|
من می اندیشم پس بیشتر هستم!
|
سهشنبه شبها من و همسرم یک اختلاف عقیدهی کوچک اما همیشگی داریم. بهناز میخواهد سریال مورد علاقهاش، پرستاران، را تماشا کند و من غر میزنم تا منصرف شود، گاهی موفق میشوم و گاهی نه. یکی دو بار دیدن "پرستاران" کافی بود تا بفهمم مجموعهی خوش ساختی است که در هر قسمت یک قربانی میدهد و من تحمل این همه واقعگرایی را ندارم.
سهشنبه گذشته بهناز حرفش را به کرسی نشاند و "پرستاران" تماشا کرد. من اما برای ابلاغ مراتب نارضایتی خود، سرم را به کاری گرم کردهبودم و به صفحهی تلویزیون نگاه نمیکردم اما ناخواسته برخی از گفتگوهای فیلم را میشنیدم، گفتگوهایی که به تدریج جالب و جالبتر میشد... اینبار داستان جذابتر از آن بود که از آن بگذرم:
مردی را که توسط همسرش با چاقو و در خواب مجروح شده بود به بیمارستان آورده بودند، اول گفتند که "انگشت شست پا"ی او قطع شده اما با جلو رفتن داستان، "انگشت شست" به "پنجهی پا" ارتقا پیدا کرد. قربانی به محض پریدن از خواب چنان با مشت به صورت سوءقصد کننده نواخته بود که او را هم با فک شکسته و صورت کبود روانه بیمارستان کرده بود. داستان وقتی جالب شد که دانستیم شوهر "پنجه بریده" قصد ترک خانه و کاشانه داشته و زن فک شکسته میخواسته او را مجازات کند. پلیس به همراه پزشکان اورژانس مرتباً نزد بانوی خیانتدیده می رفتند و اصرار میکردند تا بگوید "پنجهی" قربانی را کدام گوری انداخته بلکه تا دیر نشده آن را پیوند بزنند... تأثرآورترین و در عین حال خندهدارترین بخش فیلم جایی بود که مرد "پنجه بریده" را در راه اتاق عمل از مقابل زن فک شکسته گذراندند و او با دیدن همسر کینهتوزش- که هنوز مصر بود کار خوبی کرده و باید "پنجه" را جلوی سگ می انداخته تا بخورد- فراموش کرد "پنجه" ندارد و ایستاد و با التماس خواست جایی که عضو قطع شده را پنهان کرده نشان دهد بلکه بتوانند با پیوند به موقع او را از رنج یک عمر زندگی بدون "پنجهی پا" برهانند... قربانی در حالی که به پهنای صورت اشک می ریخت به همسرش قول میداد در صورت لو دادن جای "پنجه" هیچ وقت او را ترک نکند...
خلاصه آنکه در آخرین لحظه پلیس "پنجه"ی نامبرده را توی کاسهی توالت پیدا کرد و به اورژانس رساند؛ ظاهراً تلاش سوءقصد کننده برای کشیدن سیفون توالت و خلاص شدن از شر "پنجه" نافرجام مانده بود.
این قسمت با این ابهام که آیا "پنجه"ی مذکور بعد از پیوند کارایی گذشته را پیدا خواهد کرد یا خیر به پایان رسید و به عنوان نتیجهی اخلاقی، مأمور پلیس- که زن بود- و برخی از پرستاران بیمارستان در یک نکته به اتفاق نظر رسیدند:
علیرغم مجرمانه بودن بریدن "پنجهی پا"ی مردم، آن هم در خواب ناز، عجالتاً "بهترین تنبیه" برای شوهران خیانتکار همان است!
همدستی از گروه رقیب پیدا کردم که نقشهی سادهای برای آشتیکنان داشت؛ قهر که نکرده بودم اما نقشه را پسندیدم. "همدست" من میخواست "ویولت*" را به کافهای ببرد تا من غافلگیرش کنم... به این ترتیب فرصتی پدید میآمد تا رو در رو حرف بزنیم و بفهمم چه چیز خاطرش را آزرده است و چرا... قرارمان را گذاشتیم.
از طاها- که آخرین نوشتههای "ویلی*" را خوانده- شنیده بودم که در این روزهای عصبانیت اسم "توکستانی" بر من گذاشته، از اسم جدیدم خوشم میآمد حیف که نشانهی آشکاری از یک دلخوری عمیق در خود داشت...
برای غافلگیری کافهی کوچکی در نظر گرفته شده بود تا او و ام اس بتوانند بی رنج بالا رفتن از پله به آن وارد شوند. به محل که رسیدم ویولت را از پشت سر دیدم، وقتی که هنوز داخل نرفته بود، و او را از "واکری" که در راه رفتن از آن کمک میگرفت شناختم. نمیدانستم میزان "رنجشی" که به دل دارد چقدر است و نمیدانستم که بعد از غافلگیری چه عکسالعملی نشان خواهد داد: آیا میگذارد تا بنشینم و حرف بزنم و سوءتفاهم را رفع کنم یا از حقهای که خورده به خشم میآید و دست خالی روانهام می کند؟ به هر حال تصمیم گرفته بودم تا از تمام نیروهای خفیه، انرژیهای کیهانی، جادوی طنز، تجربههای ریز و درشت و خلاصه همهی داشتههایم استفاده کنم تا آن دلآزرده، خوشحال به خانهاش برگردد.
وارد شدم و یک راست به سراغ آن دو که تازه پشت میز کوچکی کنار پنجره نشسته بودند رفتم، سلام کردم و خواستم تا "توکستانی" را به عنوان مهمان بپذیرند. از حالت تعجبی که در چهرهاش پیدا شد فهمیدم که در غافلگیر کردن کاملاً موفق شدهام... دقایق بعد را به صحبت دربارهی آنچه گذشت تا به این کدورت یک جانبه انجامید حرف زدیم و او دلایلم را مبنی بر بیغرضیام شنید و خیلی زودتر از آنچه فکر میکردم آنها را پذیرفت، شاید چون صداقت سریعتر از دلیل فهمیده میشود و به دل مینشیند... حالا میتوانستیم وقتمان را صرف صحبت از کتاب و موسیقی و زندگی بکنیم، او از علاقهاش به نوشتن گفت و از مشکلات بیماریاش و روشی که برای به سخره گرفتن درد و غلبه برآن دارد صحبت کرد و من در دل تحسیناش کردم...
شما قضاوت کنید... آیا نقشه کشیدن کار لذت بخشی نیست؟
***
* ویولت، ویلی- نام مستعار نویسندهی وب لاگ "من و ام اس"
بعضیها نازنین هستند و کارش نمیتوان کرد، مهربانند، متوجهاند، احساس مسئولیت میکنند، عاشقاند... این جور آدمها را دوست دارم، دست خودم نیست، شاید چون خودم از جنس آنها نیستم. به ندرت مهربان هستم، تمایلی مهار نشدنی به بدجنسی دارم، اگر دلیلی برای دوست داشتن چیزی یا کسی پیدا نکنم در انتقاد حتی بیرحم میشوم به همین خاطر است که سعی می کنم- تمرین میکنم- در مورد آدم ها و زندگی شخصیشان کمتر قضاوت کنم چون میدانم که با این خلق و خویی که دارم به خطا میافتم. اما... به خودم این حق را میدهم که دربارهی یک کتاب، یک فیلم، یک شعر یا هر چیز دیگری که زادهی تفکر و رفتار اجتماعی یا سیاسی باشد و تاثیری بر زندگی فردی یا اجتماعی من بگذارد قضاوت کنم و صریح باشم پس به خودم اجازه میدهم از رفتار سیاسی یک سیاستمدار انتقاد کنم یا از آن دلخور باشم بدون آنکه نارضایتی من به نفرت بیانجامد یا نویسنده و نقاشی را دوست نداشته باشم بدون آنکه از او متنفر باشم... نشان دادن مرز بین این دو بسیار دشوار است، مردم ترجیح میدهند هر انتقادی را به حساب دشمنی بگذارند و راحت بگذرند چون... فهم آن سادهتر است!
گاهی وقتها سرنوشت یا احساسات دیگران برایمان مهم میشود، تصور اینکه آدمهایی که حتی نمیشناسیم در رنج هستند همیشه آزارنده است و اگر می توانیم علیرغم درک آن به زندگی ادامه بدهیم فقط به خاطر نعمت فراموشی است... سرمان را به چیزی گرم می کنیم تا یادمان برود...
اما اگر نتوانیم فراموش کنیم چه؟!
***
هیچ به این فکر کردهاید که چرا سریالهای پلیسی ما دلچسب از کار درنمیآیند؟ مهمترین دلیل آن بیعلاقگی مجرمین- و بقیهی ما- به برنامه ریزی و نقشه کشیدن است! صفحهی حوادث روزنامهها را بخوانید، سرقتی که در منزل پدربزرگ اتفاق میافتد، یا کار همسایه است یا نوهای که به پول احتیاج داشته، فردای وقوع جرم هم دستگیر می شود. زن و مردی- هردو دانشجو- به قصد سرقت، از منشی مدیرعامل ثروتمند یک شرکت، تلفنی وقت ملاقات میگیرند و در ساعت مقرر در محل حاضر میشوند، مدیرعامل و منشی، هردو را با گلوله میکشند، پولها را بر میدارند و فرار می کنند. همان فردا از روی دفترچهی ملاقاتهای مقتول، قاتلین شناسایی و دستگیر می شوند! و این داستان که سالها پیش خبرنگار صفحهی حوادث یک روزنامه برایم تعریف کرد: چرخهای خیاطی یک تولیدی لباس را شبانه میدزدند، صبح بعد محل تولیدی را بازرسی می کنند و سرنخی پیدا میشود که از دوک یکی از چرخهای مسروقه روی زمین باقی مانده، به دنبال نخ از در کارگاه بیرون میروند و می بینند که نخ تا کارگاه همسایه رفته و زیر در ناپدید شده است! سارق، صاحب کارگاه رقیب در همسایگی بود!
وقتی مجرمین عادت به برنامه ریزی و نقشه کشیدن نداشته باشند- که البته جای خوشحالی و شکرگزاری دارد- معمایی ساخته نمیشود که برای حل آن به یک "هرکول پوارو" نیاز بیفتد.
***
چرا باید هرکاری را از پیشپا افتادهترین راه آن دنبال کرد؟ نقشه کشیدن و فکر کردن برای رسیدن به هدف را دوست دارم و نقشه های زیادی برای ادامه ی "بازی" داشتم تا امروز که بازی عوض شد... حالا موضوع جدیدی برای فکر کردن دارم: - چرا نباید برای به دست آوردن محبت دیگران تلاش کرد و برای آن نقشههایی خلاقانه کشید؟
کتاب را اتفاقی برداشتم، از میانه گشودم و اولین پاراگراف را خواندم:
"یک شنبه روزی، هنگامی که در اتوبوس بودم، پشت سرم مردی در اواخر میانسالی خود داستان بی معنایی را با صدای بلند تعریف می کرد. از آن نوع داستان هایی بود که حتی اگر آن را مستقیماً برای خودتان هم تعریف کنند باز به دشواری می توانید دنبالش کنید، و با این که به محتوای داستان گوش نمی دادم، اما در درونم خیزش نامنتظر نفرت را احساس کردم. آن چه دلم را به هم می زد، نه حرف های او، که نحوه ی گفتارش بود- کیفیت صدا و شیوه ی تلفظ اش."
اگر مواجهه ی اتفاقی با این جملات بهترین دلیل برای حضور "فرشته ی راهنمای کتاب" بر فراز سرمان نباشد پس به چیز دلالت می کند؟... کتاب را خریدم.
حس انزجاری را که "ایوان کلیما" از آن می نویسد به دفعات تجربه کرده ام اما او علتی منطقی برای آن یافته و ریشه یابی اش کرده است و حالا می دانم چرا گاهی دچارش می شوم. "روح پراگ"* داستان نیست، مجموعه ای مقاله است از نویسنده ای چک؛ تمام کسانی که با خواندن "مزرعه ی حیوانات" شگفت زده شدند با خواندن این مجموعه مقاله یک بار دیگر شگفت زده خواهند شد!
می گویند یکی از محسنات رسانه ای به اسم وب لاگ ارتباط دوسویه ای است که بین نویسنده و خواننده برقرار می کند و بهترین نمونه ی این رابطه، وقتی است که کتابی را به بهانه ای معرفی می کنم و در برابر، چندین کتاب به من معرفی می شود:
اولین کتابی که خوانندگان پیشنهاد دادند و خواندم "دفترچه ممنوع"** بود، اگر کتاب را دیدید و از پس خواندن نام دشوار نویسنده بر نیامدید دلسرد نشوید، آن را بخوانید، داستانی جذاب دارد از زنی در آستانه ی میانسالی درگیر با زندگی کسالت باری که همه آن را تجریه کرده ایم تا زمانی که یک دفترچه ی خاطرات می خرد یعنی "صاحب" چیزی کاملاً "خصوصی" می شود و فرصت می یابد تا درباره ی خود و خواسته هایش "بنویسد" یعنی "فکر" کند... مترجم کتاب بهمن فرزانه است که ترجمه ی خوب "صد سال تنهایی" را نیز مدیون او هستیم.
"تونل"*** کتاب دیگری است پیشنهاد شده از سوی شما. داستان عشق و حسادت است و تبعات آن... راوی در همان شروع اعلام می کند که معشوقه اش را کشته و باقی شرح ماوقع است و خواننده را که کنجکاو شده تا درباره ی او قضاوت کند به دنبال خود می کشد... بخوانیدش، ببینید شما چه قضاوت می کنید.
"وای خدا جون، نکنه دوم بشم!"****، اگر تا این لحظه آن را نخوانده اید واجب است که الان رویش کلیک کنید! شرح موجزی است از نگرانی کودک- مردی که در رقابتی نابرابر با "زنانگی" و "عواطف تحریک شده ی انسانی" سعی بر اثبات حقانیت خود در جهانی مجازی دارد... برای فهم این داستان لازم است به یاد نگه دارید که همه ی وقایع، اتفاقات و شخصیت های کتاب کاملاً تخیلی هستند...
***
* روح پراگ- ایوان کلیما، مترجم- فروغ پوریاوری، نشر آگاه
** دفترچه ممنوع- آلبادسس په دس، مترجم- بهمن فرزانه، انتشارات بدیهه
*** تونل- ارنستو ساباتو، مترجم- مصطفی مفیدی، انتشارات نیلوفر
**** وای خدا جون، نکنه دوم بشم!- توکای مقدس، دویچه وله
داشتم زندگی می کردم، ماست خودم را می خوردم که اولین نفر، مرتضی بود شاید، خبر داد چه نشستی که "توکای مقدس" کاندید بهترین وب لاگ به زبان فارسی شده... چه باید می کردم؟ سال قبل هم اتفاقی مشابه افتاد که پی گیری نکردم و نفهمیدم سرانجامش چه شد. اصلاً چه اهمیتی دارد که اول باشم یا آخر؟ وب لاگ نویسی را با این نیت شروع کردم که سرم به کاری گرم باشد که مخاطب داشته باشم و دلتنگ روزنامه نشوم ، اوقات فراغتم را پر کند و نوبت افسردگی ام را به تأخیر بیندازد اما کاریکاتور نباشد. قرارم این نبود- و نیست- که بهترین باشم و خیلی زود مخاطبینم را پیدا کردم، بعضی فرهیخته، بسیاری جوان و همگی دوست داشتنی. از آن شروع تا به امروز چیزی نزدیک به دویست و چهل بار این صفحه را به روز کرده ام یعنی دویست و چهل بار انشایی نوشته ام که هر کدام بازتابی از حال و هوایی بوده که داشته ام- گاهی شاد و گاه غمگین و در چند مورد هم عصبانی- و بازتاب آن همه را در نظرات خوانندگانم دنبال کرده ام که باعث ایجاد تغییراتی کوچک و گاه نامحسوس در رفتارم شد. می دانید که تغییر شخصیت دادن در سن و سالی که دارم چیزی نزدیک به محال است اما تلاش کردم بعضی تندی ها را تعدیل کنم- تلاش سختی بود- از جمله این که مطلب جدیدی به بخش "حال گیری از دیگران" اضافه نکردم و امیدوارم از این به بعد هم اضافه نکنم و این کار را نه به خاطر خوشایند خوانندگانم، به خاطر خوشایند خودم می کنم و پنهان نماند که از همان نظرات به این جا رسیدم... خلاصه این که نظر شما به هر حال مهم است.
چند روزی که از داستان کاندید شدن "توکای مقدس" گذشت بر تعداد کامنت هایی که خبر می دادند افزوده شد و تازه بعد از آن بود که یکی از دوستان صحبت از جایزه ای کرد که وسوسه کننده نبود- چیزی شبیه به یک رادیوی دو موج نصیب برنده می شود- اما کنجکاوم کرد تا سری به سایت مسابقه بزنم... از ده کاندید دیگر به جز عباس عبدی، نیما اکبرپور و سمیه توحیدلو کسی را نمی شناختم و از میان همین ها فقط یکی دو باری به وب لاگ سمیه توحیدلو سری زده بودم و نوشته های عباس عبدی را در مطبوعات خوانده بودم و باقی دیگر هیچ. کنجکاو شدم که وب لاگ های برگزیده را بهتر بشناسم و از بالاسری ها شروع کردم، از اتفاقات و سوال و جواب هایی که در فضای وب لاگ آقای عبدی می گذرد چیزی نمی دانم، شاید همان جذابش کرده باشد اما چیز دندان گیری میان نوشته های آدمی که در رده ی اول قرار داشت ندیدم... با سلیقه ی من سمیه توحیدلو و نیما اکبرپور بلاگرهای قابل اعتنایی بودند که در رده های پائین قرار داشتند و هنوز همان جا هستند و الباقی هم که... باید تصمیم می گرفتم که آیا می خواهم در این رقابت، فعالانه شرکت کنم یا خیر. جایزه اش اهمیتی نداشت چون بهترینش را قبلاً از مسعود بهنود گرفته بودم وقتی که لینک "توکای مقدس" را بین معدود لینک هایش دیدم و بعد از آن، بزرگ ترین جایزه احساس اعتماد و رفاقتی است که گروهی از مخاطبین جوانم نثارم می کنند، جوانانی مثل "بابک"، دوستم، که مواظبتم می کند و "طاها"، پسرم، که ایران نیست اما می دانم که نوشته های من را با دقت می خواند و "صدرا"ی هفده ساله که دیشب از من خواست برای دیدن طرح هایی که بر دیوار اتاق خوابش کشیده به حریمش وارد شوم... کمتر مردی در سن وسال من شانس دوستی با جوانانی در سن و سال بابک، طاها و صدرا را دارد.
اگر بپرسید که چرا این مسابقه را جدی گرفته ام، تنها یک پاسخ دارم... وسوسه شدم تا به مثابه "یک بازی" به آن نگاه کنم. به دنبال یافتن پاسخی برای این سوال بودم: «اگر نخواهی مثل بقیه، لوگوی مسابقه را بر پیشانی صفحه ات بچسبانی چگونه تبلیغ خواهی کرد؟ چگونه از خواننده هایت می خواهی تا به تو رأی بدهند و در عین حال این درخواست را چگونه طرح می کنی تا "فرقی" با بقیه داشته باشی و اندکی "خلاقیت" خرج این کار کرده باشی؟ و برای پاسخ به این صورت مسئله سه پست تبلیغاتی نوشتم که برای هرکدام بیش تر از نوشته های دیگرم وقت گذاشتم و فکر کردم.
به کسانی که ایراد گرفتند نوشته های اخیرم غیر عادی بوده اطمینان می دهم که این تبلیغات از جنس باقی کارهای من است، هیچ کاری را ساده نگرفته ام.
حالا اجازه دهید "این بازی" را تا به آخر ادامه بدهیم...
خیال نکنید که تنها شاهد ماجرا من بودم، لااقل نه نفر دیگر نشسته بودند، اول فکر کردم صدای رادیو است که بلند شده و طبق معمول با یک شهروند دانشمند درباره ی موضوع مهمی مصاحبه می کند اما به تدریج از همهمه ی سرنشینان ماشین کاسته شد و توانستم راننده ی "ون" را که از آینه به مسافری در پشت سر نگاه می کرد ببینم و حرکت لب هایش را هماهنگ با کلماتی که می شنیدم تشخیص بدهم:
"- ... تو دوره زمونه ی عجیبی زندگی می کنیم آقا، الان قرن بیستمه (!) دروغ نیست یعنی خودم می شناسمش اون آقا رو، قلبش با باطری کار می کنه، شارژ باطری قلبش داشت تموم می شد به هرچی دکتر متخصص و معروف بود مراجعه کرد اما همه جوابش کردن گفتن این جا وسیله ی شارژ کردنش رو نداریم باید بری کشور [اسمش رو نبر] تا دکترای اونجا برات شارژش کنن!... آقا ما دین و ایمون داریم الکی نمی گیم، خود حاجی برام تعریف کرده، حاجی طفلی به دکتره میگه من چطوری برم [اسمش رو نبر]؟ اونجا که نمیشه رفت، یارو بهش میگه من آدرس ایمیل یه بیمارستان رو تو کشور [اسمش رو نبر] بهت میدم ضرر نداره با خودشون مشکلت رو درمیون بذار بهت میگن چیکار کنی... حاجی آدرس رو می گیره و نامه می نویسه دو روز بعد جوابشو میدن، بهش میگن فلان مبلغ می ریزی به این شماره حساب و لازم نیست خودت پاشی تا اینجا بیای، ما بعد از این که پول رو گرفتیم بهت می گیم چه روزی و چه ساعتی بری بالای کدوم تپه ی تهرون بایستی تا از همین جا شارژت کنیم!... آقاااااا می شنوین؟ از اون فاصله...! حاجی پول رو به حساب ریخت و اونام با ماهواره از همونجا نشونه گرفتن و باطریش رو شارژ کردن! ببینید دنیا به کجا رسیده همه جور علمی تو اینترنت پیدا میشه اونوقت ما تو ترافیک این خیابون گیر افتادیم..."
داستان آقای راننده که به پایان رسید سکوت کرد تا زمزمه های تائید و تحسین و تعجب مستمعین را بشنود اما صدا از کسی در نیامد، یا آن قدر از این داستان های شگفت انگیز شنیده بودند که عادت داشتند و دیگر متعجب نمی شدند و یا از اساس به مزخرف بودن چنین روایاتی اعتقاد داشتند و جر و بحث با آدم ساده دلی که هر جفنگی را باور می کند بی فایده می دیدند... من اما تجسم می کردم حاجی فوق الذکر را که بالای تپه ایستاده، با دکمه های باز و دست های گشوده به دو سو، سینه را جلو داده تا باطری اش شارژ شود... و از این تصویر به وجد آمده بودم.
به پایان راه رسیده بودیم و باید پیاده می شدیم، مسافرین هر سه ردیف به در فشار می آوردند تا زودتر از بقیه به خانه برسند و مجالی نبود تا برای آقای راننده بگویم که همان اجنبی ها ابزار دیگری ساخته اند که می توان از راه دور بعضی ها را آن قدر "انگولک" کرد تا قلب شان نیاز به باطری پیدا کند بدون آن که لازم به بالا رفتن از تپه باشد!
***
برای شارژ کردن باطری قلم "توکای مقدس"- آن هم از راه دور- می توانید به "این سایت" بروید و در بخش بهترین "وبلاگ به فارسی" به او رأی بدهید.
برای گرفتن حال "توکای مقدس" می توانید به وبلاگ "عباس عبدی" رأی بدهید.
گوشی تلفن همراهم زنگ زد، خانومی با صدایی متین و شمرده سلام کرد و گفت از سوی انجمنی که برای کمک به معلولین فعالیت می کند با من تماس گرفته و پرسید که آیا می خواهم برای کمک به انجمن، یک کیف حاوی کمک های اولیه از آن ها بخرم؟ پرسیدم که شماره ی تلفن من را از کجا آورده است که گفت شماره ها را بر حسب اتفاق انتخاب کرده اند. جواب مثبت دادم و قرار شد یک کیف به آدرس محل کارم بفرستد و تازه آن وقت بود که اسمم را پرسید:
- شما آقای...؟
- اسم من "نیستانی" است.
- آقای "دبستانی".
- نه خانوم، "نیستانی".
- آقای "لهستانی".
- نه خانوم... من لهستانی نیستم، اهل شاهرودم، اسم من "نیستانی" است.
- آها، عذر می خوام، آقای "دهستانی" !
- ای بابا! خانوم شما اسم مولوی به گوش تان نخورده؟ یعنی تا به حال شهرام ناظری هم گوش نکردین؟ این بیت رو نشنیدین: "کز نیستان تا مرا ببریده اند..." ؟ نی... همون که توش فوت می کنن، به جایی که توش نی در میاد چی می گن؟ می گن نیستان! منم نیستانی هستم! یعنی کسی که لابد لای اون نی ها لونه داشته... ن یس تاااااانی!
صدای غش غش خنده ی خانوم از پشت گوشی شنیده می شد:
-... هی هی هی... ببخشید آقای شهرستانی...
- خانوم مگه باهاتون شوخی دارم؟! ...من نیستانی هستم... "ن" مثل نونی که می خوری، "ی" مثل یادگاری، "س" مثل ساسی مانکن، "ت" مثل توکای مقدس، "ن" مثل نسناس، "ی" مثل یزید! نیستااااانی!... ایشالا که متوجه شدین؟
حالا داشت از خنده ریسه می رفت... "بله بله فهمیدم، چشم همین الان با پیک مخصوص کیف رو براتون می فرستم و شما می تونین پولش رو به همون کسی که کیف رو میاره بدین...
آدرس دفتر را دادم و با دلخوری گوشی را قطع کردم و برای این که هم کارانم بفهمند چرا پای تلفن فریاد می زدم ماوقع را تعریف کردم. دو ساعت بعد پیک موتوری کیف کذایی را به همراه یک برگ قبض سفارش کالا به دفتر آورد در حالی که جای اسم من تایپ شده بود: " نیف تانی"...
***
حالا تصور کنید بخواهم این خانوم را متقاعد کنم که در این نظر سنجی به من رأی بدهد... از پیش باخته ام!
خدایا... آیا عادلانه است که "توکای مقدس" در این نظرسنجی پایین تر از "عباس عبدی" قرار بگیرد؟!
هفت یا هشت سال داشت. مثل ماهی بود که از آسمان خسته شده و حالا نشسته باشد کنار جوی آب به بهانه ی فروختن فال حافظ و به بالا نگاه می کرد لابد به جایی که می بایست باشد و سر رهگذرانی که با عجله می گذشتند نمی گذاشت جای خالی خودش را در آسمان ببیند.
چند سال پیش هم دخترک فال فروشی می شناختم به همین زیبایی، به همین معصومیت که این جا می نشست، آخرین بار به کافه آمد و خبر داد که باید به همراه خانواده اش به افغانستان برگردد که رفت و دیگر ندیدمش. نمی توانست خودش باشد مگر این که اصلاً بزرگ نشده باشد... چند قدمی گذشتم اما چشم از دخترک برنداشته بودم، برگشتم و دستم را دراز کردم تا یکی از میان فال های کهنه اش جدا کنم و در همان حال با خودم فکر می کردم که این پاکت آینده ای مشابه را به چند نفر نوید داده است؟
دنبال پول که توی جیبم را می گشتم اسمش را پرسیدم، گفت : "فرشته"
پرسیدم: "خواهری به اسم "زیبا" نداری؟"
گفت: "نه"
...
همه ی فرشته ها زیبا هستند...
***
پی نوشت: خوب است این را هم بخوانید.
همیشه با شیوه ی استدلال بعضی از دوستانم مشکل پیدا می کنم وقتی برای اثبات اهمیت یک امر "خیر"، پذیرش یک "شّر" جزئی را بی اهمیت جلوه می دهند، مثلاً می خواهند بگویند که ازدواج با مرد مورد علاقه شان چقدر اهمیت دارد می گویند: "حاضرم تا آخر عمر با من مثل یک کلفت رفتار کند به شرطی که زن هوشنگ جان بشوم!" البته هوشنگ جان هر قدر هم استثنایی باشد کسی نباید برای همسری با او چنین بهای گزافی بپردازد. برای این که موضوع را بهتر درک کنید یک مثال نیمه سیاسی می زنم تا ببینید حوزه ی این نوع استدلال تا کجا می تواند گسترده شود و حتماً می دانید که به شخصه علاقه ای به طرح مباحث سیاسی ندارم و اگر در این باره نظری بگذارید حتماً سانسور می کنم!
مثال نیمه سیاسی- می خواهد بگوید که اقتصاد یا امنیت اجتماعی یا... چه اهمیت بالایی دارد پس ادعا می کند که حاضر است هیچ کدام از آزادی های فردی و حقوق اجتماعی اش اعاده نشود به شرطی که همه چیز ارزان باشد یا امنیت داشته باشد یا.... البته که رفاه و امنیت و... مهم هستند اما نباید فراموش کرد که همه ی این ها با هم و هم زمان حق ما است و نباید یکی را فدای بقیه کرد. وقتی این طرز تفکر- یعنی چشم پوشی از یک حق کوچک به نفع یک منفعت بزرگ- غالب شد آن وقت نه کلیات مهم را خواهیم داشت و نه جزئیات به ظاهر بی اهمیت را.
مثال پیش پا افتاده- به یک رستوران "مناسب" می روید اما گارسون ظرف غذای تان را از راه دور به طرفتان پرت می کند، وقتی دلخور می شوید دوستان گوشزد می کنند که: "عیب نداره در عوض غذاش خوب و ارزونه." بعد از مدت کوتاهی کیفیت غذا بد می شود و قیمت اش گران اما کماکان اخلاق گارسون ها همان طور باقی می ماند و این بار دوستان گوشزد می کنند: "خیال کردی این جا کجاست؟... فرانسه؟!"... که در لفافه به این معنی است که لیاقت بیشتر از این را نداریم.
خیلی از چیزهایی که به ظاهر مهم نیستند می توانند به لحظه های زندگی کیفیت بدهند؛ مثلاً دانستن این که بهترین کیک شکلاتی را از کدام مغازه می توان خرید شاید واجب نباشد- چون می توانید آن را از نزدیک ترین شیرینی فروشی هم تهیه کنید و بعد به روی خودتان نیاورید که کمی بیات یا زیادی شیرین و پر از تکه های بزرگ موز و هلو بود یا شکلاتش مثل قیر به لب و لوچه تان می چسبید- اما وقتی از جای درست خرید کرده باشید حتماً خوش حال تر خواهید بود! تصمیم دارم گاهی درباره ی چیزهای خوش مزه بنویسم با این پیش فرض که باید سهم لذات کوچک زندگی را هم ادا کرد.
***
اگر روزی گذارتان به فروشگاه جام جم در خیابان ولی عصر افتاد سری به نانوایی آن- در طبقه ی زیرزمین- بزنید و اگر تمام نشده بود یکی دوتا از "نان سبزی" مخصوصی که عکسش را این بالا می بینید بخرید- اگر "گاتا" دوست دارید آن را هم امتحان کنید- کمی گران است اما تجسم کنید که این نان، تازه باشد و بوی خوب سبزیجاتی که قاطی آن است با رایحه نان در هوا بپیچد و شما هم کمی گرسنه باشید، چه لذتی از خوردن آن می برید...
زندگی را تصادفات پی در پی می سازد. تصادفاً ناهار نداشتم و تصمیم گرفتم به جای غذا خوردن کمی پیاده روی کنم، بالاتر از میدان ونک یک نفر از پشت سر صدایم کرد، جوان مؤدبی بود که خودش را علیرضا معرفی کرد و گفت کاریکاتوریست است... دو نفری به قدم زدن و صحبت مشغول شدیم تا سر از کافه عکس درآوردیم، قهوه ای نوشیدیم و نیم ساعتی گپ زدیم و خوش حال و راضی بیرون می رفتیم که اتفاقی "آتیلا پسیانی" را پشت یکی از میزهای کافه دیدم، حال و احوال کردیم و خبر داد که کار جدیدی در سالن چهارسو دارد، گفتم که می دانم و قبلاً یکی از دوستان- همان بابک خان عربی- بلیت تهیه کرده و همین چهارشنبه به دیدن آن می روم. گله کرد که چرا به من نگفتی و بلیت خریدی... قرار شد به بابک زنگ بزنم تا بلیت ها را پس بدهد و از او بلیت مجانی بگیرم. پرسید چند نفرید که اول گفتم دو نفر، بعد به یاد علیرضا افتادم و گفتم سه نفر و بعد فکر کردم که شاید او بخواهد با دوستش بیاید و تصحیح کردم: چهار نفر!
چهارشنبه عصر از خیابان گاندی تا تئاتر شهر را پیاده رفتم تا به موقع برای گرفتن بلیت ها برسم. دوستان یکی یکی بعد از من رسیدند و بلیت ها را گرفتیم که مجانی بود اما کنار هم نبود! از قدیم گفته اند که دندان اسب پیش کشی را نمی شمرند و ما هم نشمردیم اما با کمی دلخوری بلیت ها را بین خودمان قرعه کشیدیم و صندلی اول در ردیف دوم قسمت من شد. وارد سالن که شدم صندلی شماره یک را کسی دیگر اشغال کرده بود و کنترلچی از من خواست که روی صندلی شماره چهار که بهتر از جای خودم بود بنشینم، با خوش حالی قبول کردم و نشستم. هنوز درست و حسابی جاگیر نشده بودم که خانومی که سمت چپم نشسته بود صدایم کرد: "سلام آقای نیستانی" سرم را به طرف صدا چرخاندم، مطمئن نبودم که درست شناخته ام اما سلامش را جواب دادم، فهمید که نشناخته ام یا هنوز مطمئن نیستم و خودش را معرفی کرد: "ترانه علیدوستی هستم..." عجب تصادفی! گفتم: "باور می کنی یک قرعه کشی باعث شد که این جا ببینمت؟" گفت که تا همین چند لحظه پیش یکی از همراهان خانوم "معتمد آریا" روی این صندلی نشسته بود که رفت روی صندلی شماره ی یک آن جا کنار بقیه ی دوستانش نشست... به سمتی که اشاره کرد نگاه کردم و فاطمه معتمد آریا را دیدم که سمت راست من نشسته بود! "- سلام خانوم معمتمد آریا، احتمالاً من را نمی شناسید اما..." اما من را می شناخت و حتی گفت طرحی که بیست و سه سال پیش برای پسرش گوشه ی یک تقویم کشیدم را هنوز نگاه داشته- هر قدر فکر کردم یادم نیامد چه وقت آن طرح را کشیدم- و... مشغول گفت و گو بودیم که دفعتاً چراغ ها را خاموش کردند و نمایش شروع شد...
پرانتز باز متابولیک، اسم نمایش جدیدی از "گروه تئاتر بازی" است، آخرین کار آتیلا پسیانی، نه از آن دست نمایش های متعارفی که عادت به دیدن شان داریم، به اصطلاح یک کار تجربی است، متنی ندارد که بتوان جداگانه خواند، هیچ کدام از هنرپیشه ها نقش اصلی ندارند، بازی نور و صدا و حرکت آدم هاست بر صحنه، جوری که فکر می کنی تو هم می توانستی به راحتی یکی از آن نقش ها را ایفا کنی. البته کلی پیام سمبولیک دارد که بعضی را بهتر از بعضی منتقل می کند مثل آن جا که چهار سرباز بر نیمکتی نشسته اند و هدف قرار می گیرند و هم زمان پخش صدای گوینده ی یک برنامه ی آشپزی که طرز پختن کوفته را آموزش می دهد و... خیلی دلچسب از آب درآمده است. این نمایش عجیب و غریب تا ده آبان در سالن چهارسو، تئاتر شهر اجرا خواهد شد. پرانتز بسته
نمایش که تمام شد صدای دست زدن تماشاچیان آن قدر بلند نبود که صدای غرولند بعضی ها را که هیچی نفهمیده بودند و اظهار نارضایتی می کردند بپوشاند، من اما راضی برگشتم، روز خوبی پر از تصادفات خوب داشتم همراه با نمایشی که سعی داشت متفاوت باشد و کلی صحبت های دلنشین با آدم هایی که دوست شان دارم.
عصر روز بعد در کافه ای غریب و دور افتاده نشستم و اتفاقات این چند روز را در ذهن مرور کردم تا تبدیل به همین نوشته ای بشود که می خوانید، وقت بیرون رفتن، خانومی که به همراه دو نفر دیگر پشت میزی نزدیک به در خروجی نشسته بود خطاب به من گفت:
"معذرت می خوام... من و همسرم مقیم لیسبون هستیم و... می ترسم این سؤال را از شما بپرسم اما... شما توکا نیستانی نیستید؟"...
اهل کاشان بود و سر سوزن ذوقی داشت اما برخلاف "سهراب"، پیشه اش نقاشی نبود. آمده بود تا من را- "استاد" را- ببیند، کارهایش را نشان بدهد و راهنمایی بگیرد. دلم نیامد خواهش اش را رد کنم چون مسافر بود و همان شب به کاشان بر می گشت. آدرس کافه را دادم که تا کارم تمام شود و برسم چند دقیقه ای منتظر بنشیند. وقتی رسیدم تنها و معذب نشسته بود، نوزده سال را تمام نداشت و مثل ستاره ای که از سقف آسمان افتاده باشد، روی نیمکت چوبی کافه می درخشید. تعدادی عکس از کارهایش در کیف داشت که نشانم داد، مجموعه ای بود از کارتون های بدون شرح و کاریکاتورهایی از چهره ی هنرپیشه های معروف، کارها قوی نبود، نظرم را پرسید که گفتم به نظر من در کشیدن کاریکاتور چهره بیشتر استعداد دارد و بهتر است آن را ادامه بدهد. همان صبح به دیدن "جواد" رفته بود و او، برخلاف من، گفته بود که بهتر است کشیدن چهره را کنار بگذارد، حالا گیج شده بود و نمی دانست به کدام توصیه عمل کند. گفتم اش که "جواد" در کشیدن کاریکاتور چهره، صاحب سبک است و معلوم است که آثار تو را سختگیرانه قضاوت کرده، من اما به این فکر کردم که "کارتون بدون شرح" صنعتی بی رونق است که دیگر جایی برای ادامه دادن ندارد و حیف است اگر جوانی و عمر خود را صرف آن کنی؛ از من می شنوی به هر دو توصیه عمل کن، اصلاً کاریکاتور را رها کن. با تعجب گفت: "- استاد! از دیگر اساتید شنیده ام که کاریکاتور در اوج است و..." گفتم: "- به من استاد نگو و به این شعارها اعتنا نکن، نمی بینی که سال هاست در هیچ جای دنیا مجله ای مختص کاریکاتور منتشر نمی شود و می دانی چرا؟ چون مردم این مجله ها را نمی خرند... مردم در کشورهای غربی علاقه شان را به دیدن کاریکاتورهای بدون شرح از دست داده اند، اما اگر می توانی کارتون ادیتوریال بکشی یا داستان مصور بسازی به کارت ادامه بده و یادت باشد که رقابت سختی در پیش داری چون تعداد کارتونیست های خوب زیاد است و جای کار کم." جوابم داد که: "استاد! آخر می گویند با یک کاریکاتور می توان مشت محکمی زد بر... نگذاشتم ادامه بدهد: "- اولاً به من استاد نگو، ثانیاً مگر ما مرض داریم که مشت حواله ی آبگاه مردم بکنیم؟ اصلاً چه کسی گفته وظیفه ی ما مشت زنی است؟ حالا فرض کن که مشتی پراندی و به هدف خورد، چیزی عوض می شود؟ آیا طاقت مشت حریف را داری؟"... گفت: "- استاد! جایی خوانده ام کاریکاتور آن قدر رونق پیدا کرده که بزودی جای نقاشی را بر دیوار خانه های مردم می گیرد..." حرفی از این یاوه تر نشنیده بودم آن هم در جامعه ی عقب مانده ای که نقاشی هیچ وقت روی دیوار خانه ها ی مردم جایی نداشته... بحث اما بی نتیجه بود، برای خاتمه دادن به صحبت داستانی تعریف کردم که تا رسیدن به خانه به آن فکر کند:
مردی خواست تا یک طوطی سخنگو بخرد، طوطی های متعددی را دید و قیمت جوان ترین و زیباترین شان را پرسید. فروشنده گفت: "- این طوطی؟ سه چار میلیون!"... و دلیل آورد: "- این طوطی شعر نو میگه، تموم شعرای شاملو، اخوان، نیما و فروغ رو از حفظه! "
مشتری به دنبال طوطی ارزان تر، یکی پیدا کرد که پیر بود اما هنوز آب و رنگی داشت، رو به فروشنده گفت: "- پس این را می خرم که پیر است و نباید گران باشد"
"- این؟!... فکرش رو نکن، قیمت این بالای شش هفت میلیونه... چون تمام اشعار حافظ و سعدی و خواجوی کرمانی رو از حفظه..."
مرد نا امید نشد و طوطی دیگری پیدا کرد که حسابی زهوار در رفته بود، گفت: "- این که مردنی است و حتماً ارزان... "
"- این؟!... فکرش رو نکن، قیمت اش بالای پونزده شونزده میلیونه... چون اشعار سوزنی سمرقندی و انوری و مولوی رو حفظه..."
مرد که نمی خواست دست خالی برگردد به طوطی دیگری اشاره می کند که بال و پر ریخته بر کف قفس بی حرکت افتاده و لنگ هایش هوا بود... انگار نفس هم نمی کشید.
"- این یکی را می خرم که پیداست مرده، حرف که نمی زند، حتماً هیچ هنری هم ندارد و باید خیلی ارزان باشد..."
"- این یکی؟!... اصلاً فکرش رو نکن! قیمت این بالای شصت هفتاد میلیونه!"
"- آخه چرا؟ مگه اینم شعر میخونه؟"
"- نه...! شعر نمی خونه، حتی ندیدم تا امروز حرف بزنه، اصلا هیچ کاری نمی کنه... اما این سه تا طوطی دیگه بهش میگن استاد! "
***
حالا برو هر کاری دوست داری بکن اما هیچ وقت به من استاد نگو... لااقل اُسی صدایم کن.