور آلمانی هم موفق بودهاند و نمایشگاه حاصل کار گروهی از دانشمندان و محققین چینی است. بلیت میخرم و وارد اولین تالار میشوم که تاریک و وهمانگیز است، میزی به طول تقریبی چهار متر در میانه قرار دارد و اولین اثر هنری روی آن دراز کشیده است! چند پروژکتور میز و محتویات ویترین روی آن را روشن میکند. با دقت نگاه میکنم، هیکل آدمی میبینم که از عرض و به ضخامت چند میلیمتر به صدها قطعه تقسیم شده- شبیه به تخم مرغ پختهای که از زیر یکی از این گیوتینهای مخصوص برش تخم مرغ بیرون آمده باشد- و بعد هر قطعه را با چند سانتیمتر فاصله از قطعهی قبلی و بعدی روی میز چیدهاند. احتمالاً زمانی که آن خدابیامرز زنده و یک تکه بوده قدش بلندتر از صد و شصت سانتیمتر نبوده اما حالا که به دهها لایهی بیست میلیمتری تقسیم شده میزی به طول چهار متر را اشغال کرده است. فاصلهی بین لایهها امکان دیدن محتویات هر برش را فراهم میکند، درست مثل مقاطع طولی و عرضی که معماران از ساختمان میکشند و تمام اندرون ساختمان در آن پیداست. در تالار بعد جسدی پوست کنده در حالی که کمان به دست دارد تیری را به سوی هدفی نامعلوم نشانه رفته است، جسد بعدی ژست دویدن به خود گرفته و بخشهایی از عضلات کتف و ران او گویی که در معرض وزش نسیمی سخت قرار داشته باشند با سلیقه جدا شده و در هوا به اهتزاز درآمدهاند. آن یکی مردی است که بعد از سه برش عمودی کماکان ایستاده و به افق دور دست نگاه میکند و نوارهای منظمی بر روی ران و ساق پاهایش عاری از گوشت شده تا استخوانها پیدا باشند، هنرمند در این کار ظرافت بسیار از خود نشان داده و گاه تا مرز طنز و مطایبه پیش رفته است... «یعنی این همان آدمی است که روزی متولد شد، اسم داشت، بر پای خودایستاد، راه رفت، آموخت، عشق ورزید، خواند، نوشت، دوید، فکر کرد، سلیقه پیدا کرد، کلاه گذاشت، کلاه برداشت، زیرک بود، در درس ریاضی نمرههای عالی گرفت، غذای بد را دوست نداشت، شخصیت و آبرو داشت، آزاد بود، آزادی خواست، جنگید، لرزید، ترسید، احساس داشت و مرکز جهانی بود که با خودش معنا مییافت و حالا... به دور دستها خیره است بی تنپوش و پوست کنده!»
وقتی بیرون میروم مرز هنر و علم را گم کردهام، مرز درست و نادرست را. مطمئن هستم که یکی از استثناییترین نمایشگاههای عمرم را دیدهام و باز مطمئن هستم که تا آیندهای دور علاقهای به دیدن یک نمایشگاه استثنایی ندارم. یادم میآید کتابی نخوانده دارم از "اریک امانوئل اشمیت" به نام "زمانی که یک اثر هنری بودم"، تصمیم میگیرم تا قبل از تبدیل شدنم به یک اثر هنری آن را بخوانم.
آیا فرشتهی مهربان و آبی رنگ قصهی "کارلو کولودی" وقتی که پینوکیو را به خاطر رفتار خوبش به انسانی واقعی تبدیل کرد میدانست که در آیندهای نه چندان دور پروفسور سیاهپوشی او را دوباره به یک عروسک خیمهشببازی تبدیل خواهد کرد؟
NEXT PLEASE
صبحها اولین کاری که میکنم پیشبینی وضع هوا است. ساکنین تورنتو راههای پیشرفتهای برای اطلاع از چند و چون هوا دارند اما من مسافر هستم و حوصلهی سر زدن به سایت هواشناسی یا دیدن اخبار تلویزیون را ندارم و ترجیح میدهم از روشهای سادهتر استفاده کنم یعنی هر صبح پنجرهی اتاقم را باز کنم و نگاهی به آسمان و بعد به سر و وضع رهگذران بیندازم. مثل همیشه هوا خنک است، زمین خیس است و آسمان ابری است و گاهی آفتاب از لابهلای ابرها خودی نشان میدهد و به سرعت پنهان میشود، تکلیفمان را روشن نمیکند. به مردمی که آن پائین از چهارراه کوچک کنار هتل میگذرند نگاه میکنم. یک نفر با کت زمستانی میگذرد و چتر بستهای به دست دارد، که تفسیرش این است: هوا خیلی سرد نخواهد شد اما باران خواهد بارید. نفر بعدی پالتوی بزرگی پوشیده شبیه به آنهایی که اسکیموها میپوشند با کلاه خز و آستینهای پفکرده، دستکش به دست دارد و چکمههای بلند لاستیکی به پا اما چتر به همراه ندارد، که تفسیرش این است: بارندگی در کار نیست اما هوا در طول روز به تدریج سردتر از انتظارمان خواهد شد و احتمال جاری شدن سیل و سقوط بهمن وجود دارد. نفر سوم با یک لا پیراهن آستینکوتاه و شلوارک و صندل از چهارراه میگذرد که بالطبع باید اینطور تفسیر شود: امروز هوا عالی و آفتابی است و همانطور عالی و آفتابی باقی میماند! از پیشبینی وضع هوا که ناامید میشوم پنجره را میبندم...
NEXT PLEASE
البته در تهران ما هم اتومبیلهای آخرین مدل به وفور پیدا میشود اما کم پیش میآید که سوار یکی از آنها بشوم و همین باعث شده تا نسبت به پیشرفتهای تکنولوژیک و امکانات و تجهیزات جدید آن کاملاً بیاطلاع باقی بمانم... برف بهاری با همدستی باد بهاری مشغول پیچاندن گوش آدمهای غافلی چون من بود. تا یخ زدن فاصلهای نداشتم که دوستان رسیدند و سوارم کردند. روی صندلی جلوی ماشین جابهجا شدم و کمربندم را به نشانهی آگاهی از قوانین رانندگی بستم و از گرمای اتاق لذت میبردم که به تدریج احساس گرمای نمناکی روی صندلیای که نشسته بودم کردم، رطوبت گرمی که رفته رفته شعاع بیشتری پیدا میکرد. نمیفهمیدم که چه اتفاقی افتاده و جرئت نداشتم به صندلیای که روی آن نشسته بودم نگاه کنم و به لحظهای فکر میکردم که بالاجبار میبایست از جایم بلند شوم... در تقلا بودم تا بهانهی مناسبی برای اتفاقی که افتاده بود پیدا کنم و همین باعث شد که نتوانم به صحبتهای دوستانم گوش کنم، یک مرتبه ساکت و افسرده شدم... به مقصد رسیدیم، با اکراه پیاده شدم. هنوز به دنبال یافتن توضیحی قانع کننده بودم که معلوم شد صندلی اتومبیلهای جدید گرمکن دارد و مال من اتفاقی روشن شده...
NEXT PLEASE
میدانم که چند دهه از مهاجرتهای گستردهای که در جهان اتفاق افتاده میگذرد و امروز ترکیبی از چهرههای زرد، سرخ، سیاه و سفید در دنیا پراکنده هستند، در فرانسه به این مجموعه فرانسوی میگویند، در آلمان آلمانی و در کانادا کانادایی! خیلی وقت است که رنگ چهره یا نشانههای ظاهری بر ملیت مشخصی دلالت نمیکند. اگر امروز با یک چینی یا یک هندی روبرو شوم نمیتوانم مطمئن باشم که یک چینی یا هندی واقعی دیدهام، ای بسا که متولد آلمان یا انگلستان باشد و نتواند به زبان مادریاش صحبت کند. در این سفر امتزاج غریبی از نژادها را دیدم، سیاه پوستی با موی طلایی، یک چینی با پوست تیره و موی فرفری، یک سفیدپوست با چشمهای شرقی، یک ایرانی که فارسی بلد نیست... انگار کسی مشغول هم زدن دیگ دنیا است تا از ترکیب رنگها و نژادها موجودات جدیدی بسازد و در دنیا پراکنده کند...
NEXT PLEASE
اینجا فرقهای زیادی با شهر من دارد. رانندهها به ندرت بوق میزنند. یک عالمه پول خورد رایج دارند. اینجا دیوانه زیاد دارد، راه میروند و با خودشان بلند بلند حرف میزنند- با دقت نگاهشان کردهام، با تلفن همراه یا "هندز فری" حرف نمیزدند- برای خودشان شکلک در میآورند، به کسی که دیده نمیشود اعتراض میکنند، مشت به دیوار میکوبند، گاهی فریاد میکشند. ترسناک هستند اما کاری به کسی ندارند، خیلی متمدنانه دیوانه شدهاند. بیخانمان زیاد دارد، روی زمین دراز میکشند و لیوانی کنارشان میگذارند تا کمکهای احتمالی را جمع کنند. بعضیها توی خیابان ساز میزنند. بعضی ها با کفشهای چرخدار سر کار میروند. صبحها مردم جلوی کافههای زنجیرهای برای یک لیوان قهوه به صف میایستند اما کسی توی کافه نمینشیند، قهوهشان را در حال راه رفتن مینوشند، در حال راه رفتن غذا میخورند، در حال راه رفتن موسیقی گوش میکنند، در حال راه رفتن تلفن میکنند، در حال راه رفتن زندگی میکنند اما در حال راه رفتن به کسی نگاه نمیکنند. اینجا کسی به کلاه من نمیخندد..... میخواهم یکبار ادای اینها را در بیاورم، وارد یکی از هزاران شعبهی کافهای میشوم که اسمش من را به یاد "تیم برتون" میاندازد. انتهای صف میایستم. آقایی که پشت دخل ایستاده تند تند مشتریها را راه میاندازد و بعد با صدای بلند میگوید:
NEXT PLEASE
قهوه به دست در خیابان راه میافتم تا به جایی در یکی از هزاران تقاطع خیابان یانگ بروم. وقتی میرسم میبینم در لیوان را خوب سفت نکردهبودم و نصف محتویات لیوان روی لباسم ریختهاست. من زندگی در حال حرکت را بلد نیستم...