|
من می اندیشم پس بیشتر هستم!
|
وضع من به گالیور شبیه است که در سرزمین کوتاه قدها غول بود و در سرزمین غولها، کوتوله... در فرانسه نمیتوانستم با کسی ارتباط برقرار کنم چون کسی انگلیسی نمیدانست و حالا در کانادا همان وضع را دارم چون همه خیلی انگلیسی میدانند. البته در این ده روزی که در تورنتو هستم خیلی پیشرفت کردهام، حالا میتوانم گلیمم را از آب بکشم...
وارد مغازهی استارباکس میشوم و مثل یک آدم متمدن پشت خط میایستم تا نوبت من بشود. دخترک فروشنده با لبخند سلام میکند. در جوابش لبخندی میزنم و میگویم:
One Cappuccino please که یعنی یک لیوان کاپوچینو خواهش میکنم.
در خیابان راه میروم، مردی با ظاهر ژولیده به من نزدیک میشود و چیزهایی به زبان انگلیسی فصیح میگوید که ماحصلش یعنی یک سکهی پنجاه سنتی به او کمک کنم. هنوز سکههای اینجا را درست نمیشناسم، دست در جیب میکنم و مشتی سکه بیرون میآورم و از خودش میخواهم یک پنجاه سنتی بردارد، نامردی نمیکند و یکدلاری برمیدارد. میپرسم این پنجاه سنت است؟ با اعتماد به نفس میگوید بله. در جوابش لبخندی میزنم و میگویم:
One Cappuccino please که یعنی خر خودتی من فهمیدم که داری سرم کلاه میگذاری.
"باب" صاحب هتلی است که در آن اقامت دارم. آمده پشت در اتاق و من را به اسم کوچک صدا میکند و میگوید دو روزی است که من را آن پایین توی کافه ندیده آیا حالم خوب است و آیا به چیزی احتیاج ندارم؟ جوابش را میدهم:
One Cappuccino please که یعنی از لطفت ممنونم باب عزیز اما مزاحم نشو بگذار به کارم برسم.
به موزهای میروم که در نزدیکی هتل است، ساختمان موزه مدرن است و پر از گالریهای تودرتو. از یکی از مأموران موزه میپرسم که از کجا شروع به دیدن تابلوها کنم تا چیزی نادیده نماند. با صبر و حوصله راهنماییام میکند و در خاتمه اضافه میکند که هر سوالی داشتم میتوانم از ماموران دیگری که در گالریها هستند بپرسم. از رفتار و طرز برخوردش خیلی خوشم میآید. نقاشیها را نگاه میکنم تا ناگهان وسط یک گالری به میزی میرسم که روی آن جایی برای کاغذ سفید و مداد تعبیه شده همراه با نوشتهای که از بازدید کنندهها میخواهد بنشینند و چیزی روی کاغذ بکشند و نشان دهند که چقدر خلاق هستند... مجذوب این کارشان میشوم و میخواهم عکسی از میز بگیرم اما چون عکاسی در گالریها ممنوع است میگردم تا نگهبانی را پیدا کنم و اجازه بگیرم. اجازه نمیدهد، معذرت میخواهد و میگوید که عکاسی در فضای گالریها ممنوع است. توضیح میدهم که فقط از میز عکس میگیرم و نه از تابلوهای روی دیوار اما فایدهای ندارد. با دلخوری رو به نگهبان میکنم و میگویم:
One Cappuccino please که یعنی باشه عکس نمیگیرم اما اصلاً از این حرکتت خوشم نیامد.
به دیدن برادر بهناز و خانوادهاش میروم که اینجا، در تورنتو، زندگی میکنند. دخترش اینجا بزرگ شده و به مدرسه میرود و پسر پنج سالهاش در این شهر متولد شده و گاهی فراموش میکند که من کانادایی نیستم، بعضی جملهها را به انگلیسی میگوید. بعد از دو روز پذیرایی و توجهی که به من کردند لازم بود از همه تشکر کنم. برای یک لحظه من هم فراموش میکنم که کانادایی نیستم و بهترین و رساترین و با معناترین جملهای را که میدانم بر زبان میآورم:
One Cappuccino please
سلام بیبی... حال شما خوب است؟ خانواده خوب هستند؟ متعلقین، متعلقات؟ ما را نمیبینی خوشحالی؟ بیبی جان دلمان براتان شده بود یک ذره، کی بود آخرین باری که زیارتتان کردیم؟ دو سال پیش بود. بیشتر؟ دو قرن پیش بود. کمتر؟ نمیدانم، هرقدر بود به اندازهی یک عمر بر من گذشت...
بیبی جان، میدانی که دلمان برای دیدن آن لبخندتان لک زده بود، عکستان را هنوز توی کتاب دارم اما دیدن عکس که درد من را دوا نمیکند... خیلی راه آمدم تا به اینجا رسیدم، خیلی سختی کشیدم... بیبی، برای دیدنت انقدر پیاده راه رفتم که جفت پاهایم ورم کرده توی کفش جا نمیگیرد، کمرم هم درد گرفته نمیتوانم صاف بایستم... بیبی جان، خانهات خیلی بزرگ است، خیلی اتاق دارد، مثل همیشه اتاقت را گم کردم، نکند از دست من فرار میکنی؟ مزاحمتان هستم؟ شاید هم لج کردهای و هربار اتاق را عوض میکنی تا من بیتاب و از نفس افتاده، سختتر از قبل به پیش دلت برسم و تو دلیلی تازه برای خندیدن داشته باشی... از رنج من لذت میبری؟ شاید هم دیگر از ریخت و قیافهی من خوشت نمیآید... حق داری، سالها گذشته و امروز شبیه به اولین باری که در نوجوانی عکست را توی کتاب دیدم و دلباختهات شدم نیستم، حتی چشمهایم نمیتوانند به خوبی قبل از این فاصله نگاهت کنند... اما تو همانطور جوان و خندان ماندهای، نشستهای بین خیل مشتاقانت و به همه لبخند میزنی، با همه عکس یادگاری میگیری...
بیبی جان، این بار هم دستم به دامنت نرسید، راهم ندادند نزدیک شوم- راهم ندادی- پشت شیشه نشستی و به بالای سر ما خیره نگاه کردی. بیبی از همین دور دور سلامت میکنم و درد دل را میگذارم برای بعدها، برای وقتی که غریبهای نباشد یا توانسته باشم جایی در ردیف جلو پیدا کنم...
بیبی جان، میدانم که به چه میخندی... شاید فقط منم که این راز را میدانم...
این همه راه بیایی تا مملکت غریب، جایی که هیچ کسی تو را نمیشناسد، بی هیچ امیدی به دیدن نگاهی آشنا یا شنیدن صدایی که اسم تو را بخواند و ناگهان پای یک ستون سنگی کسی، معجزهآسا، به اسم کوچک صدایت کند!
- ... سلام توکا!
کی بود؟ اطرافم را نگاه می کنم، کسی نیست به جز چند رهگذری که آن دورها به راه خودشان میروند. دوباره "صدا" بلندتر از قبل میگوید «سلام توکا...» و ادامه میدهد «ما اینجا هستیم، این بالا» به بالا نگاه میکنم، مردی با کلاه خلبانی، از آنها که فقط در فیلمهای جنگی قدیمی میبینید، به همراه یک پسربچه آن بالای ستون نشستهاند و به من نگاه میکنند. یکی دو قدمی عقب میروم تا آنها را بهتر ببینم... خدای من! آنتوان سنت اگزوپری است به همراه شازده کوچولو که پشت سرش ایستاده. شازده را از روی طراحیهای کتاب سنتاگزوپری شناختم و شالی که همیشه به گردن دارد و سنتاگزوپری را از روی اشارهی چشم و ابروی شازده کوچولو به نوشتهی روی ستون سنگی... به هردو سلام میکنم و با تعجب میپرسم که از کجا من را شناختهاند، آنتوان جواب میدهد:
«از رو کلات!» وقتی میبیند که تعجبم بیشتر شده سعی میکند حرف را عوض کند «خداوکیلی انتظار نداشتم این وقت سال اینجا تو “Lyon” ببینمت...» میپرسم چرا انتظار دیدنم را نداشته، جواب میدهد: «آخه عیده و الان باید تو خونت نشسته باشی و سریال مرد دوهزار چهره تماشا کنی...»
دوست دارم برای آنتوان توضیح بدهم که چیز زیادی از دست ندادهام چون عید آینده مرد سه هزار چهره را تماشا خواهم کرد اما دلم آشوب شده و احساس تهوع امانم نمیدهد... آنتوان پاکت مخصوصی را که از دوران خلبانی در پست هوایی فرانسه برای اینجور مواقع همراهش کردهاند از جیب کت برنزیاش بیرون میآورد و به من میدهد... حالم که بهتر میشود میپرسم «مثل اینکه شما زیاد تلویزیون تماشا میکنید، آیا کارتونی را که ژاپنیها از داستان شازده کوچولو ساختند دوست داشتید؟» آنتوان و شازده، هردو، دچار دلپیچه و حالت تهوع میشوند و همان پاکتی را که چند دقیقه قبل به من دادند پس میگیرند... موضوع صحبت را عوض میکنم:
- ... راستی آقای اگزوپری، شما خیلی خوب فارسی حرف میزنید، اصلاً لهجه ندارید!
- آره؟ راستش از بس ترجمههای "شازده کوچولو" را به زبانهای مختلف خواندم تقریباً همهی آنها را یاد گرفتم. فقط چهار پنج تا ترجمه به فارسی تو همین چند ماه اخیر خواندم که بد نبودند اما نفهمیدم بعد از ترجمهی محمد قاضی چه نیازی به آنها بود و ...
- بله، با شما همعقیده هستم، من هم تمام این ترجمهها را دارم ولی هنوز ترجمهی "محمد قاضی" را به بعدیها- حتی به ترجمهی احمد شاملو- ترجیح میدهم...
آنتوان سرش را در تأیید حرف من، چندباری به پائین و بالا تکان میدهد و گردن فلزیاش صدای غژغژ بدی میکند...