تبليغاتX
توکای مقدس
من می اندیشم پس بیشتر هستم!

هیچ می دانستید که در اسطوره های مسیحیت، "آدم" قبل از "حوّا" همسر دیگری داشته به اسم "لیلیت"؟

البته می گویند اسطوره ی لیلیت چندان معتبر نیست و بر اساس تفسیری بر یکی از انجیل ها جعل شده اما به هر حال داستان جالبی دارد:

بنا بر روایتی لیلیت هم زمان با آدم و از جنس او- خاک- آفریده شد، روایتی دیگر می گوید از آتش، هرچه بود با آدم توافق اخلاقی نداشت، چرا که هر دو از منشأ یکسانی خلق شده بودند، و حاضر نبود برتری مرد را بر خود بپذیرد و به او تواضع کند. القصه، لیلیت که بوی "آدم" را خوش نداشت به شکل ماری به همراه اولین و آخرین غریبه ی محل، یعنی شیطان، از بهشت گریخت! آدم تنها شد و به درگاه خداوند دعا کرد و گفت زنی که به من داده بودی گریخت، آن وقت خداوند حوّا را از دنده ی چپ آدم آفرید که مونس و همدم او باشد و بماند؛ گرچه آدم، حوّا را دوست داشت اما روح او همیشه در یاد و حسرت لیلیت باقی ماند.

داستان جالبی است، به این ترتیب لیلیت اولین زن، اولین معترض، اولین خیانتکار و شاید اولین فمینیست تاریخ بشر است.

مدتی است که شب ها دقایقی را به طراحی از "آدم و لیلیت" می گذرانم. طرح ها را روی مقواهای بزرگ و با قلم فلزی نوک پهن و مرکب مشکی کشیده ام. بدون پیش طرح و بدون آن که از قبل برای چیزی که می کشم تصمیمی گرفته باشم قلم را در جوهر می زنم و طراحی می کنم. خیلی تلاش کرده ام که پرسوناژها، با این که پوشیده نیستند، موردی نداشته باشند، کار دشواری است که گاهی نتیجه اش کشیدن دو جفت چشم پشت یک عالم برگ و درختچه است و گاهی دو سایه ی سیاه در زمینه ای سیاه ...

امیدوارم روزی بتوانم نمایشگاهی از این طراحی ها برپا کنم، "آدم" با امید زنده ماند، ما نیز به همچنین.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 1:27  توسط توکا نیستانی  | 

آدم هایی که برای کافه نشینی اهمیتی بیشتر از یک وقت گذرانی ساده قائل هستند، معیارهایی برای امتیاز دادن به یک کافه دارند و در نهایت به جایی می روند که بیشترین امتیاز را به آن بدهند؛ میز و صندلی ها، پیشخدمت ها، تزئینات، سرویس و کیفیت کالاهای ارائه شده، قیمت اجناس، موسیقی، قماش مشتری ها و... هر کدام امتیازی دارند و به نظر من بیشترین امتیاز متعلق به مهم ترین بخش یک کافه، یعنی صاحب آن است. خیلی از کافه های شیکی که من نمی روم، صاحبانی دارند که بالقوه یک بقال خوب هستند اما کافه چی خوب کسی است که با شما صمیمی است، کسی است که به شما به چشم یک مشتری- فقط- نگاه نمی کند، شما دوست خوبی هستید که برای دیدن او آمده اید. حضور یک کافه چی خوب، فضا را آماده می کند تا آرامش لازم برای لذت بردن از وقتی که می گذرانید، داشته باشید. قهوه ی خوب یا تزئینات چشم نواز در اولویت های بعدی قرار می گیرند.

"رضوانه" یکی از بهترین کافه چی های ایران است. اولین بار که او را دیدم کاری کرد که چند سالی مشتری ثابت کافه ای بشوم که خودش آن جا را ترک کرده بود. رضوانه کارش را بلد است، حواسش به شماست اما مواظب تان نیست، به موقع می آید، به موقع می رود و همیشه گشاده رو است. با سواد و اهل کتاب و سینما است و می توانید اگر حوصله داشتید، و اوهم بی کار بود، چند دقیقه ای را در این زمینه ها با او گپ بزنید. دست پخت بسیار خوبی دارد و قهوه ساز خوبی است و... من به شخصیت این کافه چی از صد امتیاز، صد می دهم.

بعد از یک سالی که ندیده بودمش باد به گوشم رساند که کافه ی خودش را در حوالی چهار راه کالج اداره می کند، سراسیمه به دیدنش رفتم در "کافه ی چهارمیز" روبروی دانشکده ی امیرکبیر.

"چهارمیز" کافی شاپ نیست، ظاهرش بیشتر به اغذیه فروشی محقری می ماند که ساندویچ های بدمزه بفروشد از همان هایی که سه ساعت بعد از مصرف سه روز را باید در دستشویی گذراند. از اسمش پیداست، تمام کافه خلاصه می شود در چهار میز کوچک چوبی که هر کدام به زحمت برای نشستن یک نفر جای کافی دارد و شما می توانید از چارپایه هایی که دور میزها است برای گذاشتن کیف و کتابتان استفاده کنید. کافه مثل صاحبش ساده است و هیچ آرایشی ندارد اما صمیمی است. "چهارمیز" اصلاً یک رستوران کوچک است، رستورانی که فقط "پاستا" سرو می کند. اگر اهل "پاستا" هستید، رضوانه یک متخصص تمام عیار در درست کردن سس های مختلف است و غذای خوش مزه ای جلویتان می گذارد. من برای یک فنجان قهوه ی اسپرسو، یک ظرف پاستا و یک لیوان چای فقط دوهزار و پانصد تومان پرداختم! البته رضوانه پول قهوه را از من نگرفت ولی پول چای بعد از غذا را از شما هم نمی گیرد و دوهزار و پانصد تومان برای یک ظرف پاستای خوشمزه و چای، بهای اندکی است.

هرجا که رضوانه هست حتماً جای خوبی است.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 21:18  توسط توکا نیستانی  | 

می گویند دوران سربازی خوش ترین و خاطره انگیزترین سال های زندگی است؛ دروغ می گویند. خاطرات همه ی ما خسته کننده و تکراری است و تمام آن ها حول چند محور مثل فرار از پادگان، جعل برگه ی مرخصی، سرقت هندوانه، خوابیدن به هنگام نگهبانی، درگیری با دژبان و بازداشت در بازداشتگاه و... دور می زند، همه چیز، حتی سرگذشت آدم ها، داخل چاردیواری یک پادگان نظامی، تابع مقررات و تکراری است.

سال شصت و هفت که به خدمت رفتم بیست و هشت سال داشتم، قسمت نبود با کسی بجنگم، هم زمان با ورودم به پادگان جنگ تمام شد و تمام دوران بعد از آموزش نظامی را در بیابان هایی ساکت و در نبرد با تنهایی، پشه، مگس، عقرب های جرار و گل و شل، در زمستان، و گرمای طاقت فرسا، در تابستان، گذراندم. امروز وقتی دوستانم صحبت از بیایان گردی و نزدیکی با طبیعت می کنند تنها کسی که هیچ علاقه ای به دیدن بیابان و زندگی در طبیعت ندارد من هستم.

 اما اقرار می کنم زندگی در شرایط سخت، چیزهای زیادی برای آموختن دارد؛ آن جا فهمیدم که مالکیت یک دانه "تخم مرغ" می تواند ثروتی باشد افسانه ای. یک پیاله "ماست ترش" می تواند موضوع آرزویی باشد دست نیافتنی. می توان خواب بشقاب کوچکی "پلو"ی سفید دید. می توان به جویدن یک تکه "نان" تازه فکر کرد. همان جا معنای "خانه" را فهمیدم و دانستم که چه تجملی است داشتن یک حمام اختصاصی یا یک تخت بزرگ با ملافه های سفید و خوش بو!

آن جا  با "مردم" آشنا شدم، با پسرهایی که هرکدام از گوشه ای آمده بودند و فرهنگی را نمایندگی می کردند بیگانه با من. جوانان ساده ای که بیشتر کشاورز، چوپان یا کارگر ساختمانی بودند. هم آن جا اکبر را دیدم که تنهاترین بود و یک هم صحبت نداشت، به زبانی سخن می گفت که کسی چیزی از آن نمی دانست و روستایش به قدری دور بود که ده روز مرخصی را بیشتر در راه می گذراند تا در خانه. آن جا با آقا جواد آشنا شدم که بچه تهرون بود و شاگرد یک شعبده باز، با اوس علی که در شهرش کارگر ساختمانی بود اما در بیابان خودش را "اوس معمار" معرفی می کرد و عقایدی داشت که برای آن سن و سال و آن موقعیت عجیب بود... و یادش به خیر، "نورافکن"!

"نورافکن" سرباز سنگر فرماندهی بود. تازه واردین از اسم عجیبش مشعوف می شدند اما عجیب ترین اسم ها بعد از مدتی غرابت خود را از دست می دهند، عادی می شوند. روستایی، کم حرف، خجول، ساده دل و بسیار مؤدب و "کثیرالسلام"(!) بود یعنی اگر بیست بار از در بیرون می رفت و به فاصله ی یک ثانیه باز می گشت، هر بیست بار، با جدیت سلام می کرد. وقتی دو ماه مانده به پایان خدمتم، تولد سی سالگی را در بیایان جشن گرفتم به من مژده داد که از امروز پیر شده ام و نیم بیشتر عمر را سپری کرده ام و دیگر در سراشیب قبر قدم بر می دارم- با اعتقاد تمام حرف می زد- از گفتگو با نورافکن دانستم که فرزندان یک کشاورز دوران کودکی ندارند، خیلی زود کار کردن را شروع می کنند، کار طاقت فرسایی که از یک کودک، مردی زودرس می سازد که موظف است زود ازدواج کند و صاحب فرزندانی شود که کمک او در کار مزرعه باشند و به همان سرعت در سی سالگی پیر می شوند و آماده اند تا در چهل سالگی، اگر خدا خواست، بمیرند.

نورافکن اعتقاد داشت که خداوند به کسی که دو سال در این بیابان سختی کشیده، ارفاق خواهد کرد تا بیشتر زندگی کند، اگر همان طور که انتظار داشت به او ارفاق شده باشد، امروز پیرمردی چهل ساله است و عکس بالا، من و او را در کنار هم و در زمان میانسالی او نشان می دهد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 13:7  توسط توکا نیستانی  | 

یکی بود یکی نبود.... غیر از خدا هیشکی نبود

در روزگاران خیلی قدیم، اون روزا که زشتی و زیبایی هنوز معنی داشت، توی یک حیاط شصت متری، کنار یک حوض آب با یک فواره ی زپرتی و یک ماهی قرمز مردنی، جوجه اردکی در یک خانواده ی فرهنگی سر از تخم در آورد. جوجه اردک قصه ی ما با معیارهای یک اردک زیبا فاصله ی زیادی داشت، یعنی زشت بود چون هیچ چیزش شبیه به اردک های دیگه نبود، صورتش اخمو و منقارش برخلاف برادرانش تیز بود و رنگ پرهایش هم زیادی سیاه می زد- آن قدر که تا شش ماهگی بابا اردکه خجالت می کشید جوجه را به همسایه ها نشان بدهد- به خوبی دیگران نمی دوید و صدایش دورگه و زبر بود و بدتر از همه، اصلاً استعداد شنا کردن نداشت و تا روزی که همه را از خودش نا امید کرد یک بار هم نتوانست بدون تیوپ روی آب بماند.

جوجه اردک قصه ی ما ایرادهای دیگری هم داشت، زیادی سر و صدا می کرد و سلیقه ی غذایی اش بد بود، به اخبار روزنامه ها علاقه نشان می داد و خبرهای خانه را برای همه تعریف می کرد و به همین خاطر همیشه تنبیه می شد. جوجه ی زشت ما وقتی متوجه تفاوت خود با اردک ها شد سعی کرد کم تر با آن ها بجوشد، توی کوچه فوتبال بازی نمی کرد و در عوض کتاب می خواند و توانست تا قبل از رسیدن به سن بلوغ نزدیک به بیست هزار جلد کتاب را- چشم و هم چشمی با بعضیا- بخواند و کلی شعر از "جیران خلیل جبران" از بر کند اما در همان حال، نگرانی والدینش را حس می کرد، می دید که گاهی گوشه ای می نشینند و با هم پچ پچ می کنند و نگاه هایی ترحم آمیز به او می اندازند. ولی او نگران آینده نبود و به پدر و مادرش خاطرنشان می کرد که نباید صبر را از دست بدهند چون خودش در یکی از داستان های آقای "هانس کریستین اندرسن" خوانده است که آینده ی روشنی به عنوان یک قو در انتظارش است و عنقریب است که اسم آن ها- آقا و خانوم اردک- به عنوان اولین زوج اردکی که توانسته اند یک قو پس بیندازند در صفحه ی حوادث روزنامه های صبح و عصر ثبت شود.

... سال ها گذشت، جوجه ی ما حالا چهل ساله بود، شنا نمی دانست اما به خوبی پرواز می کرد و شغلی در یکی از مجله های زرد دست و پا کرده بود و هر روز عصر به امید تبدیل شدن به یک قوی زیبا تا کنار دریاچه ی مصنوعی پارک ملت می رفت بلکه مطابق داستان، یکی از قوهای مقیم آن جا هویت او را تأیید کند و هر بار دست خالی بر می گشت اما نا امید نمی شد.

                                                                      ***

جوجه اردک زشت زمانی فهمید یک کلاغ است که به وقت آواز خواندن، پنیر از منقارش افتاد و تازه یادش آمد که این داستان را قبلاً یه جایی خوانده است.

یکی بود یکی نبود.... غیر از خودم... هیشکی نبود

قصه ی ما به سر رسید، کلاغه به خونه ش... نرسید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 0:48  توسط توکا نیستانی  | 

طبقه ی بالای "کافه ماگ" دفتر کار من بود، ساعت ده صبح وقتی که حامد مشغول نظافت زمین و گردگیری میزها بود به آن جا می رفتم و پشت میزم کنار پنجره می نشستم و روزنامه های صبح، کتاب، مجله، دفتر طراحی و قوطی قلم هایم را کناری می چیدم و کارم را با خواندن اخبار روزنامه ها شروع می کردم، همان جا قرارهای ملاقاتم را می گذاشتم، کارفرمایی که پروژه ای معماری سفارش داده بود می دیدم، مصاحبه هایی که کرده بودم را از نوار پیاده می کردم، سوژه های تازه ام را طراحی می کردم. پاتوقی های کافه، طبقه پایین را ترجیح می دادند و تا قبل از ساعت چهار عصر آن بالا مشتری زیادی نداشت، مال من بود، افسردگی ماهانه ام را همان جا سپری می کردم. با غروب خورشید و ورود زوج های جوان، دفتر تعطیل می شد، بساطم را جمع می کردم.

آن بالا نشسته بودم و مجله می خواندم، مقاله ای درباره ی زندگی یکی از انقلابیون اعدام شده در رژیم شاه، وقتی خواندم که شرکتی تبلیغاتی را اداره می کرده بی اختیار بغضم ترکید، دیوانه وار گریه کردم. تصویر آزار دهنده ای داشتم از کسی که نمی شناختمش اما می دانستم که اگر عافیت طلبانه زندگی کرده بود می توانست زنده بماند، خانواده ای داشته باشد و شغلی پر آب و نان و فرزندانی که الان برومند بودند و در ناز و نعمت زندگی می کردند و او می توانست هم الان در خلوت کافه ای نشسته باشد و افسردگی مقدس و مرفهی را تجربه کند. کسی نبود تا نگاهم کند پس به پهنای صورت اشک می ریختم، در حالی که نیمه ای از وجودم که همیشه عاقل و منطقی است با تعجب و حیرت به رفتار آن نیمه ی مجنون نگاه می کرد. می خواهم بگویم که به وقت افسردگی شکننده تر از همیشه ایم و دلایلمان برای شکست و فرو ریختن- برای کسی که از بیرون به ما نگاه می کند- شاید از همیشه احمقانه تر باشد.

"تنهایی" در خانواده ی نیستانی به امری موروثی تبدیل شده که در هر نسل یکی را گرفتار می کند؛ "نیستانی بزرگ"، پدربزرگ من، دو همسر قانونی داشت که با هیچ کدام زندگی نمی کرد. آخر هم در تنهایی یک خانه ی اجاره ای، مـُرد. در نسل بعد، عموی من است که امروز "تنها" است، تنها در خانه ی ویلایی بزرگی که در محاصره ی برج های بلند گرفتار آمده، خانه ای که بیشتر از یک زندان میله های آهنی دارد اما امنیت ندارد. همسر و فرزندانش سال ها است که رفته اند. در نسل بعد، من حامل این ویروس هستم که حضورم تنهایی کسی را پُر نمی کند. "خاله" وقتی که هستم احساس تنهایی می کند چون کم حرف می زنم و سرم همیشه به کاری گرم است. برای خاله توضیح داده ام که نمی توانم مثل مردهای دیگر زندگی کنم چون یاد نگرفته ام یا شاید چون استعداد یادگیری اش را نداشته ام، گفته ام که وقتی فاصله می گیرم نزدیک تر هستم، گفته ام که احساس حضور دیگران را بیشتر دوست دارم تا دانستن نام آن ها را، نزدیک شدن به آن ها را.

امروز صبح وقتی از خوابی که به مدد یک قرص حاصل شده بود بیدار شدم کرختی بدی در تمام تن حس می کردم اما در کمال تعجب آن احساس وحشتناک گرفتار آمدن در تنگنایی که به وقت افسردگی به سراغم می آید حضور نداشت، رفته بود. جلوی آینه خودم را نگاه کردم، به پوسته ای که در معرض قضاوت دیگران می گذارم، از شکستگی صورتم خوشم می آید، چین های روی پیشانی ام را دوست دارم. انگار کمی لاغر شده ام، برای اطمینان می نشینم و سعی می کنم تا مثل همیشه از برآمدگی شکم به عنوان تکیه گاه آرنج هایم استفاده کنم اما آرنج ها لیز می خورند و راحت نیستند، مطمئن می شوم که کمی لاغر شده ام و آن را به حساب محاسن افسردگی می گذارم. بعد از "اورسن ولز" و "مارلون براندو" که فخر مردان خیکی عالم محسوب می شوند و مایه ی آرامش خاطر هنرمندان از ریخت افتاده اند، کم تر هنرمندی اعتماد به نفس لازم برای مفتخر بودن به اضافه وزن را دارد. دوست دارم لاغر باشم و پیراهن های تنگ بپوشم و... لاغر خواهم شد.

"داوود شهیدی" بالای سرم ایستاده بود و نطق غرایی در باب لزوم تحمل "رنج"، به عنوان مایه ی لازم برای خلق اثر هنری، می کرد که به دلم نشست. می گوید هنرمند ملزم است رنج بکشد، بزرگ ترین غم ها، سخت ترین شکست ها، سنگین ترین تحقیر ها را باید تجربه کند چون هنرمند است و بعد از عبور از این مصائب صاحب تجربه ای یگانه می شود؛ از تمام این حرف ها نتیجه می گیرد مشکلاتی که برای "مانا" پیش آمد از او هنرمند بهتری ساخت که تحسینش می کند.

با حرف داوود موافق هستم، تحمل رنج های بزرگ است که هنرمندان بزرگ می سازد، من اگر کوچکم برای آن است که دردم حقیر بود.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 10:51  توسط توکا نیستانی  | 

شنبه، اولین روز تعطیلی "توکای مقدس"، نیمه های روز، آرش و نازنین، زوج جوانی که در استرالیا تحصیل دکترا می کنند زنگ می زنند و قراری را که از قبل گذاشته ایم یادآور می شوند؛ برای کاری تحقیقاتی آمده اند و دوست دارند قبل از مراجعت، من را ببینند. هیچ کدام را ندیده ام و نمی شناسم. عصر همان روز به دیدنشان می روم، می گویند از همان ابتدا خواننده ی "توکای مقدس" بوده اند، نازنین می گوید که هر دو تا دیر وقت در دانشگاه هستند اما وقتی به خانه برمی گردند آرش نوشته های من را با صدای بلند برای او می خواند. می پرسم این روزها به وب لاگ من سر زده اید؟ از سرعت اینترنت در ایران می نالند، معلوم است که آخرین پـُست را نخوانده اند. گوشه هایی از نوشته های قدیمی ام را به خاطر دارند که خودم فراموش شان کرده ام، خجالت می کشم از تصمیم نیم بندی که برای رها کردن گرفته ام حرفی بزنم. برایم هدیه آورده اند: پاکتی قهوه ی درجه یک به همراه یک "بومرنگ". می دانستم که "بومرنگ" سلاح بومیان استرالیایی است اما هیچ وقت یکی از آن ها را در دست نگرفته بودم، قطعه چوب خمیده ای است که به سمت شکار پرتاب می کنند و بعد از طی مسافتی در هوا، می چرخد و به دست پرتاب کننده بر می گردد انگار بازی شکاری باشد که صاحب خود را بشناسد. می پرسم که واقعاً کار می کند؟ می گویند که پرتاب این سلاح نیاز به آموزش دارد، درست که پرتاب کنی به دستت باز می گردد اما هستند بومرنگ هایی که آزادی را به بازگشت ترجیح می دهند.

دنیا منتظر ما نبود، سرزده آمدیم،حالا یا به اکراه می رویم یا به اجبار. باور ندارم بود و نبود من تفاوتی برای هستی داشته باشد اما خوش حالم که برای چند نفر مهم هستم گیرم به اندازه ی همان چند دقیقه ای که صرف خواندن نوشته ای یا دیدن طرحی می کنند. در نوزده سالگی برای هفته نامه ی "زن روز" تصویرسازی می کردم، جایی از قول "فروغ فرخزاد" خوانده بودم که هنرمند به دنبال غلبه بر مرگ، به دنبال جاودانگی، به خلق اثر هنری دل خوش می کند. هر نوزده ساله ای واقعیت مرگ را می شناسد اما به آن نگاهی از دور دارد، مرگ سرنوشت محتوم همسایه است. معنای کلمات فروغ را می فهمیدم اما با درک حقیقت آن فاصله داشتم و کودکانه در مشاجره ای با برادرم- که برخلاف من اهل درس و ورزش و سلامتی است- و در حضور پدرم، با طعنه گفتم که صد سال دیگر کارهای من می تواند دوباره دیده شود در حالی که کسی چیزی از کلفتی گردن تو به یاد نخواهد آورد و این جمله را با اتکا به همان مطلبی که از فروغ خوانده بودم و با اعتماد به نفس تمام گفتم؛ پدرم در کنایه زدن بی رحم بود و از خامی حرف من خوشش نیامد و بلافاصله گفت راست می گوید، صد سال دیگر وقتی که مردم شماره های امروز زن روز را ورق بزنند آثار توکا را باز خواهند دید! رؤیای بی مرگی ام همان وقت فرو ریخت.

دوستی به کنایه گفت که تعطیلی "توکای مقدس" تلاشی است برای جلب توجه... و راست گفت. همیشه محتاج توجه دیگران بودم، چه آن روز که دانش آموز اول ابتدایی بودم و عاشق دختری در کلاس چهارم شدم و برای جلب توجه او یک شب تا صبح طرحی کشیدم از دلقکی- که حتماً خودم بودم- و آن را شش تا زدم تا داخل قوطی کبریتی جا بگیرد و صبح با شرم به دستش دادم و بلافاصله پسرهای هم کلاسی اش- که به چشم من بزرگ می آمدند- آن را به زور گرفتند و پاره کردند و چه امروز که برای ارتباط با آدم هایی که آن طرف دنیا، در نیمه ی تاریک ماه زندگی می کنند شب ها تا دیر وقت بیدار می مانم و می نویسم، هنوز محتاج توجه دیگران هستم. قدرتان را البته می دانم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 2:40  توسط توکا نیستانی  | 

هر چیزی عمر مفیدی دارد، خیلی وقت ها به موقع مـُردن- تمام کردن، پایان دادن، رفتن- بهتر از پافشاری بر ادامه ای است که هیچ نفعی ندارد و تنها خاصیت اش نابود کردن خاطرات روزهای خوش ِ گذشته است.

روزهای جمعه نباید تصمیم های مهم گرفت، غمی که با این روز همراه است بر هر تصمیمی سایه ای از تباهی می اندازد اما فعلاً به این فکر می کنم که "توکای مقدس" را تعطیل کنم. یک سال پیش می خواستم همان حرف هایی که در جمع دوستان معدودم می زنم با گروه بیشتری در میان بگذارم، حالا حرف هایم را زده ام، قصه هایم را گفته ام، شاید حرف تازه ای نمانده باشد.

در مدت یک سالی که می نوشتم دوستان زیادی پیدا کردم، بعضی شان بی سبب دوستم داشتند و زیاد، بعضی به اندازه و با دلیل. بعضی تصویری غیر واقعی از من ساختند و بعد آن را همراه با خود واقعی ام خراب کردند، من آنی نبودم که اینان فکر می کردند. بعضی دیگر دوست داشتند تا حقارت خودشان را در من ببینند و من حقیر نبودم. "توکای مقدس" ساده ترین و معمولی ترین آدمی است که در این شهر زندگی می کند اما فراموش نمی کند که چقدر کار کرده، چقدر خوانده، چقدر تلاش کرده و چقدر موفق بوده و همین وجه تمایز اوست با کسانی که یا هنوز به سن و سال او نرسیده اند و یا به اندازه ی او انبان تجربه اشان پر نشده است.

در این یک سال و اندی که گذشت، بیشتر از خط کشیدن، خط نوشتم. مدتی بود که در کارتونیست بودن افتخاری نمی دیدم، دیدن بعضی اساتید و هم کاران و هم صنفان دلزده ام کرده بود و کار کردن برای مطبوعات شجاعتی می خواست که دیگر نداشتم. امروز هم طرح امنیت روانی را داریم که اگر به همین شکل به تصویب برسد آن قدر جا برای تفسیر و برداشت های شخصی باز می گذارد که بتوان هر "روزنوشتی" با اندک بوی افسردگی را خطری برای امنیت روانی جامعه دانست و می دانید که من افسرده تر و محافظه کار تر از آنم که امنیتی را خدشه دار کنم یا قانونی را زیر پا بگذارم، بهتر آن است که از حوزه ی خطر فاصله بگیرم.

می دانم دل تنگ خواهم شد و می دانم تصمیمی که گرفته ام ناشی از افسردگی روزهای اخیر است، می دانم ممکن است آن را نادیده بگیرم تا بعضی بنویسند که تو به هیچ کدام از حرف هایت پابند نیستی و به تصمیمی که بعد از ماجرای مانا گرفتم اشاره می کنند، تصمیمی که از اتفاق جزء معدود حرف هایی بود که گفتم و به آن عمل کردم.

این روزها که حوصله کافه رفتن یا وب لاگ نوشتن ندارم وقتم را بیشتر صرف خواندن کتاب خواهم کرد شاید بتوانم به مرز بیست هزار جلد نزدیک شوم. بیشتر طراحی خواهم کرد بلکه بتوانم نمایشگاه های جدید بگذارم، بیشتر از قبل به چاپ کتاب فکر خواهم کرد که سال هاست آرزوی بزرگ من است.

شما هم مواظب خودتان باشید، دوستان من، دوستان عزیز من...

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 22:53  توسط توکا نیستانی  | 

ساعت که به سه رسید طاقتم طاق شد، سوئیچ ماشین را برداشتم و بعد از ماه ها به سمت کافه 78 راندم. کافه تقریباً خالی است و به جز یک نفر کسی آن را به خانه اش ترجیح نداده است. میز خودم در اشغال آن دیگری است و به ناچار پشت میزی می نشینم که، بعد از جای خودم، بهتر از بقیه است و تقریباً به همه جا مسلط است و می توانم به راحتی و بدون جلب توجه طراحی کنم."مهروا"- صاحب کافه- رفته تا گالری را برای افتتاح نمایشگاهی در ساعت پنج آماده کند. با خودم می گویم دوساعتی می مانم تا نمایشگاه را ببینم.

مرداد ماه امسال پنجمین سال تولد کافه 78 است، من از سال اول مشتری آن بودم، بخش زیادی از طراحی های کافه ام را پشت همین میز کشیده ام، امروز هم دفترم را باز می کنم و قلم ها را روی آن می چینم و سفارش قهوه می دهم.

کسی نمی آید، از پیشخدمتی که من را می شناسد اما من اسمش را نمی دانم علت خلوتی کافه را می پرسم، چیزی راجع به امتحان و کنکور و... می گوید که متوجه نمی شوم. مهروا می آید، سلام و علیک گرمی می کنیم. از وقتی سیگار کشیدن ممنوع شده بوی این جا آشنا نیست. قهوه ام را می نوشم که طعم آن هم آشنا نیست. شبح آدم هایی را که روزی در گذشته ها پشت همین میز و صندلی ها کشیده ام می بینم و با خودم فکر می کنم که الان کجا هستند و چه می کنند.

ساعتم را که طبق معمول جمعه ها روی ده و سی دقیقه متوقف می شود از دستم باز می کنم و آن را با ساعت کافه میزان می کنم و چند باری سخت تکانش می دهم تا از خواب بیدار شود، به همراه آن خودم هم از خواب بیدار می شوم، حوصله ی نشستن ندارم؛ به صفحه ی سفید دفترم نگاه می کنم که فقط یک جمله بر آن نوشته ام:

« آدم باید هر روز قبل از بیرون آمدن از خانه، یک قورباغه ی زنده را درسته ببلعد تا مطمئن شود که مابقی روز با اتفاقی کریه تر غافلگیر نمی شود.»*

....

* نقل به مضمون جمله ای است از نویسنده ای فرانسوی که در کتابی از آلن دوباتن خوانده ام

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 18:0  توسط توکا نیستانی  | 

وقتی که "اتللو"، مغربی سیاهی که دست تقدیر از او سرداری با نفوذ در حکومت ونیز ساخت، همسر سفیدرو و زیبای خود، "دزدمونا" را به گمان خیانت و به خاطر قصور در نگهداری از یک دستمال خفه کرد هنوز دستمال ها، کاغذی نشده بودند و عبارت معروف «صد و پنجاه عدد دو لا، سیصد عدد یک لا» برای هیچ کس معنایی نداشت اما "خیانت"، "حسادت"، "عشق"، "نفرت"، "خشم"، "کینه" و "دروغ" همان معنای آشنای امروز را داشتند. علی رغم گذشت قرن ها، کمیت و کیفیت احساسات انسان معاصر فرق چندانی با اجداد غارنشین اش ندارد و تنها واکنش او نسبت به این احساسات است که کما و بیش، متناسب با زمان و مکان، تغییر می کند.

زمانه عوض شده است، امروز کمتر کسی از ازدواج یک زن سفید با یک سیاه مغربی به هیجان می آید؛ غریبه های زیادی در اروپا و امریکا زندگی می کنند که بعضی از آن ها مرتبه ای بالاتر از اتللو دارند اما کمتر از او مورد حسادت و توجه قرار می گیرند. "یاگو" های معاصر برای پخش شایعه به ابزار نوینی مثل اینترنت و روزنامه و دوربین تلفن همراه مجهز هستند. عشاق به یک دیگر دستمال هدیه نمی دهند و روش های خیانت و کشف آن پیچیده تر از گذشته شده و هیچ خطاکاری با از دست دادن یک دستمال یادگاری، قافیه را نمی بازد. اگر امروز اتللوی حسود و کج خیال از همسر خود دستمال بخواهد دزدمونای عاقل و عاقبت اندیش قبلاً فکر آن را کرده و یک جعبه دستمال کاغذی- صد و پنجاه عدد دو لا، سیصد عدد یک لا-  دم دست گذاشته تا با هر بهانه گیری یک دانه اش را رو کند و تا اتللو بفهمد این همانی نیست که هدیه داده، دزدمونا صد و پنجاه بار- دو لا- یا سیصد بار- یک لا- از مرگ گریخته است. همراه با کاغذی شدن دستمال ها مردم هم حوصله ی خواندن جزئیات طولانی و خسته کننده را از دست داده اند و به این ترتیب شکسپیرهای معاصر مجبورند به جای نوشتن نمایشنامه های عظیمی که خواندنش سخت است قتل های ناموسی را در قالب خبری کوتاه برای چاپ در ستون حوادث یک روزنامه تنظیم کنند و مابقی وقت آزاد خود را در جمع دوستان به بازی پوکر بگذرانند.

اگر هنرمندان قرون وسطا، موضوع حسادت و خشم جنون آمیز را دستمایه ی نوشتن نمایشنامه ای مثل اتللو می کردند هنرمند امروزی همان موضوع را دستمایه ی سرودن ترانه ای کرده و از زبان اتللو می خواند:

«مشکوکم مشکوکم به تو- نمی تونم بمونم با تو...»

می بینید که دنیای جدید، خوشبختانه، دست و پای انسان مدرن را برای ارتکاب جنایات ناموسی بسته و حداکثر رفتار متمدنانه ای که از او انتظار دارد، همان طور که شادمهر عقیلی تأکید می کند، نماندن و رفتن است.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 0:45  توسط توکا نیستانی  | 

امروز مثل یک آدم بزرگ رفتار کردم، آدمی که پنجاه و هشت سال و دو ماه و دو هفته از عمرش گذشته باشد. بعد از خواندن پـُست قبل چند ریاضی دان خیّـر که سرشان توی حساب است به من مشاوره ی رایگان دادند: اولین نفر متقاعدم کرد که چهل و نـُه ساله ام، نفر بعدی ثابت کرد پنجاه و سه ساله ام و سومی مدرک کتبی داشت که به اندازه ی پنجاه و هشت سال و دو ماه و دو هفته پیر شده ام. ترجیح دادم به نفر چهارم گوش ندهم چون معلوم بود وضع بدتر می شود؛ چاره نداشتم، واقعیت را پذیرفتم.

فردا باید به بازار بروم، خیلی چیزهای ضروری برای این سن را ندارم. پیری، ناغافل آمد و آماده نبودم، سخت است از شانزده سالگی به انتهای میانسالی پرتابتان کنند و آماده نباشید، فردا باید خرید کنم:

1- یک دست کت و شلوار طوسی با مارک "هاکوپیان"، یک کت تک قهوه ای پشمی اما چهار فصل!

2- یک جفت کفش بند دار مارک "نادر" یا هر مدل دیگر به شرطی که نوکش ده سانتی متر از پنجه ی پا جلوتر باشد.

3- یک جفت صندل مردانه با همان مارک (تابستان است دیگر)، برای اضافه کاری در روزهای تعطیل، وقتی که می شود به دفتر رفت و کسی نیست تا ببیند اسپرت پوشیده اید.

4- چند عدد پیراهن مردانه به رنگ های سفید، خاکستری، قهوه ای که برق برق بزنند، از آن ها که فقط در فروشگاه تعاونی کارمندی سازمان حسابرسی می توان پیدا کرد.

5- یک جفت کراوات گل گلی، از آن جفتی سه تومانی ها، ترکیب نایلون و ابریشم! از آن ها که دستفروش جلوی پاساژ ونک به مهندس های میانسال می فروشد.

6- دو جفت جوراب خاکستری با نواری از گل های سرخ ریز روی قوزک پا و چهار جفت جوراب سفید برای پوشیدن یک در میان همراه با کفش صندل.

7- یک عدد جلد موبایل، که به کمر ببندم.

8- یک عدد "بلوتوث" نوکیا که همیشه، حتی وقت خواب، از گوشم جدا نشود.

9- یک عدد کیف سامسونت محکم و بزرگ که یک زیر پیراهنی، یک قابلمه ی غذا، یک دسته اسکناس دویست تومانی، یک ماشین حساب مهندسی و یک مسواک در آن جا بشود و باز یک عالمه جای خالی برای جا دادن خریدهای احتمالی از بازار میوه و تره بار داشته باشد.

10- یک عدد فلاسک برای گرم نگه داشتن غذا، فرنگی باشد و دست دوم، اشکالی ندارد.

11- یک شماره از روزنامه سرمایه یا یک شماره از روزنامه ی استقلال جوان، شماره های قدیمی هم قبول است.

12- یک عدد ساعت سیکو5، یک عدد انگشتر عقیق یا طلای سفید، یک عدد تسبیح برای گذران اوقات فراغت.

13- دو عدد چوب پنبه ی با کیفیت، برای مسدود کردن گوش ها، که مشورتی نشنوم.

14- یک عدد چشم بند، برای بستن چشم ها، که خّیری نبینم.

15- پانزده بسته "فلوکسیتین"، این بهترین ابداع قرن گذشته، سلطان داروها، دوای هر درد بی درمان، نوشداروی بعد از مرگ سهراب، بزرگ ترین کلاهی که بشریت بر سر "غم" گذاشت.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 2:25  توسط توکا نیستانی  | 

چند سالم است؟ سندی رسمی وجود دارد که به شهادت آن متولد شانزدهم اردیبهشت هزار و سیصد و سی و نـُه هستم آن را از هزار و سیصد و هشتاد و هفت کم می کنم می شود: ... شانزده. حتماً اشتباه کرده ام چون پارسال هم آن را از هزار و سیصد و هشتاد و شش کم کردم و باز شانزده شد و سال قبلش هم همین طور و سال پیش ترش همین؛ سال هاست که حاصل این تفریق شانزده است.

باورم نمی شود، باید از پدرم بپرسم اما او بیست و هفت سال پیش درگذشته. اگر هم بود حوصله ی حرف زدن درباره ی گذشته ها را نداشت. به جمله ی پدری درگذشته، که در گذشته هم حوصله ی صحبت از گذشته نداشت فکر می کنم و خوشم می آید. سراغ مادرم نمی روم که از دست من همیشه عصبانی است، هنوز فکر می کند یازده ساله ام و این با نتیجه ی محاسبات ریاضی من پنج سال اختلاف دارد پس او هم اشتباه می کند. طاها که نیست و نیما هم جدی تر از آن است که وقتش را با یک پسر شانزده ساله تلف کند.

در آینه به خودم نگاه می کنم، بین دو ابرو خطی عمیق و عمودی می بینم که اخمی ابدی به چهره ام داده است، عصبانیتی مادرزاد. صورت و زیر چشم هایم پُف کرده که اثر بی خوابی مزمن است، موهایم ریخته و باقیمانده اش روی شقیقه ها و ریشم بیشتر سفید هستند تا مشکی؛ به دستم نگاه می کنم، انگشت هایی که شبیه به پنج نان باگت، بزرگ و گرم اند انگار همین تازگی از تنور نانوایی بیرون آمده اند و همیشه چرک، چون عادت دارند اشیاء را، زندگی را، لمس کنند.

به یاد ندارم شانزده ساله ای با این شکل و شمایل ترسناک دیده باشم حالا چشم ها را می بندم و تصویر دیگری می بینم:

آدمی که باز هم زیبا نیست اما هیجان زده است، آدمی که بازی می کند، که بازی را دوست دارد، آدمی که تجربه می کند: خندیدن را از ته دل، خواندن آواز را با صدای بد، رقص را با تمام وجود، خـُرخـُری از سر رضایت را و احساس خوش شستن رخت در معده را! آدمی که همیشه منتظر است: منتظر یک فردا، منتظر یک اتفاق؛ اتفاقی شبیه به یک پایان خوش در یک فیلم مزخرف هالیوودی، اتفاقی که زندگی را عوض کند، اتفاقی از جنس آن بوسه، که از قورباغه ای یک شاهزاده ساخت، یا آن بخت، که جوجه اردکی زشت را به قویی زیبا تبدیل کرد.

به آینده فکر می کنم، به گذشت زمان، به فرصت هایی که می سوزند. مادرم حق داشت، باید بیشتر درس می خواندم؛ می گفت «اگه درس نخونی یا حمال می شی یا شیشه ی خونه ی مردم رُ با روزنامه پاک می کنی» و حالا نیم راه را رفته ام: برای حمال ها کاغذ باطله می سازم تا شیشه ها را پاک کنند. در خواب می بینم که حمال هستم و باید تمام آینه های "تالار آینه" را با ورق های مجله ی چلچراغ تمیز کنم اما مجبورم کرده اند که همه ی مجله ها را قبل از استفاده بخوانم. نمی خواهم حمال باشم، نمی خواهم چلچراغ بخوانم.  درس می خوانم، عصرها بسکین رابینز با طعم ماست می خورم و آخر هفته مافیا بازی می کنم. می خواهم به کلاس کنکور بروم و این بار سر از این راز در بیاورم که چرا حد یک عبارت به سمت صفر میل می کند و چرا این عبارت نگون بخت به چیز دیگری به جز صفر میل ندارد؟!

میل دارم بخوابم، زیاد، آن قدر که دیگر به سن و سالم فکر نکنم؛ کاش کسی رویم را بیندازد، وقتی که نمی شنوم با من حرف بزند، برای آخرین بار ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 1:31  توسط توکا نیستانی  | 

تهمینه میلانی را در دانشکده "بیتا" صدا می کردیم و هنوز دوستانش او را به این اسم صدا می کنند: "بیتا".

در دوران دانشجویی هم مثل امروز سرزنده و با نشاط بود ، صلابت و اعتماد به نفسی استثنایی داشت و با همه می جوشید و به همین خاطر چندباری تذکرش دادند که گرفت و به بایگانی حافظه سپرد تا امروز خاطراتی باشند برای نقل در جمع دوستان و بهانه ای برای خندیدن. سفیر سینما بود در دانشکده ی معماری- همه جور سفیر داشتیم از سفیر کاریکاتور تا سیاست- و تنها تجربه اش دستیاری کارگردان بود در یکی از فیلم های مسعود کیمیایی که هیچ وقت اکران نشد اما برای گرفتن حکم سفارت کافی بود. همه می دانستیم آن خانومی که دستیار کیمیایی بوده می خواهد روزی کارگردان سینما بشود و شد.

بالاخره فیلم ساخت، اولین فیلم هایش را با کنجکاوی دنبال کردم، بچه های طلاق، افسانه ی آه، دیگه چه خبر و کاکادو... بعد از کاکادو کنجکاوی ام تمام شد، سهل انگاری در ساخت و پرداخت یک داستان جدی یا فلسفی را به راحتی تحمل می کنم اما طاقت کوتاهی در ساخت یک داستان تخیلی را ندارم؛ بر این باور هستم که "تخیل" مهم ترین عنصر در خلق یک اثر هنری است و گرچه فیلم های تخیلی کمتر هنرمندانه به حساب می آیند اما بهترین محک برای سنجش قدرت ابتکار و طراحی فیلمساز هستند. به بیتا گفتم که اسپیلبرگ با آن همه امکانات و سرمایه که داشت ترجیح داد از قوه ی تخیل ما به جای جلوه های ویژه استفاده کند، "ای تی" را ندیدی وقتی بشقاب پرنده روی زمین نشست و در آن باز شد نوری که از داخل به بیرون می تابید نمی گذاشت توی سفینه را ببینیم و این ما را به دیدن حریص تر می کرد آن وقت تو با اتکاء به کدام امکانات و مشورت با کدام طراح صحنه یک بشقاب پرنده ساختی و ندیدی که با آن همه درجه و آمپر و اهرم و هندل بیشتر به ماشین مشدی ممدلی شبیه شده است. راستش از انتخاب "اسدالله یکتا" به عنوان موجود فضایی هم هیچ خوشم نیامد، استفاده از کوتاهی قد هنرپیشه برای صرفه جویی در طراحی و گریم، پیش پا افتاده ترین کار ممکن بود. بعد از آن هیچ کدام از فیلم های بیتا را ندیدم حتی آن هایی که نقدهای متفاوتی را موجب شد و سر و صدایی به پا کرد. به این ترتیب خاطره ی او را به عنوان یک هنرمند، زنی که می اندیشد و تولید فرهنگی می کند حفظ کردم و صلابت و اعتماد به نفسش را تحسین.

از بیتا خواستم عکسی به اتفاق، اما با رعایت حریم، بگیریم و برای اطمینان خاطر شکاکان از حفظ فاصله، آن پارچ آب را گواه گرفتم.

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 15:18  توسط توکا نیستانی  | 

 

ادعا نمی کنم که دوست بودیم، سال ها بود ندیده بودم اش، دقیقاً از بهمن سال شصت و شش که دانشگاه تمام شد دیگر خبری از "شهاب" نداشتم تا همین چند سال پیش که شنیدم به امریکا برگشته و شغل خوبی در شهرداری لس آنجلس یا نمی دانم کدام شهر دیگر دارد.

وقتی بعد از تعطیلات مفرح و طولانی انقلاب فرهنگی به دانشکده برگشتیم، بعضی از بچه ها دیگر نبودند و در عوض، یک هم کلاسی جدید به جمع ما اضافه شده بود، شهاب در امریکا معماری می خواند و برای عیادت از مادر بیمارش چند هفته ای به ایران آمده بود که رابطه با امریکا قطع شد و نتوانست برگردد، لطف کردند و اجازه دادند در دانشکده ی ما به تحصیل ادامه بدهد. شبیه به ما نبود، شبیه به هیچ کدام از دانشجوهای آن روز علم و صنعت نبود. تهمینه میلانی و دوستانش به او لقب "مداد رنگی" داده بودند* از بس رنگارنگ می پوشید، آبی و صورتی و نارنجی. قد بلند و چارشانه و سفید رو بود با موهایی صاف و پرپشت. جوّ دانشگاه ضد امریکایی بود اما شهاب خیلی امریکایی بود، گاهی برای ما از دانشکده اش و تفاوت آن جا و این جا حرف می زد، می گفت شما به امریکایی ها فحش می دهید اما وقتی من به جراحی آپاندیس احتیاج داشتم اول عملم کردند و بعد که فهمیدند پول ندارم گفتند بدهی ام را به اقساط بپردازم؛ نگران بود که از وقتی به ایران آمده نتوانسته اقساط بدهی اش را بپردازد. می گفت آخر هفته ها را در امریکا باتفاق همسرش** و شوهر سابق همسرش و دوست او، چهار نفری به پیک نیک می رفتند و وقتی تعجب ما را از این که چطور یک مرد باغیرت حاضر می شود با شوهر سابق همسرش به گردش برود می دید، می خندید و می گفت آب و هوای آنجا غیرت سوز است.

... یادم نیست معمار خوبی بود یا نه، اما آدم خوبی بود.

چند سال پیش خبر بیماری اش را از یکی از هم کلاسی ها شنیدم، سرطان ریه داشت، بارها جراحی شد و حتماً بیمه داشت که غصه ی پرداخت صورت حساب های بیمارستان را نمی خورد. پارسال برای اولین و آخرین بار از امریکا به من زنگ زد، باورم نمی شد خودش باشد، حتی در سال های طولانی دانشکده هیچ وقت با هم صمیمی نشدیم، پروژه ی مشترک نداشتیم، هم سفر و هم سفره نبودیم. خیلی از شنیدن صدایش خوش حال شدم، می گفت که به تازگی عمل سنگینی را پشت سر گذاشته و حالش بهتر است. گفت که به خاطر بیماری اش با بازنشستگی پیش از موعد او موافقت کرده اند و دیگر سر کار نمی رود. می دانستم این ها علائم خوبی نیستند اما نمی خواستم و نمی توانستم به سرنوشتی که در انتظارش بود فکر کنم. برایش آرزوی سلامتی کردم و امید به دیدارش داشتم در کشوری که آب و هوایش غیرت سوز است.

وقتی مهندس "آلبا"- هم کلاسی قدیم و همکار امروز- بالای سرم آمد، تند تند چیزهایی گفت که نامفهوم بود، انگار بخواهد وقتی سیب زمینی داغی در دهان دارد حرف بزند:

« سَ...ام تُ...کا، چار شنبه... دوره... نشکده... اَم بیا، بچه...ا جَم میشَ...شاب ربانی مـُد!»

معنی سه کلمه ی آخر را به شکل دردناکی حس کردم، خواستم دوباره تکرار کند: «چی؟! چی گفتی؟» و این بار واضح گفت:

« شهاب ربانی مـُرد»

....

* با تهمینه میلانی که صحبت کردم این نام گذاری را تکذیب کرد. یا فراموش کرده است یا لقب را دوستانش به شهاب داده بودند و من به غلط فکر می کردم از او شنیده ام.

** شهاب مجرد بود اما برای این که این پُست بدآموزی نداشته باشد امشب او را به عقد دوست امریکایی اش درآوردم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 2:10  توسط توکا نیستانی  | 

متهم به "پـُز دادن" هستم، که اتهامی قدیمی است، و می خواهم از خودم دفاع کنم.

می دانم اگر کسی که مالک چیزی استثنایی، کم یاب، گران قیمت و به هر حال صعب الوصول است بخواهد با استناد به آن مالکیت، استثنایی بودن خود را به همه ثابت کند به پز دادن متهم می شود. واکنش دفاعی ما در برابر این رفتار، بعد از تأیید مالکیت و احساس تحقیر ناشی از آن، نیشخندی است از سر تلافی همراه با این یقین که جنابشان تازه به دوران رسیده ای است که "پـُز" می دهد.

پـُز دادن بعضی وقت ها بد نیست، من هم مثل هر تازه به دوران رسیده ی دیگری گه گاهی پز می دهم:

به تعداد اندک کتاب هایی که خوانده ام پز نمی دهم اما به "کتاب خواندن" حتماً پز می دهم. به داشتن اتومبیل پز نمی دهم اما به رعایت "قوانین رانندگی" پز می دهم. به خانه ام پز نمی دهم اما به "کتاب خانه" ام پز می دهم. به نوشیدن قهوه پز نمی دهم اما به قدرت تحملم در بلعیدن قهوه های "یارعلی" خیلی پز می دهم. به سفرهایی که رفته ام پز نمی دهم اما به "آدم" هایی که در این سفرها شناخته ام پز می دهم. به درآمدم پز نمی دهم- پز دادن هم ندارد، خیلی کم است- اما به "مخارجم" پز می دهم. به حرفه ام پز نمی دهم، به "حرفه ای" بودنم پز می دهم. به شهرت دوستانم پز نمی دهم اما به "هنر"شان پز می دهم. به گوشی موبایلم پز نمی دهم اما ...اما گوشی فقط برای پز دادن است. به ارزش خودنویسم پز نمی دهم، به خطی که با آن می کشم پز می دهم و...

خیلی سال پیش یک رنوی دست دوم داشتم، پسرم نیما مثل بیشتر پسر بچه ها عاشق اتومبیل های گران قیمتی بود که پدرش نمی توانست داشته باشد- و هنوز ندارد- توضیح این نکته که چرا خرید یک اتومبیل بهتر برای من مقدور نیست کمی دشوار بود. به نیما گفتم که پدرش با این فکر که اعتبارش را از اتومبیل (اشیاء) گران قیمت نمی گیرد خودش را آرام می کند و اضافه کردم پدرش می خواهد جوری وانمود کند که اوست که به اشیای بی ارزش اعتبار می دهد! به این ترتیب رنوی قراضه ای که ما سوار می شویم صدها بار از یک مرسدس بنز کوپه با ارزش تر است چون "ما" سوارش هستیم و از همان لحظه اتومبیل ما رسماً صاحب نام شد: "رنو مال ما". نیما از همان کودکی آدم بسیار فهمیده و عاقلی بود و به همین خاطر حتی یک لحظه هم در خیالی بودن این استدلال شک نکرد حتی وقتی "رنو مال ما" به "پیکان مال ما" ارتقاء پیدا کرد یا حتی وقتی "پراید مال ما" تبدیل به بهترین و با ارزش ترین ماشین شهر شد نظر نیما تغییر نکرد. اما من بعد از گذشت بیست سال هنوز بر این باورم که نباید مرعوب کیف پول یا مارک کفش و شلوار و ساعت و اتومبیل دیگران شد؛ بگذار هر کسی به هر چیزی که دوست دارد پز بدهد، من به چیزهایی که دوست دارم پز می دهم، چیزهایی که از اتفاق کم یاب و گران بها نیستند و در دسترس همه اند و هیچ ناراحت نخواهم شد اگر شما هم در داشتن شان با من سهیم باشید، کتاب بخوانید، وارد هیچ خیابان ورود ممنوعی نشوید، فیلم و تئاتر ببینید، به دیدن چهار نفر آدم حسابی بروید، با چند نقاش و شاعر و نویسنده از نزدیک آشنا بشوید و به دوستی شان افتخار کنید و فراموش نکنید هنرمندها آدم هایی هستند که مثل من و شما در این شهر زندگی می کنند و باز مثل من و شما به دوست و رفیق و معاشر نیاز دارند.

حالا پـُز بدهید، اصلاً کار بدی نیست.

....

عکس بالای صفحه صرفاً تزئینی است و به جهت پـُز دادن استفاده شده.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 21:23  توسط توکا نیستانی  |