تبليغاتX
توکای مقدس
من می اندیشم پس بیشتر هستم!

تفنگ من کو لیلی جان، تفنگ من کو؟

ساعت 11 شب به وقت مالزی هرجور که هست از کافه ی استار باکسی که توی فرودگاه کوالالامپور پیدا کردم دل می کنم و خودم را به جایی می رسانم که باقی ایرانی ها جمع شده اند تا نیم ساعت بعد سوار هواپیمایی بشویم که آن بیرون انتظار ما را می کشد. خیلی از چهره ها آشنا هستند؛ یک صندلی خالی پیدا می کنم و می نشینم چند نفر پشت سرم مشغول ریشه یابی مسائل ایران هستند و به ناچار به حرف هایشان گوش می دهم:

عقل کل اولی- ... تو همین شمال خودمون زن ها با مایو دو تیکه می رفتن دریاااااااا، بع ع ع ع ع له! با مایو دو تیکه و هیشششش کس چیزی نمی گفت اما الان اگه پنج سانت شلوار یه خانومی بالا باشه همه دلشون می خواد یه چیزی بگن!

عقل کل دومی- بعله آقا از قدیم گفتن الانسان یَتَمَیل به هرچه الممنوع!

عقل کل اولی- آقا اینا خواستن جلو مشروبو بگیرن دیدن چی شد؟.... همه تریاکی شدن!

عقل کل دومی- (با تأسف سر تکان می دهد)... نُچ نُچ نُچ نُچ بعله بعله بع...

عقل کل اولی- ویل دورانت گفته در هر جامعه ای که من دیدم سه چیز بارز بوده اول فرهنگ دوم سیاست سوم...

داشت موضوع سیاسی می شد، ترجیح دادم جایم را عوض کنم در انتهای سالن یک صندلی خالی پیدا می کنم اما آنجا هم گروهی دیگر مشغول مقایسه ی ایران و مالزی هستند:

یک عقل کل اولی دیگر- ... اینا که اندازه ما آیکیو ندارن چطور یه همچی کارایی کردن؟

یک هم وطن با آی کیوی بالا- بابا اینااااااا نکردن! اینگیلیسیاااااااا واسشون کردن! ندیدی ماشیناشون برعکس میرن؟ تمام منابع زیرزمینو روزمینشونو گرفتن به جاش این چیزارو دادن... راستی این لپ تاپو چن خریدی میگن از ایران خیلی ارزونتره چی هست حالا؟

عقل کل اولی- والااااا سونیه اما نمیدونم چیه، خلاصه آخرشه خیلی کار تمومه، پونصد از ایرون ارزونتر...

حیف شد که آی پاد همراهم نیاوردم، یاد جمعه ی پیش می افتم که با همین جماعت سوار هواپیما شدم:

چند نفر مهندس شهرستانی- از همان ها که کت و شلوار طوسی و جوراب سفید می پوشند- کنار من و بدون توجه به شماره ی صندلی ها نشسته اند و مرتب یک دیگر را مهندس صدا می کنند و به مسافرین معترضی که جایشان اشغال شده می گویند فرقی نمی کند هرجا که دوست دارید بنشینید. لوس ترین شان کنار دست من است و جوری پهن نشسته که احساس خفقان به من دست می دهد خواهش می کنم جمع و جورتر بنشیند و چند دقیقه بعد خواهش می کنم برای صحبت کردن با دوستانش روی من خم نشود و توی گوش من فریاد نزند چون می خواهم بخوابم و باز خواهش می کنم کفش هایش را بپوشد چون بوی جوراب هایش آزاردهنده است و... موقع ناهار خوردن که می شود آقای مهندس سبزی پلو را با دست می خورد تا یک بار دیگر ثابت کند تحصیلات عالی دلیلی بر داشتن رفتار با نزاکت نیست. به فرودگاه کوالالامپور که می رسیم طبق یک سنت حسنه قبل از باز شدن درهای هواپیما همه ایستاده اند و برای پیاده شدن به هم فشار می آورند.

قرار است خانوم "فتانه" به نمایندگی از تور با یک پلاکارد زرد رنگ در سالن منتظر ما باشد که نیست همین طور نگران و سر درگم به مستقبلین نگاه می کنم که جوان دانشجویی جلویم سبز می شود و می پرسد که آیا شما توکای مقدس نیستید؟! یکی از خوانندگان وب لاگ من است که در سنگاپور زندگی می کند و اتفاقی من را در فرودگاه مالزی دیده، خیلی از این دیدار اتفاقی خوش حال می شوم، دوست دارم بایستم و حرف بزنم اما می ترسم که از گروه جا بمانم صدای خانومی را که پلاکی به گردن دارد می شنوم که فارسی حرف می زند اما ایشان "فتانه" نیست ولی "فتانه" را می شناسد کسی را با انگشت نشان می دهد که "فتانه" است اما دنبال ما نیامده! بالاخره با پرس و جو یک جوان افغانی به اسم "نوید" را پیدا می کنم که تور لیدر ما است.

صدای بلند آهنگی شبیه به "خوشگلا باید برقصن" از داخل اتوبوس تور به گوش می رسد سوار که می شوم حاضرین با کف و سوت امر به رقصیدن می کنند و چند قدمی را که تا یک صندلی خالی فاصله دارم با چند تا قر و قنبیله ی ریز پر می کنم و می نشینم. اینجا چهره ی دیگری از ایرانی ها را می توان دید، چهره ی عبوس قبلی را در هواپیما جا گذاشته اند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 7:44  توسط توکا نیستانی  | 

نوشتن یک پست جدید وقتی در خانه خودم نیستم، پشت لپ تاپ خودم ننشسته ام و کلیدهای کی بورد غریبه اند کار خیلی سختی است این چند خط را می نویسم که بدانید هنوز هستم و کلی حرف برای نوشتن دارم که به موقع خواهم نوشت فقط بگویم که روزهای گرم و خوبی را با پسرم می گذرانم که بیشتر از گردش به نشستن در کافه و نوشیدن قهوه می گذرد معلوم است که طاها یک نیستانی واقعی است چون اهل کافه است!

باران اینجا را باید خودتان ببینید، از شمال و جنوب و مشرق و مغرب هم زمان می بارد و چتر وسیله ای زینتی و به درد نخور است چون با چتر یا بدون آن به هر حال خیس می شوید. در این سفر متوجه شدم که ایرانی ها هم مثل چینی ها همه شبیه به هم هستند، امکان ندارد در کافه یا خیابان ایرانی ببینید و قبل از شنیدن مکالماتشان نفهمید که ایرانی هستند.

زن های مسلمان در مالزی دیدنی هستند، یا به تعبیری اصلاً دیدنی نیستند، ریز نقشند و بسیار ساده لباس می پوشند و به همین خاطر از دیگران متمایز می شوند اما همین ها باید کلی ارشاد بشوند تا بتوانند در خیابان های تهران قدم بزنند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 8:1  توسط توکا نیستانی  | 

گفت که این چند روز تجربه ی بدی از نرسیدن مسافرها به هواپیما دارد و توصیه کرد اگر می خواهم ساعت 6 صبح در مهرآباد باشم بهتر است ساعت یک به فرودگاه بروم! به توصیه اش عمل کردم و ساعت یک صبح در مهرآباد بودم، به محض ورود تابلوی پروازها را دیدم که نوشته بود پرواز مالزی دوساعت تاخیر دارد و به جای 30/6 ساعت 30/8 از زمین بلند خواهد شد، یعنی هفت ساعت انتظار در سالن فرودگاه...

وقتی از بلندگوها اعلام کردند که مسافرین مالزی برای تحویل بار و دریافت کارت پرواز به میزهای کنترل مراجعه کنند بدترین دقایق این سفر شروع شد، مسافرین خسته از انتظار پشت دو میزی که بر بالای آن شماره ی پرواز ما نوشته شده بود صف کشیدند اما فقط یک نفر برای تحویل گرفتن بارها پشت یکی از میزها بود و هر چند دقیقه خطاب به یکی از هم کارانش در طبقه بالا فریادی می کشید و با اشاره به تعداد زیاد مسافرین و حجم زیاد بارها کمک می خواست و دوست یا رئیس ایشان هم بی اعتنا از بالا اشاراتی می کرد و چیزهایی می گفت که ما معنای آن را نمی فهمیدیم؛ با سرعتی باور نکردنی دو صف نسبتا منظم اولیه به توده ای انسانی و درهم پیچیده تبدیل شد که در آن هر کسی سعی می کرد خودش را به جلوی میز برساند...

بالاخره ساعت 9 صبح پرواز کردیم، الان هم داخل یک کافه ی استارباکس نشسته ام و این پست را همراه با مزمزه کردن یک لیوان کاپوچینوی عالی می نویسم، جای همگی خالی است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 8:0  توسط توکا نیستانی  | 

اگر همین امشب توفان برف از راه نرسد و پروازها لغو نشود، اگر راننده ی آژانس بد قولی نکند و سر ساعت دنبال من بیاید، اگر تمام تهران نخواهد ساعت دو صبح را در خیابان جشن بگیرد، اگر زمین لرزه ای به بزرگی هفت در مقیاس ریش ترررررررر همه جا را زیر و رو نکند ، اگر آقای خلبان کارت بنزین هواپیما را گم نکرده باشد، اگر دچار یک حمله ی قلبی نشوم، اگر دعای خیر امت همیشه در صحنه بدرقه ی راه من باشد، اگر آسمان به زمین نیاید و عمری باقی مانده باشد، اگر قسمت باشد و اگر خدا بخواهد جمعه صبح برای یک هفته به سفر خواهم رفت.

سعی می کنم از همانجا- مالزی- پست های جدید بگذارم تا جای خالی ام را احساس نکنید ولی اگر نتوانستم و چیزی احساس کردید- جای خالی ام را می گویم- می توانید در این یک هفته به لینک های کنار صفحه رجوع کنید، برای رفاه حال شما یکی دوتا لینک بی ربط را که بدآموزی داشتند حذف کردم و همین الان از "چپ کوک" و "زن قد بلند"، که مشکل "لپ تاپ" ندارند، خواهش می کنم استثنائاً به جای من هم بنویسند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 20:26  توسط توکا نیستانی  | 

نشانی مغازه خیاطی را که پرسید گفتم کمی پایین تر توی میدان پیدایش می کنید روی تابلو هم عکسی از "جیسون کینگ" دارد؛ اما او جیسون کینگ را نمی شناخت!

تا سال های هفتاد و هشتاد میلادی مردهای زشت شانس کمی برای ستاره شدن داشتند چون مردم دوست داشتند که هنرپیشه ها الگوی جذابیت و مردانگی باشند، قد بلند، قوی هیکل و خوش چهره، مثل کلارک گیبل یا گری کوپر؛ همین داستان در مورد هنرپیشه های زن هم صادق بود مرلین مونرو الگوی زنانگی بود. مدت ها زشت ترین ستاره هالیوود داستین هافمن بود که بزرگی دماغ و کوتاهی قدش، آن وقت ها، خیلی به چشم می آمد و کسانی مثل او، رابرت دونیرو، ال پاچینو و ... ضد قهرمانان دوران جدید شمرده می شدند، کسی برای جاسوسی و آدم کشی به کمتر از شون کانری رضایت نمی داد تازه این وضعیت هالیوود بود که منعی برای نمایش زن ها نداشت و آقایان مجبور نبودند در غیاب زیبایی زنانه بر پرده ی سینما با چشم و ابروی خمار و موهای بلند و چین چین جور خانوم ها را بکشند. در اواسط دهه ی هفتاد کاراگاهی زپرتی با ظاهری کاملاً غیر عادی تلویزیون را فتح کرد، کاراگاهی به اسم جیسون کینگ. ظهور و موفقیت این تازه وارد اتفاق عجیبی  بود چون با هیچ معیاری هم خوانی نداشت.

جیسون کینگ با مو و شقیقه های بلند، چهره ای زشت و سبیل های دسته دوچرخه ای قهرمانی بود که در دعوا یا کتک می خورد یا فرار می کرد، زیادی معمولی بود، آدمی که برای موفقیت از هوشش بهره می گرفت و تازه خیلی هم باهوش نبود اما ظاهری متفاوت داشت که به یاد می ماند. بذله گو و نکته سنج بود و در ارتباط با "دیگران" از این مزیت استفاده می کرد. نمی دانم که این سریال به همان اندازه که در ایران طرفدار داشت در اروپا و امریکا هم پربیننده بود یا نه اما این جا به طرفة العینی توانست چهره ی جوانان شهر را عوض کند، سبیل های دسته دوچرخه ای مد شد و آرایشگاه های مردانه به فهرست خود مدل موی جیسون کینگی را اضافه کردند. آن سال همه کت های کمر کرستی با یقه پهن پوشیدند و پیراهن ها همه یقه خرگوشی و تنگ شد. جیسون کینگ کفش های لژدار و پاشته بلند می پوشید و به این ترتیب همه ی ما کفش های پاشنه بلند خریدیم، حتی من که بین هم سالانم قد بلند به حساب می آمدم یک جفت کفش پاشنه بلند داشتم که به مناسبت در مهمانی ها می پوشیدم و دنیا را از ارتفاعی بالاتر رصد می کردم. تنبان ها هم به تبع، بالا تنگ و پاچه گشاد شد و خلاصه مد لباس و آرایش گیس و سبیل و شقیقه ی آقایان در تهران تغییر کرد. تعداد آرایشگاه ها و خیاطی هایی که با اسم یا عکس جیسون کینگ معروف شدند خیلی زیاد بود، یکی همین خیاطی توی میدان که از وقتی به یاد دارم عکس جیسون کینگ را روی تابلو اش دارد حتی وقتی مجبور شد اسم دکان را عوض کند به عکس دست نزد.

این اولین بار- اما نه آخرین بار- بود که مردهای زشت توانستند ستاره ای داشته باشند، کسی که خود را در وجود او تحسین کنند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 0:1  توسط توکا نیستانی  | 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 1:59  توسط توکا نیستانی  | 

کارت اینترنت نداشتم و به ناچار در این سوز گدا کش راه افتادم تا یکی بخرم، توی راه با خودم فکر می کردم که بعد از پست سوزناک قبلی از چه بنویسم که جبران کرده باشم، گفتم درباره ی معمارها بنویسم، یکی از همان ها که در همه ی عکس هاشان جدی و عصا قورت داده می نشینند انگار همین الان از ملاقات با "ژاک دریدا" برگشته اند و حالا برای جاودانه شدن به تاریخ هنر وقت داده اند، از همان قماش که ده سال قبل برای خجالت دادن ما هفت تا نقاشی با تکنیک رنگ و روغن روی "کانواس" و به سبک کوبیسم کشیده و پرونده ی نقاشی و نقاش ها را بسته و امروز در کار صادرات نظریه ی هنری است؛ سه قدم که برداشتم این موضوع را کنار گذاشتم، ممکن بود بعضی شان عکس ها را عوض کنند و از عیش دیدن آن قیافه های جدی محروم شوم؛ هنوز در هوای معمارها بودم و به صرافت گیر دادن به چندتای دیگر افتادم، از آن ها که بزرگ ترین کارشان نوشتن متن های بی سر و ته است اما زیر بار افتخار طنز نویسی نمی روند، با سه قدم دیگر از نوشتن در باره ی این ها هم منصرف شدم، ارزش وقت گذاشتن نداشتند و چنین متنی خواننده ها را محدود به دانشجوهای کارآگاه می کرد! جناب "ی.ت" هم که این هفته کار جدیدی تولید نکرده و به او هم نمی شود بی خودی گیر داد پس گفتم چند خطی درباره ی یکی از دوستان دانشمندم بنویسم که یک بار در متنی یکی از اقوامش را به "مخزن" خاطره تشبیه کرده بود و این بار در نامه ای که سه ماه پیش، به دخترش که امروز دو ماهه است، نوشته او را نصیحت کرده که وقتی بزرگ شد در انتخاب بالش دقت کند و هر روز شکلات بخورد و برای کنکور خوب درس بخواند اما اگر در کنکور موفق نشد اهمیت ندهد چون خیلی از بی سوادها دانشمند هستند و خیلی از دانشمندهایی که ایشان دیده اند بی سواد هستند و... برداشتن یک قدم دیگر کافی بود که از خیر این یکی هم بگذرم چون ممکن بود به نژادپرستی متهم شوم پس به راه رفتن ادامه دادم و دیدم که به احتمال زیاد کسی از فامیل بهناز وبلاگ من را نمی خواند و می توانم درباره ی ناهید خانوم - همانی که در چند پست قبل بزرگی اش را به من رساندند- بنویسم، این زن فرهیخته عقاید جالبی دارد که حیف است شما ندانید؛ داشتم جمله ایی را که پست جدید با آن آغاز می شد در ذهن آماده می کردم که جلوی مغازه ی قصابی چشمم به این سرهای بریده افتاد و میخکوب شدم! تصمیمم عوض شد، جدیّت این سرهای بریده من را به یاد شخصیت معماران گروه اول انداخت، صورت های اصلاح شده شان یادآور محاسن معماران گروه دوم بود که خیلی به اصلاح نیاز دارند و رنگ سرخ زمینه نیک آهنگ را به یادم آورد که همیشه و حتی از قبل از متولد شدن قرمز بوده و سادگی و معصومیت این سرها من را به یاد خیلی های دیگر انداخت!

باقی می ماند این لبخند فلسفی، که در آخرین لحظه ی حیات و در مواجهه با مرگ بر صورت اولین گوسپند نقش بسته شبیه به چه کسی است؟

- می خواهید بگویید که شبیه به خودم است؟

... بع ع ع ع ع ع له، بع ع ع ع ع له، بع له، حق با شما است، حتی بین گوسفندها بعضی متفاوتند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 20:21  توسط توکا نیستانی  | 

پنجشنبه صبح برادرم زنگ زد، احوالپرسی که کرد تعجب کردم چون کم به هم زنگ می زنیم ، ادامه داد که حال نیلوفر خوب نیست، حدس زدم باید اتفاقی افتاده باشد، نیلوفر چند سالی است که بیمار است و همه می دانستیم که بیماری اش مهلک است، وقتی مطمئن شد برای شنیدن خبر آماده ام گفت: تمام کرد!

دختر عمه ام بود، خاطره ی محوی از روزی که به دنیا آمد دارم، حالت چهره ی پدرش که آن موقع مردی جوان و قوی هیکل بود هنوز در یادم مانده، شوهر عمه- که هم نام پدرم است- کار خوبی در یک شرکت خصوصی داشت و سریع ترقی می کرد، یک "رامبلر" نو از کمپانی گرفته بود، کت و شلوارهایش را به گران ترین خیاط تهران سفارش می داد و سفرهای فرنگ می رفت. عاشق دلخسته ی دخترش بود. نیلوفر هشت سالی از من کوچک تر بود و به همین خاطر هیچ وقت هم بازی نبودیم، هیچ کدام از بچه های فامیل هم سن و سال من نبودند، وقتی نوجوان بودم آن ها کودک بودند و وقتی جوان بودم و به دانشگاه می رفتم آن ها هنوز محصل بودند، تحویل شان نمی گرفتم. تنها کسی بود که تاریخ تولدش از یادم نمی رفت، هفدهم شهریور سال پنجاه و هفت آخرین باری بود که به جشن تولدش دعوت شدیم و نرفتیم چون همان شب حکومت نظامی اعلام شد و خیلی ها در میدان ژاله کشته شدند و خانه ی عمه همان دور و بر میدان ژاله بود. روزی که عروسی کرد منوچهر خان کت و شلوار خوش دوختی پوشیده بود و روی سر عروس و داماد دسته های اسکناس هزار تومانی می ریخت؛ نیلوفر قد بلند بود، زیبا بود، خوش حال بود، عمه هم خوش حال بود. داماد میکروفن را از دست خواننده گرفت و با صدای گرمی شروع به خواندن کرد: ... ای نوگل صحرا نیلوفر... ماه عسل را به ونیز رفتند و فیلم اش را به همه ی ما نشان دادند. بعد هم به استرالیا رفتند که محل کار و زندگی داماد بود. منوچهر خان داشت دیوانه می شد، طاقت دوری از دخترش را نداشت، هر ماه قبض های صدهزار تومانی تلفن را با رضا و رغبت پرداخت می کرد تا هرشب با عشق کوچکش حرف بزند. کسی نفهمید چرا زن و شوهر با هم نساختند و از هم جدا شدند، نیلوفر تنها به خانه برگشت.

من آدم گرمی نیستیم، سالی یک بار و به بهانه ی عید می دیدمشان تا این که به خاطر ناراحتی قلبی در بیمارستان بستری شدم، منوچهر خان گفت که طاقت دیدن من را در بستر بیماری ندارد و در خانه به ملاقاتم آمد، کماکان عظمتی داشت، نصیحت کرد که بیشتر مواظب سلامتم باشم و به بهترین پزشکی که می شناسم مراجعه کنم. خودش سال ها بود که سیگار نمی کشید، مشروب نمی خورد و هر شب سیب و سیر و میوه و سبزی را فراموش نمی کرد و به دقت مواظب سلامتی خود و خانواده اش بود؛ دو ماه بعد بر اثر یک سکته ی وسیع مغزی زمین گیر شد و امروز دختر سی و چند ساله اش را بعد از پنج سال فرسوده شدن از سرطان از دست داد و دیگر امیدی به آینده ندارد و از ابهتش چیزی جز عظمت دهشتناک رنجی که می کشد باقی نمانده.............

جمعه صبح با مترو به بهشت زهرا رفتم، برای آخرین بار آن چه را که از نیلوفر باقی مانده بود پیچیده در پارچه ای سفید، دیدم، بر جنازه اش نماز خواندم و به دنبالش تا چهار دیواری سیمانی سردی که قرار است خانه ی آخرتش باشد رفتم، فاتحه ای خواندم و با مترو به خانه برگشتم و یک زندگی تمام شد ... تمام.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 8:30  توسط توکا نیستانی  | 

هشتمین دوسالانه ی کاریکاتور با تمام حواشی آن به اتمام رسید و در مراسمی که سعی شده بود حتی المقدور باشکوه باشد برنده های این دوره معرفی شدند. برای من جشنواره به پایان رسید اما می دانم که هنوز برای بعضی، سوالات و ابهاماتی باقی است که نمی گذارد به جای آن چه که گذشت به آینده فکر کنند.

یکی از شرکت کنندگان در دوسالانه می گوید انتخاب بزرگمهر حسین پور، به عنوان نفر اول در بخش کاریکاتور چهره، عین عدالت است اما با سایر انتخاب ها مشکل دارد؛ او به تنهایی نمایشگاه را گشته و بهترین کارها را از دید خود انتخاب کرده است، یعنی درست همان کاری که تک تک افراد حاضر در هیئت داوران کردند با این تفاوت که ما در مرحله ی بعد از انتخاب شخصی می بایست به یک توافق جمعی می رسیدیم و هیچ راه مطمئن و بدون عیب و نقصی برای رسیدن به این هدف وجود نداشت و ندارد. آیا بر این باور هستید که چهار داور ایرانی به همراه سه داور خارجی، که پنج نفرشان به جز زبان مادری خود به هیچ زبان دیگری مسلط نبودند، می توانستند در یک جلسه و مابین هزار اثر روی  تک تک کارها بحث کنند و به یک توافق جمعی برسند؟! مسلماً شانس حدوث این اتفاق با توجه به تعلق خاطری که هرکدام از ما به نوع خاصی از کارتون و کاریکاتور داشتیم امری نزدیک به محال بود.

تجربه ی چند دوره داوری در نمایشگاه های بین المللی در داخل و خارج از کشور به من یاد داده که هرقدر نمایشگاه مهم تر و بزرگ تر باشد، داوری ها به همان اندازه از قاطعیت کمتری برخوردار است و بی راه نیست اگر بگوییم که اندکی عنصر شانس هم در آن دخالت دارد.

نزدیک به هزار اثر را در چند گالری پیچ در پیچ و تو در تو و در طبقات مختلف به دیوارها آویخته اند و بالا و پایین رفتن از این همه پله کار ساده ای نیست مخصوصا که باید چند بار همه ی کارها را نگاه کنید تا از انتخابتان مطمئن شوید، احتمال این که کبر سن و عوارض ناشی از درد زانوها سبب شود یکی از داوران بعد از یکی دو بار طی مسیر خسته شود و ترجیح بدهد انتخاب هایش را از میان کارهای دم دست بکند دور از ذهن نیست. دیوارهای یکی از گالری ها با رنگ تیره ای پوشانده شده و ترکیب آن با نور کم چشم را خیلی زود خسته می کند، می توان حدس زد کارهای آویخته شده در آن بازدیدکننده ی کمتری داشته است، آیا فضای نامناسب نمی تواند به طور ناخودآگاه روی نظر معدودی از داور ها نأثیر منفی بگذارد؟ بعضی از آثار هم در کنج یک پاگرد یا زاویه ای نسبتاً کور آویخته شده اند، چاره ای نبوده، فضا علی رغم وسعتی که دارد برای نمایش این همه تابلو محدود است و باید از حداکثر سطح دیوارها استفاده کرد، پیشاپیش می توانی حدس بزنی که این ها هم شانس کمتری برای دیده شدن دارند. به هر داور پنج کاغذ پشت چسب دار داده اند تا کارهای مورد علاقه خود را علامت بزنند. بعد از چند بار بالا و پایین رفتن در گالری ها و تماشای دقیق و مسئولانه ی کاریکاتورها برمی گردم و کارهای شاخصی که انتخاب کرده ام را علامت می زنم، چهار برچسب اول را با قاطعیت روی تابلوها چسبانده ام اما برای پنجمین انتخاب هنوز مردد هستم، اگر تنها داور نمایشگاه بودم چهار انتخاب اول به ترتیب حائز رتبه های اول تا چهارم می شدند؛ در حین گشتن، یکی از کارها توجه ام را جلب می کند و به خودم می گویم که یک بار دیگر همه ی کارهای این بخش را نگاه می کنم و اگر کار بهتری ندیدم بر خواهم گشت و به همین رأی خواهم داد، بر می گردم و می بینم که یکی دیگر از داوران زودتر از من به همین کار رأی داده و خوش حال می شوم که خوب انتخاب کرده ام، کاغذ نارنجی ام را کنار کاغذ دیگر می چسبانم و این مرحله از انتخاب تمام می شود. داوران روی پله ها نشسته اند و خستگی در می کنند که خبر می رسد فقط کارهایی که بیشتر از یک علامت دارند برای داوری در مرحله ی بعد انتخاب می شوند، به این ترتیب هیچ کدام از چهار انتخاب اصلی من به دور بعد راه پیدا نمی کند و تنها پنجمین و آخرین کاری که اندکی با تردید و اکراه انتخاب کرده ام به مرحله بعد می رسد و در آن مرحله هم باز با کمی خوش اقبالی رأی می آورد و بالاخره مقام می آورد! وقتی هیچ کدام از کارهایی که دوست داشتم به مرحله ی نهایی نرسید، موظف بودم مابین کارهایی که در دور رقابت باقی مانده اند داوری کنم و این جا هم در رده بندی بین پنج فینالیست هر داور رأی خود را داد و در نهایت امتیازهایی که هر اثر از هفت داور گرفته بود با هم جمع شد و رده بندی کارها مشخص گردید، من به کاری که جایزه ی بزرگ نمایشگاه را گرفت امتیاز سوم داده بودم اما وقتی آرای هفت داور جمع شدند همان کار بر صدر ایستاد و همه- حتی بعضی از داوران را- متعجب کرد. این داستان در مورد باقی برنده ها نیز صدق می کند و به جز دو اثر، که تقریباً همه در باب آن ها اتفاق نظر داشتند و رتبه ی اول را در دو بخش کارتون استریپ و کاریکاتور چهره کسب کردند، مابقی آثار با ترکیبی از استحقاق و خوش شانسی انتخاب شدند و رده بندی نفرات مطابق با سلیقه ی هیچ کدام از داوران نبود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 14:42  توسط توکا نیستانی  | 

یکی از هم کلاسی های دانشکده ی ما، که نسبتی با مرحوم استاد شهریار دارد، یک روز به نقل از استاد، توضیح داد که "کرسی شعر" به اشعاری می گویند که جماعت به وقت استراحت در زیر کرسی می خوانند تا از آن محظوظ شوند و تلفظ این عبارت بر اثر کثرت استعمال به تدریج تغییر پیدا کرده و بی ادبانه شده است؛ بی ادبی نباشد من در شب یک جمعه و بعد از تماشای یک قسمت از سریال "شهریار" و دیدن دوست و هم کار عزیزم اردشیر رستمی، در نقش استاد در سنین شباب، آن چنان تحت تأثیر قرار گرفتم که ابیات ذیل را در غیبت تاریخی کرسی پای تلویزیون سرودم و از همین تریبون آمادگی خود را برای ایفای نقش "مریم حیدرزاده" در سنین میان سالی، اعلام می کنم.

ابیات:

زندگی چیست به جز گه گاهی ........زدن قهقهه ای،  قاه قاهی

زندگی چیست به جز وقت فراغ ......خوردن یونجه با یک دوست الاغ

زندگی چیست به جز شستن دیش* ...زدن مرهمی بر یک دل ریش**

زندگی چیست به جز ور رفتن ........گشت ارشاد که رسید در رفتن

زندگی زمزمه در گوش کر است ......بوسه ای بر لب یک کره خر است

...

* در کرمان به ظرفی که در آن غذا می خورند "دیش" می گویند.

** در نسخه ی خواجوی کرمانی این بیت چنین آمده:

زندگی چیست به جز شستن دیس.... زدن مرهمی بر یک دل خیس!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 23:1  توسط توکا نیستانی  |