|
من می اندیشم پس بیشتر هستم!
|
وقتی که "اتللو"، مغربی سیاهی که دست تقدیر از او سرداری با نفوذ در حکومت ونیز ساخت، همسر سفیدرو و زیبای خود، "دزدمونا" را به گمان خیانت و به خاطر قصور در نگهداری از یک دستمال خفه کرد هنوز دستمال ها، کاغذی نشده بودند و عبارت معروف «صد و پنجاه عدد دو لا، سیصد عدد یک لا» برای هیچ کس معنایی نداشت اما "خیانت"، "حسادت"، "عشق"، "نفرت"، "خشم"، "کینه" و "دروغ" همان معنای آشنای امروز را داشتند. علی رغم گذشت قرن ها، کمیت و کیفیت احساسات انسان معاصر فرق چندانی با اجداد غارنشین اش ندارد و تنها واکنش او نسبت به این احساسات است که کما و بیش، متناسب با زمان و مکان، تغییر می کند.
زمانه عوض شده است، امروز کمتر کسی از ازدواج یک زن سفید با یک سیاه مغربی به هیجان می آید؛ غریبه های زیادی در اروپا و امریکا زندگی می کنند که بعضی از آن ها مرتبه ای بالاتر از اتللو دارند اما کمتر از او مورد حسادت و توجه قرار می گیرند. "یاگو" های معاصر برای پخش شایعه به ابزار نوینی مثل اینترنت و روزنامه و دوربین تلفن همراه مجهز هستند. عشاق به یک دیگر دستمال هدیه نمی دهند و روش های خیانت و کشف آن پیچیده تر از گذشته شده و هیچ خطاکاری با از دست دادن یک دستمال یادگاری، قافیه را نمی بازد. اگر امروز اتللوی حسود و کج خیال از همسر خود دستمال بخواهد دزدمونای عاقل و عاقبت اندیش قبلاً فکر آن را کرده و یک جعبه دستمال کاغذی- صد و پنجاه عدد دو لا، سیصد عدد یک لا- دم دست گذاشته تا با هر بهانه گیری یک دانه اش را رو کند و تا اتللو بفهمد این همانی نیست که هدیه داده، دزدمونا صد و پنجاه بار- دو لا- یا سیصد بار- یک لا- از مرگ گریخته است. همراه با کاغذی شدن دستمال ها مردم هم حوصله ی خواندن جزئیات طولانی و خسته کننده را از دست داده اند و به این ترتیب شکسپیرهای معاصر مجبورند به جای نوشتن نمایشنامه های عظیمی که خواندنش سخت است قتل های ناموسی را در قالب خبری کوتاه برای چاپ در ستون حوادث یک روزنامه تنظیم کنند و مابقی وقت آزاد خود را در جمع دوستان به بازی پوکر بگذرانند.
اگر هنرمندان قرون وسطا، موضوع حسادت و خشم جنون آمیز را دستمایه ی نوشتن نمایشنامه ای مثل اتللو می کردند هنرمند امروزی همان موضوع را دستمایه ی سرودن ترانه ای کرده و از زبان اتللو می خواند:
«مشکوکم مشکوکم به تو- نمی تونم بمونم با تو...»
می بینید که دنیای جدید، خوشبختانه، دست و پای انسان مدرن را برای ارتکاب جنایات ناموسی بسته و حداکثر رفتار متمدنانه ای که از او انتظار دارد، همان طور که شادمهر عقیلی تأکید می کند، نماندن و رفتن است.
امروز مثل یک آدم بزرگ رفتار کردم، آدمی که پنجاه و هشت سال و دو ماه و دو هفته از عمرش گذشته باشد. بعد از خواندن پـُست قبل چند ریاضی دان خیّـر که سرشان توی حساب است به من مشاوره ی رایگان دادند: اولین نفر متقاعدم کرد که چهل و نـُه ساله ام، نفر بعدی ثابت کرد پنجاه و سه ساله ام و سومی مدرک کتبی داشت که به اندازه ی پنجاه و هشت سال و دو ماه و دو هفته پیر شده ام. ترجیح دادم به نفر چهارم گوش ندهم چون معلوم بود وضع بدتر می شود؛ چاره نداشتم، واقعیت را پذیرفتم.
فردا باید به بازار بروم، خیلی چیزهای ضروری برای این سن را ندارم. پیری، ناغافل آمد و آماده نبودم، سخت است از شانزده سالگی به انتهای میانسالی پرتابتان کنند و آماده نباشید، فردا باید خرید کنم:
1- یک دست کت و شلوار طوسی با مارک "هاکوپیان"، یک کت تک قهوه ای پشمی اما چهار فصل!
2- یک جفت کفش بند دار مارک "نادر" یا هر مدل دیگر به شرطی که نوکش ده سانتی متر از پنجه ی پا جلوتر باشد.
3- یک جفت صندل مردانه با همان مارک (تابستان است دیگر)، برای اضافه کاری در روزهای تعطیل، وقتی که می شود به دفتر رفت و کسی نیست تا ببیند اسپرت پوشیده اید.
4- چند عدد پیراهن مردانه به رنگ های سفید، خاکستری، قهوه ای که برق برق بزنند، از آن ها که فقط در فروشگاه تعاونی کارمندی سازمان حسابرسی می توان پیدا کرد.
5- یک جفت کراوات گل گلی، از آن جفتی سه تومانی ها، ترکیب نایلون و ابریشم! از آن ها که دستفروش جلوی پاساژ ونک به مهندس های میانسال می فروشد.
6- دو جفت جوراب خاکستری با نواری از گل های سرخ ریز روی قوزک پا و چهار جفت جوراب سفید برای پوشیدن یک در میان همراه با کفش صندل.
7- یک عدد جلد موبایل، که به کمر ببندم.
8- یک عدد "بلوتوث" نوکیا که همیشه، حتی وقت خواب، از گوشم جدا نشود.
9- یک عدد کیف سامسونت محکم و بزرگ که یک زیر پیراهنی، یک قابلمه ی غذا، یک دسته اسکناس دویست تومانی، یک ماشین حساب مهندسی و یک مسواک در آن جا بشود و باز یک عالمه جای خالی برای جا دادن خریدهای احتمالی از بازار میوه و تره بار داشته باشد.
10- یک عدد فلاسک برای گرم نگه داشتن غذا، فرنگی باشد و دست دوم، اشکالی ندارد.
11- یک شماره از روزنامه سرمایه یا یک شماره از روزنامه ی استقلال جوان، شماره های قدیمی هم قبول است.
12- یک عدد ساعت سیکو5، یک عدد انگشتر عقیق یا طلای سفید، یک عدد تسبیح برای گذران اوقات فراغت.
13- دو عدد چوب پنبه ی با کیفیت، برای مسدود کردن گوش ها، که مشورتی نشنوم.
14- یک عدد چشم بند، برای بستن چشم ها، که خّیری نبینم.
15- پانزده بسته "فلوکسیتین"، این بهترین ابداع قرن گذشته، سلطان داروها، دوای هر درد بی درمان، نوشداروی بعد از مرگ سهراب، بزرگ ترین کلاهی که بشریت بر سر "غم" گذاشت.
چند سالم است؟ سندی رسمی وجود دارد که به شهادت آن متولد شانزدهم اردیبهشت هزار و سیصد و سی و نـُه هستم آن را از هزار و سیصد و هشتاد و هفت کم می کنم می شود: ... شانزده. حتماً اشتباه کرده ام چون پارسال هم آن را از هزار و سیصد و هشتاد و شش کم کردم و باز شانزده شد و سال قبلش هم همین طور و سال پیش ترش همین؛ سال هاست که حاصل این تفریق شانزده است.
باورم نمی شود، باید از پدرم بپرسم اما او بیست و هفت سال پیش درگذشته. اگر هم بود حوصله ی حرف زدن درباره ی گذشته ها را نداشت. به جمله ی پدری درگذشته، که در گذشته هم حوصله ی صحبت از گذشته نداشت فکر می کنم و خوشم می آید. سراغ مادرم نمی روم که از دست من همیشه عصبانی است، هنوز فکر می کند یازده ساله ام و این با نتیجه ی محاسبات ریاضی من پنج سال اختلاف دارد پس او هم اشتباه می کند. طاها که نیست و نیما هم جدی تر از آن است که وقتش را با یک پسر شانزده ساله تلف کند.
در آینه به خودم نگاه می کنم، بین دو ابرو خطی عمیق و عمودی می بینم که اخمی ابدی به چهره ام داده است، عصبانیتی مادرزاد. صورت و زیر چشم هایم پُف کرده که اثر بی خوابی مزمن است، موهایم ریخته و باقیمانده اش روی شقیقه ها و ریشم بیشتر سفید هستند تا مشکی؛ به دستم نگاه می کنم، انگشت هایی که شبیه به پنج نان باگت، بزرگ و گرم اند انگار همین تازگی از تنور نانوایی بیرون آمده اند و همیشه چرک، چون عادت دارند اشیاء را، زندگی را، لمس کنند.
به یاد ندارم شانزده ساله ای با این شکل و شمایل ترسناک دیده باشم حالا چشم ها را می بندم و تصویر دیگری می بینم:
آدمی که باز هم زیبا نیست اما هیجان زده است، آدمی که بازی می کند، که بازی را دوست دارد، آدمی که تجربه می کند: خندیدن را از ته دل، خواندن آواز را با صدای بد، رقص را با تمام وجود، خـُرخـُری از سر رضایت را و احساس خوش شستن رخت در معده را! آدمی که همیشه منتظر است: منتظر یک فردا، منتظر یک اتفاق؛ اتفاقی شبیه به یک پایان خوش در یک فیلم مزخرف هالیوودی، اتفاقی که زندگی را عوض کند، اتفاقی از جنس آن بوسه، که از قورباغه ای یک شاهزاده ساخت، یا آن بخت، که جوجه اردکی زشت را به قویی زیبا تبدیل کرد.
به آینده فکر می کنم، به گذشت زمان، به فرصت هایی که می سوزند. مادرم حق داشت، باید بیشتر درس می خواندم؛ می گفت «اگه درس نخونی یا حمال می شی یا شیشه ی خونه ی مردم رُ با روزنامه پاک می کنی» و حالا نیم راه را رفته ام: برای حمال ها کاغذ باطله می سازم تا شیشه ها را پاک کنند. در خواب می بینم که حمال هستم و باید تمام آینه های "تالار آینه" را با ورق های مجله ی چلچراغ تمیز کنم اما مجبورم کرده اند که همه ی مجله ها را قبل از استفاده بخوانم. نمی خواهم حمال باشم، نمی خواهم چلچراغ بخوانم. درس می خوانم، عصرها بسکین رابینز با طعم ماست می خورم و آخر هفته مافیا بازی می کنم. می خواهم به کلاس کنکور بروم و این بار سر از این راز در بیاورم که چرا حد یک عبارت به سمت صفر میل می کند و چرا این عبارت نگون بخت به چیز دیگری به جز صفر میل ندارد؟!
میل دارم بخوابم، زیاد، آن قدر که دیگر به سن و سالم فکر نکنم؛ کاش کسی رویم را بیندازد، وقتی که نمی شنوم با من حرف بزند، برای آخرین بار ...
تهمینه میلانی را در دانشکده "بیتا" صدا می کردیم و هنوز دوستانش او را به این اسم صدا می کنند: "بیتا".
در دوران دانشجویی هم مثل امروز سرزنده و با نشاط بود ، صلابت و اعتماد به نفسی استثنایی داشت و با همه می جوشید و به همین خاطر چندباری تذکرش دادند که گرفت و به بایگانی حافظه سپرد تا امروز خاطراتی باشند برای نقل در جمع دوستان و بهانه ای برای خندیدن. سفیر سینما بود در دانشکده ی معماری- همه جور سفیر داشتیم از سفیر کاریکاتور تا سیاست- و تنها تجربه اش دستیاری کارگردان بود در یکی از فیلم های مسعود کیمیایی که هیچ وقت اکران نشد اما برای گرفتن حکم سفارت کافی بود. همه می دانستیم آن خانومی که دستیار کیمیایی بوده می خواهد روزی کارگردان سینما بشود و شد.
بالاخره فیلم ساخت، اولین فیلم هایش را با کنجکاوی دنبال کردم، بچه های طلاق، افسانه ی آه، دیگه چه خبر و کاکادو... بعد از کاکادو کنجکاوی ام تمام شد، سهل انگاری در ساخت و پرداخت یک داستان جدی یا فلسفی را به راحتی تحمل می کنم اما طاقت کوتاهی در ساخت یک داستان تخیلی را ندارم؛ بر این باور هستم که "تخیل" مهم ترین عنصر در خلق یک اثر هنری است و گرچه فیلم های تخیلی کمتر هنرمندانه به حساب می آیند اما بهترین محک برای سنجش قدرت ابتکار و طراحی فیلمساز هستند. به بیتا گفتم که اسپیلبرگ با آن همه امکانات و سرمایه که داشت ترجیح داد از قوه ی تخیل ما به جای جلوه های ویژه استفاده کند، "ای تی" را ندیدی وقتی بشقاب پرنده روی زمین نشست و در آن باز شد نوری که از داخل به بیرون می تابید نمی گذاشت توی سفینه را ببینیم و این ما را به دیدن حریص تر می کرد آن وقت تو با اتکاء به کدام امکانات و مشورت با کدام طراح صحنه یک بشقاب پرنده ساختی و ندیدی که با آن همه درجه و آمپر و اهرم و هندل بیشتر به ماشین مشدی ممدلی شبیه شده است. راستش از انتخاب "اسدالله یکتا" به عنوان موجود فضایی هم هیچ خوشم نیامد، استفاده از کوتاهی قد هنرپیشه برای صرفه جویی در طراحی و گریم، پیش پا افتاده ترین کار ممکن بود. بعد از آن هیچ کدام از فیلم های بیتا را ندیدم حتی آن هایی که نقدهای متفاوتی را موجب شد و سر و صدایی به پا کرد. به این ترتیب خاطره ی او را به عنوان یک هنرمند، زنی که می اندیشد و تولید فرهنگی می کند حفظ کردم و صلابت و اعتماد به نفسش را تحسین.
از بیتا خواستم عکسی به اتفاق، اما با رعایت حریم، بگیریم و برای اطمینان خاطر شکاکان از حفظ فاصله، آن پارچ آب را گواه گرفتم.
ادعا نمی کنم که دوست بودیم، سال ها بود ندیده بودم اش، دقیقاً از بهمن سال شصت و شش که دانشگاه تمام شد دیگر خبری از "شهاب" نداشتم تا همین چند سال پیش که شنیدم به امریکا برگشته و شغل خوبی در شهرداری لس آنجلس یا نمی دانم کدام شهر دیگر دارد.
وقتی بعد از تعطیلات مفرح و طولانی انقلاب فرهنگی به دانشکده برگشتیم، بعضی از بچه ها دیگر نبودند و در عوض، یک هم کلاسی جدید به جمع ما اضافه شده بود، شهاب در امریکا معماری می خواند و برای عیادت از مادر بیمارش چند هفته ای به ایران آمده بود که رابطه با امریکا قطع شد و نتوانست برگردد، لطف کردند و اجازه دادند در دانشکده ی ما به تحصیل ادامه بدهد. شبیه به ما نبود، شبیه به هیچ کدام از دانشجوهای آن روز علم و صنعت نبود. تهمینه میلانی و دوستانش به او لقب "مداد رنگی" داده بودند* از بس رنگارنگ می پوشید، آبی و صورتی و نارنجی. قد بلند و چارشانه و سفید رو بود با موهایی صاف و پرپشت. جوّ دانشگاه ضد امریکایی بود اما شهاب خیلی امریکایی بود، گاهی برای ما از دانشکده اش و تفاوت آن جا و این جا حرف می زد، می گفت شما به امریکایی ها فحش می دهید اما وقتی من به جراحی آپاندیس احتیاج داشتم اول عملم کردند و بعد که فهمیدند پول ندارم گفتند بدهی ام را به اقساط بپردازم؛ نگران بود که از وقتی به ایران آمده نتوانسته اقساط بدهی اش را بپردازد. می گفت آخر هفته ها را در امریکا باتفاق همسرش** و شوهر سابق همسرش و دوست او، چهار نفری به پیک نیک می رفتند و وقتی تعجب ما را از این که چطور یک مرد باغیرت حاضر می شود با شوهر سابق همسرش به گردش برود می دید، می خندید و می گفت آب و هوای آنجا غیرت سوز است.
... یادم نیست معمار خوبی بود یا نه، اما آدم خوبی بود.
چند سال پیش خبر بیماری اش را از یکی از هم کلاسی ها شنیدم، سرطان ریه داشت، بارها جراحی شد و حتماً بیمه داشت که غصه ی پرداخت صورت حساب های بیمارستان را نمی خورد. پارسال برای اولین و آخرین بار از امریکا به من زنگ زد، باورم نمی شد خودش باشد، حتی در سال های طولانی دانشکده هیچ وقت با هم صمیمی نشدیم، پروژه ی مشترک نداشتیم، هم سفر و هم سفره نبودیم. خیلی از شنیدن صدایش خوش حال شدم، می گفت که به تازگی عمل سنگینی را پشت سر گذاشته و حالش بهتر است. گفت که به خاطر بیماری اش با بازنشستگی پیش از موعد او موافقت کرده اند و دیگر سر کار نمی رود. می دانستم این ها علائم خوبی نیستند اما نمی خواستم و نمی توانستم به سرنوشتی که در انتظارش بود فکر کنم. برایش آرزوی سلامتی کردم و امید به دیدارش داشتم در کشوری که آب و هوایش غیرت سوز است.
وقتی مهندس "آلبا"- هم کلاسی قدیم و همکار امروز- بالای سرم آمد، تند تند چیزهایی گفت که نامفهوم بود، انگار بخواهد وقتی سیب زمینی داغی در دهان دارد حرف بزند:
« سَ...ام تُ...کا، چار شنبه... دوره... نشکده... اَم بیا، بچه...ا جَم میشَ...شاب ربانی مـُد!»
معنی سه کلمه ی آخر را به شکل دردناکی حس کردم، خواستم دوباره تکرار کند: «چی؟! چی گفتی؟» و این بار واضح گفت:
« شهاب ربانی مـُرد»
....
* با تهمینه میلانی که صحبت کردم این نام گذاری را تکذیب کرد. یا فراموش کرده است یا لقب را دوستانش به شهاب داده بودند و من به غلط فکر می کردم از او شنیده ام.
** شهاب مجرد بود اما برای این که این پُست بدآموزی نداشته باشد امشب او را به عقد دوست امریکایی اش درآوردم!
متهم به "پـُز دادن" هستم، که اتهامی قدیمی است، و می خواهم از خودم دفاع کنم.
می دانم اگر کسی که مالک چیزی استثنایی، کم یاب، گران قیمت و به هر حال صعب الوصول است بخواهد با استناد به آن مالکیت، استثنایی بودن خود را به همه ثابت کند به پز دادن متهم می شود. واکنش دفاعی ما در برابر این رفتار، بعد از تأیید مالکیت و احساس تحقیر ناشی از آن، نیشخندی است از سر تلافی همراه با این یقین که جنابشان تازه به دوران رسیده ای است که "پـُز" می دهد.
پـُز دادن بعضی وقت ها بد نیست، من هم مثل هر تازه به دوران رسیده ی دیگری گه گاهی پز می دهم:
به تعداد اندک کتاب هایی که خوانده ام پز نمی دهم اما به "کتاب خواندن" حتماً پز می دهم. به داشتن اتومبیل پز نمی دهم اما به رعایت "قوانین رانندگی" پز می دهم. به خانه ام پز نمی دهم اما به "کتاب خانه" ام پز می دهم. به نوشیدن قهوه پز نمی دهم اما به قدرت تحملم در بلعیدن قهوه های "یارعلی" خیلی پز می دهم. به سفرهایی که رفته ام پز نمی دهم اما به "آدم" هایی که در این سفرها شناخته ام پز می دهم. به درآمدم پز نمی دهم- پز دادن هم ندارد، خیلی کم است- اما به "مخارجم" پز می دهم. به حرفه ام پز نمی دهم، به "حرفه ای" بودنم پز می دهم. به شهرت دوستانم پز نمی دهم اما به "هنر"شان پز می دهم. به گوشی موبایلم پز نمی دهم اما ...اما گوشی فقط برای پز دادن است. به ارزش خودنویسم پز نمی دهم، به خطی که با آن می کشم پز می دهم و...
خیلی سال پیش یک رنوی دست دوم داشتم، پسرم نیما مثل بیشتر پسر بچه ها عاشق اتومبیل های گران قیمتی بود که پدرش نمی توانست داشته باشد- و هنوز ندارد- توضیح این نکته که چرا خرید یک اتومبیل بهتر برای من مقدور نیست کمی دشوار بود. به نیما گفتم که پدرش با این فکر که اعتبارش را از اتومبیل (اشیاء) گران قیمت نمی گیرد خودش را آرام می کند و اضافه کردم پدرش می خواهد جوری وانمود کند که اوست که به اشیای بی ارزش اعتبار می دهد! به این ترتیب رنوی قراضه ای که ما سوار می شویم صدها بار از یک مرسدس بنز کوپه با ارزش تر است چون "ما" سوارش هستیم و از همان لحظه اتومبیل ما رسماً صاحب نام شد: "رنو مال ما". نیما از همان کودکی آدم بسیار فهمیده و عاقلی بود و به همین خاطر حتی یک لحظه هم در خیالی بودن این استدلال شک نکرد حتی وقتی "رنو مال ما" به "پیکان مال ما" ارتقاء پیدا کرد یا حتی وقتی "پراید مال ما" تبدیل به بهترین و با ارزش ترین ماشین شهر شد نظر نیما تغییر نکرد. اما من بعد از گذشت بیست سال هنوز بر این باورم که نباید مرعوب کیف پول یا مارک کفش و شلوار و ساعت و اتومبیل دیگران شد؛ بگذار هر کسی به هر چیزی که دوست دارد پز بدهد، من به چیزهایی که دوست دارم پز می دهم، چیزهایی که از اتفاق کم یاب و گران بها نیستند و در دسترس همه اند و هیچ ناراحت نخواهم شد اگر شما هم در داشتن شان با من سهیم باشید، کتاب بخوانید، وارد هیچ خیابان ورود ممنوعی نشوید، فیلم و تئاتر ببینید، به دیدن چهار نفر آدم حسابی بروید، با چند نقاش و شاعر و نویسنده از نزدیک آشنا بشوید و به دوستی شان افتخار کنید و فراموش نکنید هنرمندها آدم هایی هستند که مثل من و شما در این شهر زندگی می کنند و باز مثل من و شما به دوست و رفیق و معاشر نیاز دارند.
حالا پـُز بدهید، اصلاً کار بدی نیست.
....
عکس بالای صفحه صرفاً تزئینی است و به جهت پـُز دادن استفاده شده.
«ابنای بشر به هیچ چیز به اندازه ی ناراضی بودن علاقه مند نیستند. دلایل ناراضی بودن بسیاراند: ضعف و سستی بدن ها، ناپایداری عشق ها، تزویر و ریا در زندگی اجتماعی، بی اعتباری دوستی ها و تأثیر مرگ بار عادت ها. در مقابل این همه ناملایمات دائمی، طبیعی است متوقع باشیم که هیچ حادثه ای به اندازه ی فرا رسیدن مرگ مان خوش آیند نباشد.»*
***
فکر کردن به آخرین روز زندگی خیلی سخت است حتی وقتی که مقصود از آن شرکت در "بازی" است و مطمئن هستید که هزار سال دیگر زنده اید و به پشت گرمی آن جرأت کنید از مرگ خودتان حرف بزنید، با آن شوخی کنید یا از آن به عنوان واقعه ای خوش آیند یاد کنید، باز قطعیت وقوع اش رعشه به اندام می اندازد.
بازی با یک سؤال ساده آغاز می شود: اگر بدانی که این آخرین بیست و چهار ساعت باقی مانده از عمرت است، چه خواهی کرد؟
- قبل از هر کاری سعی می کنم یک پُـستِ خداحافظی بنویسم، از آن ها که دل بسوزاند و اشک در بیاورد، اما چون دست هایم می لرزند و افکارم پریشان شده به نوشتن یک جمله قناعت می کنم: - من درگذشتم!
- به دیدن مادرم خواهم رفت، به او خواهم گفت که ببین، آن قدر بزرگ شده ام که فردا می خواهم بمیرم. به اتاق مدیرعامل شرکت می روم و بالاخره به لاغری دستمزدم اعتراض می کنم و می خواهم، فقط برای حفظ آبرویم بعد از مرگ، حقوقم را برای بیست و چهار ساعت اضافه کند. تصمیم می گیرم که سری به کافه هایی که دوست شان دارم بزنم و با همه خداحافظی کنم اما منصرف می شوم. سیگار را با سیگار روشن می کنم. با "بنی اسدی" تلفنی حرف می زنم، او را وصی خودم می کنم. به دیدن دو نفر می روم، هر دو را می کُشم! چند نفر را در آغوش می گیرم. حمام می کنم. اصلاح می کنم. بهترین ادوکلن هایم را می زنم. به فایل های کامپیوترم سر و سامان می دهم. همه ی قرص ها و داروهایی را که در هشت سال گذشته مصرف کرده ام دور می ریزم. برای آخرین بار کلاغ ها را تماشا می کنم، تنه ی زبر درخت ها را لمس می کنم. روی کاناپه ام، مونس شب های تنهایی ام، دراز می کشم و برای اولین بار از احساس سفتی بالش ها و صدای جیرجیر چارچوب زهوار در رفته اش لذت می برم. همان طور که دراز کشیده ام به "غزاله علیزاده" فکر می کنم و به تنهایی اش در آخرین روز زندگی وقتی به جنگل رفت و برای فرار از سرنوشتی دردناک خود را حلق آویز کرد، به احساسش در آن لحظات و افکاری که در سر داشت، به دردی که کشید و رنجی که تحمل نکرد، به فراموش شدن فکر می کنم. خاطراتم را مرور خواهم کرد، افسوس خواهم خورد. دقایق باقی مانده را- اگر چیزی مانده باشد- فلج می شوم، دلم برای خودم کباب می شود، گریه می کنم و قبل از آخرین نفس، "آنالی شگفت انگیز"، "کاسنی"، "اسپات لایت"، "لوچ خندان" و آنی که "فقط می نویسد" و همه ی لینک های این صفحه را به بازی دعوت می کنم.
......
*آلن دوباتن- پروست چگونه می تواند زندگی شما را دگرگون کند- ترجمه ی گلی امامی
قطعاً تئاتر یکی از مقولاتی است که در آن سلیقه ای متعالی را نمایندگی نمی کنم. به تدریج یاد گرفته ام که اگر از نمایشی خوشم آمد آن را تبلیغ نکنم. یک بار برای دیدن کاری از "سیروس ابراهیم زاده" تمام دوستانم را بسیج کردم و تا مدت ها از زخم زبان شان عذاب کشیدم در حالی که خودم دو بار برای همان نمایش به سالن رفتم و خیلی راضی بیرون آمدم.
برایتان گفته بودم که مدتی است یک مشاور تئاتر دارم، "بابک" هر ماه نمایشی را انتخاب می کند، زحمت ایستادن در صف بلیت را می کشد و کاری برای من نمی گذارد جز این که سر ساعت خودم را به سالن برسانم.
بابک این بار من را به دیدن "رؤیای نیمه شب پائیز" نوشته ی "نغمه ثمینی" و کارگردانی "کیومرث مرادی" برد که در سالن قشقایی تئاترشهر بر صحنه است. آن ها که به "قشقایی" رفته اند می دانند که یکی از بدترین سالن های تهران است! اطمینان دارم اگر روزی آن جا حادثه ای، مثل یک آتش سوزی، اتفاق بیفتد هیچ کس جان سالم به در نخواهد برد. مثل دفعات قبل راهروهای زیرزمینی، پیچ در پیج و باریکی را پشت سر گذاشتیم تا قبل از گرفتن اذن دخول در صف طویلی بایستیم و دقایقی طولانی پشت در عرق بریزیم و خودمان را با بروشورهایی که نه برای خواندن بلکه برای باد زدن به ما داده اند باد بزنیم تا دل رئیس به رحم بیاید و بگذارد سر جایمان بنشینیم. هوای داخل سالن گرم تر از راهروها است، یکی دو تا کولری که کار گذاشته اند نای خنک کردن هوا را ندارند و فقط سر و صدا می کنند. در آخرین ردیف صندلی ها- بدترین جا- می نشینیم.
هنرپیشه ها را نمی شناسم اما با شروع نمایش، "امیر جعفری" را تشخیص می دهم، همانی است که مدت ها در تمام سریال های بد تلویزیون بازی می کرد.
جادو است این؛ چقدر امیر جعفری عوض شده، چقدر مسلط و خوب بازی می کند و چقدر در این نقش باورپذیر است. جادو است این؛ با پایان هر پرده چراغ ها خاموش که می شوند سیاهی ها را می بینی که می روند و می آیند و چند تیر و تخته را این طرف و آن طرف می برند و با هر پرده ی جدید فضای جدیدی می سازند که در واقع هیچ نیست اما جادو به تو می باوراند که این چارپایه که در صحنه ی قبل تخت سلطان بود در این صحنه قله ای مرتفع است یا باروی قلعه ای دست نیافتنی. کاسه ی آب یک دریا است و یک دور که محیط صحنه را راه بروی فرسنگ ها پیموده ای. هر بار که بازیگر دستگیره ی خیالی دری را که وجود ندارد می چرخاند همراه با او وارد اتاقی می شوی که نیست اما هست. باور می کنی که آن سر بر روی میز، سر قاسم است که از تن جدا کرده اند و تن بازیگر را که زیر میز پنهان شده و اصراری بر پنهان بودن ندارد را دیگر نمی بینی. وقتی که سر بریده ی قاسم شروع به خواندن می کند سینه ات فشرده می شود از غمی که در آوازش است و ... و باور می کنی هرچه را که بر بالای آن صحنه ی جادویی اتفاق می افتد عین زندگی است.
جادو است این، که اگر نبود چرا صنعت سینما با آن طول و عرض و بودجه های میلیون دلاری و استفاده از جلوه های ویژه ی پشرفته نمی تواند به این راحتی چنین حسی از فضا و مکان و زمان را منتقل کند؟
بابک می گوید تعزیه خوان نبودند، صدایشان وسعت نداشت. حتماً راست می گوید، اما من لذت برده بودم. اولین بار بود که امیر جعفری واقعی را می دیدم و باز دلم خواست به کسی بگویم که این نمایش را ببیند.
اگر الان نیویورک بودم، زنگ آپارتمان "اردشیر" را می زدم و از پشت آیفون می گفتم من همانی هستم که بیست و چند سال پیش برایت نامه می نوشت، همانی که برایش نوشتی "میلتون گلیزر" از تو خواسته تا مسئول جمع آوری پوسترهایی از طراحان ایرانی برای مبارزه ی جهانی با ایدز باشی، نوشتی که سال هاست از دوستانت دور هستی و آدرس شان را نداری و از من خواستی که آن ها را پیدا کنم و بگویم تا این پوسترها را برای سازمان ملل طراحی کنند اما من جوان بودم و ایران درگیر جنگ بود، شب ها بمباران می شدیم و اعصاب نداشتم و جوابت را بد دادم که این جا کسی نمی داند ایدز چیست و ما معمولاً شب ها بر اثر انفجار بمب در تخت خوابمان می میریم و فرصت مبتلا شدن به ایدز نداریم چه رسد به طراحی پوستر در باره ی آن. کیف و حالش را فرنگی ها کرده اند و حالا پوسترش را ما بکشیم؟!... و تو نامه هایت را به من قطع کردی. یادت آمد؟ همان که به او گفتی بهتر است از عکس های قدیمی قاجار برای الهام گرفتن استفاده کنی همان که به او گفتی پدرت را می شناختم شاعر خوبی بود. حالا آمده ام بگویم سال هاست که جنگ تمام شده و ما شب ها بدون سر وصدا می خوابیم و با جناب ایدز آشنا شده ایم و آقا کجایی که ببینی ما پایتخت مملکت کاریکاتور هستیم و نماینده ی رسمی در سازمان کاریکاتور بین الملل داریم و جای شما در مقام معاونت مافیای کارتونیست های تهران خالیست و حیف است با این اعتباری که دارید کسی به رسمیت نشناسدتان و هر وقت اسمتان را ببریم همه بگویند همانی که نقش جوانی شهریار را بازی کرد؟ ...
اگر الان، همین الان در نیویورک بودم، می رفتم و زنگ خانه ی "نیکزاد نجومی" را می زدم و می گفتم که الان از پشت در آپارتمان اردشیر آمده ام که خانه نبود، چون هرچه زنگ زدم در را باز نکرد. می گفتم هنوز طراحی هایی که برای کتاب های "هوشنگ ایرانی" کشیده ای بخشی از خاطرات تصویری من از دوران نوجوانی است، مخصوصاً "بستور" و آن یکی کتاب آقای "ایرانی" که زمان انقلاب منتشر شد و اسمش را فراموش کردم اما طراحی های ذغالی شما هنوز در یادم مانده است. می گفتم که آقا نمی دانی همین "بستور" باعث شد که چند سال پیش وقتی خدابیامرز "هوشنگ ایرانی" را در دفتر روزنامه ی جامعه دیدم با چه افتخاری داوطلب شدم که آپارتمانش را بازسازی کنم و نمی دانی چه پوستی از من کند آن خدا بیامرز تا خانه اش تمام شد. می بینید که آشنا هستم با شما، بالاغیرتاً واسطه شوید اردشیر ما را ببخشد...
اگر الان نیویورک بودم، می رفتم زنگ قصر "شیرین نشاط" را می زدم و می گفتم که خانوم جان من از دوستان صمیمی اردشیر* و اردشیر** و نیکزاد هستم، همین الان پشت در خانه ی دوتای آخری بودم که هیچ کدام تشریف نداشتند، از این دور و بر رد می شدم گفتم سلامی بکنم و بگویم که بیست سال در "سه راه نشاط" زندگی کردم و الگوی من "فرانسیسکو گویا" بود اما امروز در رؤیای "گویا" زندگی می کنم و می دانم که باید شیرین نشاط بشوم؛ اجازه بدهید تا با حفظ حریم عکسی با شما بیندازم ...
اگر الان، همین الان نیویورک بودم می رفتم زنگ خانه ی "نیمانی" یا همان نیما بهنود را می زدم، می گفتم نیما جان من همانم که وقتی بچه بودی به خاطر پیروزی آلمان بر آرژانتین در فینال جام جهانی آنقدر برایت کری خواند که اشکت را درآورد. همانی که وقتی طراحی هایت را در مجله چاپ می کردند مطمئن بود طراح نمی شوی اما رفتی و به کوری چشم همه طراح مد شدی و حالا تی شرت هایی با مارک تو در بوتیک های تهران می فروشند که هیچ کدام اصل نیستند و با این وجود سایز خیلی بزرگش را، که به درد پنهان کردن شکم من بخورد، ندارند؛ بیا و چند تایی اختصاصی برای من تولید کن؛ قربان دستت، لُـنگ به دردم نمی خورد می دانی که در تهران مدتها است که حتی دلاک ها هم با لَـنگ کنار در حمام نمی ایستند، تخفیف هم بده که از راه دور آمده ام و دست و بالم تنگ است ...
اگر الان، همین الان نیویورک بودم سر راه "وودی آلن" می ایستادم تا وقتی رسید یقه اش را بگیرم و بگویم:
- تـُف به روت نامرد! رفتارت با دختر خوانده ات نفرت انگیز بود، اما ... خیلیییی مخلصیم آقا.
....
*اردشیر رستمی
**اردشیر محصص
جمعه که خانه مادر راهت ندادند چاره ای نداری جز مطالعه. تمام هفته ی گذشته که وب لاگ تعطیل بود- البته صوری- بیشتر از سیصد و پنجاه و چهار جلد کتاب نخواندم و هنوز با شکستن رکورد بیست هزار جلد به اندازه ی چهار سال نوری فاصله دارم و نمی دانم چرا هر بار که می نویسم "چهار" کامپیوترم پیشنهاد می دهد که بنویس "چهارشنبه"؟!
شماره ی 125 دوهفته نامه ی "تندیس" را که ورق زدم دو مقاله ی خواندنی پیدا کردم: یک مصاحبه از "توکا ملکی" با "هومن مرتضوی" به بهانه ی نمایشگاه آخر هومن در گالری اثر و دیگری نقدی فوق العاده از "احمدرضا دالوند" درباره ی نقاشی های "ایران درودی".
کسانی که پست "اندر خوشبختی سالیاری بودن" را خوانده اند به یاد دارند که من به شخصه بسیار به هومن مرتضوی و آثارش علاقه دارم؛ اگر می خواهید بیشتر با او آشنا بشوید حتماً این گفتگو را بخوانید. می خواهم بر دوستانی که هم نامی من و توکا ملکی برایشان سؤال برانگیز خواهد شد پیش دستی کنم و توضیح بدهم که خانوم توکا ملکی دختر یکی از روزنامه نگاران و نویسندگان قدیمی مطبوعات است و شاید بعد از من- که قدیم ترین توکای مذکرم- قدیم ترین توکای مؤنث ایران باشد. آقای ملکی، که از دوستان پدرم بود، بعد از تولد دخترش به دیدن منوچهر نیستانی آمد و اطلاع داد که می خواهد اسم نوزاد را توکا بگذارد و منوچهر نیستانی هم که اصولاً به هیچ چیز اهمیت نمی داد تولد توکا را به ملکی تبریک گفت و این سرآغازی شد بر ورود توکاهای مؤنث بعدی تا جایی که جنسیت این نام زیر سؤال قرار بگیرد.
و اما نوشته ی احمد رضا دالوند یکی از درست ترین و بی رحمانه ترین نقدهایی است که در چند سال اخیر خوانده ام. دالوند معتقد است که ایران درودی هیچ وقت نتوانسته از تار تعریف و تمجیدی که نویسندگان و ادبای مشهور اما غیر متخصصی مثل احمد شاملو، جواد مجابی، آندره مالرو، ژان کوکتو و دیگران بر دست و پای نقاشی او تنیدند خود را رها کند و در نتیجه سال هاست که به تولید بُنجُل مشغول است. دالوند سختگیرانه ادعا می کند نقاشی های درودی از نظر تکنیکی و قدرت قلم چیزی در حد آثار زنانی است که در بازارهای خوداشتغالی نقاشی روی چرم و چوب خود را عرضه می کنند.
دالوند طراح بی نظیری است و قلمی عالی در نوشتن دارد که به همراه دانشش از هنر منتقدی تیزبین از او ساخته است؛ صرف نظر از این که با کلیات نوشته اش درباره ی نقاشی های خانوم درودی موافق هستم اما کمی تا اندکی آن را "تـُند" و به همان اندازه بی فایده می دانم. ایران درودی در سن و سالی نیست که بتواند یا بخواهد چیز تازه ای به این بازار عرضه کند و چنین نگاه رادیکالی با توجه به این که مالرو، ژید و شاملو از نعمت اصلاح نظراتشان محرومند، تنها به درد زهر چشم گرفتن از ادبای در قید حیات می خورد تا دیگر درباره ی نقاشی و نقاشان چیزی ننویسند. اگر احمدرضا دالوند- یا من یا هر کس دیگری- این افتخار را داشت که مورد تشویق و تأیید شخصیت هایی مثل مالرو یا ژید قرار بگیرد آیا امروز حاضر بود آن شنیده ها را فراموش کند؟ شاید خوشبختی یا شانس- یا بدشانسی- ما در این بوده که بار چنین تأییداتی را هیچ وقت بر دوش نکشیده ایم. مسلماً انتقاد دالوند از حسادت های حرفه ای نشأت نمی گیرد- او نقاش نیست- و مسلماً منتقد منصفی است وقتی بر کم بودن عدد زنانی مثل ایران درودی اذعان می کند اما چه خوب بود به این نکته هم اشاره می کرد که حتماً چیزی در نقاشی های اولیه این زن بوده که در مقطعی از تاریخ هنر ما چنین مورد توجه قرار گرفته و چه عالی که اگر چیزی به آن نیفزوده- یعنی در حد همان بنجل کش باقی مانده- اما استمراری مثال زدنی در کار نقاشی داشته است.