|
من می اندیشم پس بیشتر هستم!
|
گفته بودم که در فکر یک بازی جدید هستم و باز گفته بودم که این بازی کمکی سخت است:
اسم این بازی را گذاشته ام "قصه ی ما" یعنی قصه ای که من و شما به اتفاق خواهیم نوشت. من اولین فصل از داستان را نوشته ام و یکی دو شخصیت آن را معرفی کرده ام و داستان را تا بیرون فرستادن شخصیت اصلی از خانه ادامه داده ام و حالا تمام دوستانی که لینک شان در گوشه ی این صفحه است دعوت می کنم تا در صورت علاقه به بازی، فصل دوم آن را بنویسند و ادامه اش را به تمام دوستانی که در لینک دانی خود دارند واگذار کنند تا به این ترتیب قصه هایی نوشته شود که شروعی مشترک اما دنباله هایی متفاوت دارند. یادتان باشد که هرکسی نام خود، شماره ی فصل (فصل دوم، سوم،...)، نامی که برای آن فصل انتخاب کرده و تاریخ پایان نوشته اش را- شبیه به نمونه ای که من ارائه داده ام- قید کند و بهتر است هر شرکت کننده ی جدید تمام داستان را از اول به همراه تکه ای که خود نوشته بیاورد تا تمام آن بدون زحمت خوانده شود. اضافه کردن شخصیت های جدید به داستان مجاز است و هر شرکت کننده می تواند در صورتی که کسی را برای دعوت به ادامه ی بازی نداشت قصه را به سلیقه ی خودش به انتها برساند.
***
قصه ی ما
فصل اول- بیداری فرخنده
شب تولد چهل سالگی آقای "فرخنده" خیلی معمولی گذشت، نه بویی از آشپزخانه به مشام کسی رسید و نه در دنیای مجازی کارت تبریکی برایش فرستاده شد، هیچ کس تولدش را به یاد نیاورد و تبریک نگفت و این عجیب نبود چون چند سالی بود که خودش هم روز تولدش را فراموش می کرد و فقط همزمانی اتفاقی آن با یک رویداد سیاسی مهم باعث می شد که بعد از خواندن روزنامه ها یادش بیفتد که متولد شده است. امسال هم خیلی دیر، درست قبل از آن که به رختخواب برود چهل سالگی را به خودش تبریک گفت، چراغ ها را خاموش کرد، کورمال کورمال تا تخت خواب رفت و دراز کشید و چشم هایش را محکم بست تا گوسفندها را بشمرد اما زوزه ی هواپیماهای "مسر شمیت" که بر فراز سرش دور می زدند نمی گذاشت خوابش ببرد؛ تقریباً مطمئن شده بود که بعد از شکست آلمان در جنگ جهانی دوم، مسئولان کارخانه ی "مسر شمیت" تکنولوژی موتور هواپیماهای خود را به پشه ها فروخته اند، از سر استیصال ملافه را مثل سپر روی سر کشید و یک دست را برای تاراندن هواپیماهای دشمن بیرون گذاشت و درهمان حال به خودش فکر کرد.
همسر و پسر آقای فرخنده با او زندگی نمی کردند، همسرش در سال وبایی به آشپزخانه مهاجرت کرد و دیگر بازنگشت و پسرش سه سالی می شد که در دنیای مجازی زندگی می کرد البته ارتباطشان کاملاً قطع نشده بود، با پسرش در یاهو 360 ملاقات می کرد و از طریق حس بویایی از حال همسرش خبر می گرفت: بوی قورمه سبزی به این معنی بود که حال "فرشید" خوب است، از بوی سیر و پیاز داغ می فهمید که دارد از زندگی و مهاجرتش لذت می برد، بوی گوشت سوخته نشانه ی خبرهای بد بود، بوی شلغم پخته حکایت از بیماری و نقاهت داشت و بوی مرغ پخته علامت جریان سیال و یک نواخت زندگی بود و تکرار. وقتی بویی نمی آمد نگران می شد، می فهمید که اتفاقی در شرف وقوع است. سال شیوع طاعون با فرشید آشنا شده بود. همکار بودند و هردو اسم هایی داشتند که برازنده ی آن دیگری بود. همان سالی بود که زن ها مانتوهایی با سرشانه های پهن می پوشیدند و فرخنده در اولین دیدارشان به این نتیجه رسید که می تواند تمام عمر به این شانه های پهن تکیه کند؛ خیلی زود مد عوض شد و فرشید مانتوهای شانه پهنش را کنار گذاشت...
آقای فرخنده نفهمید که چه وقت خوابش برد اما در خواب دید که به اتفاق هزاران پشه پشت میز چوبی درازی نشسته است و پشه ها جام های کوچکی را به افتخار او بلند کرده اند و به زبان آلمانی می خندند و او خطاب به آنها می گوید: بنوشید این شراب را که خون من است...
فرخنده مثل هر روز از خواب که بیدار شد چند دقیقه ای روی لبه ی تخت نشست تا اسمش را به یاد بیاورد و یادش بیاید که چه ساعتی است، چند شنبه است، چرا بیدار شده و چکار باید بکند آن وقت خود را تا دستشویی کشاند و نگاهی در آینه به صورت پف کرده اش انداخت. چین و چروک ملافه ها اثری شبیه به ردّ چرخ یک تریلی روی صورتش گذاشته بود، چندباری دستش را محکم روی آن کشید اما پاک نشد. دندان هایش را مسواک زد، صورتش را اصلاح کرد و محکم شست تا یادش آمد که امروز اولین روز از مانده ی عمرش است و به یاد آورد که دیشب در خواب چهل سالگی را همراه با پشه ها جشن گرفته است. به یاد هواپیماهای مسر شمیت افتاد، می دانست که الان کجا می تواند پیدایشان کند، روی توری پنجره ای که اتاق خواب را از حیاط جدا می کرد نشسته بودند، شاید می خواستند راهی برای بیرون رفتن از اتاق پیدا کنند شاید هم راه را بلد بودند و این جا را فقط برای استراحت بعد از شام انتخاب کرده بودند تا از هوای تازه لذت ببرند به هر حال فرخنده تصمیم گرفت که به آن ها برای عبور از توری و رسیدن به آزادی کمک کند. یکی یکی پشه ها را، که حالا سنگین و خواب آلود بودند و نشانی از چالاکی شب قبل در آن ها نبود، با انگشت اشاره به توری فشار داد و از سوراخ های ریز توری ردشان کرد و دوباره دست هایش را که خونی شده بود شست و مثل هر روز لباس پوشید اما برخلاف همیشه کراوات نبست و بدون برداشتن قابلمه ی ناهار از در بیرون رفت. تصمیم داشت که از امروز آدم دیگری بشود.
توکا نیستانی- یکشنبه 27 مرداد 87
چند وقتی است کافه ام را عوض کرده ام، گاهی این کار لازم است تا آدم هایی که هر روز می بینی یا هر روز می بینندت را اصلاً نبینی. بعد از کار بلافاصله به خانه می آیم و دوساعتی صبر می کنم تا هوا کمی خنک شود، آفتاب که خسته شد و کم کمک رفت پی کارش آن وقت به کافه ای در همین حوالی می روم و سر جایی که حالا همیشگی شده است می نشینم تا قهوه ی همیشگی ام را بیاورند و همراه با نوشیدن آن کتابم را بخوانم:
«"کافه پیانو" را باز می کنم و از جایی که علامت گذاشته ام به خواندنش ادامه می دهم، بدک نیست. تا نیمه ی داستان خیلی تحت تاثیر قرار نگرفتم چون بوی چیپس و پنیر می داد اما با ورود "صفورا" وضع بهتر شد. بعد از مبتکرانه ترین راهی که راوی برای یک خودکشی متفاوت به دوستش پیشنهاد می کند، و بابت آن یک پاکت سیگار مارلبورو پایه بلند دست خوش می گیرد، از خلاقیت نویسنده نا امید شده بودم که "صفورا" به داد می رسد و تکانی به داستان می دهد؛ حین خواندن با خودم فکر می کنم که آیا "صفورا" از شخصیتی حقیقی الهام گرفته شده یا فقط زاده ی خیال نویسنده است که خیلی زود همین تردید تبدیل به گره ی داستان می شود و ... از دو فصل پایانی کتاب خوشم نیامد، صفورا را ماست مالی کرد، گره را نه با دست و نه با دندان، با مدادپاک کن پاک کرد.»
گاهی سرم را از روی کتاب بلند می کنم و نیم نگاهی به اطراف می اندازم؛ از دخترانی که چیپس و پنیر سفارش می دهند حرصم می گیرد، همه شان اضافه وزن دارند اما بی توجه و با اشتها تکه های چرب چیپس را همراه با پنیر روی آن بالای سر می برند و دهانشان را مثل جوجه ای که در انتظار غذا است باز می کنند و سر را چند باری هماهنگ با حرکت تکه ی پنیری که از چیپس آویزان شده به چپ و راست تکان می دهند و خوب نشانه می گیرند تا پنیر کش آمده مستقیم وارد دهانشان بشود و بعد کلک چیپس را با یک حرکت می کنند. چیپس و پنیر هیچ سنخیتی با یک کافه ی خوب ندارد البته از ظرف های بزرگ بستنی که روی آن یک نیمه ی بزرگ موز زیر سایه ی یک چتر لمیده است هم خوشم نمی آید. از تعداد چیپس و پنیرها و "سان شاین"هایی که سفارش داده می شود می توان فهمید که فضای کافه اصلاً روشنفکرانه نیست. روشنفکرها اسپرسو سفارش می دهند اگر غرب زده باشند و ترک، اگر ملی گرا باشند و فرانسه ی تلخ، اگر چپ باشند و فرانسه با شیر، اگر اهل تساهل و تسامح باشند و ...
تمام معایب کافه، به همراه بوی چیپس و پنیر، حوالی ساعت نه و سی دقیقه با خروج آخرین مشتری های غریبه از در بیرون می رود و کافه چی زیرسیگاری را، با چشمکی به نشانه ای "امنیت"، روی میزم می گذارد. از این لحظه کافه تبدیل به بهترین نقطه ی شهر می شود. یکی دو سیگار را پشت سر هم دود می کنم، ته مانده لیوان چای را سر می کشم و می روم پی کارم.
فعلاً که برنامه ی شبانه ام این است.
***
به فکر ابداع یک بازی جدید افتادم که کمی سخت است اما بوی چیپس و پنیر نمی دهد.
در نوجوانی وسواس تمیزخوانی داشتم، یعنی با هر جان کندنی بود می خواستم کتاب هایم نو بمانند، تا نخورند، لک نشوند و قبل و بعد از خواندن هیچ فرقی با هم نداشته باشند. به ندرت کتاب قرض می دادم و اگر می دادم آن قدر شرط و شروط داشت که خیلی ها را همان اول پشیمان می کرد. شاید این وسواس در مقابله ای ناخودآگاه با بی توجهی پدرم به کتابخانه اش بود، نمی دانم، فقط می دانستم که او اصلاً در نگهداری از کتاب- مثل تمام چیزهای اندکی که داشت- مقید نبود. برای وسواس خودم الگویی داشتم که هیچ وقت ندیده بودمش، "امیر عامری"، که برای مجله ی تماشا تصویرسازی می کرد و معروف بود کتابخانه ی بی نظیری از کتاب های هنری دارد و آن ها را با دستکش ورق می زند!
وسواس تمیزخوانی با من ماند تا وقتی که پدرم مُـرد و کتابخانه اش را با کتاب هایی که در حاشیه شان نوشته بود، گوشه ی صفحات را تا زده بود، روی شان خواب رفته بود و لا به لای آن ها کاغذپاره های دست نوشته هایش را به یادگار گذاشته بود به من رسید. تا قبل از رویارویی با مرگ به این موضوع فکر نکرده بودم که قرار نیست تا ابد مالک کتابخانه ام باقی بمانم و روزی بالاجبار کسان دیگری هر کار بخواهند با آن خواهند کرد و مهم تر آن که متوجه شدم کتاب هایی که اثر و نشانه ای از پدرم بر آن ها باقی مانده را بیشتر از کتاب های تمیز و بی عیب و نقص دوست دارم. حالا سال ها است که آن وسواس بیمارگونه را کنار گذاشته ام گرچه هنوز تمیزتر از خیلی ها کتاب می خوانم اما دوست دارم جا به جای هر کتاب چیزی بنویسم، امضایی بکنم، طرحی بکشم یا نشانه ای بگذارم که معلوم شود چند روزی را با من گذرانده است. این ها یادگاری هایی هستند که لا به لای کتاب ها برای پسرانم گذاشته ام شاید بعد ها اتفاقی پیدایشان کنند و به یاد من بیفتند.
***
هفته ی پیش دوست هنرمندم "اردشیر رستمی" بعد از مدت ها به من زنگ زد، خیلی دیر مطلبی را که درباره ی آمار کتابخوانی اش نوشته بودم خوانده و کمی تا قسمتی دلخور شده بود که چرا چیزی نوشته ام که بعضی آن را دستاویز حرف های صد من یک غاز خود بکنند. گفتم آخر اردشیر عزیز باید حواست به آماری که می دهی باشد، چطور ادعا کرده ای که بیست هزار جلد کتاب خوانده ای؟! در جوابم گفت که کتاب های هنری و شعر عموماً کم حجم هستند و همین دیشب هشت تا از آن ها را ورق زده و خوانده است...
***
سه شنبه مهمان دو دوست بودم، آذر و هادی، که با هر دو نقاط اشتراک فراوانی دارم: اولی طراح خوبی است و دومی طاس و خوش قیافه است. صحبت از "ریچارد براتیگان" شد و کتاب کوچکی از منتخب شعرهای او که نخوانده بودم، کتابی به اسم کلاه کافکا. هادی کتاب را آورد که کوچکی آن تضاد آشکاری با نبوغ شاعرش داشت و کشف این نکته به مدد فضای صمیمی و حضور دوستان یک رنگ باعث شد مثل همیشه تحت تأثیر قرار بگیرم و منقلب شوم، وقتی علت دگرگونی حالم را پرسیدند تنها جوابی که به عقلم رسید این بود که هرگز گمان ندارم چنین عنوان ساده و زیبایی به فکر من برسد و این حقیقت غمگینم می کند. بد نیست شعر "کلاه کافکا" را یک بار با هم بخوانیم:
با بارانی که می بارد
جراحانه روی سقف
یک بشقاب بستنی خوردم
که شباهت داشت به کلاه کافکا
یک بشقاب بستنی بود
با مزه ی یک تخت جراحی
با بیماری که خیره شده
به سقف
حالا که صحبت به شعر و شاعری کشید بد نیست آخرین نمونه از اشعار بند تنبانی من را بخوانید؛ دیشب اتفاقی این بیت را بر بالای وب لاگ کسی دیدم:
«بر آتش تو سوختم و دود نکرد/ آب بر آتش تو ریختم و سود نکرد»
با خواندن این دو مصرع بر سر ذوق آمدم و این دو بیت را نوشتم:
بر آتش من سوختی و دود نکردی / آب بر آتش من ریختی و سود نکردی
خواهی که بکاری همه جا بذر محبت / هشدار اگر فکر یه کم کود نکردی!
نشستن زیر نور شمع رفتاری شاعرانه است اما نور شمع فضا را بی خودی رمانتیک می کند و برای آدمی مثل من، که سطح رمانتیسیسم خونش مادرزاد بالا است، می تواند مهلک باشد پس برق که قطع می شود نشستن در تاریکی را ترجیح می دهم.
یک چراغ قوه ی کوکی دارم، دسته ای دارد که اگر دو دقیقه بچرخانی برای نیم ساعت آن را شارژ می کند، وقتی شروع کرد به کم سو شدن یعنی وقتش رسیده که دسته را دو دقیقه ی دیگر بچرخانی، آن را روشن می کنم و روی کاناپه ام دراز می کشم و ستون نور را روی اشیای اتاق می تابانم. شعاع نور آن قدری است که گوشه ای از هرچیز را روشن می کند: این دسته ی چوبی کاناپه ی من است و کنارش پنجه ی پای چپم را می بینم همان طور که دراز کشیده ام به انگشت های پایم نگاه می کنم و سعی می کنم آن ها را یکی یکی تکان بدهم، کار سختی است، همه با هم تکان می خورند مثل پنج قلوهای به هم چسبیده هرکدام که راه می افتد بقیه را با خود می برد. چند باری دسته را می چرخانم، ستون نور قوی تر می شود آن را به سمت چپ بر می گردانم و از حاشیه ی دیوار به بالا می برم نور را روی ساعت دیواری می اندازم جای عقربه ها را تشخیص نمی دهم، عقربه ای دیده نمی شود، زمان متوقف شده است. نور چراغ کم رنگ می شود، دسته را می چرخانم، نور را به سمت ته اتاق هدایت می کنم آن جا که گلدان برگی گذاشته ایم و من نمی دانم چرا برگ ها می مانند اما گل ها پژمرده می شوند. خسته می شوم چراغ قوه را خاموش می کنم، سعی می کنم در تاریکی سیگارم را روی میز کنار دستم پیدا کنم. با نوک انگشت ها کورمال کورمال اشیاء روی میز را لمس می کنم، تشخیص شان کار سختی است وقتی به دیدن با نوک انگشت عادت ندارید، انگشت هایم توی توده ی نرم و بی شکلی فرو می رود، خاکستر سیگار است، مطمئن می شوم به پاکت سیگار نزدیک شده ام، انگشت هایم به سفر ادامه می دهند، اشیا در تاریکی اسم و کاربرد خود را گم کرده اند. فاصله ها زیاد می شوند وقتی بخواهید آن را با نوک انگشت طی کنید. با اولین پکی که به سیگار می زنم جهانی به شعاع چند سانتی متر اطراف آتش سیگار روشن تر دیده می شود. اتومبیلی از کوچه می گذرد و شعاع نوری به داخل اتاق نفوذ می کند و از بین دود سیگار راهی باز می کند تا برای چند لحظه بر دیوار بتابد، حالا می توانم دود متراکم را در هوا ببینم. به پنجره ی انتهای اتاق نگاه می کنم که با عبور هر اتومبیل جان می گیرد و به سایه ی میز و صندلی های توی اتاق جان می دهد. به عبث سعی می کنم به سایه ی سیاه تابلوهایی که روی دیوار است خیره شوم و خط ها و رنگ هایی را که می دانم وجود دارند ببینم. به کلاه کافکا فکر می کنم ...
***
دیشب ده دقیقه مانده به نوبت خاموشی محله ی ما، از خانه بیرون رفتم. خیال داشتم تا ساعت ده که برق ها، احتمالاً، دوباره وصل خواهد شد به کافه ای در نزدیکی بروم و کتاب بخوانم. ساعت از هشت و نیم گذشت اما برق خانه نرفت، حوصله ی کافه را نداشتم، به خانه برگشتم. خوش حال بودم که مجبور نیستم دوباره در تاریکی بنشینم و به سقف خیره بمانم ...دستم را خوانده بودند، ساعت ده و سی دقیقه برق رفت.
یادت است فرهاد؟ اردیبهشت سال 62 را به یاد می آوری شبی را که دور هم جمع شدیم تا برای یک مرگ، یک پایان، برای یک شروع تازه جشن بگیریم؟ یادم است که من و محمد علی با هم آمدیم و کلاه بوقی ها را من از یک قنادی در خیابان کریمخان خریدم. خانه ی تو و نسرین در ایرانشهر بود، روبروی پادگانی که باقی مانده اش امروز خانه ی هنرمندان است. یادت است که برجک دیده بانی مشرف به اتاق خواب بود و سربازها، مثل یک عضو خانواده، از همان جا صبح ها با تو و نسرین سلام و احوالپرسی می کردند. یادم نیست عکاس چه کسی بود، شاید شاهرخ بود، یادم نیست.
چند سال بود که از "عکس" گرفتن خوشم نمی آمد، حالا آن را دوست دارم؛ دوست دارم هر وقت حالم خوب نیست سری به آلبوم قدیمی بزنم، مثل امشب که این را پیدا کردم.
از بلایی که سر عکس تان آوردم شرمنده ام اما چون نمی دانستم انتشار عکس های خانوادگی جرم است یا نه، ترجیح دادم بعضی آدم ها را کمی تا قسمتی محو کنم تا زمینه ی بروز جنایت از بین برود؛ همین جا از نسرین عذرخواهی می کنم.
***
از راست به چپ: فرهاد فروتنیان (کارتونیست، امروز مقیم هلند)، توکا نیستانی (مقدس، مقیم مرکز)، ترگل فروتنیان (مقیم هلند)، ابر شفیعی (مقیم آلمان)، بیژن شفیعی (گرافیست و نقاش، امروز مقیم آلمان)، محمدعلی بنی اسدی (نقاش، استاد دانشگاه، مقیم مرکز)، حمید جبلی (هنرپیشه، مقیم مرکز)، ستاره شفیعی (مقیم آلمان)
نشسته بودم پشت پیشخوان کافه و سرم به کار خودم بود، برق نبود و گرما بیداد می کرد، صدای گفت و گوی دو مرد جوان از پشت شانه ی چپم توجهم را جلب کرد:
- «... سوار که شدم قوطی قرص ها را محکم توی دستم گرفته بودم، جواب سلامش را که دادم بی اختیار دستم شروع کرد به لرزیدن جوری که صدای به هم خوردن قرص ها را شنید. پرسید توی قوطی چیه؟ گفتم قرص، چهل تا قرص خواب، شبا بدون اینا خوابم نمی بره. پرسید مگه می خوای بیرون از خونه ت بخوابی؟ جواب دادم نه. پرسید پس چرا اینا رُ با خودت آوردی؟ گفتم به دردم می خوره. قوطی را جلوی صورتم گرفتم و تکان محکمی دادم جوری که سر و صدای قرص ها بیشتر دربیاید و خیلی خونسرد گفتم که باید همین امشب تکلیف من را روشن بکنی وگرنه همه ی این ها را با هم می خورم و همین جا توی ماشینت می میرم و تو می مانی و یک جسد که باید سر به نیستش کنی... لازم نیست جیغ و داد کنی و فحش بدی چون تنها چیزی که الان دوست دارم بشنوم اینه که از ریختم بیزاری و نمی خوای دیگه منو ببینی! دیدم همین جور هاج و واج به من نگاه می کنه گفتم حرف نمی زنی؟ باشه، می خورمشون. در قوطی رُ باز کردم و به دهان گذاشتم و تمام قرص ها را گوشه ی لپم ریختم و تند تند جویدم شان. هر چند ثانیه دست از جویدن می کشیدم تا از گوشه ی چشم نگاهش کنم، می خواستم ببینم از کاری که می کنم وحشت زده شده یا نه، که انگار شده بود چون بازومُ گرفته بود و التماس می کرد قرصا رُ نخورم. قورتشان که دادم پرسیدم که توی ماشین آب ندارد؟ که نداشت و پیاده شدم و برگشتم خونه...»
برگشتم به پشت سرم نگاه کردم تا چهره ی مردی را که دیشب یک قوطی قرص خواب بلعیده و با این وجود الان سرحال و قبراق با دوستش گپ می زند ببینم، خیلی جوان نبود اما به نظر سالم می آمد. بدون مقدمه گفتم :
ببخشید من به عنوان یک ناظر بی طرف دو سؤال کوچک دارم، اجازه می دهید؟ اجازه داد. سؤال اولم این است که شما برای شنیدن این که دوستتان از ریخت شما بیزار است او را تهدید به خودکشی کردید؟!
جواب مثبت داد و گفت «شش ماهه که رفته با یکی دیگه دوست شده و تا جایی که می دانم روابط خیلی گرمی با هم دارن اما در عین حال حاضر نیست با من قطع رابطه کنه، حتی حاضر نیست بگه که دیگه دوستم نداره؛ تا اینو از خودش نشنوم نمی تونم فکرشو از سرم بیرون کنم.»
از چیزی که می شنیدم خیلی تعجب کردم، گفتم «اما مثل روز روشن است که ایشان شما را دوست ندارند، اگر داشتند که برایتان هوو نمی آوردند!» جوابی که داد قانع کننده نبود اما جایی برای بحث باقی نمی گذاشت، گفت «شما هیچ وقت واقعاً عاشق بوده اید؟ حتی تا آخرین لحظه امیدوارم که پشیمان شود و برگردد...»
دومین و آخرین سؤالم را پرسیدم « شما چطور بعد از بلعیدن چهل تا قرص خواب هنوز زنده هستید؟»
خندید و گفت «توی قوطی فقط اسمارتیز بود، البته امروز صبح که پا شدم روی پیشونیم دو تا جوش چرکی بزرگ و قرمز دیدم که از عوارض خودکشی با اسمارتیزه... آخه میدونی، من به این ضرب المثل قدیمی اعتقاد دارم، برای کسی بمیر که لااقل برات تب کنه ...»
***
فالگوش ایستادن می تواند برای بالا بردن معرفت ما از جهانی که در آن زندگی می کنیم خیلی مفید باشد، لااقل در مورد من که این طور بوده.
امروز یک نمایشنامه ی کوتاه خواندم و دیروز آخرین کتابی که از ریچارد براتیگان داشتم در کافه تمام کردم.
- "در قند هندوانه"، آخرین کتاب نخوانده ام از ریچارد براتیگان بود. به جز "دری لولا شده به فراموشی" که مجموعه ای است از شعرهای او، مابقی کتاب ها را پشت سر هم خواندم؛ اما شعرها، هر وقت به یادش می افتم یکی را می خوانم، مثل همین الان:
هنگامی که رؤیا بر می خیزد
زندگی به پایان می رسد
وقتی رؤیاها می روند
زندگی از دست رفته است
حالا که تمام کتاب های ترجمه شده ی براتیگان را خوانده ام و با او صمیمی هستم به روز آشنایی مان فکر می کنم، یعنی همین یک ماه پیش که ترگل برای انتخاب همسری مناسب- مُرده- از میان سیلورستاین، براتیگان و سالینجر در تردید بود و من سالینجر را توصیه کردم که بهترین و مع الاسف زنده است. اعتراف می کنم تا قبل از آن حتی اسم براتیگان به گوشم آشنا نبود و حالا دوستی ما آن قدر ریشه دار و عمیق شده که خواب می بینم من آن کسی بودم که جسد ریچارد را، چند هفته بعد از خودکشی، در آپارتمان کوچکش پیدا کرد و ترتیب کفن و دفنش را در یک روز بارانی داد، تنها کسی که برای مراسم تدفین او به گورستان متروکی در میان یک مزرعه ی هندوانه رفت و دسته گل سرخی پیچیده در کاغدی ساخته شده از قند هندوانه بر تابوتش گذارد.
وقتی حاصل عمر پنجاه ساله ی نویسنده ای را در مدت یک ماه می خوانم و بعد تمام کتاب هایش را کنار هم توی قفسه ی کتابخانه ام می چینم و به فضای اندکی که اشغال کرده اند نگاه می کنم حالم بد می شود، تازه می فهمم این همه تلاش و تقلایی که می کنیم چقدر ناچیز است و بدتر از همه وقتی است که کسی با پیش پا افتاده ترین جمله ای که می توان به کار برد درباره ی نتیجه ی یک زندگی قضاوت می کند «... یه جوری بود، خوشم اومد» یا «...یه جوری بود، هیچی ازش نفهمیدم».
براتیگان را به خاطر خلاقیتی که در روایت داستان های بی ابتدا و بی انتها دارد دوست دارم، داستان هایی بدون داستان، شبیه به یک زندگی بدون رؤیا یا رؤیایی عاری از زندگی. با همان منطقی که ما به چیزهای بی اهمیت نقشی محوری می دهیم او هم جهانی می سازد که "قند هندوانه" یا "صید قزل آلا در امریکا" شخصیت های اصلی و بی چون و چرای آن هستند.
البته پهنایی که امثال "ریچارد براتیگان" در ذهن من اشغال می کنند با پهنایی که در کتابخانه ام اشغال کرده اند قابل مقایسه نیست.
- نمایشنامه ی "خرده جنایت های زناشوهری" را "اریک امانوئل شمیت" نوشته و شهلا حائری ترجمه کرده است. کتاب کم حجمی است باب طبع آدم های کم حوصله. با این که خواندن نمایشنامه را به خاطر گم کردن و فراموش کردن شخصیت های آن در حین خواندن، خیلی دوست ندارم اما با این کتاب مشکلی نداشتم چون در این داستان فقط دو شخصیت حضور دارند که نه فراموش می شوند و نه با هم اشتباه گرفته می شوند. موضوع بکری دارد همراه با یک عالمه جمله های گوهربار و کلیدی که می توانید با به خاطر سپردن یکی دوتا از آن ها و استفاده در زمان و مکان مناسب دوستانتان را تحت تأثیر عمق اندیشه هایتان قرار بدهید و این درست همان کاری بود که دوستی چند ماه پیش با من کرد و لااقل دو هفته ای من را حیرت زده برجا گذاشت تا به معنای جملاتش فکر کنم. امروز فهمیدم که تمام آن ها را از همین کتاب نقل کرده است.
کتاب خوبی است، بخوانیدش.
از دفتر که درآمدم، می دانستم که حوصله ی نشستن در "شوکا" را ندارم، نیم ساعتی کنار خیابان گاندی منتظر تاکسی ایستادم، انگار وسط بیایان ایستاده باشم، تاکسی نبود، مسافرکش نبود، اما ماشین زیاد بود. ساعتی است که راننده های تاکسی برای تفریح از جلوی شما می گذرند و هر قدر داد بزنید نگاهتان نمی کنند تا از قدرت شان لذت ببرند. پیاده به سمت پایین خیابان راه افتادم، گاندی عجیب ترین خیابان دنیا است، بالا و پائینش فرقی ندارد به هر سمتی که بروید سربالایی است، چرا گاندی سرپائینی ندارد؟! همان طور که راه می روم برای انبساط خاطر زیر لب فحش می دهم. راهم را به یکی از کوچه های فرعی کج می کنم، تصمیم می گیرم وارد خیابان ولی عصر بشوم اما آنجا وضع بدتر است، ترافیک سنگین است و ماشین ها، مسافرها، جهان، زمان، همه ایستاده اند.
خودم را به یک کافه ی آشنا می رسانم. پیراهنم خیس عرق شده، از در که وارد شدم فهمیدم که حوصله ی آنجا را ندارم. با صاحب کافه سلام و احوالپرسی می کنم و پشت یک میز می نشینم. نقش خودم را بازی می کنم وقتی که سرحال هستم و به فاصله ی ده دقیقه یک گفتگوی ساده را به یک جنگ تمام عیار تبدیل می کنم؛ برای کشیدن سیگار بیرون می روم. خانوم "ف" آن بیرون ایستاده و حالم را می پرسد، موفق می شوم بعد از رد و بدل کردن سه جمله او را تا سرحد انفجار عصبانی کنم... گفتم که حوصله ی کافه نداشتم.
می روم خانه، روی کاناپه ی عزیز اما بد ترکیبم دراز می کشم، ده دقیقه ای چرت می زنم، حوصله ی خوابیدن ندارم، می نشینم کتابی از روی میز بر می دارم، "روزی روزگاری دیروز"، دو صفحه از یک داستان را می خوانم اما حواسم جمع نیست فقط از روی کلمات عبور می کنم و هیچ از متنی که خوانده ام نمی فهمم، حوصله کتاب خواندن ندارم. کامپیوترم را روشن می کنم، سری به صندوق نامه ها می زنم، نامه ای ندارم، کامنت های آخرین پستم را کنترل می کنم، زیاد نیستند. خیلی وقت است چیزی ننوشته ام، یک صفحه ی جدید باز می کنم و آن بالایش می نویسم « مناجات یک قدیس» قبلاً به متن آن فکر کرده ام و خندیده ام اما چند خطی بیشتر نمی نویسم، حوصله ی نوشتن ندارم. "خاله" شام می آورد، ناهار نخورده ام اما حوصله ی شام خوردن ندارم. کانال های تلویزیون را بالا و پایین می کنم، امیرحسین صدیق و رامبد جوان نشسته اند و به چیزی که نمی دانم چیست می خندند، صدیق را دوست دارم اما حوصله ی خنده اش را ندارم. موبایلم را نگاه می کنم، بابک زنگ می زند، حتماً می خواهد من را به یک تئاتر یا کنسرت تازه ببرد، جوابش را نمی دهم. می خواهم به یک نفر اس ام اس بزنم، چرخی میان اسامی دوستانم می زنم، منصرف می شوم. دفتر طراحی ام را باز می کنم، قوطی قلم هایم را کنار دستم می گذارم چند صفحه ای را ورق می زنم و به خط خطی های خودم نگاه می کنم حوصله ی طراحی ندارم. به فکر می افتم کاری کنم که تا به حال امتحان نکرده ام، چطور است پول هایم را روی زمین پخش کنم و روی شان غلت بزنم؟ کیف پولم را می آورم، تقریباً خالی است، باقیمانده ی پنچ هزار تومانی های ته کیفم را روی زمین می ریزم و دراز می کشم و دو سه بار از راست به چپ و از چپ به راست روی شان غلت می زنم... چیزی حس نمی کنم. اسکناس ها را که از روی زمین جمع می کنم یکی شان کم شده، هر قدر دور خودم می چرخم و به پشتم نگاه می کنم بی فایده است، پیدایش نمی کنم.
کاش می شد روحیه مان را مثل لباس هرچند وقت یک بار به خشک شویی ببریم و شسته و اطوشده تحویل بگیریم، آن وقت آن ها را مرتب و با سلیقه توی یک گنجه روی هم بچینیم و هر وقت آنی که بر تن داریم چرک شد با یکی تمیزتر عوضش کنیم.
دوستی که درد دل خود به من نوشتی، که چاره از من خواستی...
نمی دانم چرا لایقم دیدی که حرف دل با من بگویی و نمی دانم به کدام مناسبت فکر کردی که من توانایی آن دارم تو را چیزی بگویم که به کارت آید. واقعیت این است که همه می دانیم عاقلانه ترین و درست ترین رفتار در میانه ی هر بحران روحی کدام است و چون بر کنار گود ایستاده باشیم به راحتی می توانیم دوستان گرفتار را امر به معروف کنیم و خطاهای شان را یکان یکان بشماریم و در دل به ضعفی که نشان می دهند افسوس بخوریم اما چون این آسیاب به نوبت می چرخد، وقتی خود گرفتار می شویم نمی توانیم به توصیه ی عقل بیدارمان عمل کنیم، منتظر می مانیم بل که معجزه ای به کمک آید و راه تازه ای پیش پای مان بگذارد اما معجزه اتفاق نمی افتد و ما همان ضعفی را نشان می دهیم که دیگران، و در دل از عتاب دوستان رنجیده می شویم و نمی دانیم به کدام زبان بفهمانیم که چرا نمی توانیم به یک آن همه چیز فراموش کنیم و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده به آینده نگاه کنیم و از امروز، از زندگی، از سلامتی، از خانواده و... لذت ببریم.
پیوند ها پایان دارند، در بهترین شرایط مرگ است که جدایی می اندازد- و می بینی مرگ چه آسان و چه در دسترس است- وقتی کسی می رود بخشی از وجود ما، خاطرات مشترک ما را هم با خود می برد. خاطراتی که به وقت با هم بودن معنا دارند و نمی توان آن را با حضور کسی دیگر زنده کرد. الان که به خودم فکر می کنم می بینم من هم به جز "خاله" و "بنی اسدی" دوستی ندارم که چیزی از گذشته های دور من دیده باشد، شاید خنده ات بگیرد اما این دو نفر از معدود آدم هایی هستند که من را در جوانی وقتی که لاغر بودم و مو داشتم دیده اند و آن روزها را به یاد می آورند، با آن ها می توانم از گذشته های دور حرف بزنم، از آرزوهای عملی نشده، از رؤیاهای غیر ممکن اما شیرینی که داشتیم...
حذف یک دوست کار ساده ای نیست، حفره ای در دل باقی می گذارد به بزرگی یک دنیا، شبیه به جای خالی دندانی که کشیده شده و رگ و ریشه و عصب هایی که جدا شده اند جراحتی می سازند که تو امروز دردش را حس می کنی. اگر کمی خوش شانس تر می بودی و هر دو، هم زمان، می فهمیدید که جدایی بهترین راه برای آینده تان است شاید امروز با آرامش بیشتری تحمل می کردی و مرور خاطرات عذابت نمی داد. فکر می کنم بخشی از ناراحتی ات به خاطر این است که دوستت، تو را در برابر عمل انجام شده قرار داده و برای هر دوی شما تصمیم گرفته و خودش را از قبل برای آینده ای بدون تو آماده کرده و به این ترتیب امروز در غم تو شریک نیست، زندگی اش را می کند و دوستان جدیدی دارد که تو در جمع شان جایی نداری؛ می توان فهمید که بر تو سخت می گذرد اما معلوم نیست که او هم آن چنان که فکر می کنی و می بینی خوش حال باشد یا خوش حال باقی بماند. این روزها می گذرند و دوستان جدید قبل از قدیمی شدن می روند و فقط آن هایی که ریشه داشته اند در خاطر می مانند و می دانی که جراحی خاطرات غیر ممکن است. مطمئن هستم که دوست تو- اگر چیزهایی که درباره اش نوشته ای راست باشد- وقتی تنها شود، و تنهایی ناگزیرترین سرنوشت هر آدمی است، متوجه حفره ی عمیقی خواهد شد که جای خالی تو است پس او هم به تو فکر خواهد کرد.
در آخرین بخش نامه ات به راه حلی اشاره کردی که نخواستم و نمی خواهم جدی اش بگیرم، مرگ مرحله ای از زندگی است که آن را کامل می کند. داستان "یهودی سرگردان" را خوانده ای؟ همان که به نفرین بی مرگی مبتلا بود و هفت دریا را به دنبال آن می گشت، مرگ شاید لازم ترین بخش از زندگی است اما بی موقع که بیاید، تصویری از تو باقی می گذارد شبیه به نوار باریکی از یک عکس که چیز زیادی از آن فهمیده نمی شود. اجازه بده که مرگ و زندگی هر کدام بازی خودشان را بکنند و مطمئن باش نوبت بازی به هر دو خواهد رسید.
آدم ها با احساس همین حفره های بزرگ در دل شان است که آدم می شوند و آدم می مانند.