|
من می اندیشم پس بیشتر هستم!
|
فقط چند طرح دیگر مانده تا تصویرسازی کتاب آیدا* تمام شود، بیاختیار از سرعتم کم میکنم تا لحظهی خداحافظی با کتاب را به تأخیر بیندازم و دچار عذاب وجدان میشوم چون میدانم که نویسنده و ناشر عجله دارند و نباید معطل من بمانند. شاید این اولین کتابی بود که سفارش گرفتم و تمام داستانهایش را دوست داشتم و همه را در یک کافه خواندم و همانجا طرحها را به مرور کشیدم. با تمام شدن هر طرح مدتی به این فکر کردم که "آیا میتوانستم بهتر از این بکشم؟" فکر میکنم که میتوانستم به شرطی که روی کاغذ بهتری کار میکردم، قلمهای بهتری داشتم، میز کارم راحتتر بود، کافه گاهی آنقدر شلوغ نبود که تمرکزم را از دست بدهم، پولدارتر بودم، آینده روشنتر بود و به بعضی آدمها و بعضی اتفاقات فکر نمیکردم و اجبار نداشتم برای هر کارم به تمام دنیا توضیح بدهم ... پس این طرحها حاصل تمام تلاش و توانایی و تجربهی من است در لحظهای که به آن مشغول بودهام.
یک بار در جوانی، ابراهیم حقیقی- که همان وقت هم گرافیست قدر قدرتی بود اما هنوز به مقام پدرخواندگی گرافیک ایران نائل نشده بود- مشفقانه نصیحتم کرد که پای طرحهای ضعیفم را امضا نکنم و بعدها ملامتم کرد که چرا به نصیحتش عمل نمیکنم، برایش توضیح دادم که هیچ وقت به نیت ضعیف ظاهر شدن طراحی نمیکنم، اگر نتیجه خوب از کار درنمیآید به خاطر شرایطی است که بر من تحمیل شده، مثل وقت کم یا حجم زیاد کار یا حقالزحمهی ناکافی یا اغتشاش فکری خودم و اگر بخواهم کارهایی را که در شرایطی اینچنین میسازم از مجموعه کارهایم حذف کنم دیگر چیز زیادی برایم باقی نمیماند. فکر میکنم که توضیحاتم به شدت قانع کننده بود چون بعدها امضای ابراهیم حقیقی را پای بسیاری از آثار ضعیفش دیدم.
"دن خوان"** میگوید "هرکاری را با این نیت به انجام برسان که آخرین کاری است که در زندگی میکنی" و این طرحها را با همین نیت کمال طلبانه کشیدم، که شاید آخرین شانس من برای تصویرسازی یک کتاب خوب باشد.
***
*شهر باریک- آیدا احدیانی
** دن خوان- نمونهای از عارفین سرخپوست امریکای جنوبی و قهرمان سری کتابهای کارلوس کاستاندا که زمانی در دههی شصت شمسی خوانندگان زیادی در ایران داشت.
اگر از آن دسته هستید که، مثل من، به "سوختگی نسلها" اعتقاد ندارند، که هیچ... اما اگر مثل بعضیها فکر میکنید که همهی کسانی که پنج سال زودتر از شما به دنیا آمدند به جایی رسیدند و از مواهبی بهره بردند که تخم آن را ملخ خورد و چیزی برای شما باقی نگذاشت و تمام کسانی که بعداً به دنیا آمدند صاحب امکاناتی شدند که برای نسل شما فقط یک رؤیا بود و بعد با قیافهای حق به جانب نتیجه میگیرید که مصداق بارز "نسل سوخته" هستید و متوقعاید تا همه برایتان دل بسوزانند یا کف بزنند میگویم که... "با شما موافق نیستم."
پای درد دل آدمها که بنشینید میبینید نظریهی "سوختگی نسل"ها میان متولدین دهههای بیست تا شصت طرفدارانی دارد که سرسختانه بر این باورند که فقط نسل آنها سوخته و برای اثبات این مدعا جای سوختگی را به دقت نشان میدهند:
یک نفر متولد دههی بیست- ...تازه وقت استراحت و آسایشمان بود که اینطور شد... خوش به حال پدرانمان که در آرامش پیری را سپری کردند و خوش به حال شما که هنوز جوانید... سوختیم آقا، سوختیم ما...
یک نفر متولد دههی سی خطاب به نفر قبل- ... باز خوش به حالتان که فرصت کردید کار کنید و صاحب خانه و زندگی بشوید و به وقت استراحت برسید ما چه بگوئیم که تازه شروع کرده بودیم برای خودمان زندگی بسازیم... نسل سوخته که میگویند ما هستیم نه شما...
یک نفر متولد دههی چهل خطاب به متولد دههی سی- ... شما خوشبخت بودید که توانستید شروع کنید، ما نسل سوخته هستیم که حتی فرصتی برای شروع کردن پیدا نکردیم...
یک نفر متولد دههی پنجاه در جواب به ادعای نفر قبل- ... شما اگر فرصت شروع نداشتید در عوض در کودکی چهارتا کارتون خوب دیدید و در مدرسه لباسهای رنگی پوشیدید! ما سوختیم که تمام کودکیمان با این کارتونهای ژاپنی گذشت، نسل سوخته ما هستیم که با صدای ترقه بزرگ شدیم...
یک نفر متولد دههی شصت در تلاش برای پایان دادن به این بحث بی سرانجام- ... خوش به حال شما که فقط مشکل نسلتان صدای ترقه بود ما چه بگوئیم که با اینترنت و موبایل و ماهواره بزرگ شدیم و چشممان به دنیا باز شد و بیشتر از همهتان میفهمیم و بیشتر از همهتان با پدر و مادرهامان مشکل داریم و هیچ کس درکمان نمیکند و... پس ما نسل سوخته هستیم...
ظاهراً گروهی از ما، فارغ از سن و سال، تمایلی مهارنشدنی برای بزرگنمایی مشکلاتمان داریم، میخواهیم همه را متقاعد کنیم که ضربههای مهلکی خوردهایم و حقمان پامال شدهاست و به این خاطر به هدفی که داشتیم نرسیدیم یا آنی نشدیم که میخواستیم... و چون قبولاندن این موضوع به معنای اعتراف ضمنی به قبول شکست در زندگی است و اولین پیامد آن به زیر سؤال رفتن قدرت و شخصیت فردیمان است، شکست را به تمام افراد یک نسل تعمیم میدهیم تا در پناه این جمعیت کلان از زیر بار مسئولیت شانه خالی کنیم... تا خودمان را تبرئه کنیم.
واقعیت این است که فارغ از سن و سال و نسلی که به آن تعلق داریم، همه در "امروز" زندگی میکنیم و از اتفاقاتی که در جامعه روی میدهد متأثر میشویم و بر زندگی نسلهای قبل و بعدمان تأثیر میگذاریم...
همه میتوانند طعم رنج را به تنهایی بچشند اما هیچکس نمیتواند در جامعهای که خوشبخت نیست به تنهایی احساس خوشبختی کند؛ ما از غمها و شادیهای هم سهم میبریم.
اگر چهارشنبه شب از من میپرسیدید که نمایش "کرگدن"* چطور بود میگفتم... بد نبود. بد نبود چون معتقدم که تئاتر بد وجود ندارد و مهدی هاشمی خوب بازی کرد- مگر مهدی هاشمی میتواند بد بازی کند؟- و چرا نمیگویم خوب بود: چون انتظار بیشتری داشتم. وقتی در "سایه" یا "چارسو" نشستهام خودمانی بودن سالن و صحنه باعث میشود بیشتر خودم را جزئی از نمایش احساس کنم و همهچیز باورپذیرتر باشد، وقتی دکور کوچک و ساده است همه خلاقانهتر کار میکنند و بار بیشتری بر دوش تخیل بیننده میگذارند و جادوی تئاتر قویتر میشود. در سالن اصلی تئاترشهر، با آب و رنگی که دارد و دکورهایی که پی درپی عوض میشوند و هنرپیشههایی که برایشان لباس دوختهاند و گریم شدهاند و موسیقی و نور و رنگ... چشم بیشتر از تخیل کار میکند. از کارگردانی تئاتر سررشته ندارم اما در پردهی اول گفتگوهای دو به دوی هنرپیشهها یا خوب تنظیم نشده بود یا خوب اجرا نشد؛ طراحی لباس، صحنه و دکور چنگی به دل نمیزد مخصوصاً مدل موهای بلند و دماسبی "منطقدان"- فرهاد آئیش- و "موسیو"- صابر اَبَر- و لباسشان که هیچ ربطی به ساکنین اروپا در دههی شصت نداشت توی ذوق میزد. دکورها، علیرغم طول و عرضی که داشتند یک دست و همگون طراحی نشده بود، خصوصاً فانتزی فضای اداره هیچ سنخیتی با فضای نسبتاً واقعی کوچه و مغازهها در پردهی اول نداشت و...
فراموش نمیکنم که در تئاتر این احتمال زیاد است که اجراها در شبهای مختلف کیفیت یکسانی نداشته باشند و حتی گاه برخی از هنرپیشهها به دلایلی نتوانند در یک شب خاص بر صحنه حاضر شوند، شاید به همین دلیل رامین ناصرنصیر در اجرایی که من دیدم حضور نداشت. نکتهی جالب ایفای نقش سه هنرپیشهی "کوتاه قد" بود که تا به حال جایی ندیده بودمشان و خوب بازی میکردند، خصوصاً "ندا حاجیبابایی" که در همان چند دقیقهای که برای ادای دیالوگ بر صحنه آمد بهتر از "آتنه فقیه نصیری" بود. باقی میماند ذکر دو نکته: اول این که حکمت بازی کردن یک زن در نقش یک مرد تا به آخر بر من معلوم نشد و دوم، تحسین طراحی عالی "سهیل دانش اشراقی" برای پوستر این نمایش.
هنگامی که مهدی هاشمی از بالای صحنه به گلهی کرگدنهایی که رو به جلو میدوند و هرچه بر سر راهشان است نابود میکنند نگاه میکرد اشارهی دست و سوی نگاهاش به سمت مایی بود که روی صندلیها نشسته بودیم و به دنبال یافتن معنای استعارهی تبدیل تدریجی شهروندان یک جامعهی متمدن به "کرگدن" میگشتیم...
***
جمعه افتتاحیه نمایشگاه نقاشیهای محمدعلی بنیاسدی در گالری هما** بود. در روز افتتاحیهی یک نمایشگاه نقاشی هرکاری میتوان کرد به جز دیدن نقاشی. به زحمت تابلوها را دیدم. یادتان است دربارهی عاری بودن نقاشیهای آیدین از احساس نوشته بودم؟ در نقاشیهای بنیاسدی میتوانید فوران احساس و تصمیمگیریهای لحظهای را تماشا کنید. اگر آیدین کمی حسیتر نقاشی میکرد و بنیاسدی کمی "عاقلانه"تر... به احتمال زیاد امروز از وجود دو نقاش عالی محروم بودیم!
...........
*"کرگدن"، اوژن یونسکو- ترجمه، اقتباس و کارگردانی از فرهاد آئیش- سالن اصلی تئاترشهر- آذر و دی ماه 87
**"گمشدهی بهشت" نقاشیهای محمدعلی بنیاسدی- گالری هما، خیابان ولیعصر بالاتر از تقاطع نیایش، خیابان رحیمی، شماره 50
شک ندارم که "آیدین آغداشلو" از جمله هنرمندانی است که نمیتوان به سادگی دربارهاش نظر داد، نقد نقاشی او برای من شاقترین کار است چرا که او را تحسین میکنم و ستایشگر وسعت معلومات و شیفتهی نثر فوقالعادهاش هستم- نثری که حتی احمدرضا احمدی و بهرام بیضایی آن را رشکانگیز میدانند- و هنوز بر این باورم که حق او ادا نشده و قدر او نمیشناسند... اما وسوسهای که من را واداشت تا چندخطی دربارهی نقاشی آیدین بنویسم یافتن شباهتی است که در او به عنوان یک نقاش بزرگ با خودم به عنوان یک تصویرساز و کارتونیست ساده پیدا کردهام، شباهتی که تنها به تلاش هردوی ما در یافتن ایده- سوژه- محدود میشود.
در ماهی که گذشت دوبار شانس دیدار آیدین نصیبم شد، بار اول در مراسمی که خانهی هنرمندان به مناسبت شصتوهشتمین سالروز تولدش برپا کرد و بار دوم، هفتهی پیش که جلسهای از کلاس درسش را به صحبت کردن از خود و آثارش اختصاص داد و فرصتی شد تا برای اولین بار از خودش بپرسم که چرا تمام کارهایی که از او به عنوان یک نقاش دیدهام چنان کامل و بینقص است که نمیتوان ردپایی از احساسات لحظهای یا تصمیمی آنی در آن پیدا کرد؟
***
آیدین سخنوری چیرهدست است، با فصاحت از انگیزهاش برای نقاشی کردن حرف میزند و همهجا از خودش با ضمیر سوم شخص مفرد- او- یاد میکند. میگوید که عاشق زیبایی است و برای "رمزگشایی" از زیبایی آثاری که میبیند- فرقی نمیکند که یک تابلوی دورهی رنسانس باشد یا مینیاتوری از رضا عباسی یا خط نوشتهای از کلهر- آنها را دوباره میکشد تا در فرایند این بازآفرینی همان لذتی را تجربه کند که آنان تجربه کردند و یاد بگیرد رموزی را که باعث کمال آن آثار بودهاست. با دانستن این نکته به راحتی میتوان حدس زد که آدمی با هوش سرشار آیدین نمیتواند بعد از "کشف رمز" مطالعات خود را دور بریزد پس با اندکی دخل و تصرف در آنها، این مطالعات زیباشناسانه را به آثاری تبدیل میکند که سالهاست هوش از سر بینندگانش ربوده است یعنی همان مینیاتورهای مچاله شده، کوزهها و گلدانهای نفیس و بعضاً شکسته، صورتهای رنسانسی ترکیب شده با چسب زخمبندی، باند، چاقوی قجری، خراشیدگی، آثار آتش گرفتگی و ... و تمام اضافاتی که سبب میشوند نقاشی آیدین در محدودهی یک کپی عالی از یک نقاشی معروف باقی نماند و بدل به اثری جدید بشود و هدف اولیهی نقاش از این بازآفرینی قابل بازشناسی نباشد. او در این مطالعه تا آنجا پیش میرود که کپی دقیق و خارقالعادهای از خط میرعماد میسازد که شگفتانگیز است و بیشتر شگفت زده میشوید اگر بدانید که او خطاطی نمیداند و دستخط میرعماد را نه با قلمنی، بلکه با قلممو کپی کرده و حتی کم و زیاد شدن مرکب قلمنی استاد را در کشیدگی یک "ک" یا انحنای یک "ی"، همه را با قلم مو دوباره ساخته است.
آیدین بعد از بازسازی تصویر اصلی غالباً با اضافه کردن عنصری جدید و ناهمگون با اثر و ایجاد تقابل بین آنها- تقابل بین قدیم و جدید، شرقی و غربی، سادگی و شکوه، پرواز و سقوط، بیرنگی و رنگ- سعی در انتقال پیامی به بیننده دارد، پیامی که معمولاً بسیار ساده، روشن و غالباً اجتماعی است. سادگی و وضوح پیام مهمترین شرط برای "تصویرسازی" و "کاریکاتور مطبوعاتی" است و آیدین برای الصاق مفهومی جدید به نقاشی قدیمی از همان روشی استفاده میکند که نزد تصویرسازان و کارتونیستها معمول است و چون این روش متکی بر استفاده از نشانههایی است که نزد بیننده آشنا باشد او را در معرض همان بلایی قرار میدهد که سالهاست کارتونیستها به آن دچار هستند، یعنی بلای شباهتهای ناگزیر.
بعد از وقوف به این نکته اصلاً تعجب نکردم وقتی تصویری گرافیکی از هنرمند گمنامی پیدا کردم- چهرهی زنی که دهانش را مثل تکهای کاغذ پاره کردهاند- که سوژهای مشابه با یکی از بهترین آثار رنسانسی آیدین داشت و باز تعجب نکردم وقتی سوژهی یکی دیگر از آثارش را- زنی که آناتومی گردنش پیدا است- در آخرین ویدئو کلیپ یک خوانندهی امریکایی موسیقی پاپ دیدم و باز تعجب نخواهم کرد اگر نمونههای بیشتری از این دست شباهتها ببینم و پیشاپیش اطمینان دارم که روح آیدین از آن خبر ندارد. امروز باور دارم که پیام اجتماعی نقاشی آیدین در برابر قدرت قلم او قابل چشمپوشی است، پیداست که هنرمند بعد از ساختن کپی دقیقی از یک تابلوی نفیس آنقدر حظّ برده که قدم بعدیاش برای تکمیل تابلو و احراز مالکیت معنوی بر آن از طریق اضافه کردن پسزمینهای جدید یا خراشیدن بخشهایی از آن یا آتش زدن تابلو و... کاملاً در حاشیه و فرعی به حساب میآید.
***
بعد از خاتمهی سخنرانی، برای عرض سلام پیش آیدین رفتم، بزرگوارانه قبولم کرد، پرسیدم که آیا به سیاق نقاشان دفترچهای دارد که سیاهمشقهایش، طرحها و ایدههایش را در آن بکشد؟ مدرکی که نشان دهد او هم برای کشیدن چیزی سعی میکند، اشتباه میکند و گاهی هم نقشی را با عیب و نقص میکشد؟ در جواب خندید و گفت که چنین دفتری ندارد اما اگر بخواهم یکی برایم درست می کند...
........
برای دیدن آثار آیدین به این آدرس سر بزنید
بابک که برای این چهارشنبه تماشای نمایش جدید خانوم "چیستا یثربی" را در تئاترشهر توصیه کردهبود خودش- مثل همیشه- برای رزرو بلیت از کرج آمد و مقدمات کار را فراهم کرد تا یک بعدازظهر دیگر به میان امواج خروشان اتومبیلهای مانده در راهبندان بزنیم و به سختی به تئاترشهر برسیم و خوشحال باشیم که بخشی از ساعات هفته را خرج یک کار فرهنگی کردهایم. به موقع جلوی گیشهی تئاترشهر بودیم تا بابک، که قبلاً پول بلیتها را داده آنها را بگیرد و همانجا راهنماییمان کنند که به سالن "سایه" برویم. طبق معمول دقایقی را در صف انتظار ایستادیم تا درها را باز کردند و داخل شدیم و از دکور سالن فهمیدیم که به اشتباه راهنماییمان کردهاند و نمایش در سالن "قشقایی" اجرا میشود. دوان دوان خودمان را به "قشقایی" رساندیم اما صندلیمان را دیگران نشسته بودند. هرقدر بابک تلاش کرد تا با ادب و احترام از اشغالگران بخواهد صندلیها را ترک کنند تأثیر نکرد و چارهای نبود جز آنکه به مسئول انتظامات مراجعه کنیم- که جوان رعنایی بود با سگرمه هایی در هم- و در کمال ناباوری او هم آب پاکی بر دستمان ریخت که دیر آمدهاید و صندلیتان را به آنها که نداشتهاند دادهایم! سعی کردیم توضیح بدهیم که بلیت داریم و قانوناً مالک آن صندلیها هستیم، دیر هم نیامدهایم و پانزده دقیقه قبل از باز شدن درها در سالن حاضر بودیم، بلیت فروشی خودتان اشتباه کرده که نشانی عوضی داده و ما را به "سایه" فرستاده و... که فایده نکرد، مأمور معذور بود و بیحوصله. به خاطر مدیریت غلط سالن نه تنها از ما عذرخواهی نمیشد، متهم شدیم که سواد خواندن روی بلیت را نداریم یا وقتمان را به بازیگوشی گذراندهایم و دیر آمدهایم. مذبوحانه تلاش کردم تا صورت مسئله و راهحل آن را ساده توضیح بدهم: گنجایش سالن معلوم است و آنهایی که صندلی ندارند با علم به این که روی زمین می نشینند آمدهاند و شما هم در همین پنج دقیقهای که ما از "سایه" خودمان را به "قشقایی" برسانیم بلیت جدید نفروختهاید پس لطف کنید اشغالگران را بلند کنید تا سرجایشان بنشینند و ما هم سرجایمان بنشینیم و مثل آدمهای متمدن از چهارشنبهی فرهنگیمان لذت ببریم... اما فایده نکرد و در این بین گروهی دیگر که صندلیهاشان اشغال شده بود به ما پیوسته بودند و اعتراض میکردند. جوان رعنای عصبانی اشارهای به همکارش کرد تا ما را به محل دیگری راهنمایی کند که مخل نظم سالن (کدام نظم؟!) نباشیم. حالا باید همان توضیحات را به آدمی که مسئولتر- اخموتر- از قبلی بود میدادیم که دادیم و ایشان همان حرفها را تکرار کرد که دیر آمدهاید و ما صندلیها را فروختهایم! اما ما دیر نیامدهبودیم و بالاجبار تمام داستان از اول تکرار میشد و چون همه نگران از دست دادن نمایش بودند توی حرف هم می دویدند، اعتراض میکردند، توضیح میدادند و... همهمه شد...
آخرین پیشنهاد این بود که بالشی بگیریم و روی زمین بنشینیم که قبول نکردیم و خواستیم پولمان را بدهند تا جای دیگری برویم که فرهنگی نباشد اما مثل "آدم" با ما رفتار کنند*.
وقتی مسئول محترم را ترک می کردم هنوز مشغول جر و بحث با صاحبان صندلی بود، خواستم تهدیدی کرده باشم بلکه دلم خنک شود و گفتم: «اما من روزنامهنگار هستم و حتماً این موضوع را جایی خواهم نوشت». ایشان هم مثل تمام آدمهای طناز و قوی که دوست ندارند جلوی تهدیدات زپرتی روزنامهنگاران جا بزنند بدون نگاه کردن به من گفت که اشکالی ندارد اما حتماً بنویس که دیر آمده بودید.
وقتی برای پس گرفتن پول به گیشه مراجعه کردم هنوز آن تکه کاغذی که رویش نوشته بودند به سالن "سایه" بروید جلوی چشم بود و بلیت فروش در جواب آخرین اعتراض ما گفت که باید روی بلیت را می خواندید.
***
* کافهی چهارمیز نزدیک تئاترشهر است، به جای لذت بردن از نمایش "چیستا یثربی" رفتیم و از پذیرایی "رضوانه" لذت بردیم که برخوردش با مردم صدبار "فرهنگی"تر و مسئولانهتر از مسئولان تئاترشهر است.
صبح تازه پشت میز کارم نشسته بودم که آقای ارجمند زنگ زد و گفت که یک "امانتی" برای من رسیده و چون دست تنها است خواست تا خودم برای گرفتنش به در ورودی شرکت مراجعه کنم، چشمی گفتم و راه افتادم، حدس میزدم از جایی حقالتحریری رسیده باشد اما خیلی جا خوردم وقتی که پاکتی همراه با چند شاخه گل به دستم دادند! هرچه داخل پاکت جستجو کردم نام و نشانی از فرستنده همراه نداشت. پرسیدم چه کسی آن را آورده که گفتند: "آقایی مسن"، بدون این که خودش را معرفی کند یا صبر کند تا صدایم کنند آن را گذاشته و رفته است. فقط گفته هدیهای است از طرف خواهرزادهاش و... همین!
داخل پاکت یک کلاه بره فرانسوی خوشرنگ بود از همانها که دوست دارم. نیشم تا بناگوش باز بود وقتی به آتلیه برمیگشتم و همه با تعجب به گلهایی که در دست داشتم نگاه میکردند. در جواب نگاههای استفهام آمیز همکاران توضیح دادم که هدیهای است از دوستی نادیده و ناشناس.
دوست نادیده و ناشناس، برای جبران لطف امروز تو هیچ راهی ندارم، حتی هیچ کلامی که بتواند احساسم را بازگو کند و به اندازهی کافی قدرشناسانه باشد در چنتهام نیست... خیلی متشکرم.
اگر بپذیریم که زندگی چیزی جز کنار هم قرار گرفتن مجموعهای از تصادفات بی معنی نیست آنوقت نقل همین تصادفات میتواند موضوع یک نوشته باشد. برای چون منی، که نویسنده نیست، کنار هم قرار دادن چند اتفاق بی معنی- که صد البته قرار است بعد از خوانده شدن به نتیجهای اخلاقی منجر شود- گاهی آنقدر شاق است که باید چند روزی را صرف پیدا کردن "نخی" کنم که این مهرههای تسبیح را به هم ربط دهد... نخی که پیدا نشد!
***
به شعله های زرد رنگ آتش که نگاه میکردم بیاختیار به یاد داستانهای "تذکرةالاولیا"* افتادم، به یاد مردان و زنانی که ترک دنیا کردند و صاحب کرامات شدند... یعنی اگر یکی از دوستانم همان لحظه از در وارد میشد و میدید شعلهور و متفکر نشستهام چه فکری میکرد؟ هزار سال پیش آن را به حساب کرامات من میگذاشت اما امروز، به احتمال زیاد، من را با یک ابرقهرمان داستانهای مصور عوضی میگرفت. داشتم فندکم را بنزین میزدم که سرریز کرد و دست چپم تا مچ خیس شد، وقتی فندک زدم تمام آن به همراه دستم شعلهور شد. سوزشی احساس نمیکردم چون بنزین بر سطح پوستم میسوخت اما منظرهی دست مشتعل مضطرب کننده بود. اجداد عارف ما خلق و خوی عجیبی داشتند، در همان تذکرةالاولیا میخوانیم داستان آن پیر را که کیسهای از شهری به شهر دیگر برد و بعد متوجه تعدادی مورچه در آن شد که بیرضایتشان با خود آورده بود و آن وقت تمام راه رفته را برگشت تا مورچهها را به خانهشان برگرداند! صرف چنین وقتی برای احقاق حق چند مورچه هیچ معنایی نداشته باشد بهترین گواه بر این واقعیت است که آن بزرگوار کارمند هیچ ادارهای نبوده و برای سفر به امضای هیچ مدیر مافوقی نیاز نداشته است.
فرهنگ یک کالا است، چیزی است که مثل عسل تولید میشود؛ زنبورهای فرهنگی آن را ذره ذره و به تدریج میسازند و جمع میکنند تا همه از آن مصرف کنیم. مصرف که شد باید جایگزین شود وگرنه تمام میشود و فقط خاطرهی شیریناش باقی میماند مثل همین داستانهای تذکرةالاولیا که خواندنش جذاب است اما داستان آدمهایی است که قرنهاست نظیرشان را در بین خود ندیدهایم. آن وقت ناهید خانوم- خویشاوند ما- که زن بزرگسال و تحصیلکردهای است وقتی اتومبیلش را به سرقت میبرند دست به دامان کرامات فالگیری میشود که بعد از خواندن صفحهای از یک دفتر به او اطمینان میدهد اتومبیل جایی در محدودهی جوادیهی تهران است و... و معالاسف پیدا شدن اتومبیل به انکار عقل انجامید!
امروز یک جفت کلاه تازه خریدم، یعنی به خودم هدیه دادم. یکی مشکی و دیگری قهوهای و به همین خاطر حالم خیلی بهتر از دیروز است. بهناز که دید با خنده گفت شبیه به "آقاجون" شدم! خدا بیامرزد "آقاجون" را، پدربزرگ بهناز بود و از آن کارمندهای قدیمی ثبت احوال که عادت داشت شاپو بر سر بگذارد و تا آخرین روزی که از خانه بیرون رفت این عادت را ترک نکرد. مادرم هم خندید و گفت که شبیه به خدابیامرز "باباجان" شدم، باباجان پدربزرگ خودم بود. هفتهی پیش که کلاه "یارعلی" سرم بود خیلیها گفتند شبیه به قصابها شدهام یا شبیه به کلاه مخملیهای فیلمفارسی در سه دهه پیش، اما تعریف یا تکذیب مردم اهمیتی ندارد، مهم این است که خودم از کلاهی که بر سرم رفته لذت میبرم، حس خوبی دارم و حال خوبم را به دیگران منتقل می کنم. در جشن سالگرد تأسیس دفتر، امسال بیشتر از سه سال قبل از من عکس گرفتند، فقط به خاطر کلاه کهنهای که از یارعلی گرفته بودم بیشتر از همیشه دیده شدم. همه باید بتوانند گاهی خودنمایی کنند.
... دست چپم را چندباری در هوا تکان دادم اما هربار شعلهورتر شد و کم کم مثل آن دفعه که در پنج سالگی اتاقک انباری خانهی مادربزرگم را آتش زدم و نتوانستم خاموشش کنم داشتم وحشت میکردم؛ به عنوان آخرین چاره روی دست شعلهور نشستم، یا خاموش میشد و یا شلوارم هم آتش میگرفت... خوشبختانه خاموش شد. موهای پشت دستم سوخته بود و بوی کز میداد؛ لاجرم وقت کنارگذاشتن تذکرةالاولیا و بازگشت به جهان واقعیتها بود به جمع خانواده، جایی که صحبت از مرحوم دکتر علی شریعتی شد و اینکه جسد دکتر در سوریه به امانت گذاشته شده تا روزی آن را به ایران منتقل کنند و در حسینیه ارشاد دفن شود. ناهید خانوم با قاطعیت از "سالم" بودن جسد حرف میزد از ایشان پرسیدم مگر تازگیها جسد آن مرحوم را دیدهاست که ندیده بود اما گفت که شنیده وقتی جسدی را به امانت میگذارند فاسد نمیشود. قبلاً شکست سختی در مسئلهی اتومبیل مسروقه خورده بودم و حالا بهترین فرصت برای جبران فراهم شده بود، پس همانجا وصیت کردم که وقتی مردم من را با همین کلاهی که دوست دارم زیر تختخواب یا توی کمد لباس ایشان برای چند سال به امانت بگذارند...
در تقابل بین تخیلات شیرین و واقعیتهای زندگی من به تخیل رأی میدهم اما... با واقعیتها زندگی میکنم!
***
* برای آشنایی با گزیدهای از قصههای شگفتانگیز تذکرةالاولیا کتاب "گام معلق" به انتخاب محمد قاسمزاده- نشر هیرمند، را بخوانید.