تبليغاتX
توکای مقدس
من می اندیشم پس بیشتر هستم!

از مطب دکتر حکیمی با لب و لوچه‌ی آویزان و دماغی که از اثر آمپول بی‌حسی به شکل مسخره‌ای سنگین و کرخت شده‌بود بیرون آمدم و چهارقدم جلوتر رفتم توی کافه‌ی ناشناسی که تا همین الان هرکار می‌کنم کاشی‌های زشت دیوارش فراموشم نمی‌شود، نشستم تا به نسخه‌ای که خودم پیچیده‌ام و نوشیدن قهوه را داروی هر درد بی‌درمانی می‌داند عمل کنم. یک لیوان قهوه سفارش دادم و از توی ساک آخرین کتابی که از "کورت ونه‌گوت" خریده بودم با نسخه‌ای از تقویم دیواری سال آینده، کار "نسیم خواجوی"، بیرون آوردم و اول تقویم را باز کردم تا سر فرصت ورق بزنم و از طراحی‌های فوق‌العاده‌ی خانوم خواجوی محظوظ شوم که سر و کله‌ی علی واکسیما پیدا شد...

«زمانی که "کافه لینت" پاتوق روزهای پنجشنبه‌ام بود علی واکسیما را با سه‌چرخه موتور‌ی عجیب‌وغربیش و تابلویی که روی آن نوشته بود "اولین واکسی تلفنی ایران" زیاد می‌دیدم، کت و شلوار می‌پوشید و کراوات می‌بست و با موهای بلند دم‌اسبی با مشتری‌های کافه گپ می‌زد. همیشه هم خبری از یک مصاحبه با روزنامه یا یک شبکه‌ی تلویزیونی در چنته داشت و از من درباره‌ی میزان اعتبار روزنامه‌ها و مجلات مختلف سوال می‌کرد تا اگر خدای ناکرده "کلاس" روزنامه پائین باشد از مصاحبه طفره رود.»

...این‌بار با همیشه فرق داشت، به تمیزی و براقی قبل نبود، اصلاح نکرده بود و کراوات نداشت، حتی کفش‌هایش را واکس نزده بود. من را که دید جلو آمد، شاید با کسی دیگر اشتباه گرفته‌بود یا شاید مغز من تحت تأثیر داروی بی‌حسی خوب کار نمی‌کرد چون سراغ آن دوست کوتاه قدم را گرفت و نشانی‌هایی داد که به یاد نیاوردم از که حرف می‌زند، گفت که اوضاع کاسبی خوب نیست، زمستان است و مردم کفش‌ها را واکس نمی‌زنند، گفت که می‌خواهد برای یک تولید کننده‌ی بزرگ آب‌میوه تبلیغ کند و دور ایران را با دوچرخه رکاب بزند بلکه بخشی از کسادی بازارش جبران شود، گفت که دوچرخه‌سوار حرفه‌ای است و دوبار دور ایران را رکاب زده و برای اثبات حرفش رفت و بعد از چند دقیقه با دو آلبوم عکس برگشت. راست می‌گفت، در تمام ایستگاه‌های پلیس راه و با تمام افسران پلیس در مسیر حرکتش عکس یادگاری گرفته بود. تعدادی هم عکس رنگ و رو رفته با محمد رضا شریفی‌نیا، مهران مدیری، بهرام رادان، عباس کیارستمی، گلشیفته فراهانی، فریبرز عرب‌نیا و... براد پیت(جداً با براد پیت!) در آلبوم داشت.

این اولین واکسی ایرانی است که کراوات، موی بلند، کارت ویزیت، وب‌سایت و آدرس ای‌میل دارد، به کارش اهمیت می‌دهد و دنبال طراحی و ساخت صندلی جدیدی است که به سه‌چرخه‌اش وصل کند تا مشتری بدون نیاز به درآوردن کفش‌ها بنشیند و روزنامه بخواند و احساس آسایش کند، اولین دوره‌گردی است که نمی‌خواهد به نشستن کنار خیابان قناعت کند.

زشت است که دکتر و مهندس باشید و کفش‌های واکس نزده بپوشید یا رئیس جایی باشید و اجازه بدهید کارمندانتان با کفش‌های خاکی در محیط کار حاضر شوند... جمع شوید و به علی واکسیما اولین و خلاق‌ترین واکسی تلفنی ایران زنگ بزنید و از او کمک بخواهید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 22:17  توسط توکا نیستانی  | 

حالم بد شد وقتی که مثل هر صبح با یک ساعت تأخیر به دفتر رسیدم و پاکتی دربسته را در انتظار ورودم دیدم (تصویر شماره یک)... ظاهر پاکت نشان می‌داد که حاوی پیامی است، پیامی از بالا، از حسابداری یا امور اداری یا حتی بالاتر... از مقام ریاست و فقط یک دلیل برای دریافت ناگهانی چنین پیامی به عقلم رسید:

« ... بالاخره اخراج شدم!»

من یک بدبین حرفه‌ای هستم و در نوک حمله‌ی تیم بدبین‌ها بازی می‌کنم و طبیعی است که پیشاپیش به استقبال بدترین احتمالات بروم. اگر کمی خوش‌بین‌ بودم احتمال می‌دادم که فیش حقوق این ماه را زودتر از همیشه داده‌اند یا با درخواست اضافه حقوقم موافقت کرده‌اند... پاکت را برداشتم و سبک و سنگین ‌کردم؛ تا تصمیم بگیرم و بازش کنم فرصت کوتاهی برای بررسی احتمالات خوش‌بینانه داشتم:

با یک نگاه سرسری به هم‌کاران، اولین احتمال خوش‌بینانه منتفی شد، نشانه‌ای از شعف در وجنات کسی دیده نمی‌شد، پس از فیش حقوق خبری نبود. به دو دلیل امکان نداشت که پاکت ربطی به درخواست اضافه حقوق داشته باشد، اول به خاطر این‌که چنین درخواستی نکرده‌بودم و بعید است کسی به درخواست نکرده پاسخ بدهد و دوم، چون می‌دانم که چنین درخواستی بی‌فایده است؛ به آن نشان که چندی پیش نوشته‌ای در وب‌لاگ شخصی‌ام گذاشتم که اشاره‌ای و کنایه‌ای داشت و مدیر شرکت (تصویر شماره دو) ساعت پنج‌ونیم صبح آن را خواند و سه ساعت بعد طی یک فقره نامه‌ی برقی با عدد و رقم ثابت کرد که کارمند تحفه‌ای نیستم، صبح‌ها با تاخیر می‌آیم و عصرها سر ساعت می‌روم و مساحت ساختمان‌هایی که طی یک سال گذشته طراحی کرده‌ام کم بوده (سند شماره یک) و بنابراین بهانه‌ای برای افزایش حقوق من ندارد و بهتر است قناعت پیشه کنم... یعنی ممکن بود به این زودی تغییر عقیده داده باشد؟ حتی اگر مهندس اردلان- که تنها حامی من است و اعتقاد دارد که همه باید قدر توکا را بدانند و مثل گلدان زینتی مواظبتش کنند و آبش بدهند و از او انتظار هیچ‌کاری به جز فتوسنتز نداشته باشند تا فقط قد بکشد و درازتر شود- با مدیرعامل و تمامی شرکای دفتر حرف زده باشد تا متقاعد شوند که نقش اشراف را در حمایت از هنرمند گیوه‌گشاد بازی کنند باز امکان نداشت تلاش‌اش به این سرعت نتیجه بدهد...

باید با واقعیت روبرو شد، وقت آن بود که پاکت را  باز ‌کنم... بس که فال حافظ خریده‌ام قبل از باز کردن هر پاکتی اول نیت می‌کنم: ای خواجه‌ی شیرازی‌ تو را به شاخ نبات قسم می‌دهم که حالم را نگیری... با انگشت اشاره با نوارچسب روی پاکت کلنجار می‌روم و در همان‌حال سعی می‌کنم به بهترین عکس‌العملی که باید داشته باشم فکر کنم: ... بی‌اعتنا کشو میزم را خالی می‌کنم و بدون خداحافظی بیرون می‌روم، حتی برای تسویه حساب برنمی‌گردم. از این سناریو خوشم نمی‌آید، کار دیگری خواهم کرد... با همه تک تک و به گرمی دست می‌دهم و خداحافظی می‌کنم و از آبدارچی می‌خواهم ده کیلو شیرینی بخرد تا دور هم جشن بگیریم، یعنی که اتفاق بدی نیفتاده و خیلی هم خوش‌حال هستم که با اردنگ بیرونم انداخته‌اند... پاکت باز شد، با احتیاط و از گوشه‌ی چشم نگاهی به داخل آن انداختم... دو صفحه دست‌نوشته بود... یک یادداشت غیر اداری از طرف مدیرعامل. (سند شماره دو)

بدبینی و کج خیالی اجازه نداد به تنها احتمال صحیح فکر کنم، به مدیری که من را به عنوان کارمند، شایسته‌ی تشویق نمی‌داند اما خواننده‌ی نوشته‌های من است.

دست‌نوشته‌ها از قوانینی می‌گفت که برای آدم‌های کج‌خیال و بدبین وضع شده‌اند.

قوانین مورفی:

- اگر تو دیرت شده اتوبوس هم دیر می‌آید. اگر زود برسی اتوبوس دیر می‌آید. اگر دیر برسی اتوبوس رفته است چون زود آمده.

- اگر بلیت نداشته باشی پول خورد هم نداری، وقتی پول خورد داری به آن احتیاج نداری چون بلیت داری.

- مدت زیادی منتظر اتوبوس هستی و خبری نیست، به محض روشن کردن سیگار اتوبوس می‌رسد. اگر با توجه به این قانون و به نیت زودتر رسیدن اتوبوس سیگار روشن کنی آن‌وقت است که اتوبوس دیرتر می‌آید.

- وقتی در ترافیک گیر کرده‌ای، مسیری که در آن هستی دیرتر راه می‌افتد. هواپیما، اتوبوس، قطار و... همیشه دیرتر از موعد حرکت می‌کنند مگر آن‌که شما دیر برسید که در این‌صورت درست سر وقت رفته‌اند.

- هشتاد درصد سوالات در امتحان پایان ترم بر اساس مطالب کلاسی است که در آن غایب بوده‌ای.

- میزان عشق تو نسبت به کسی که دوستش داری نسبت عکس دارد به میزان علاقه‌ی او به تو.

- و... امروز لبخند بزن چون فردا روز بدتری است.

در روز‌های بداقبالی، تمام اتفاقاتی که آقای مورفی فهرست کرده را تجربه کرده‌ام. دیر رسیده‌ام، منتظر ایستاده‌ام، جا مانده‌ام، پول خورد یا بلیت نداشته‌ام، امتحانم را بد داده‌ام و... اما انتظار نداشتم کسی همه‌ی این بدبیاری‌ها را ثبت و دسته‌بندی کند تا از آن‌ها برای ناامیدی بیشتر من "قانون" بسازد. وقت آن رسیده که داوطلبانه از بازی در خط حمله‌ی تیم بدبین‌ها کناره‌گیری کنم و جای خودم را به مورفی بدهم که بهتر از من بازی می‌کند و به بدبینی ظاهری شبه علمی داده، از آن‌ها قانون ساخته تا دیگر منتظر هیچ اتفاق خوشایندی نباشیم، نه اتوبوسی که سر وقت برسد، نه امتحانی که از فصل‌های خوانده شده باشد، نه معشوقی که معنی عشق بداند ...

راستش را بخواهید من هنوز به فردا، به خوش‌اقبالی، به "یک اتفاق" خوب امید دارم، به هرچیز که درستی قوانین مورفی را زیر سؤال ببرد، خودش را نمی‌توان زیر سؤال برد چون قبلاً زیر ماشین رفته و کشته شده‌است!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 10:0  توسط توکا نیستانی  | 

 

خوش‌وقتی بزرگی است که اتفاقی از در کتابفروشی داخل شوید و چندقدم جلوتر "اردشیر" را ببینید که مثل طاووس نر بر صندلی نشسته، چتر دم بازکرده و با اشارات نامحسوس سر و چشم شما را به حضور می‌طلبد. تعظیم کنان به نزدیک استاد شرفیاب شدم و بر صندلی مرحمتی ایشان نشستم. از قرائن چنین پیدا بود که برای افزودن بر رکورد جاودانی بیست‌هزار جلد کتاب خوانده‌اش نیامده‌است، کنار دست و بر روی میز تعدادی تقویم سال جدید داشت که داغ داغ از تنور چاپخانه بیرون آورده و برای عرضه به نشرچشمه رسانده بود.

از حال و روزم پرسید و این‌که آیا تازگی چیزی درباره ایشان ننوشته‌ام که شرح موجزی به عرض رساندم و گفتم که وقتی آخرین کتاب‌شان را به بهای پنج‌هزار تومان خریدم و خواندم بسی غلغلک شدم تا چیزکی درباره‌اش بنویسم اما یکی از دوستان مشترک، من را از این کار منصرف کرد. پرسید کدام دوست مشترک، که اسم بردم اما به عادت مردان مشهور نشناخت. پرسید کدام کتاب، که نشانی دادم- همان که جلدی شبیه به گورخر دارد. پرسید که آیا از کتاب خوشم نیامده که به دروغ گفتم دوستش داشتم مخصوصاً روایت مستند آن شیرهای غیور افریقایی که دختر سیزده ساله‌ای را از چنگال مردان شروری که نیات تجاوزکارانه داشتند نجات دادند و متجاوزین را خوردند و تا آمدن پدر و مادر دخترک، 48 ساعت از او مراقبت کردند و صحیح و سالم تحویل‌اش دادند و سلانه سلانه، بدون هیچ چشمداشتی، مثل همه‌ی قهرمان‌های واقعی، به جنگل انبوه و تاریک برگشتند. گفتم که مخصوصاً از آن نتیجه‌گیری اخلاقی که پای این خبر گذاشته بودی بسیار لذت بردم: «وقتی برای اهانت کردن به دیگران به آن‌ها لقب حیوان می‌دهیم آیا اشتباه نمی‌کنیم؟»... اردشیر خندید و گفت که آن داستان، خبری از یک روزنامه بوده و حتماً واقعی است و من از او پرسیدم که با این حساب آیا حاضر است وقتی به سفر می‌رود زن و بچه‌اش را پیش چند شیر غیور افریقایی به امانت بگذارد؟

آدم عاقل که هر خبری را باور نمی‌کند، حتی اگر در روزنامه نوشته شده باشد.

آن‌وقت استاد با بزرگواری دست به گنجینه‌ی تقویم‌ها برد و یک دانه سوا کرد و با دست‌خط مبارک آن را به اسم همسر من توشیح فرمود و... رفت.

من آدم خوش‌بختی هستم چون یک دانه تقویم داش اردشیر اصل با امضا و دست‌خط استاد شهریار دارم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 23:54  توسط توکا نیستانی  | 

آن قدیم‌ها محله‌ی ما مجموعه‌ای از خانه‌های یک یا دو طبقه‌‌ی کوچک بود با دیوارهای آجری و حیاط و حوض و باغچه و آدم‌هایی از لحاظ مالی هم‌قد و قواره، حتی حاج‌آقای روبرویی که بازاری بود و قواره‌اش بلندتر، خانه و زندگی‌اش بهتر از بقیه نبود. ما ته‌ یک بن‌بست می‌نشستیم که در داشت، عصرها در کوچه را می‌بستیم و توی آن بازی می‌کردیم؛ همسایه‌ها اتومبیل نداشتند و کوچه مال بچه‌ها بود...  در ابتدا و انتهای خیابان دهخدا، که بن‌بست ما به آن راه داشت، دوتا بقالی بود، رو به بالا که می‌رفتی قبل از تمام شدن آسفالت، یعنی جایی که تپه‌های خاکی قیطریه شروع می‌شد، بقالی "پیری" قرار داشت- چون اسم پیرمرد را نمی‌دانستیم پیری صدایش می‌کردیم- مغازه‌اش آن‌قدر کوچک بود که فقط خودش با یک قفسه‌ی کوچک‌تر از خودش و یخچالی کوچک‌تر از قفسه‌اش آن تو جا می‌شد. بچه‌ها از او می‌ترسیدند از بس که بداخلاق بود، سربالایی را بهانه می‌کردیم تا از او خرید نکنیم. پایین کوچه‌ی دهخدا، جایی که کوچه می‌پیچد تا به سه‌راه نشاط برسد، بقالی حسن‌آقا اتحاد بود که هم مغازه‌اش بزرگ‌تر و هم خودش خوش‌اخلاق‌تر از "پیری" بود. بیست قدم دورتر، در یک فاصله‌ی کوتاه، سه مغازه‌ی نانوایی داشتیم، بربری این دست خیابان، سنگک آن روبرو و کمی بالاتر تافتون. صبح‌ها بربری را ترجیح می‌دادیم چون با پنیر خوشمزه‌تر بود، ظهرها نوبت سنگک بود که تا به خانه برسد نیمی از آن را خالی خالی خورده بودیم. کنار نانوایی، قصابی عزیزخان بود که برای ما فیله‌ی گوساله کنار می‌گذاشت و با کمی فاصله به مغازه‌ی "مرغی" می‌رسیدیم با پستویی که آن‌تو مرغ‌های زنده را از قفس‌های کوچکی به اندازه‌ی جعبه‌ی نوشابه‌ بیرون می‌کشید و سر می‌برید و سروته توی ردیفی از قیف‌های حلبی که روی دیوار نصب بود می‌گذاشت تا دست و پا بزنند و جان بکنند و تو می‌توانستی این مراسم ترسناک را از لای در پستو تماشا کنی... مغازه‌اش همیشه بوی ترس و پرمرغ می‌داد. اما از تنها ساندویچ‌فروشی محله بوهای بهتری به مشام می‌رسید، عصرها که برای قدم زدن یا دوچرخه‌سواری بیرون می‌زدیم با پانزده ربال یک نصفه ساندویچ کالباس با پیاز و جعفری می‌خوردیم، آن روز‌ها هنوز روش "دونونه" کردن ساندویچ ابداع نشده‌بود اما فروش ساندویچ نصفه معمول بود. گاهی کمبود اغذیه فروشی را بقالی‌ها جبران می‌کردند یعنی برای مشتری‌های گرسنه ساندویچ تخم‌مرغ پخته، ساندویچ کره و مربا و ساندویچ حلوا ارده درست می‌کردند. حتی یک کتاب‌فروشی نداشتیم... آن موقع هم کتاب جنس کم مشتری بود. برای خریدن کتاب باید فاصله‌ی سه چهار ایستگاه اتوبوس را تا قلهک می‌رفتیم اما برای حمام کردن محله خودکفا بود، دو حمام عمومی داشت، ما به گرمابه‌ی بهار می‌رفتیم که تمیزتر و نو‌ساز بود... و هر وقت از جلوی در آن می‌گذشتی دلاکی را لـُنگ بسته با بازو و سینه‌ی نیمه عریان مشغول سیگار کشیدن می‌دیدی- البته هیچ شباهتی به مانکن‌هایی که این روزها عکس‌شان را با لـُنگ می‌بینید نداشت- به جز این‌ها یک مغازه‌ی ابزار فروشی، یک نجاری، یک سلمانی و یک قنادی درجه‌ی سه هم در محله کار می‌کردند که کار و کسب قنادی از بقیه بهتر بود چون کسی نمی‌دانست برای خریدن کیک نسکافه باید به یوسف‌آباد برود یا شیرینی دانمارکی را باید از میرزای‌شیرازی بخرد... خلاصه تمام نیاز آن روزهای‌ ما در محله برآورده می‌شد.

امروز که شهر چندباری پوست انداخته، در کوچه‌ای زندگی می‌کنم که بن‌بست نیست و در آپارتمانی که نوساز نیست اما در محاصره‌ی ساختمان‌های نوساز قرار دارد. بیشتر همسایه‌ها یا پیر و تنها هستند، یا مجرد و تنها و یا زوج‌های تنها، یعنی زن و شوهرهایی که بچه ندارند و به جای آن از ماشین‌هاشان مواظبت می‌کنند، ماشین‌هایی که توی خانه جا ندارند و به‌جای بچه‌ها توی کوچه ول می‌گردند. خیابانی که کوچه‌ی ما به آن راه دارد هیچ شباهتی به خیابان دهخدا ندارد، در بالای این خیابان به جای مغازه‌ی "پیری" یک نمایشگاه اتومبیل "بی- ام- و" داریم و در پائین خیابان به جای بقالی "اتحاد" یک نمایشگاه اتومبیل بنز، فاصله‌ی بین این دو نمایشگاه را سه کافی‌شاپ، پانزده ساندویچ‌فروشی، پیتزافروشی و رستوران، چهار بقالی ملقب به "سوپر"، سه تعمیرگاه اتومبیل، سه فروشگاه تزئینات اتومبیل و... پر کرده‌اند اما خیابان عمده شهرت خود را مدیون رونق کافی‌شاپی است که به شیوه‌ی بگیر و ببر اداره می‌شود- اما می‌گیرند و جلوی آن می‌ایستند- و یک ساندویچ فروشی که به "کثیف" معروف است. من با امکاناتی که محله در اختیارم می‌گذارد سازگار شده‌ام... هر وقت که می‌خواهم اتومبیل بخرم، هفته‌ای سه بار، لازم نیست راه دور بروم، از همان نمایشگاه بالایی که نزیک‌تر است "بی- ام- و" می‌خرم، داغ داغ، و همسرم که بنز را ترجیح می‌دهد هفته‌ای دوبار، چون مقتصدتر از من است، از نمایشگاه پایین خیابان خرید می‌کند. اما پسر بزرگم، که یک دهه‌ی شصتی و ماجراجو است، سیصد متر از خانه دور می‌شود و از نمایشگاه بزرگ توی میدان خرید می‌کند چون تنوع رنگ بنزهای آن‌جا بیشتر از پنج فروشگاه اتومبیل در مسیر است. اگر یک روز سهواً با مرسدس‌بنز همسرم از جلوی نمایشگاهی که مشتری آن هستم رد بشوم صاحب آن با شماتت می‌پرسد که چرا از او خرید نکرده‌ام و من هر بار باید به دروغ بگویم که این اتومبیل متعلق به دوستی است که دیشب مهمان من بوده و صبح آن را جا گذاشته است. با وجود آسایشی که در محله‌ی جدید دارم گاهی دلم برای بوی نان تنگ می‌شود؛ راستش را بخواهید مدت‌هاست که شام و ناهارمان را به یکی از این پانزده رستوران‌ سفارش می‌دهیم و عادت صبحانه خوردن را هم ترک کرده‌ایم و عجیب نیست اگر یک نانوایی درست و حسابی نداریم، البته یکی داشتیم که خیلی سال پیش تنورش را عوض کرد و حالا نان فانتزی و کیک یزدی می‌پزد که شیک‌تر از بربری است اما به درد صبحانه نمی‌خورد. اگر لازم داشته باشیم نان را از سوپر و در بسته‌بندی پلاستیکی می‌خریم که بهتر از نان داغ است چون دست را نمی‌سوزاند و بین راه خورده نمی‌شود و گاهی همان‌طور کیسه‌اش را باز نکرده می‌شود آن را خشک کرد و تمیز دور انداخت...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 9:34  توسط توکا نیستانی  | 

قضیه‌ی سقوط دود- اگر "ژوله و شرکا" فقط یک خدمت به مردم فارسی زبان کرده باشند همانا ابداع اصطلاح "پاچه‌خاری" است که ما را از استفاده‌ی معادل‌ غیرمؤدبانه‌ی آن بی‌نیاز کرد.

یکی از هم‌کاران دفتر- خانوم ص- در اقدامی به غایت پاچه‌خارانه، نامه‌ای به رئیس نوشته و ادعا کرده دود سیگار سی نفری که هرکدام در طول روز پنج نخ سیگار می‌کشند از پشت‌بام ساختمان- بام طبقه هشتم- و هوای آزاد، سه طبقه به پائین سقوط کرده و از راهی اسرارآمیز به اتاق ایشان نفوذ می‌کند و با یک محاسبه‌ی ساده‌ی ریاضی نتیجه گرفته‌اند که مجبور به تحمل بوی یکصدو‌پنجاه نخ سیگار در طی روز هستند. ما که مدت‌هاست نه در خانه، نه در کافه، نه در محل کار و نه حتی جلوی در ورودی شرکت اجازه‌ی تدخین نداریم و از سیگار کشیدن در حیاط و در پناه سایه‌ی ساختمان هم منع شده‌ایم- چراکه دودمان هشت طبقه به بالا می‌رود و مکارانه از درز پنجره‌ها وارد ساختمان‌ می‌شود و مشام نازک هم‌کاران را آزرده می‌سازد- به ناچار در سوز و سرمای زمستان و تابش آفتاب و گرمای تابستان برای رفع حاجت به پشت‌بام می‌رویم، گوسپندوار و راضی، کنار هواکش توالت می‌ایستیم و سیگار می‌کشیم حالا باید باز به بالاتر، یعنی بالای خرپشته، تبعید شویم چون برای اولین بار در تاریخ علم فیزیک دود سیگار به جای بالا رفتن، رو به پایین سقوط کرده‌است. شاکی پاچه‌خار در ادامه‌ی افاضات خود ادعا کرده‌است که با شناسایی و زیرنظر گرفتن کارمندان سیگاری متوجه شده‌ که هرکدام از مجرمین روزی دوساعت وقت برای دود کردن پنج نخ سیگار تلف می‌کنند و خوب است که مدیریت به ایشان به همان اندازه وقت برای معاشرت با دوستان و استراحت بدهد تا عدالت رعایت شود.

خوب است بدانید خانوم "ص" برای زیرنظر گرفتن یکصدوپنجاه کارمند شاغل در هشت طبقه‌ی دفتر و آمارگیری و حساب و کتاب تعداد سیگارهایی که می‌کشند و زمان‌گیری و جمع و تفریق دقایقی که به این کار اختصاص می‌دهند مجبور بوده به جای نشستن پشت میز، فقط در راه‌پله‌ی منتهی به بام بایستد و به دقت کنترل کند مبادا یکی از ما به جای بام به دستشویی رفته باشد و در نتیجه آمار ایشان مخدوش شود...

پیشنهاد من برای حل این معضل این است که در اسرع وقت نویسنده‌ی نامه، خانوم "ص"، را اخراج کنند تا هم از مضرات سقوط دود از بام در امان بماند و هم وقت بیشتری برای کارکردن روی تئوری بدیع "سقوط دود از بلندی" داشته باشد؛ باشد که دومین بانوی ایرانی هم موفق به کسب جایزه‌ی نوبل از آکادمی علوم سوئد ‌‌شود. مسلماً هیچ‌کدام از ما جماعت سیگاری، وقت مفید خود را به اندازه‌ی ایشان برای پائیدن یکصدوپنجاه کارمند دیگر تلف نکرده‌ایم.

قضیه‌ی مجله- نوشتن دشوارترین کار دنیاست برای منی که نویسنده خلق نشدم و برای زایمان هر جمله درد زیادی تحمل می‌کنم. کلمات در اختیارم نیستند و مفاهیمی که به خوبی حس‌شان می‌کنم وقتی که قرار است به روی کاغذ بیایند جایی در فاصله‌ی چشمان و انگشتان دستم راه گم می‌کنند و دقایقی طولانی به انتظار یافتن واژه‌ای یا استعاره‌ای، نگران و مشوش باقی‌ام می‌گذارند. به خاطر همین دشوار بودن است که نوشتن را دوست دارم و دوست دارم آن‌ها را چاپ شده ببینم. وقتی وظیفه دارم مقاله‌ای بنویسم و به موقع برای چاپ برسانم بیشتر لذت می‌برم چون می‌دانم برای گروهی دیگر "کار" ساخته‌ام، از صفحه‌آرا بگیر تا کارگر چاپ‌خانه، تا آبدارچی نشریه که تا این نوشته‌ها نباشند رزق و روزی‌شان نمی‌رسد.

اما نمی‌خواهم به خاطر یک مجله مخاطبین این وب‌لاگ را از دست بدهم و حفظ هردو به معنی کار بیشتر است که گاهی توانش را ندارم و گاهی حوصله‌اش را. انتشار نیمه‌کاره‌ی متن‌هایی که برای چاپ می‌نویسم راهی بود که برای جبران تأخیر در به‌روز کردن این صفحه به عقلم رسید و برای این‌که سردبیر از لو رفتن مطالبی که هنوز چاپ نشده ایراد نگیرد با تشویق خوانندگان به پی‌گیری ادامه‌ی مطلب در مجله، قصد جبران خسارت داشتم... نفع دیگری برای من نداشت و راه بهتری به فکرم نرسید.

و باقی قضایا- مرحوم مادربزرگم به آدم‌های خیلی تروتمیز و مبادی آداب می‌گفت نظام‌فیتیله. تا بچه بودم فکر می‌کردم که این‌ گروه از آدم‌ها شباهتی اخلاقی با نظامیان دارند و فیتیله هم صفتی است که بعداً در حین خدمت سربازی معنی‌اش را خواهم فهمید.

برای فهمیدن بعضی چیزها به گذشت زمان نیاز است، خیلی حرف‌ها، اسم‌ها، آدم‌ها، عشق‌ها، ادعاها... با گذشت زمان خودشان را نشان می‌دهند، معنی پیدا می‌کنند. سال‌ها بعد از مرگ مادربزرگ، در سفری به شمال و اقامتی کوتاه در هتل برای اولین بار سعی کردم تا حروف لاتین درشتی را برروی کاغدی نصب شده بر در توالت فرنگی بخوانم که دشوار بود اما وقتی با صدای بلند و تلفظی غلط می‌خواندم‌اش آهنگی آشنا پیدا می‌کرد:

                                   "DISINFECTANT"                              

که یعنی "ضدعفونی" یا همان نظام‌فیتیله.   

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 21:34  توسط توکا نیستانی  | 

م و می درسا

همه‌ی ما گاهی حرف‌هایی می‌زنیم که خیال می‌کنیم- تأکید می‌کنم، فقط خیال می‌کنیم- به آن اعتقاد داریم اما پای عمل که می‌رسد توزرد از آب در‌می‌آئیم، خلاف آن رفتار می‌کنیم و دنبال منفعت‌مان می‌رویم. نمونه‌ی حی و حاضرش خود من که همیشه دوستانم را از خواندن چلچراغ منع ‌می‌کردم چون اعتقاد داشتم بعد از سپری شدن دوران کودکی با "کیهان‌بچه‌ها" و بعد از افزایش مهارت در خواندن و درک مطلب، دلیلی برای خواندن مجله‌هایی خاص یک گروه سنی وجود ندارد و اصلاً چه نیازی به چنین مجله‌هایی است؟ مثلاً چه نیازی است که مجله‌ای برای کهنسالان منتشر کنیم و در هر صفحه به‌ یادشان بیاوریم که موقتاً گل سرسبد جامعه‌ هستند چون عنقریب ریق رحمت را سر می‌کشند؟ یا مجله‌ای برای جوانان منتشر کنیم و در هر صفحه به زبان بی‌زبانی بگوئیم که حرفی برای گفتن نداریم، چه خوب شد که شما هم گوشی برای شنیدن ندارید...

بر سر اعتقادم چون کوه ایستاده بودم تا سروش روحبخش همین پنجشنبه‌ی گذشته در کافه‌ای کنار دستم نشست و وسوسه آغاز کرد: «اگر هرهفته مطلبی برای من، یعنی چلچراغ، بنویسی دستمزدی تو را دهم که بیشتر از مجله‌ی رقیب باشد، آن‌قدر چشم‌گیر که خرج کافه‌ات درآید» پیشنهادی قابل تأمل بود که من را بر سر دوراهی انتخاب قرار می‌داد، باید بین وفاداری به یک باور یا نفع شخصی یکی را انتخاب می‌کردم و... می‌دانید که زندگی خرج دارد و قیمت قهوه‌ی خوب روز بروز گرانتر می‌شود، پیشنهاد را گرچه سخاوتمندانه نبود پذیرفتم با این شرط که بعد از یکی دو ماه اگر مطالبم مورد استقبال قرار گرفت همان کنم که آن حکیم ناشناس پند داده:

ای جان برادر، نور دیده

از دبه کسی ضرر ندیده

یعنی دبه کنم و دستمزد بیشتری بخواهم... این شرط پذیرفته شد.

«یکی از فوائد پیرشدن این است که می‌فهمید هرقدر کمتر احکام جهان‌شمول صادر کنید بعدها دردسر کم‌تری برای رفع و رجوع کار‌هاتان خواهید داشت.»

سروش‌خواست تا اولین مقاله‌ را قبل از یکشنبه‌ی بعد به دستش برسانم، که فرصت کوتاهی بود اما اگر موفق می‌شدم حساب و کتاب‌های مالی و اداری را آسان می‌کرد، برای شروع به کمک فکری نیاز داشتم پس از خودش پرسیدم که درباره‌ی چه بنویسم که نمی‌دانست اما یک راهنمایی بزرگ کرد: "به جوانان ربط داشته باشد." - خوب است که همه می‌دانیم بزرگی نه به سن است و نه به قد و نه به وزن و نه به عقل و با این حساب من هنوز خیلی جوان هستم و هرچه بنویسم مربوط است- برای این ‌که ایده‌ای بگیرم آخرین شماره‌ی مجله را ورق زدم و عنوان صفحه‌ها را خواندم... "نوشته برباد"، "بعد از خواندن بسوزان" (خیلی موافقم)، "یار دبستانی من"، "پابرهنه در بهشت!"... پیدا بود که انتخاب یک عنوان خوب و به یاد ماندنی می‌تواند در موفقیت آتی این صفحه موثر باشد پس در اولین قدم به یک عنوان چشم‌گیر نیاز داشتم؛ یادم آمد سال‌ها قبل کتاب شعری از مرحوم اسماعیل شاهرودی خواندم با این اسم "م و می درسا". آن وقت‌ها جوانتر از حالا بودم و علاقه‌ای به شعر نداشتم و از شهرت اسماعیل شاهرودی و اهمیت‌اش در شعر معاصر چیزی نمی‌دانستم اما غرابتی در اسم کتاب بود که وادارم کرد آن را بخرم و تا به آخر بخوانم... فکر می‌کنید که "م و می درسا" یعنی چه؟ ... یک اسم عجیب و غریب- حتی اگر بی‌ربط و بی‌معنی باشد- علاوه بر جلب توجه، بخشی از سرنوشت صاحب خود را رقم می‌زند. خودم را مثال می‌زنم که به خاطر اسمم مادام‌العمر از نامزدی در هر انتخاباتی کناره گرفته‌ام، آخر چه کسی حاضر می‌شود به یک "توکا" رأی بدهد تا عضو انجمن خانه و مدرسه‌ بشود که محفلی جدی است و کدام مجلس با وجود یک "توکا" رسمی و جدی باقی می‌ماند؟ و این‌چنین مرحوم منوچهرنیستانی راه فرزند خود به دنیای سیاست را پیشاپیش، با انتخاب یک اسم نامناسب، مسدود کرد. به مجموعه‌ای از عنوان‌های مناسب و جوان‌پسند فکر کردم، مثل "یادداشت‌های بچه معروف 360 در میانسالی"، "یک میانسال در صفحه‌ی آخر"، "من گفتم از چلچراغ بدم میاد؟!"، "چراغ چهل‌ویکم"، "کلاه کافکا"،"کلاه توکا"،  "کلاه کاف-تو- کا"، "بعد از خواندن نسوزان قبلش بسوزان"، "بعد از خواندن بدش به من"، "در رؤیای بابل و بابُلسر" و... آخر به نتیجه نرسیدم، گفتم عجالتاً بنویسم که این صفحه اسم ندارد اما صاحبی دارد- که من باشم- و بزودی، به کمک شما، اسمی برای آن انتخاب می‌کند، شاید اسمش را گذاشت "این‌جا صاحاب داره"... راستی اگر من صاحب صفحه‌ام بد نیست تا دوپا را در یک کفش کنم و بخواهم برخلاف سنت چلچراغ این یک صفحه را به جوانی‌اش ببخشند و آن را منظم و مرتب صفحه‌آرایی کنند- یعنی تیتر و عکس و طرح را کج و کوله نگذارند- همیشه که لازم نیست برای نمایش روحیه جوان‌مان مجله را شبیه به اتاق یک آدم شلخته یا کمد آقای ووپی آرایش کنیم...

... سعی می‌کنم تا هفته‌ی آینده تکلیف همه چیز روشن شود، اسم مناسبی پیدا کنم، درباره موضوعات مشخص‌تری بنویسم که حتماً علمی و آموزنده و جوان پسند باشد، سلیقه‌ام را در صفحه آرایی تحمیل کنم و... می‌دانم که دشوار است اما چه باک که خواجه‌ی شیراز امر فرموده:

بیا تا گل برافشانی"م و می در سا‌"غر اندازیم

فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 14:1  توسط توکا نیستانی  | 

مثل روز روشن است که من تبلیغ می‌کنم، اصلاً می‌خواهم بدانم چه کسی گفته و کجا ثابت شده که تبلیغات چیز بدی است؟!

از اولین روزی که شروع به نوشتن کردم تا همین الان، "تبلیغ" جزء جدایی‌ناپذیر این صفحه بوده، به یاد بیاورید که من برای هر نمایشگاه خوبی تبلیغ می‌کنم، برای هر فیلم خوبی تبلیغ می‌کنم، برای تئاتر تبلیغ می‌کنم، برای کتاب تبلیغ می‌کنم، برای رستوران خوب و کافه‌ی خوب و رفیق خوب و قهوه‌ی خوب تبلیغ می‌کنم، برای هر روزنامه‌نگاری که سرش به تنش بیارزد- و به آن متصل باشد- تبلیغ می‌کنم. به خاطر دارید مسابقه‌ی بهترین وب‌لاگ را؟ من برای خودم تبلیغ می‌کنم، برای سلیقه‌ای که دارم و شناختی که از فرم و رنگ و شعر و شعور دارم تبلیغ می‌کنم. بسیار متأسفم که به سیاست علاقه‌مند نیستم، که اگر بودم برای سلیقه‌ی سیاسی‌ام هم تبلیغ می‌کردم. من برای کافه‌ گرامافون که دوست جدیدم، عیسی، آن را اداره می‌کند و برای احترامی که به مشتری‌های خود می‌گذارد و برای موسیقی خوب کافه‌اش تبلیغ می‌کنم. من برای دوست داشتن و دوست داشته شدن تبلیغ می‌کنم، من برای تصمیم گرفتن و اشتباه کردن تبلیغ می‌کنم. شاید سن شما به اندازه‌ای نباشد که دوران "مغازه‌های خالی" را به یاد بیاورید- سال‌های ایستادن در صف‌های بلند برای گرفتن سهمیه‌ی سیگار فله در کیسه‌ی پلاستیکی، سال‌های فروش چای کیسه‌ای بدون نخ، دستمال کاغذی در بسته‌بندی‌هایی شبیه به جعبه‌ی کفش... - من فراموش نکرده‌ام و امروز هر جنسی که در کنار کیفیت، بسته‌بندی زیبا داشته باشد را تبلیغ می‌کنم. من داشتن سلیقه را تبلیغ می‌کنم، ادوکلن‌های خوش‌بو و رایحه‌ی خوش را تبلیغ می‌کنم، من ساعت رولکس را تبلیغ می‌کنم که نیازی به تبلیغ مفلسی چون من ندارد اما چه فایده‌ای بهتر از آن‌که همه بدانیم چنین ساعتی با چنین کیفیتی وجود دارد؟ من برای نان سحر تبلیغ می‌کنم حتی اگر همین الان از کثرت مشتری رغبتی به فروش بیشتر نداشته باشد، من کلاه را تبلیغ می‌کنم که نشانه‌ای است از توجه به قسمتی فراموش شده از جسم! من رعایت قوانین رانندگی را تبلیغ می‌کنم و رعایت حقوق شهروندی را، من زندگی متمدنانه را تبلیغ می‌کنم و فضیلت آرامش را، من خواندن را تبلیغ می‌کنم که بر تماشا کردن ارجحیت دارد و کتاب را که از مجله بهتر است، من داستان‌های ریچارد براتیگان را تبلیغ می‌کنم تا ببینید که تعریف ما از "قصه" چقدر کلیشه‌ای و قدیمی است، من انتخاب کردن را تبلیغ می‌کنم که از انتخاب شدن بهتر است و کم‌زیان‌تر، من برای بستنی دومیس تبلیغ می‌کنم چون واقعاً مزه‌ی طالبی می‌دهد و برای بسکین رابینز تبلیغ می‌کنم چون بستنی ماست‌اش فوق‌العاده است و اصلاً اهمیت نمی‌دهم که سازنده‌ی دومیس یا شرکت بسکین رابینز از تبلیغ مفت و مجانی من منتفع می‌شود یا نه، مهم آن است که طعم بستنی واقعی را چشیده‌ام و فردا کسی نمی‌تواند به اسم آن، خمیرریش منجمد به خورد من بدهد ...

به این ترتیب من آگهی‌های تبلیغاتی مجله‌ای مثل "معمار" را همپای صفحاتی که درباره‌ی معماری می‌نویسد دوست دارم چون حجمی عظیم از اطلاعاتی ارزشمند درباره‌ی مواد و مصالح و امکانات موجود در بازار ایران در اختیارم می‌گذارد و در لفافه به من اطمینان می‌دهد که مجله از نظر مادی موفق است و ماه آینده منتشر می‌شود و مهم‌تر از همه، به لحاظ بصری زیبا است و می‌تواند الهام‌بخش باشد. حتی تابلوهای تبلیغات شهری که صرفاً به نیت معرفی و فروش یک کالا ساخته و نصب می‌شوند نقش مهمی در ارتقاء سطح سلیقه و سواد بصری مردم و زیباتر شدن شهر ایفا می‌کنند.

... و مطمئن باشید اگر روزی بتوانم از "تبلیغ" کردن نفع مادی ببرم آن را نه با سرشکستگی، با غرور انجام خواهم داد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 22:42  توسط توکا نیستانی  | 

*آن قدیم‌ها محله‌ی ما مجموعه‌ای از خانه‌های یک یا دو طبقه‌‌ی کوچک بود با دیوارهای آجری و حیاط و حوض و باغچه و آدم‌هایی از لحاظ مالی هم‌قد و قواره، حتی حاج‌آقای روبرویی که بازاری بود و قواره‌اش بلندتر، خانه و زندگی‌اش بهتر از بقیه نبود. ما ته‌ یک بن‌بست می‌نشستیم که در داشت، عصرها در کوچه را می‌بستیم و توی آن بازی می‌کردیم؛ همسایه‌ها اتومبیل نداشتند و کوچه مال بچه‌ها بود...  در ابتدا و انتهای خیابان دهخدا، که بن‌بست ما به آن راه داشت، دوتا بقالی بود، رو به بالا که می‌رفتی قبل از تمام شدن آسفالت، یعنی جایی که تپه‌های خاکی قیطریه شروع می‌شد، بقالی "پیری" قرار داشت- چون اسم پیرمرد را نمی‌دانستیم پیری صدایش می‌کردیم- مغازه‌اش آن‌قدر کوچک بود که فقط خودش با یک قفسه‌ی کوچک‌تر از خودش و یخچالی کوچک‌تر از قفسه‌اش آن تو جا می‌شد. بچه‌ها از او می‌ترسیدند از بس که بداخلاق بود، سربالایی را بهانه می‌کردیم تا از او خرید نکنیم. پایین کوچه‌ی دهخدا، جایی که کوچه می‌پیچد تا به سه‌راه نشاط برسد، بقالی حسن‌آقا اتحاد بود که هم مغازه‌اش بزرگ‌تر و هم خودش خوش‌اخلاق‌تر از "پیری" بود. بیست قدم دورتر، در یک فاصله‌ی کوتاه، سه مغازه‌ی نانوایی داشتیم، بربری این دست خیابان، سنگک آن روبرو و کمی بالاتر تافتون. صبح‌ها بربری را ترجیح می‌دادیم چون با پنیر خوشمزه‌تر بود، ظهرها نوبت سنگک بود که تا به خانه برسد نیمی از آن را خالی خالی خورده بودیم. کنار نانوایی، قصابی عزیزخان بود که برای ما فیله‌ی گوساله کنار می‌گذاشت و با کمی فاصله به مغازه‌ی "مرغی" می‌رسیدیم با پستویی که آن‌تو مرغ‌های زنده را از قفس‌های کوچکی به اندازه‌ی جعبه‌ی نوشابه‌ بیرون می‌کشید و سر می‌برید و سروته توی ردیفی از قیف‌های حلبی که روی دیوار نصب بود می‌گذاشت تا دست و پا بزنند و جان بکنند و تو می‌توانستی این مراسم ترسناک را از لای در پستو تماشا کنی... مغازه‌اش همیشه بوی ترس و پرمرغ می‌داد....

                                                              *** 

* بخشی است از متنی که برای چلچراغ نوشته‌ام. می‌توانید دنباله‌اش را آنجا بخوانید.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 23:26  توسط توکا نیستانی  |