تبليغاتX
توکای مقدس
من می اندیشم پس بیشتر هستم!

با هم به در آتلیه که می رسیم یک قدم عقب می ایستم تا او اول وارد شود، دستش را پشتم می گذارد و با یک فشار کوچک تقریباً به داخل آتلیه پرتم می کند، باور نمی کردم با این سن و سال و قد و قامت انقدر پر زور باشد، سکندری می خورم اما جوری رفتار می کنم که نفهمد تعادلم را از دست دادم. در دو انتهای آتلیه می نشینیم، من این سو و او درست در آن انتها. همیشه تعداد زیادی خودنویس با خود دارد، یکی با جوهر آبی، یکی با جوهر قهوه ای و یکی با جوهر قرمز. روی میزش پر از مداد و مداد رنگی است. وقت اتود کردن ایده های معماری اش تماشایی است، کاغذی پیش رو می گذارد و با اعتماد به نفس خط می کشد. اگر با مداد طراحی کرده باشد با لبه ی انگشت بعضی خط ها را محو می کند، سایه می زند و اگر با جوهر طراحی کرده باشد انگشت اشاره اش را کمی مرطوب می کند تا همان اثر را بر جوهر بگذارد، به همین خاطر انگشت اشاره اش، مثل همه ی نقاش ها، همیشه مرکبی است. پر انرژی راه می رود و پر انرژی حرف می زند. سال های زیادی از دوران دانشجویی اش در دانشکده ی هنرهای زیبا گذشته اما هنوز مثل یک دانشجوی جوان و پر حرارت درباره ی معماری حرف می زند و در استفاده از کلام استاد است، حتی در بدترین نقشه هایی که دیده ام نکته ای مثبت پیدا می کند و به شکل خارق العاده ای بدون این که طراح را برنجاند تلاش می کند اشتباهات را اصلاح کند. اخلاق زنبور عسل دارد، مدام از یک میز به میزی دیگر سر می زند و درباره ی کارها نظر می دهد؛ اوایل بد بینانه به حرف هایش گوش می کردم اما هربار معجزه می کرد و به ناچار ایمان آوردم. باید دست خطش را ببینید، پیداست که زمانی دغدغه ی خوش نویسی داشته و باید تابلوهای آب رنگش را ببینید که استادانه نقاشی شده اند. طراحی می کند، سه تار می نوازد و شنیده ام که عالی می نوازد. گاه گاهی شعری می گوید، چیزکی هم می نویسد و شاید از معدود معمارانی است که واقعاً گرافیک را می فهمد، درکی عالی از رنگ و تناسبات روی کاغذ دارد... خلاصه نمونه ی شاخصی است از نسلی از معماران فارغ التحصیل از دانشکده ی هنرهای زیبا که اهل هنر بودند و روز به روز از تعدادشان کم شده است.

بیست و چهارم مهر ماه روز تولد "امیر هوشنگ اردلان" بود، باورم نمی شود شصت و سه سال را تمام کرده باشد، به چشم من بیست و سه سال بیشتر ندارد اما خودش فکر می کند پیرتر است، می گوید احساس یک مرد بیست و شش ساله را دارد. حضورش به محیط، به کار و به زندگی کیفیت می دهد، این کیفیت قابل تبدیل به عدد و رقم نیست، در هیچ گزارش مالی ردیفی برای آن وجود ندارد، روی هیچ نموداری قابل علامت زدن نیست، آن را با پول نمی توان خرید یا فروخت یا حتی جبران کرد. بودنش سعادتی است که نصیب ما شده است.  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 20:49  توسط توکا نیستانی  | 

این متنی است که به سفارش مجله ی تندیس و برای اردشیر محصص نوشته ام

                                                          ***

مسجد محل ما، که به سالن مراسم اش معروف است، سخنرانی دارد تحصیل کرده و خوش صحبت، با دو دانگ صدایی که چون شروع به خواندن می کند حزنی در جان حاضرین می اندازد... در کارش موفق است اما همیشه از یک الگو پیروی می کند: اول با این خوش بینی که همه ی مردگان ما انسان های خوب و خداشناسی بوده اند مقادیری در باب فضائل اخلاقی متوفی حرف می زند و از این فرضیه که آن مرحوم چه پدر مهربان و چه همسر فداکاری بوده می گوید و بعد با رجوع به کاغذی که در دست دارد از شغل او و اسم و رسم همسر و فرزندانش یاد می کند و از خدماتی که به عنوان یک معلم، بازاری، دکتر، مهندس، خانه دار... به جامعه کرده تقدیر می کند تا نوبت به گوشزد کردن کوتاهی عمر برسد و حاضرین را اخطار دهد که چون مهلت تمام شود، حتی اگر عمر نوح کرده باشید، باز زندگی را کوتاه خواهید یافت و با این حکایت تمام می کند که چون حضرت نوح در آفتاب ایستاده بود و عزرائیل قصد ستاندن جانش کرد مهلتی خواست تا به سایه رود و بگوید عمر من نیز به سرعت رفتن از آفتاب به سایه گذشت... و در آخر، طبق عادت صدا را یک پرده بالا می برد و خطاب به جمع  ندا می دهد: "ناگهان بانگ برآمد: خواجه رفت!" و من هربار تحت تأثیر قرار می گیرم انگار بار اولی است که آن جملات را می شنوم و با خود فکر می کنم در مورد کسانی که طبق الگوی ما زندگی نکرده اند در این مراسم چه می توانیم بگوییم؟

از قراین چنین پیداست که اردشیر هیچ وقت ازدواج نکرد، پس نه همسری فداکار بود و نه پدری مهربان و بالطبع چون دختری نداشت، که گریه کن پدر باشد و امروز به کار آیدش، کسی اشکی بر مزار او نریخت. اخلاق اش، تا جایی که به ما مربوط می شود، خیلی خوش نبود؛ گوشه گیر بود و در انزوایی خود خواسته زندگی کرد. گرچه به نامه ها سخاوتمندانه جواب می داد اما در خانه اش را به روی "غریبه" ها بسته و دیدارش تقریباً ناممکن بود. با معیارهای فرهنگ ما مهمان نواز نبود. به جز مدت کوتاهی در اوایل جوانی، که کارمند دولت شد و خیلی زود رهایش کرد، در تمام عمر شغلی متعارف نداشت و سفره اش به اندازه ای نبود که خلقی از کنارش روزی خورند و دعاگو باشند، خیری به کسی نرساند، مدرسه ای نساخت، مزرعه ای آباد نکرد و تمام عمر را به کاری گذراند که بعد از مرگ کمتر سخنرانی در یک مجلس ترحیم بتواند با خیال راحت و طبق معمول درباب اهمیت و فایده ی آن آسمان و ریسمان ببافد... کاریکاتوریست بودن در این مواقع هم اسباب دردسر بازماندگان و خطبا می شود...

 و حالا که ناگهان بانگی برآمده و خبر از رفتن اردشیر می دهد علی رغم تمامی ظواهر نا امید کننده ی زندگی او اگر کمی دقیق و نامتعارف نگاه کنیم- همان جور که خودش دوست داشت به دنیا نامتعارف نگاه کند- می توانیم در قبال آن چه نداشت و از دست داد، آن چه را که به دست آورد بهتر ببینیم:

فرزندی نداشت اما نتیجه ی شش دهه طراحی بی وقفه اش را در چند جلد کتاب منتشر کرد و چند برابر آن، کتاب منتشر نشده باقی گذاشت؛ شاید همین کتاب ها بهتر از هر فرزندی نام او را برای مدت های طولانی زنده نگاه دارند و برای بنگاه های نشر کتاب و چاپخانه ها و کارگران آن کار بسازند و به خیلی ها نان برسانند؛ خیلی ها در آینده از قبل او نان خواهند خورد. اگر راهی به خانه اش نداشتیم در عوض دروازه ای به دنیای شخصی اش گشود و همه را با رویی گشاده به آن دعوت کرد. معلم نبود اما زندگی و کار او بهترین درس ها را به ما- به من- داد، درس هایی که به دشواری فهم آثارش هستند، درس هایی که فهم آن از حوصله ی هوادارانی که او را  به اندازه ی تیم فوتبال محبوب شان، سطحی و زیاد، دوست دارند خارج است. اردشیر در زمانه ای جور دیگری فکر کرد و جور دیگری کشید که "توفیق" مقبولیت عام داشت. درست در همان دوران هنرمندان دیگری در سایر رشته ها شنا کردن بر خلاف جریان پسند عامه را شروع کرده بودند اما "کاریکاتور" هرچه بود هنر نبود و اردشیر از آن یک هنر ساخت و در این راه تا آن جا پیش رفت که مثل هر هنرمندی به تجربه های پی درپی در فرم و محتوای آثارش دست زد و آن قدر از تعریف "کاریکاتور" دور شد که اگر هنوز به او کاریکاتوریست می گویند به خاطر فقر زبان است در یافتن اسم مناسب برای کاری که او کرد...

برای من زندگی هنری اردشیر به عنوان یک کاریکاتوریست بازنشسته، یک تصویر ساز فعال و یک طراح طنز اندیش مادام العمر بیشتر از آثارش آموزنده است. از اردشیر آموختم که ظرفیت های "کاریکاتور" به عنوان یک هنر محدود است و برای هنرمند بودن باید از آن فاصله گرفت، از او آموختم که برای فرار از ورطه ی ابتذال باید به درک عامه از زیبایی شک کرد. اردشیر به من یاد داد که هنرمندان بزرگ انسان هایی معمولی اند و هیچ انسانی کامل نیست. اردشیر به من آموخت که برای موفقیت، تبلیغ همان قدر در جهان هنر مهم است که در دنیای تجارت. اردشیر به من یاد داد که هنرمند برای ثبت خود در تاریخ هنر کار نمی کند همان طور که برای سلیقه ی منتقدین هنری یا کلکسیونرهای آثار هنری کار نمی کند. اردشیر به من آموخت که یک طراح هیچ وقت، هیچ وقت، هیچ وقت بازنشسته نمی شود و تا آخرین لحظه ی عمر، تا جایی که دست و ذهن اش یاری کند خط می کشد...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 5:49  توسط توکا نیستانی  | 

در باره ی "هادی فراهانی" قبلاً نوشته ام، پانزده سال پیش ایران را از ترس راکد ماندن و تبدیل شدن به یک "پیش کسوت" ترک کرد؛ او "پیش کسوت" ها را "فسیل" هایی می دید که به خاطر سن و سال شان درجه گرفته اند و حالا گرچه مقام ژنرالی دارند اما از هنر کم تر از یک سرجوخه می دانند. هادی به کانادا رفت تا بیشتر یاد بگیرد و با کارتونیست ها و تصویرسازهای حرفه ای آن جا رقابت کند و حالا آمده تا نتیجه ی سال ها دوری از خانه را در خانه ی هنرمندان به نمایش بگذارد. نمایشگاه تصویرسازی های هادی فراهانی را از دست ندهید. این نمایشگاه به اسم "میان خطوط" از روز شنبه بیستم مهرماه در گالری ممیز خانه ی هنرمندان افتتاح می شود.

                                                                    ***

به خاطر همت، فشار، تهدید، تطمیع، سرزنش، اصرار، دست و دل بازی... و مهربانی "بابک عربی" بود که چهارشنبه گذشته به دیدن یک نمایش در تالار سایه تئاتر شهر رفتم. بابک اصرار دارد که هر آدمی "باید" هفته ای یک بار به دیدن تئاتر یا کنسرت موسیقی برود و البته حق دارد اما تئاتر شهر دور است و طاقت من کم، بعد از کلی چانه زنی بالاخره رضایت می دهد که یک هفته در میان به تئاتر برویم. بابک می داند که چقدر از وضع ایمنی سالن های تئاتر شهر واهمه دارم، اگر اتفاقی بیفتد همه در آن راهروهای تنگ و پیچ در پیچ زیر دست و پا تلف خواهیم شد، ببینید کی هشدار دادم...

"یرما"، نمایشنامه ای از فدریکو گارسیا لورکا به کارگردانی رضا گوران و بازی سهیلا گلستانی، فرصتی استثنایی است تا تلخی تماشای سریال های آبکی را از یاد ببرید و یک بار دیگر به هوش و خلاقیت انسان ایمان بیاورید! ایده ی جذاب حضور سه نفر بر صحنه که هم زمان نقش یرما را بازی می کنند کافی است تا ثابت کند محدودیت امکانات، در برابر نامحدود بودن تخیل و ابتکار، فقط بهانه ای برای توجیه بی کفایتی است... برای ملاقات با یرما تا پایان این ماه فرصت دارید، اگر اهل دیدن یک تئاتر خوب هستید بشتابید.

نمی دانم این کار در کشورهای دیگر رسم است یا نه اما چرا تئاتر شهر از هر نمایش فیلمی تهیه نمی کند تا بعد از خاتمه ی اجراها، آن را به علاقمندان تئاتر بفروشد؟

                                                                    ***

کتاب هایی را که باید بخوانم روی هم این جلو چیده ام تا نگاهم به آن ها باشد و تنبلی نکنم اما به ازای هر یکی که می خوانم دو تا به ارتفاع ستون اضافه می شود و به این ترتیب باید به رکوردی بالاتر از خواندن پنج جلد کتاب در روز برسم مخصوصاً که بابک خبر آورده "رقیب" را در خیابان انقلاب با کیسه ای کتاب دیده است و دور نیست که ایشان آماری سی هزار جلدی از تعداد کتاب های خوانده اش بدهد و ما عقب بمانیم.  بهتر است همه به سرعت خواندن مان بیفزاییم و از ساعت های فیلم دیدن مان کم کنیم.

آخرین کتابی که خواندم "دسته ی دلقک ها" نوشته ی "لویی فردینان سلین" است با ترجمه ی "مهدی سحابی". از محتوای کتاب و ترجمه ی عالی آن که بگذریم از معدود کتاب هایی است که این روزها پاکیزه منتشر می شوند، یعنی چاپی خوب دارد بر کاغذی آبرومند و جلدی ضخیم که به راحتی خراب نمی شود و طراحی خیلی خوب و... و حتی یکی از آن ریسمان هایی که برای علامت گذاشتن بین صفحات به کار می آید دارد و... البته از آن کتاب هایی نیست که امیربهادر می پسندد، یعنی از آن هایی که در شروع آرام هستند اما به تدریج هیجان انگیز می شوند و پر کشش. بر عکس، توفانی آغاز می کند و همان طور مثل یک گردباد همه چیز حتی خواننده را به درون می بلعد و ناگهان قطع می شود... و به همین علت امیربهادر نتوانسته تمامش کند و... اگر فردا روزی دیدید که بریده بریده می نویسم... پشت هم سه نقطه می گذارم... و کمی بی نزاکت شده ام تعجب نکنید چون تأثیر- تقصیر- "سلین" است.

کتابی است که امیربهادر از پس خواندنش برنیامده، یعنی کتاب فوق العاده ای است.

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 17:12  توسط توکا نیستانی  | 

این متن را به سفارش مجله ی چلچراغ نوشتم که در شماره ی 314، شنبه 13 مهر چاپ شد.

                                                               ***

در تابستان های دوری که هنوز سونوگرافی ابداع نشده بود تا همه مجبور باشند برای دانستن جنسیت فرزندشان نه ماه و نه روز و نه ساعت صبر کنند و مادرها نمی دانستند که باید از همان آغاز بارداری کتاب های متعددی با موضوع تعلیم و تربیت اطفال بخوانند و تحمل درد زایمان طبیعی بود و کسی برای بزرگ کردن کودک خود به تعالیم دکتر هولاکویی نیازی نداشت و خانه ها حیاط و باغچه داشتند تا بچه ها را توی آن، کنار بوته های کلم ول کنند تا برای خودشان بزرگ شوند و بعدها به این باور برسند که از زیر همان بوته ها عمل آمده اند، در همان سال هایی که هم سن و سال های من نوجوان بودند، دو راه پیش روی ما وجود داشت: "توی کوچه فوتبال بازی کنیم و درس نخوانیم، یا درس بخوانیم و بعدها برای آن ها که توی کوچه بازی کردند کار کنیم". رسالت تربیتی پدر و مادرها با گوشزد گاه و بی گاه این نکته که "اگر درس نخوانی حمال می شوی" تمام می شد و آزار دادن بچه ها با ثبت نام شان در کلاس های کمک آموزشی، زبان، ورزش و موسیقی هنوز باب نشده بود و بدون این ها تابستان تعطیلات کشداری بود که در آن مثل همیشه به حال خود رها بودیم. به این ترتیب تمام سال برای رسیدن تابستان روزشماری می کردیم و یک هفته بعد از شروع تعطیلات صدای مان در می آمد که : "خسته شدیم، حوصله مان سر رفت..." و همیشه یک جواب در انتظارمان بود: "برو کتاب بخوان، نقاشی کن..." و ما کتاب خواندیم و نقاشی کردیم. واقعیت این بود که کار دیگری هم نمی توانستیم بکنیم، تلویزیون صبح ها برنامه نداشت، کامپیوتر چیزی بود به اندازه ی یک کمد جادار با نوار کاغذی که بین دو قرقره می چرخید و چند چراغ رنگی که به تناوب روشن و خاموش می شد و فقط در فیلم های علمی تخیلی و توی بشقاب های پرنده وجود داشت و هنوز خانگی نشده بود. چت و وب لاگ و بازی های کامپیوتری و آتاری و پلی استیشن هم تخیلاتی بودند در مغز چند نفر که چون هنوز پولدار نشده بودند به احتمال زیاد دیوانه به حساب می آمدند. پیشرفته ترین چیزی که داشتیم دستگاهی بود با عظمت یک ماشین رخت شویی که وقتی به تلویزیون وصل می شد صفحه ی آن را به دو قسمت سیاه تقسیم می کرد با نقطه ی سفیدی که در آن سرگردان بود و گاهی به اسم تنیس، گاهی پینگ پنگ و گاهی اسکواش می توانستی آن را از سمت راست صفحه به سمت چپ آن بفرستی و با هر ضربه صدای مسخره ای می داد و خیلی سریع حوصله ی همه را سر می برد... چاره ای نبود جز عمل به همان توصیه ی مادرانه، نقاشی کنیم و کتاب بخوانیم و اگر اجازه می دادند و خطر حمال شدن جدی نبود ساعتی را توی کوچه دنبال توپ بدویم.

سال ها است که تابستان مفهوم قدیمی اش را به عنوان فصل تعطیلات، لااقل برای من از دست داده اما نمی دانم چه خاصیتی در نظام آموزشی ما نهفته است که خاطره ی درس و مشق اش حتی بعد از ربع قرنی که از آخرین دوره ی تحصیلات من گذشته سبب می شود تا نیمی از تابستان را با دلواپسی و دلهره ی باز شدن مدارس بگذرانم البته به اندازه ی کافی بزرگ شده ام تا به تنهایی برای نیمه ی دیگر آن برنامه ریزی کنم و چون دیگر خطر حمال شدن- اگر تا الان نشده باشم- تهدیدم نمی کند با فراغ خاطر به کوچه بروم، گیرم حالا نشستن در کافه ها را به توپ بازی ترجیح می دهم. البته این تابستان کارهای مهم تری هم کرده ام:

به خاطر این که به اندازه ی لازم پول برای سفر خارج نداشتم خیلی غصه خوردم، غصه خوردن یکی از بزرگ ترین تفریحات تابستان های من است. چند باری تصمیم گرفتم برای درخواست اضافه حقوق پیش مدیرعامل شرکت بروم اما هربار از اعتراف به این که مادی هستم و گاهی به پول فکر می کنم از خودم خجالت کشیدم و منصرف شدم. به انتظار نتیجه ی یک جشنواره ی کاریکاتور خارجی هر روز ای میل هایم را جستجو کردم... بی نتیجه. با نویسنده ی جوانی که پیاده روی های طولانی را دوست دارد قرار همکاری گذاشتم تا برای اولین مجموعه ی داستان هایش طراحی کنم... هنوز مشغول آن هستم. به نوشتن روزنگاره هایم در وب لاگ "توکای مقدس" ادامه دادم و با سماجت نظرات بی ربط بعضی خوانندگانم را سانسور کردم و لذت بردم. نیم ساعتی در مجموع به سریال های تلویزیون نگاه کردم و نفهمیدم که چرا تمام آدم های بد، شرور و اصلاح ناپذیر در این سریال ها هم نام پدر و عمو و بقیه خانواده ی من هستند. مجموعه ای طراحی با موضوع آدم و حوا ساختم که نتوانستم جایی برای نمایش آن ها پیدا کنم، البته سر و وضع شان مرتب بود و در پوشاندن شان نهایت دقت را اعمال کرده بودم... شاید آن ها را جای دیگری به نمایش بگذارم. همان طور که در نوجوانی یادمان دادند که فقط کتاب های علمی و آموزنده بخوانیم که به دردمان بخورد ساعت های زیادی را صرف خواندن کتاب هایی کردم که هیچ کدام علمی نبود و هیچ نکته ی اخلاقی نداشت؛ در این تابستان "ریچارد براتیگان" را که سی سال پیش برای "صید قزل آلا در امریکا" از خانه خارج شده و مراجعت نکرده بود، در یک کتابفروشی در خیابان شهید عربعلی پیدا کردم و حالا خیلی با او رفیق شده ام. این تابستان دختر جوانی را نصیحت کردم که دیگر بزرگ شده و باید خواندن چلچراغ را ترک کند و حالا دعا می کنم تا قبل از چاپ این یادداشت به نصیحت من عمل نکرده باشد و باز در این تابستان ساعت های طولانی در شب های خاموشی به گوشه ی سقف اتاقم نگاه کردم، به جایی که "گرگوار سامسا" بعد از مسخ شدن به آن پناه برد و من بعد از تبدیل شدنم به یک خفاش همان جا سر و ته آویزان خواهم شد. تابستان گذشته در کنار هنر و فرهنگ به علم نیز بها دادم، تصمیم گرفتم از گرمای هوا برای اثبات تئوری علمی خودم استفاده کنم؛ بر طبق تئوری من تبدیل جامد به مایع در مورد انسان هم صدق می کند، این تابستان آن قدر عرق ریختم که تا اثبات نظریه ام فقط یک قدم فاصله داشتم اما فرایند تبدیل به طور کامل انجام نشد، برای مایع شدن، استخوان ها به دمای بیشتری نیاز دارند... به زودی، شاید تابستان آینده، وقتی آزمایشاتم به نتیجه برسد به مایع تبدیل خواهم شد و بعد به گاز و آن وقت به آسمان خواهم رفت، پرواز خواهم کرد و شما شاهد ظهور یک ابرقهرمان محلی خواهید بود، مثل عروسک های دارا و سارا که نسبت دوری با "باربی" های ینگه دنیا دارند این یکی هم پسرعموی دور "هالک" و "مرد عنکبوتی" خواهد بود و... و خدارا چه دیدی، شاید روزی در یک تابستان دور هالیوود بخواهد که فیلمی از این ابرقهرمان آبکی بسازد.

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 1:44  توسط توکا نیستانی  | 

 

قبلاً پشت ویترین می دیدم اش که کتاب می خواند اما چند شبی است که دستش خالی است، انگاری که مشغول گدایی باشد دستش را جلوی رهگذران دراز کرده است. اگر روزهای خوبش را ندیده بودم باور نمی کردم که روزی روزگاری برای خودش کیا و بیایی داشته و با دمپایی پشت ویترین مغازه کتاب می خوانده؛ شایع است که ورشکست شده و این شب ها، به جای کتاب خواندن، سریال تماشا می کند و به این می اندیشد که چه مرز باریکی است مابین فرهیختگی و افلاس.

                                                                  ***

"قبل از ازدواج از سلامت ترمزدستی خود مطمئن شوید"

این شب ها چون کمی دیرتر از همیشه به خانه می رسم سعادت تماشای پی گیرانه ی سریال های این ماه را نداشتم اما تلویزیون خانه ی ما همیشه روشن است و خاله- که شدیداً اخطار داده از نامیدنش به این اسم خودداری کنم- سرش طبق معمول توی لپ تاپی است که به خانه آورده تا به کارهای اداره اش برسد، و به تلویزیون گوش می دهد، می گوید که تا اینجا سریال هایی که شنیده به خوبی سال پیش نبوده اند. قبل از روشن کردن کامپیوترم نگاهی به تلویزیون می اندازم، سریال بامزه و البته آموزنده ای در حال پخش است که سرجمع ده دقیقه اش را دیده ام، داستان پسری است که دو همسر دارد، اولی را بدون ترمز به سفر ماه عسل می برد و بعد از تصادف آن قدر به او، که قطع نخاع شده، بی محلی می کند تا بمیرد و حالا مصر است تا خودش را از شر دومی هم خلاص کند. در این میان یک آقایی که نمی دانیم کیست اما به ظن قوی یکی از شیاطینی است که از سریال سال قبل زیاد آمده، او را به طلاق دادن همسر دوم تشویق- وسوسه- می کند. عروس های نگون بخت که از "مرد" شانس نیاورده اند در عوض مادرشوهری دارند که دماغش شبیه به هیچ کدام از مادرشوهرهایی که می شناسیم یا تا به امروز دیده ایم نیست و عاشق عروس هایش است و هرشب خواب عروس اولی را می بیند که در بهشت مشغول قدم زدن است، بهناز- همان خاله ی سابق- از راه دور تذکر می دهد که آن جایی که عروس مرده قدم می زند برزخ است و بهشت نیست. البته یک بار در اوایل سریال آن مرحومه را دیده بودم که با لباس پلوخوری و هدبند و سایر متعلقات مربوطه زیر یک عالمه پتو و ملافه دراز کشیده بود و با یک نگاه می شد فهمید که به زودی از گرما تلف می شود... که شد. بهناز- همان خاله- می گوید که نمی توانند آدم را با لباس خواب نشان بدهند، خاله- همان بهناز- حق دارد اما مگر قرار نبود محدودیت باعث رشد خلاقیت بشود؟ سال هاست که تار و کمانچه و سایر ابزار لهو و لعب را در تلویزیون نشان نمی دهند اما بالاخره از پشت گلی، گلدانی، میزی، چیزی، گوشه ی ساز دیده می شود و بینندگان عزیزی که ما باشیم می توانیم حدس بزنیم که نوازندگان استتار شده مشغول به چه کاری هستند. چه عیب دارد با هنرپیشه هایی که قرار است در حضور ما بخوابند همان رفتار را بکنند؟ یعنی فقط گوشه ی چشم شان را از پشت گلی، گلدانی، میزی، چیزی، نشان بدهند تا بتوانیم با توجه به جهت عمودی ابروها تصور کنیم که آن ها مثل همه ی آدم ها، راحت و با لباس خواب خوابیده اند، یا صحنه را از زاویه ی دید هنرپیشه ی خوابیده فیلم برداری کنند و...

خلاصه هرکاری بکنند بهتر از آن است که آقای فرامرز قریبیان شب را با کت و شلوار و جوراب و پیراهن یقه بسته زیر پتو بگذراند و بعد با همان لباس راه بیفتد توی خیابان و برود بازار.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 22:29  توسط توکا نیستانی  | 

نازنین و آرش در سیدنی استرالیا زندگی می کنند و درس می خوانند. آن ها چندی قبل برای بازدید از نمایشگاه هنر امریکای لاتین به موزه ی هنرهای معاصر سیدنی می روند و در یکی از گالری ها، بعد از دیدن تعدادی از مجسمه های یک هنرمند برزیلی، به قابی می رسند که بر پشت آن نوشته شده : "من کیستم..."، نازنین و آرش به تصور دیدن تصویر مجسمه ساز، بوم را دور می زنند اما با عکسی از کتابخانه ی شخصی او روبرو می شوند... که یعنی فضای ذهنی من با تأثیر گرفتن از این ها شکل گرفته است. این تابلو آرش را به صرافت طراحی دوباره ی یک بازی قدیمی اما جذاب می اندازد: باز دیدن کتابخانه، انتخاب ده کتابی که بیشترین تأثیر را بر ما گذاشته اند و شرح این تأثیر برای دیگران با این هدف که به شناخت بیشتری از یک دیگر برسیم و با کتاب های خوبی که هنوز نخوانده ایم آشنا شویم...

                                                                ***

انتخاب ده کتاب از میان نوزده هزار و پانصد جلد کتابی که تا به امروز خوانده ام- و بیست هزار جلدی که بعداً می خوانم- کار ساده ای نیست اما به هر تقدیر انتخاب من این ها است:

1- سرگذشت هکلبری فین- مارک تواین- ترجمه ی نجف دریابندری

تصور کنید "توکای مقدس" را در سنین نوجوانی، در خانه ای کوچک، بدون برنامه، بدون هیجان و در روزهای کشدار و گرم تابستان سرگذشت پسربچه ای را می خواند که روی رودخانه ی "می سی سی پی" با  قایقی که به آن "کلک" می گویند سفر می کند، سایه ی هیچ بزرگتری بالای سرش نیست، شب ها زیر آسمانی پرستاره می خوابد و پیپ می کشد و با برده ای سیاه پوست به اسم جیم رفاقت دارد و بهترین دوست "تام سایر" است... داستان "تام سایر" را زودتر خوانده بودم اما "هکلبری" چیز دیگری بود... یک یاغی تمام عیار...

2- صد سال تنهایی- گابریل گارسیا مارکز- ترجمه ی بهمن فرزانه

جادو، جادوی کلمه، جادوی ادبیات، ادبیات جادویی. صفحه به صفحه ی کتاب مسحور اسم ها، فضای داستان، گرمای هوا و سرنوشت آدم هایی بودم که اسم های عجیب و مشابه داشتند. روزی که "رمدیوس خوشگله" به هنگام پهن کردن ملافه ها با وزیدن نسیمی به آسمان صعود کرد من را هم با خودش برد... و هنوز در آسمان هستم!

3- خاطرات نرودا- پابلو نرودا- ترجمه ی هوشنگ پیرنظر

خاطرات بزرگترین شاعر شیلی، و شاید جهان، که بت دوران نوجوانی و جوانی من بود. آمیزه ای از عشق به زندگی، تعهد اجتماعی و نبوغ هنری جمع شده در وجود مردی که می توانست الگوی هر جوان جویای نام و امیدوار به آینده باشد؛ آرمانی ترین نمونه از هنرمندانی بزرگ متعلق به دورانی سپری شده...

4- بوف کور- صادق هدایت

قرار بود خواندنش خطرناک باشد، اما نبود. کتاب را که بستم دیگر می دانستم چرا نخواست پیش ما بماند. مردم زیاد درباره اش حرف می زدنند- و می زنند- و هرچه می گویند ارزش شنیدن ندارد. هدایت را باید خواند و... تحسین کرد.

5- دیوید کاپرفیلد- چارلز دیکنز- ترجمه ی مسعود رجب نیا

اگر کتابی باشد که بخواهم در آخرین روزهای مانده از زندگی ام به عنوان آخرین کتاب، دوباره بخوانم، همین است. با رمان های دیکنز کتاب خوان شدم و در فضای داستان های او زندگی کردم. دیوید کاپرفیلد و شخصیت های رنگارنگ پیرامون او را مثل اعضای خانواده ی خودم دوست دارم...

6-  عقاید یک دلقک- هانریش بل- ترجمه ی شریف لنکرانی   

مدت ها کتاب جلوی چشمم بود و جذبم نکرد، فقط به خاطر معنایی که برای لغت "دلقک" در ذهن داشتم. یک بار دوستی را در حال خواندن آن دیدم و تعریفی که از کتاب کرد باعث شد آن را بخوانم... بعد تمام کتاب های ترجمه شده از هانریش بل را خواندم اما هیچ کدام تأثیر عقاید یک دلقک را بر من نگذاشت. باید یک بار واقعاً عاشق شده باشید تا درماندگی قهرمان داستان را در شرایطی که گرفتارش شده درک کنید...

7- ابراهیم در آتش- احمد شاملو

با "ابراهیم در آتش" با شعر آشتی کردم و با مجموعه آثار شاملو به زندگی ادامه دادم. او یکی از دلایل افتخار من است به ایرانی بودن.

8- تاریخ فلسفه ی غرب- برتراند راسل- ترجمه ی نجف دریابندری

هیچ چیز به اندازه ی "تفکر" مهم نیست و هیچ چیز به اندازه ی خواندن کتابی درباره ی تاریخ تفکر انسان و سیر تحول تدریجی آن لذت بخش نیست. حداقل چیزی که از خواندن تاریخ فلسفه عایدمان می شود دریافت این نکته است که هر اعتقادی- هر قدر به ظاهر محکم- تا چه پایه می تواند قابل شک کردن باشد...

9- مسخ- فرانتس کافکا- ترجمه ی صادق هدایت

"گرگوار سامسا"ی عزیز... و بیچاره... عالی ترین نمونه از سرنوشتی که در انتظار همه است و باید با آن جنگید...

10- شازده کوچولو- آنتوان سنت اگزوپری- ترجمه ی محمد قاضی

از معدود کتاب هایی که سالی دو بار باید خواند. راز جاودانگی و سعادت کودکانه زیستن را در آن پیدا خواهید کرد، آدم ها را با این کتاب خواهید شناخت و معنای عشق را...

                                                          ***

...حالا بگویید، شما کی هستید؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 23:37  توسط توکا نیستانی  | 

امشب نامه ای داشتم از دوستان نازنینم، "نازنین و آرش" از سیدنی استرالیا که بازی جدیدی طراحی کرده اند و می خواهند که من آن را شروع کنم، بازی حول محور کتاب و کتابخوانی می گردد و اگر خیلی جدید نباشد، که نیست، حتماً فرهنگی و قابل اعتنا است. در حال فکر کردن به آن بازی بودم که خبردار شدم مدتی است از طرف "لیدا خانوم تصویرگر" به یک بازی دیگر دعوت شده ام و اجابت نکرده ام، بازی "عجیب ترین عکسی که در این هفته دیده ام". برای رعایت ادب و نوبت و... بهتر است اول به بازی لیدا بپردازم و بعد به سراغ دوستانم در استرالیا بروم.

                                                         ***

عجیب ترین عکسی که در هفته ی گذشته دیده ام "توکای مقدس" را کنار "سر هرمس مارانا"ی معروف نشان می دهد. نکته ی عجیب این عکس بزرگی حیرت آور عرض و ارتفاع "سر هرمس مارانا" نیست که ایستادن در کنارش را به عملی تحقیرآمیز بدل می کند، حیرت انگیز آن است که غولی به این ابعاد پسری به این تردی و ظرافت دارد!

البته شما هم به بازی جدید خانوم تصویرگر دعوت شده اید.

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 2:38  توسط توکا نیستانی  | 

تقریباً هرشب که از جلوی ویترین کتابفروشی محل می گذرم نگاهی به جلد کتاب "اخلاق ناصری" می اندازم و هر بار روح خواجه* از پشت ویترین وسوسه ام می کند که آن را بخرم، بالاخره هم آن را خواهم خرید. دیشب که طبق معمول از جلوی آن گذشتم صدای خواجه را از پشت سر شنیدم که عتاب آلود فریاد می زد:

-"اوهوی ی ی... یارو، اینم اخلاقه که تو داری؟!"

- آقای خواجه لطفاً مؤدب باشین، مگه شما من رو می شناسین؟... اخلاق من چشه؟ مزاحم شما شدم؟ حق تان را ضایع کردم؟ جایتان را توی قبر تنگ کردم؟ ناخواسته اسائه ادبی به ساحت شما کردم؟ نان شما را بریدم... ؟ شما که چندصد سال است دیگر غم نان ندارید...

-"آررره... هر شب می بینمت که از این جا رد میشی، دیگه خوب می شناسمت. والله من جای زنت بودم حتی یه روزم تحملت نمی کردم! با یه تیپا می انداختمت..."

                                                              ***

حتی "خاله" هم نمی داند که روزی چند نفر این طور صبر و تحملش را در زندگی با من تحسین می کنند:

تک تک دوستان مشترک مان، همه ی خانواده از مادر و برادر تا دورترین اعضای سببی، تمام همکارانی که حتی یک بار "خاله" را ندیده اند، دوستان مقیم کافه های تهران بزرگ، دوستان مقیم کافه های حومه ی کوالالامپور، دوستان مقیم کافه های مرکز تورنتو، دوستان مقیم کافه های رتردام، همه ی کافه چی های پایتخت، راننده ی آژانسی که صبح ها من را در آخرین دقیقه های مانده از وقت مجاز به دفتر می رساند تا کارت ورودم به علامت سرخ تأخیر مزین نشود، هر هفده منشی شرکت آ...، تمام منشی های شرکت گ...، منشی شرکت ت...، منشی سازمان حسابرسی...- که یک آقا است-، جبار خان بقال محل و مش بایرام برادر محترم ایشان و معاونت کل مغازه ، آقای ژوزف کالباس فروش و دو نفری که تازگی به شاگردی آورده، فری خان دست و رو نشسته که ساندویچ ها و سیب زمینی های سرخ کرده اش را دوست ندارم، صاحب کتابفروشی ط...، پسرک فال فروش خیابان گاندی، پیرمرد لنگ فروش خردمند جنوبی، مسئول آینده ی دور شاخه ی جوانان یک حزب اصلاح طلب، چند نفر از رؤسای جمهور سابق ایالات متحده امریکا و حالا... خواجه نصیرالدین طوسی. همه و همه متفق القول هستند که زندگی کردن با من یک "رنج" تمام و کمال است... چرا؟... چون زیاد حرف می زنم... و شاید چون بدی هایم را پنهان نمی کنم.

                                                             ***

  خواجگان محترم، من شما را به عنوان متخصص و صاحب نظر در مباحث اخلاقی قبول دارم اما باور بفرمایید معیارها از زمان شما تا به امروز خیلی عوض شده، بعضی بد اخلاقی های دیروز حالا کاملاً پسندیده اند و بعضی خوش اخلاقی های دیروز امروز ناپسند هستند. شاید بهتر باشد بعضی از مصادیق بد و خوب را دوباره تعریف کنیم.

به هر حال من به معیارهای شما احترام می گذارم... رعایت تان می کنم اما فقط با معیارهای خودم می توانم زندگی کنم.

نگران "خاله" نباشید، بزرگ است و صلاح کار را می داند.

....

* خواجه نصیرالدین طوسی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 21:0  توسط توکا نیستانی  |