تبليغاتX
توکای مقدس
من می اندیشم پس بیشتر هستم!

«تو خورشید هستی و در مرکز جهان ایستاده‌ای و دوستانت سیاره‌های منظومه‌ای هستند که در اطرافت شکل داده‌ای. جاذبه‌ات برای بعضی از سیاره‌ها قوی‌تر است، همان‌ها که در مدارهایی نزدیک به تو می‌چرخند، و برای بقیه فقط به آن اندازه است که در اطرافت باقی بمانند. سیاره‌ها مدارشان بیضی شکل است، گاهی از خورشیدی که تو باشی فاصله می‌گیرند، خیلی دور می‌شوند و گاهی به نزدیک‌ترین فاصله از تو می‌رسند... فرق تو با خورشیدی که در آسمان است در اراده‌ای است که برای تعیین فاصله‌ی سیاره‌هایت داری، می‌توانی تصمیم بگیری کدام یک را به مداری نزدیک‌تر فرا بخوانی و کدام را به مدارهای دوردست تبعید کنی! می‌توانی اراده کنی و به تعداد سیاره‌های منظومه‌ات بیفزایی... اما یادت باشد که نباید دو سیاره را در یک مدار جا بدهی یا سیاره‌ای را بیش از آن که باید به خودت نزدیک کنی، به صلاح نیست، چون همیشه خطر برخوردشان با یکدیگر و با تو منظومه‌ات را تهدید خواهد کرد... هر تصادمی نظم جهان کوچکت را برهم خواهد زد...»

این‌ها توضیحات من بود به علی آقا، یک دوست قدیمی، که معنای فاصله را درک نمی‌کرد. وقتی به او گفتم که فقط سالی یک‌بار دلم برایش تنگ می‌شود و اگر همان یک بار نبینمش بیمار خواهم شد از من رنجید، حرفم را حمل بر بی‌احترامی کرد و رفت. علت رنجشش را درک می‌کردم، توقع داشت به دروغ بگویم که دوست دارم او رابیشتر ببینم اما مشغله نمی‌گذارد و... اهل تعارف و تکلف بود. من اهل تعارف نیستم اما اعتراف می‌کنم که روشم برای ابراز علاقه به یک دوست قدیمی درست نبود.

                                                                ***

پشت میزی نشسته‌ام پر از اهرم‌ها و دکمه‌های رنگارنگی که هرکدام سرنوشت سیاره‌ای را در اختیار دارند و آن روبرو صفحه‌ی نمایش بزرگی است که منظومه‌‌ام را نشان می‌دهد، اسمش را گذاشته‌ام منظومه‌ی شمسی و دوستان. آن خورشید کوچک به نیابت از من در میان صفحه ایستاده است و اگر راهی بود تا با چشم مسلح و با دقتی بیشتر به سطح مشتعل آن نگاه کنید لکه‌های عظیمی به وسعت چند قاره می‌دیدید که اعضای خانواده‌ام هستند، آن توده‌ی مشتعل عظیم و توفانی همسرم است و آن دو لکه‌ی کوچک و سرخ، پسرهایم... بعد از آن با فاصله‌ای که فقط روی نقشه‌ای به این ابعاد کوتاه به نظر می‌آید صمیمی‌ترین دوستم ایستاده است و در مدار بعد دوستی دیگر و در مدار بعد یکی دیگر... در دورترین مدارها آدم‌هایی هستند که به ندرت می‌بینمشان، مثل دکتر دندانپزشکم که دوستش دارم اما ترجیح می‌دهم بیشتر از سالی یک‌بار نبینمش. اگر به مجموعه‌ی چندصد، یا چند هزار، سیاره‌ای که بر این پرده نقش بسته‌اند از دور نگاه کنید فقط توده‌ای غبارآلود خواهید دید که بود و نبود بعضی از سیاره‌ها را کم اهمیت جلوه می‌دهد اما واقعیت آن است که بقای منظومه به وجود تک تک آن‌ها وابسته است. با خودتان فکر کنید که اگر این توده‌ی غبارآلود نبود خورشیدی که آن میان است به چه کار می‌آمد؟ من این‌جا پشت این میز نشسته‌ام تا یک یک‌شان را ببینم، تا از سلامت همه‌شان مطمئن شوم. گاهی مثل امروز باید به کار گردش یکی از آن‌ها نظم بدهم، این اهرم سرخ رنگ را که به بالا بکشم و بعد این دکمه‌ی سبز رنگ را که اسم یک دوست عزیز زیر آن نوشته شده فشار بدهم سیاره‌ای از مدار خارج می‌شود و به مدار جدیدی که آن دورترها برایش آماده کرده‌ام می‌رود... بعد اهرم آبی را به پائین می‌کشم و دکمه‌ی نارنجی را فشار می‌دهم تا سیاره دیگری از مدارش جدا شود و نزدیک‌تر بیاید...

                                                               ***

در جهان واقعی، کار نظم دادن به دوستی‌ها بسیار دشوارتر و به مراتب ظریف‌تر از کشیدن چند اهرم یا فشار دادن چند دکمه است. برای تعیین فاصله‌ی دوستان نیاز به توافقی قبلی و قلبی است. نمی‌شود جای کسی را به زور تغییر داد یا به کسی به زور نزدیک شد، آدم‌ها حق دارند سرکشی کنند یا زیر بار تغییراتی که دوست ندارند نروند، نباید کاری کرد تا یک دوست خیال کند دورش انداخته‌اید یا به او بی‌احترامی کرده‌اید یا با فاصله گرفتن قصد تحقیرش را داشته‌اید... با کمی محبت می‌توان به آدم‌ها نزدیک شد اما با خیلی محبت باید از آن‌ها فاصله گرفت...

من هم در منظومه‌ی بسیاری از دوستانم در آخرین مدارها می‌چرخم، از این که خیلی به آن‌ها نزدیک نیستم ناراحت نیستم اما از این‌که جزئی از منظومه‌شان هستم قطعاً خوشحالم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 22:31  توسط توکا نیستانی  | 

کم اتفاق می‌افتد در یکی از خانه‌هایی که خودم ساخته‌ام روی مبل نشسته باشم! تا وقتی که در حال ساخت است و گوشه و کنارش پر از ابزار بنّایی است در اختیار من است، گاهی که لازم می‌شود تا چند دقیقه‌ای با یکی از پیمانکارها درباره کار حرف بزنیم چند بلوک سفالی را روی هم می‌گذاریم و به نیت صندلی روی آن می‌نشینیم، گاهی هم میز و صندلی شکسته‌ای در کارگاه هست که قبل از نشستن یکی از کارگرها به احترام آقای مهندس گرد و خاکش را فوت می‌کند تا تمیز شود. ساختمان که به انتها می‌رسد کارفرما از من تشکر می‌کند، واحد خودش را برمی‌دارد و بقیه را به سرعت می‌فروشد تا سود کند... آخرین بخش از دستمزد من را هم پرداخت نمی‌کند تا بیشتر سود کند. در نتیجه با کارفرما قهر می‌کنم و نمی‌توانم هیچ‌کدام از آپارتمان‌ها را بعد از این‌که صاحب زندگی شدند ببینم. دوست ندارم زنگ خانه‌ی غریبه‌ها را بزنم و بگویم «سلام... راستی میدونستین خونه‌ی شما رو من ساخته‌ام؟ حالا اجازه میدین بیام تو و یه بار دیگه ببینمش؟»

دیشب در خانه‌ای مهمان بودم که هجده سال پیش آن را طراحی و اجرا کردم... اولین کار شخصی‌ام بود، تجربه نداشتم و تا تمام شود جان به لبم رساند! سر و کله زدن با دو کارفرما ساده نیست خصوصاً اگر هردو پزشک باشند، یکی مقیم نیویورک که می‌خواست از راه دور اعمال سلیقه کند و دیگری مقیم تهران با یک لشکر همراه و مشاور... مجبور بودم که هر روز به نظرات  یک همسر، سه دختر، سه داماد فیزیکدان، تاجر و فوق تخصص جراحی ترمیمی، تعدادی برادرزن بازاری، تعدادی زن‌برادرزن خانه‌دار، برادرزاده‌هایی که دانشجوی کشاورزی بودند، خواهرزاده‌هایی که دانشجوی عمران بودند، یک حاج آقای بزرگ که یک بار خانه‌ای برای خود ساخته و در مهندسی و معماری صاحب‌نظر شده بود و اعتقاد داشت ستونهایی که کار گذاشته‌ایم زیادی کلفت هستند، یک ناظر عالی در ساخت و ساز و یک مشاور عالی در معماری  و گروه زیادی از بیمارهایی که شفا پیدا کرده بودند و برای ادای دین و اظهار نظر به کارگاه می‌آمدند و... گوش بدهم و همه را راضی نگهدارم. به این مجموعه اضافه کنید کارپرداز و مأمور خرید مورد اعتماد آقای دکتر را که بطور مادرزاد مبتلا به بیماری "کجی دست" بود و اوس معمار متملقی که تلاش می‌کرد تا توجه کارفرما را بخود جلب کند و در عین حال مراقب منافع مشترکش با مأمور خرید باشد...

دیشب چند ساعتی را مهمان دوستی در یکی از واحدهای همان ساختمان قدیمی بودم. بعد از هجده سال دوباره از راه‌پله‌های عریضش بالا رفتم تا به یکی از دو واحد "کوچکی" بروم که دویست و چند متر مساحت دارند و در طبقه سوم برای پذیرایی از مهمان‌هایی از شهرستان طراحی شده بودند... و دلم برای معماری تنگ شد... دوست دارم ساختمان جدیدی طراحی کنم و برای ساختنش با یک لشکر اعوان و انصار کارفرما سر و کله بزنم... معماری را دوست دارم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 15:17  توسط توکا نیستانی  | 

هیچ‌وقت آسمان را در یک شب پر‌ستاره تماشا کرده‌اید؟ منظورم در تهران نیست که سال‌هاست شب‌هایش ستاره ندارد، در کویر کرمان، در بیایان‌های ایلام که روزها داغ هستند و شب‌ها سرد... ستاره‌ها را دیده‌اید که چطور می‌درخشند؟ می‌گویند که نور بعضی از این‌ها میلیون‌ها سال در راه بوده تا به ما برسد، می‌گویند که بعضی از این ستاره‌ها شاید میلیون‌ها سال پیش خاموش شده باشند اما هنوز در آسمان شب می‌درخشند بس‌که از ما دور هستند...

                                                              ***

در نوزده سالگی بزرگ‌ترین آرزویم کار کردن در یک روزنامه بود اما روزنامه‌ای درکار نبود. عصرها دو روزنامه منتشر می‌شد که به یکی از آن‌ها سرزدم و راهم ندادند، شاید چون به غریبه‌ها اعتماد نداشتند. تا آن موقع فقط چندتا از طرح‌هایم در "کتاب جمعه" چاپ شده بود که هنوز از بابت آن به خودم افتخار می‌کنم اما عمر کتاب جمعه کوتاه بود، دنبال جای دیگری بودم که دوستی زنگ زد، یادم نیست چه کسی بود، گفت آدمی را می‌شناسد که مصمم است مجله‌ای منتشر کند، گفت که می‌تواند من را به او معرفی کند. از این پیشنهاد استقبال کردم و یکی دو روز بعد نشانی دفتر مجله را گرفتم و رفتم. یک ساعتی را با مدیر مجله صحبت کردم، مرد سی و چند ساله‌ی چهارشانه و قد بلندی که هم سردبیر بود و هم نویسنده و... اصلاً فکر می‌کنم تمام کارهای مجله را یک تنه انجام می‌داد چون حتی طرح سرمقاله را هم خودش کشیده بود، طرح ساده‌ای از کبوتری در حال پرواز یا چیزی در همین مایه‌ها. بعد از این‌که تنها شماره‌ی منتشر شده را با هم ورق زدیم برای کار به توافق رسیدیم و در این توافق صحبتی از دستمزد و پول به میان نیامد، شاید در آن زمان برای خوش‌بختی به پول نیاز نبود... از دفتر مجله که بیرون آمدم محکم‌تر از همیشه روی زمین راه می‌رفتم چون خودم را یک قدم به دنیای طراحان حرفه‌ای نزدیک‌تر می‌دیدم. خوش‌بختی من فقط چند هفته دوام آورد، یادم است که یکی دوتا طرحی که کشیدم در یکی دو شماره چاپ شد و تمام... تا همین سه سال پیش حتی اسم مجله و سردبیرش را فراموش کرده بودم. راستش را بخواهید درباره‌ی اسم مجله هنوز شک دارم... شاید که "پیروزی" بود.

پنج یا شش سال بعد از "پیروزی" واقعاً به آرزویم رسیدم یعنی توانستم به عنوان طراح و کارتونیست جای ثابتی در یک ماهنامه‌ی تخصصی پیدا کنم و چاپ شدن طرح‌هایم را هرماه ببینم. نزدیک به شانزده سال برای ماهنامه‌ی "صنعت حمل و نقل" کار کردم، با خیلی از روزنامه‌نگارهای معروف همان‌جا آشنا شدم و برای مقاله‌هاشان طراحی کردم. یکی از آن‌ها مهدی سحابی بود که علاوه بر نوشتن، نقاشی هم می‌کرد و مدیرمسئول ما دوتا از تابلوهای او را به دیوار اتاقش زده بود. سحابی آن موقع ماشین‌های تصادفی و قراضه را نقاشی می‌کرد و من آن ماشین‌های له و لورده را خیلی دوست داشتم اما وسعم نمی‌رسید یکی بخرم، دانشجو بودم و کم درآمد، درست مثل حالا که مهندس هستم و کم درآمد، پول برای خریدن تابلوی نقاشی نداشتم و به همین خاطر به مدیر مسئول‌مان که پول داشت و نقاشی داشت حسادت می‌کردم... چشمم پی آن دوتا تابلو بود. شاید به همین خاطر هر نمایشگاهی را که سحابی گذاشت ‌رفتم اما او دیگر نقاشی‌هایی شبیه به آن دوره از کارهایش نکشید. تجربه‌های تازه را بیشتر دوست داشت...

سه سال پیش او هم به دیدن نمایشگاه کاریکاتورهای من آمد، در آن زمان بیست سال بود که یکدیگر را می‌شناختیم. شاید می‌خواست حافظه‌ام را بسنجد یا دوست داشت تعجبم را ببیند چون از اولین دیدارمان گفت و به یادم آورد که او همان سردبیر همه‌کاره‌ی مجله‌ی پیروزی است همان که برای اولین بار شانس کارکردن به من داد، همان که به من اعتماد کرد... سوادش را دوست داشتم و ترجمه‌هایش را و آن خلق و خوی منحصر به فردش که قابل تقلید نبود...

                                                               ***

امروز دوتا از کارهای مهدی سحابی را در خانه دارم، یکی از نقاشی‌ها و یکی از پرنده‌های چوبی‌اش را و خودش چند روزی است که رفته، خاموش شده، نه مثل یک شمع، مثل یکی از همان ستاره‌هایی که آرزو داریم شب‌ها در آسمان ببینیم وقتی که هوا صاف و پاک است. مهم نیست اگر کسی مرگ هنرمند را جدی نگرفت، مهم نیست اگر درباره‌اش ننوشتند یا کم نوشتند چون در آسمان من آن بالای بالا ایستاده است آن دور دور، مثل همان ستاره‌هایی که مرده‌اند اما نورشان را می‌بینیم بس‌که از ما دور هستند...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 16:51  توسط توکا نیستانی  | 

دلم برایش تنگ خواهد شد. برای خودش، ترجمه‌هایش و نقاشی‌هایی که می‌کشید. برای دیدار اتفاقی‌اش در یک نمایشگاه، برای طرز حرف زدنش، برای آن سبیل‌های پرپشتش که وقت خندیدن از دو سو قد می‌کشید شبیه به کبوتری که بال گشوده و قصد پرواز دارد...

از شنیدن خبر مرگ مهدی سحابی شوکه شدم... مطلب کوتاهی درباره‌اش نوشته‌ام که در شماره‌ی آینده‌ی مجله چلچراغ چاپ خواهد شد، ادای دینی است به انسانی که بخشی از خوانده‌هایم را به او مدیون هستم. دلم برایش تنگ خواهد شد...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 16:28  توسط توکا نیستانی  | 

بیست‌وپنج سال پیش با یک چمدان لباس و یک میز نقشه‌کشی به این خانه آمدم، بخاطر میز مجبور شدم وانت بگیرم وگرنه بردن یک چمدان کار سختی نبود. البته تعدادی هم کتاب و مقداری کاغذ داشتم که به تدریج و سر فرصت جابجاشان کردم. حالا بیست و پنج سال است که این‌جا زندگی می‌کنم، شنیده بودم اسباب‌کشی کار سختی است اما هیچ‌وقت مجبور نشدم اسباب‌کشی کنم. بیست‌وپنج سال وقت داشتم که هر روز چیزی به خانه بیاورم یعنی بیشتر از نه‌هزار روز، یعنی نزدیک به هجده‌هزاربار رفتم و آمدم و چیزی به خرت و پرت‌های اتاقم اضافه کردم! مجله‌هایی که دوست داشتم همه‌ی شماره‌های آن را داشته باشم، روزنامه‌هایی که کاری از من در آن‌ها چاپ شده بود، کتاب‌هایی که هر هفته برحسب عادت و از سر وظیفه می‌خرم، میز ناهارخوری همسایه‌ای که مهاجرت کرد و به دردم می‌خورد تا روی آن طراحی کنم، میز تحریر قدیمی همسایه‌ای دیگر که کشوهای آن را دوست داشتم، لوله‌های مقوایی که به هیچ دردی نمی‌خورند، دوتا تله موش آکبند که هیچ موشی را گرفتار نکرده‌اند، عینک شکسته‌ی پدرم، تعداد زیادی کلاه، کیف‌های طراحی در اندازه‌های مختلف، جعبه‌های قلم، یک عالمه لیوان‌های قهوه‌خوری که از این و آن هدیه گرفته‌ام یا خودم در سفرهای مختلف خریده‌ام مثل این آخری که طرحی از کافکا روی آن است، پنجاه تا فندک که بعضی‌اش خراب است مثل این یکی که مال پدرم بود، چوب سیگار تلسکوپی برنجی که یادگار مرحوم آقاجان است، جعبه‌ی شطرنج سفری که مهره‌هایش تک و توکی باقی مانده و در نوجوانی از پدربزرگم هدیه گرفتم، انواع مترهای جیبی و کمری، خط‌کش‌های کوچک و بزرگ فلزی و چوبی و پلاستیکی، تخته‌های زیردستی برای طراحی، انواع و اقسام پوشه‌ها که همه پر از کاغذپاره و بریده‌ی روزنامه هستند، یک عالمه تیله‌های رنگی، جعبه‌ی پازل هزار قطعه‌ای که هیچوقت باز نشده، چاقوهایی که قرار بود برای کنده کاری از آن‌ها استفاده ‌کنم، مقارها، میخ‌ها، سوزن‌های ته‌گرد، لوازم تحریر، خودنویس‌ها و خودکارهای جوراجور، بسته‌های مداد و مداد رنگی، شیشه‌های جوهر در رنگ‌های مختلف، دوربین‌های عکاسی که حالا قدیمی و از مد افتاده شده‌اند، سیم‌های رابطی که قرار بوده دستگاه‌های مختلف را به کامپیوتر وصل کنند، کاترها، تیغ‌ها، ده‌ها قوطی کوچک که توی هرکدام چیزی گذاشته‌ام، توی این یکی نوک قلم‌های اضافه، توی آن دیگری قرص‌های فشار خون، توی آن یکی کلیدهایی که یادم رفته کدام در را باز می‌کنند، پیش‌طرح نقشه‌هایی که سال‌ها پیش برای دوستانم کشیدم، ویلای اسکندر، ویلای مجید، خانه‌ی دکتر طبسیان، خانه‌ی دکتر ساغری، لوح‌های یادبود نمایشگاه‌های مختلف، قاب‌های نقاشی، مجسمه‌های کوچک و بزرگ، عروسک‌های پنبه‌ای و...

به امثال من آشغال جمع‌کن می‌گویند، یعنی چیزهایی را دور و برمان جمع می‌کنیم که نه به درد دنیامان می‌خورد نه آخرت‌مان... حالا می‌فهمم که راست می‌گویند. یک هفته وقت دارم که خودم را برای جابجا شدن آماده کنم، همسرم یک عالمه کارتن خالی آورده تا فقط لوازم اتاق خودم را توی آن جا بدهم. اول کار فکر می‌کردم نباید سخت باشد، کارتن‌ها را یکی یکی می‌گذاری جلو و همه چیز را می‌گذاری آن تو و تمام. اما کار سخت‌تر از این حرف‌ها است...

                                                             ***

در آپارتمان کوچک آذر و محسن هستم در فرانکفورت. در آشپزخانه نشسته‌ایم دور قلیان عجیبی که هشت لوله دارد شبیه به همان هشت‌پای غول‌پیکری که در فیلم بیست‌هزار فرسنگ زیر دریا می‌خواست کشتی نوتیلوس را با کرک داگلاس و کاپیتان نمو یکجا ببلعد، هرکدام یک پای هشت‌پا را گذاشته‌ایم توی دهان‌ و مثل لوکوموتیوهای قدیمی دود می‌کنیم. هیچ‌وقت قلیان کشیدن را دوست نداشتم اما فعلاً لوله‌ی قلیان مثل بندناف ما را به مام وطن وصل کرده تا ضمن دود کردن درباره‌ی مزایا و مضار زندگی در فرنگ با هم بحث کنیم...

- قل‌قل‌قل‌قل‌قل... پوووف‌ف‌ف‌ف... فامیلام بهم میگن درسته که آلمان جای خوبیه اما بهتر نیست بجای تحمل رنج غربت بیایی و در وطن خودت آقایی کنی؟ من هرقدر فکر می‌کنم نمی‌فهمم منظورشون از آقایی کردن چیه...

- قل‌قل‌قل‌قل‌قل... پووو‌ف‌ف‌‌ف‌ف... یعنی تو شهر خودت کار خودت رو بکنی و مجبور نباشی این‌جا مثل خیلی‌ها شوفر تاکسی باشی...

- قل‌قل‌قل‌قل‌قل... پوووف‌ف‌ف‌ف... من که شوفر نشدم اما این‌جا شوفر بودن کار کمی نیست، شوفرتاکسی شدن خیلی سخته باید آلمانی بدونی و یک‌سال کلاس بری و هزار یورو خرج کنی تا تصدیق بگیری و بعدش یه امتحان سخت بدی تا به عنوان راننده تاکسی قبولت کنن، زندگی‌ات اما تأمینه...

- قل‌قل‌قل‌قل‌قل... پوووف‌ف‌ف‌ف... به هرحال این‌جا نمیتونی مثل اونجا رئیس خودت باشی...

- قل‌قل‌قل‌قل‌قل... پوووف‌ف‌ف‌ف... اونجا هم رئیس خودم نبودم...

- قل‌قل‌قل‌قل‌قل... پوووف‌ف‌ف‌ف... اونجا هیچی نداشته باشی تو توالت شیلنگ آب داری و مجبور نیستی مثل این‌جا از این آب‌پاش کوچولوها تو دستشویی بذاری که باهاش یه گلدون رو هم نمیشه آب داد... شاید آقایی کردن یعنی همین!

                                                              ***

خانه‌ی جدید من یک خیابان پائین‌تر است، آن کله‌ی دنیا نیست، اما هرکار می‌کنم از پس جمع کردن یک اتاق برنمی‌آیم. کار بسته‌بندی وسایلم پیش نمی‌رود، خانه‌ی جدید کوچک‌ است و جا برای این همه خاطره ندارد. نشسته‌ام بین آشغال‌هایی که به تدریج از گوشه و کنار بیرون می‌کشم و یکی یکی نگاه‌شان می‌کنم، دفترچه نقاشی طاها وقتی کلاس اول بود، یک قوطی فلزی که دوتا دندان شیری در آن است، یک نامه از اردشیر محصص، اسلایدهایی از دوران دانشجویی و... نمی‌توانم تصمیم بگیرم که کدام را دور بیندازم و کدام را نگهدارم. شاید آقایی کردن یعنی توانایی حفظ همه‌ی چیزهایی که برایت عزیز هستند...

اسباب کشیدن چه کار سختی است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 15:55  توسط توکا نیستانی  | 

 

اگر قرار می‌شد که من و خدابیامرز "بروس لی" با هم مغازه‌ای بزنیم- نمی‌دانم چرا همه مغازه "می‌زنند" و کسی مغازه باز نمی‌کند- به احتمال زیاد اسمش را می‌گذاشتیم "توکالی" یا "بروس‌تانی" یا یک همچین چیزهایی. حالا تصور کنید چقدر حرص خوردم وقتی که دیدم بیخ گوشم، در همین خیابان نیلوفر، "توکالی" را بدون رضایت من افتتاح کرده‌اند و به مردم دل و جگر می‌فروشند! با خودم قرار گذاشتم که سر فرصت مراتب دلخوری خودم از این نام‌گذاری را به اطلاع صاحب مغازه برسانم... و ظهر امروز این فرصت بدست آمد. چند هفته است که می‌خواهم اتاقم را جمع کنم و برای اسباب کشی به خانه‌ی جدید آماده شوم اما اتاق من شبیه به غار چهل دزد بغداد است و هیچ جور جمع نمی‌شود. خسته از تلاشی نافرجام به بهانه‌ی ناهار بیرون آمدم، دل و دماغ رفتن به هیچ رستورانی را نداشتم و سر از توکالی درآوردم. باورم نمی‌شد وقتی رفیق شفیق و همکارم در مجله‌ی چلچراغ، "مرتضی ناعمه" را مشغول پذیرایی از مشتری‌ها دیدم. روزنامه‌نگاری که عاقبت جگرکی شد...

                                                                       ***

این روزها همه‌ می‌دانیم که کار مطبوعاتی کار نیست و به آن دل نباید بست و به آن امید خیر نباید داشت و از آن ارتزاق نباید کرد و با طناب آن به ته چاه نباید رفت و... اما مشکل اینجاست که روزنامه‌نگاری مثل کشیدن سیگار اعتیادآور است، وقتی به آن عادت کردید دیگر کارتان تمام است، زندگی‌تان را با دست خود تباه کرده‌اید. بیشتر ما جسارت آن را نداریم که راه بهتری برای امرار معاش پیدا کنیم. از این روزنامه به آن یکی و از این هفته‌نامه به آن ماهنامه نقل مکان می‌کنیم بامید این‌که منشاء خیر و اثری باشیم و هرماه که حقوق می‌گیریم انگار در قرعه‌کشی بخت آزمایی برنده شده باشیم به خودمان تبریک می‌گوییم و منتظر قرعه‌کشی ماه آینده می‌مانیم تا یک بار دیگر بخت‌مان را بسنجیم و...

                                                                     ***

پیشنهاد می‌کنم اگر دل و جگر و قلوه و کباب بال و کتف مرغ و از این چیزها دوست دارید حتماً سری به توکالی بزنید. باشد که کار و بار آقا مرتضی بیشتر بگیرد و با آرامش زندگی کند و بنویسد و بخواند و تشکیل خانواده بدهد و در آرامش بچه‌هایش را بزرگ کند و صاحب ملک و املاک در کیش و مازندران بشود و ویلایی در جنوب فرانسه بخرد و...

دست راستش زیر سر همه‌ی ما باشد، به فکر افتادم تا من هم کافی‌شاپ خودم را "بزنم"، اسمش را هم انتخاب کرده‌ام، "کافه..."!

 .................................................................................................................................

توکالی- خیابان خرمشهر- خیابان نیلوفر- بالاتر از میدان نیلوفر، جنب خشکشویی

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 12:51  توسط توکا نیستانی  | 

دیوار موجود جالبی است، هم خانه را می‌سازد و هم زندان را. می‌توان در پناه آن احساس امنیت کرد یا زیر سایه‌اش دچار تشویش خاطر شد، می‌توان آن را با یک قاب عکس تزئین کرد یا روی آن سیم خاردار کشید، می‌توان به آن تکیه داد یا پشت آن اسیر شد... من کشیدن شکل دیوار را دوست دارم، از ردیف آجرها و سایه روشن‌شان خوشم می‌آید. خوب که نگاه می‌کنم می‌بینم زمینه‌ی خیلی از طرح‌هایی که تا امروز کشیده‌ام یک دیوار بوده است...

رفته بودم تا جای خالی یک دیوار را ببینم. بعضی‌ها به چین می‌روند تا چند متر از هفت هزار کیلومتر دیواری را ببینند که نه قرن پیش از میلاد مسیح ساخته شده و می‌گویند تنها ساخته‌ی دست بشر است که از کره‌ی ماه هم دیده می‌شود؛ بعضی دیگر به برلین می‌روند تا جای خالی دیواری را ببینند که معروف‌ترین نماد جنگ سرد بود و تا بیست سال پیش شهری را در دل اروپا به دو نیم می‌کرد. زائران دیوار چین از همتی که چند هزار سال پیش صرف ساختن آن شده به حیرت دچار می‌شوند و زائران دیوار فروریخته‌ی برلین از حماقتی که توانست بیست و هشت سال دوام بیاورد دهان‌شان باز می‌ماند... در قرن بیستم زندگی کنید و ناگهان یک شب دیواری بسازند تا شهرتان، خانه‌تان، خانواده‌تان را به دو نیم کند و رفتن به آن سوی دیوار برای‌تان ممنوع شود... حتی تصور ساخت چنین دیواری هم احمقانه است.

اگر ساعت هفت صبح یک روز سرد پائیزی در هوایی گرگ و میش وارد شهری شدید که نمی‌شناختید و دیدید که دسته‌ای کبوتر تمام شب‌ را در یک پارکینگ عمومی و روی زمین ‌خوابیده‌اند مطمئن باشید که در برلین هستید. می‌پرسم مگر این شهر دیوار و درخت ندارد؟ چرا کبوترها روی زمین خوابیده‌اند؟! جواب می‌دهند که همه این‌جا از دیوار خاطره‌ای تلخ دارند، شاید به همین خاطر کبوترها خوابیدن روی زمین را ترجیح می‌دهند. ساختمان‌ها را هم که خودتان می‌بینید، روی برج‌های شیشه‌ای که نمی‌توان لانه ساخت و تازه روی همه‌ی لبه‌ها و هره‌های ساختمان‌های کوتاه‌تر هم میخ‌های تیز کار گذاشته‌اند مبادا کبوتری آشیان کند. توضیح‌شان در مورد دیوار قانع کننده بود اما کسی نمی‌دانست چرا کبوترها روی شاخه‌ی درخت‌ها نخوابیده‌اند، برلین پر از درخت است. شاید این کبوترها مثل انسان‌های اولیه از درخت پائین آمده‌اند تا کم کم متمدن شوند یا شاید با همسران‌شان اختلاف دارند و موقتاً از لانه اخراج شده‌اند، شاید مهاجر هستند و روی درخت جایی ندارند... کبوتری که روی زمین خوابیده باشد شکار خوبی برای گربه است؛ می‌پرسم این شهر گربه ندارد؟! جواب می‌دهند که گربه‌ها در آپارتمان زندگی می‌کنند... پیدا بود که خیابان برای خواب کبوترها جای امنی است. سعی می‌کنم با تلفن موبایل عکسی از کبوترهای پارک شده بگیرم که خوب از آب در نمی‌آید.

هوا سرد و پاکیزه است. چتر سبز بزرگی که به امانت گرفته‌ام من را از باران محافظت می‌کند اما جلوی باد سردی که می‌وزد را نمی‌گیرد، چتر را می‌بندم و داخل مغازه‌ای می‌شوم که گرم است و پر از سوغاتی‌های این شهر بارانی. کنار تی‌شرت‌ها و لیوان‌هایی با نقش یک خرس، که نشانه‌ی شهر است، قفسه‌هایی است پر از تکه‌های سیمان که در اندازه‌ها و قیمت‌های مختلف به فروش می‌رسند. کلوخ‌های بزرگ گران‌قیمت هستند پس خودم را با تماشای کارت پستال‌های ارزان قیمت سرگرم می‌کنم. روی هر کارت عکسی است از شهر برلین در سال‌هایی که مردم هنوز دیوار را تحمل می‌کردند و روی کارت محفظه‌ی کوچک و شفافی تعبیه شده که تکه‌ای سیمان رنگی توی آن لق می‌خورد. فروشنده ادعا می‌کند این‌ها تکه‌هایی از دیوار برلین است اما من مثل یک ایرانی واقعی به همه چیز مشکوک هستم و ادعای فروشنده را باور نمی‌کنم. مطمئن هستم چند کارگر مهاجر جایی همین اطراف نشسته‌اند و با خاک و سیمان و کمی رنگ تکه‌های قلابی دیوار را می‌سازند. خوشحال از این‌که کسی نمی‌تواند سرم کلاه بگذارد همراه با توریست‌های زودباوری که سرشان کلاه رفته بود یکی از کارت‌پستال‌ها را خریدم.

رفته بودم تا جای خالی دیوار را ببینم. از آن دیوار هولناک فقط اندکی برپا مانده که از همین حالا جزئی از آثار تاریخی شهر به حساب می‌آید. داده‌اند نقاش‌های با ذوق روی سطح سرد و خاکستری دیوارها را نقاشی کنند و سیم‌های خاردار را از روی آن جمع کرده‌اند... زیبا شده است.

رفته بودم تا جای خالی دیوار را ببینم. از آن حماقت هولناک فقط خاطره‌ای مانده بود که با آن تجارت می‌کردند...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 23:36  توسط توکا نیستانی  | 

شماره‌اش را از سردبیر مجله‌ی سینمایی گرفته بود و بسته‌ای کتاب و مجله داشت که به پرویز دوایی برساند. دوایی را از قصه‌هایش می‌شناختم و نوشته‌های نوستالژیکی که گه‌گاه در مجله‌ها چاپ می‌کند، این اواخر هم ترجمه‌ی "تنهایی پر هیاهو*" را به قلم او خوانده بودم. می‌دانستم که بیشتر از سی‌و اندی سال است در پراگ زندگی می‌کند و نمی‌دانستم- هنوز هم نمی‌دانم- که چرا در تمام این مدت حتی یک بار به ایران نیامده... شنیده بودم که اهل مصاحبه نیست، که اصلاً اجتماعی نیست و ذهنیت خیال‌پرداز من کلی شاخ و برگ بد به شنیده‌هایم داده بود جوری که فکر می‌کردم از دیدن هر غریبه‌ای بدش می‌آید و...

قرار بود زیر ساعت معروف شهر به انتظارمان بایستد که ایستاده بود. حتی از دور هم به راحتی بین جمعیت توریست‌ها قابل تشخیص بود؛ همه به انتظار تماشای مجسمه‌هایی که با به صدا درآمدن ناقوس‌ ساعت برای چند ثانیه از دریچه‌ای بیرون می‌آیند به ساعت نگاه می‌کردند و او، قد بلند و لاغر با موی بلند و ریش سپید، برخلاف همه پشت به ساعت به دیوار تکیه داده بود و به جمعیت نگاه می‌کرد. حس کردم از دیدن ما جا خورد، حتماً منتظر نبود که سه نفر را سر قرار ببیند. حالا دوره‌اش کرده بودیم و تند تند خودمان را معرفی می‌کردیم تا نوبت به من رسید، اسمم را گفتم که نشناخت، فکر کردم شاید پدرم را بشناسد گفتم من پسر منوچهر نیستانی هستم، باز هم نشناخت. عجله داشت و می‌خواست برود، گذاشتم به حساب چیزهایی که درباره‌اش شنیده بودم که مردم‌گریز است و از این حرف‌ها با این وجود اصرار کردم که یک دیدار دیگر داشته باشیم... شاید با کمی اکراه پذیرفت، می‌گفت که پراگ دیدنی‌هایی بهتر از او دارد. کافه‌ای می‌شناخت که در سال‌های دور پاتوق ارزان قیمتی برای روشنفکرها و هنرمندها بوده، همه‌ی "واتسلاو"های پراگ آن‌جا قهوه می‌خوردند، آدرس داد و قرارمان را برای فردا در همان کافه گذاشتیم.

یک ساعت قبل از قرار راه افتادیم و در شهر غریب گم شدیم. نیم ساعت از وقت گذشته بود که با ترس و لرز شماره تلفن همراهش را گرفتیم که مبادا بروید چون ما عنقریب راه را پیدا می‌کنیم و می‌رسیم. آقای دوایی هنوز نگران وقت ما بود، می‌گفت شما مسافر هستید و دارید وقت با ارزش‌تان را برای دیدن من تلف می‌کنید! با هزار اصرار قبول کرد به مصلحت ما فکر نکند و ما هم عاقلانه‌ترین کار را کردیم، یعنی تاکسی گرفتیم.

در هوایی سرد و بارانی وارد کافه‌ای شدیم که معلوم بود بعد از فروپاشی بلوک شرق تعمیر شده و تغییر کرده و از زمانی که پاتوق واتسلاوهای پراگ بوده فقط سنت سیگار کشیدن در آن به یادگار مانده است... هنوز می‌شود در کافه‌های پراگ سیگار کشید. پرویز دوایی تنها روی مبل بزرگی نشسته بود و لیوان قهوه‌اش خالی روی میز بود، معلوم بود که خیلی معطل شده با شرمندگی دست دادیم و نشستیم و گفتیم دوست دیگرمان که شهر را می‌شناسد نتوانست با ما بیاید و به همین خاطر راه را گم کردیم و ... کنارش نشسته بودم که سرش را نزدیک آورد و گفت که هنوز نتوانسته اسمم را درست بشنود و خواست تا یک‌بار دیگر خودم را معرفی کنم. برای سومین بار خودم را معرفی کردم:

 «توکا نیستانی هستم آقای دوایی»

بلافاصله چهره‌اش تغییر کرد و گفت « البته! می‌شناسمت، نوشته‌هایت را خوانده‌ام...»

از تعجب خشکم زد، ادامه داد «... شما همان نیستی که در یکی از شماره‌های نوروزی مجله‌ی فیلم مطلبی نوشته بودی و رفتار مسعود مهرابی را به کدخدای یک ده تشبیه کرده بودی و...»

حالا دماغم سوخت چون داشت به یکی از نوشته‌های قدیمی مانا اشاره می‌کرد. با اندکی دل شکستگی گفتم «نه، شما دارید درباره‌ی برادرم حرف می‌زنید، آن را مانا نوشته که کارتونیست است و البته بسیار هم خوب می‌نویسد و...»

اما توضیح من قانع‌اش نکرد چون با همان قاطعیت ادامه داد «نه! اشتباه نمی‌کنم، توکا نیستانی، شما مگر همان نیستی که ته یک مجله که نمیدانم اسمش چیست از خاطرات سفر به تورنتو نوشتی و این‌که بلد نیستی مثل امریکایی‌ها موقع راه رفتن قهوه بخوری و ...»

گل از گلم شکفت! این‌بار داشت درباره‌ی خود من حرف می‌زد «بله، بله، من هستم، خودم هستم، توکانیستانی هستم!»

... باورم نمی‌شود که چه چیزهایی شنیدم، گفت مدت‌ها دنبال من می‌گشته! گفت که بعد از خواندن آن شماره از مجله می‌خواسته پیدایم کند و با من حرف بزند، گفت خیلی شیوه‌ی نوشتنم را دوست دارد و این‌که باید هرجور هست بنویسم و حتماً چاپ کنم و... داشتم روی هوا بال بال می‌زدم از فرط خوش‌حالی...

وقت خداحافظی از کیف خود کتابی درآورد، یک نسخه از چاپ ششم "تنهایی پرهیاهو" بود و پرسید نمیدانم این کتاب را خوانده‌اید یا نه، همراهان من طاقت از کف دادند و با غرور گفتند که خوانده‌اند و این فرصت نصیب من شد که بگویم کتاب را نخوانده‌ام. از مالکیت کتاب که مطمئن شدم اعتراف کردم:

«دروغ گفتم آقای دوایی، "تنهایی پر هیاهو" را خیلی پیش خوانده بودم اما دوست داشتم آن را با امضای خودتان داشته باشم...»

                                                                       ***

* تنهایی پر هیاهو- بهومیل هرابال، ترجمه‌ی پرویز دوایی- کتاب روشن

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 11:6  توسط توکا نیستانی  | 

فرصت خوبی بود... کاش پریده بودم...

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 9:10  توسط توکا نیستانی  | 

به گمان من زندگی مجموعه‌ی از اتفاق‌های کوچک و بزرگ است که ناغافل یقه‌ی ما را می‌گیرند و حسابی تکان‌مان می‌دهند تا مثل کتلت‌های توی ماهیتابه پشت و رو شویم و هردو طرف‌مان خوب سرخ شود... همه‌ی کتلت‌ها تا وقتی که آماده‌ی خورده شدن بشوند بارها و بارها این پشت و رو شدن را تجریه می‌کنند. به نظر من فرق آدم با کتلت در این است که‌ آدم‌ها صبر نمی‌کنند تا اتفاق بسراغ‌شان بیاید، خودشان به سراغ اتفاق می‌روند، آن دسته که اهل خطر هستند با چتر از هواپیما می‌پرند یا موتورسواری می‌کنند یا دور دنیا را با جیب خالی و پای پیاده طی می‌کنند و آن دسته که مثل من محافظه‌کار هستند سر جای‌شان آرام می‌نشینند و از هیچ برای خودشان یک اتفاق هیجان‌انگیز می‌سازند.

بیشتر از یک هفته است که ساعت دیواری باتری‌اش تمام شده و عقربه‌های آن روی هشت و پنجاه دقیقه درجا می‌زنند. وقتی زمان گم شد اهل ِ خانه دنبال مقصر گشتند و خیلی زود من را پیدا کردند چون جایی برای پنهان شدن نداشتم و بدتر از همه به وظیفه‌ی "مردِ خانه" عمل نمی‌کردم؛ هر روز یادم می‌رفت برای ساعت دیواری باتری بخرم. حالا که مقصر معلوم شده و همه می‌دانند چه کسی را باید شماتت کنند خواب ساعت را راحت‌تر از قبل تحمل می‌کنند. مردِ خانه سال‌هاست که طبق عادت روزی چندبار به ساعت بالای دیوار اتاق نشیمن نگاه می‌کند و حتی می‌توان گفت که به دانستن وقت دقیق معتاد شده است تا جایی که وقتی به مهمانی می‌رود چشمش بی‌اختیار بالای کاناپه‌ی اتاق نشیمن میزبان را به دنبال ساعت دیواری جستجو می‌کند. با این وجود مردِ خانه از خوابیدن ساعت راضی است. خوابیدن ساعت دیواری یک اتفاق ساده بود که توانست یکنواختی زندگی را بر هم بزند. مردِ خانه روزی چندبار با دیدن این ساعت دچار هیجان و تشویش می‌شود...

می‌خواهم اخبار ساعت ده را از تلویزیون تماشا کنم، به اتاق نشیمن می‌روم تا نگاهی به ساعت دیواری بیندازم، هشت و پنجاه دقیقه است پس هنوز باندازه‌ی کافی وقت دارم تا به اتاقم بر‌گردم و کارم را تمام کنم. بعد از یک ساعت دوباره یاد اخبار می‌افتم و سراسیمه سراغ ساعت دیواری می‌روم، هنوز هشت و پنجاه دقیقه است، جا می‌خورم، فکر می‌کنم چطور چنین چیزی ممکن است که یادم می‌آید ساعت هم مثل حافظه‌ی من خواب بوده. نزدیک نیمه شب است و اخبار را از دست داده‌ام... روی کاناپه دراز می‌کشم تا یکی از فیلم‌های عجیب و غریبی را که دوست دارم تماشا کنم، نگران هستم مبادا زیاد بیدار بنشینم و صبح خواب بمانم، صبح زود باید بیدار شوم و خودم را برای رسیدن به یک قرار مهم آماده کنم. هنوز فیلم به نیمه نرسیده پلک‌هایم سنگین می‌شود و به خواب می‌روم... با صدای برفک تلویزیون از خواب می‌پرم، زمان را گم کرده‌ام و سراسیمه به ساعت دیواری بالای سرم نگاه می‌کنم. ساعت هشت و پنجاه دقیقه است، نفسی به راحتی می‌کشم، هنوز یک ساعتی فرصت باقی است تا خودم را به محل قرار برسانم. با عجله و خواب‌‍‌‌آلود به سمت دستشویی می‌روم تا آبی به سر و صورتم بزنم که آسمان را از گوشه‌ی پرده‌ی اتاق خواب می‌بینم، چرا هوا تاریک است؟! یادم می‌آید ساعت دیواری خواب است، خراب است. به ساعت تلفن همراهم نگاه می‌کنم که چهار صبح را نشان می‌دهد. از خودم خنده‌ام می‌گیرد، خواب از سرم پریده و باید با نشستن پشت کامپیوتر وقت‌کشی کنم. وقت‌کشی می‌کنم، نشانه‌های صبح یکی یکی از راه می‌رسند. اول صدای اذان صبح از بلندگوهای مسجدالرضا بلند می‌شود و بعد از چند دقیقه صدای جاروی رفتگر را از کوچه می‌شنوم و سرآخر نوبت خانواده‌ی پرجمعیت گنجشک‌های درخت خرمالو است که مثل همیشه سحرخیز هستند و با طلوع آفتاب درباره‌ی مشکلات خانوادگی‌شان با صدای بلند بحث می‌کنند. می‌دانم که فرصت زیادی برای خوابیدن ندارم اما احساس خستگی می‌کنم، نگاهی به ساعت دیواری می‌اندازم، ساعت هشت و پنجاه دقیقه است، فقط یک لحظه جا می‌خورم و به رختخواب می‌روم. قبل از خواب زنگ ساعت تلفن همراهم را روی عدد نه میزان می‌کنم و آن‌را کنار بالش می‌گذارم و بی‌هوش می‌شوم.

زنگ ساعت اگر قدرت و شدت صوراسرافیل را می‌داشت باز نمی‌توانست بیدارم کند، معلوم بود که بی‌نوا تمام تلاشش را برای انجام وظیفه‌اش بخرج داده و دیگر رمقی برای زنگ زدن ندارد. چشم‌هایم را که باز می‌کنم اول خورشید را که به وسط آسمان رسیده می‌بینم و بعد احساس دلشوره به سراغم می‌آید... یاد قرار مهمی که داشتم می‌افتم. از جا می‌پرم و نگران به سمت ساعت دیواری می‌دوم. تا به اتاق نشیمن برسم دوبار به دیوار می‌خورم و یک گلدان را سرنگون می‌کنم اما... خدا را شکر، هنوز هشت و پنجاه دقیقه است!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 8:57  توسط توکا نیستانی  |