|
من می اندیشم پس بیشتر هستم!
|
روی دیوار چندتا از کافههای پاریس اعلان کوچکی خبر از برپایی نمایشگاهی استثنایی میداد... پاریس شهر موزهها و گالریها است اما حتی در این شهر هم دیدن نمایشگاهی از جسد انسانها اتفاقی نیست که هر روز بیفتد. زبان فرانسه نمیدانم اما با دیدن عکس روی اعلان به خیال اینکه باید پای پروفسور "گونتر فن هاگنز" در میان باشد آدرس گالری را یادداشت کردم...
***
چند سال پیش شانس دیدن چند قسمت از سریال مستندی را پیدا کردم که پروفسور گونتر فن هاگنز- استاد کالبدشناسی و تشریح- در آن به تشریح بدن انسان برای مردم میپرداخت. در میان یک استودیوی بزرگ تلویزیونی و در حضور مردم عادی عروسکی به قامت یک انسان را با نخی از سقف آویخته بودند و پروفسور با کارد به سلاخی مشغول بود. برخلاف تمام اساتید علم پزشکی که در این قبیل برنامهها با ظاهری مرتب و کلیشهای ظاهر میشوند او با کلاه لبه پهن سیاه و عینک دسته صدفی و روپوش سفید بلند، هیبتی اسرارآمیز داشت و چون انگلیسی را با لهجهی آلمانی صحبت میکرد من را به یاد دکتر "فرانکشتین" میانداخت که بر اساس قصهای مشهور از اجساد مردگان موجود ترسناکی ساخت و خود قربانی آن شد. پروفسور فن هاگنز یک شب دربارهی عضلات دست، شب دیگر مغز، شب بعد رودهها و دستگاه گوارش و... حرف میزد، به سراغ عروسک میرفت و جمجمهاش را با اره میبرید، مغز را مثل کالباس با دستگاهی که شبیه به آن را ژوزف، ساندویچ فروش محلمان، دارد تکه تکه میکرد. با تماشاچیان سر طول رودهی کوچک شرط میبست و شوخی میکرد... یک بار پوست و گوشت را با دقت از روی ساعد جدا کرد و چیزی شبیه به چند ریسمان را کشید تا انگشتهای دست عروسک آویخته از سقف باز و بسته شود و بعد با شعف رو به حاضرین از مکانیک جادویی بدن انسان گفت ... لحظهی تکان دهندهای بود وقتی که فهمیدم هیکل آویخته از سقف نه عروسک بلکه جسد انسانی است که نقش پینوکیو را بازی میکند و ریسمانهایی که روزی فقط تابع دستورات مغز او بودند حالا در برابر فرامین پدر ژپتو عکسالعمل نشان میدهند... بعدها و به مدد اینترنت دایالآپ فهمیدم که فن هاگنز شهرت خود را علاوه بر ابداع روشهایی برای حفظ و نگهداری اجساد مدیون نمایشگاههای جنجال برانگیزی است که از کالبد مردگان برپا کرده است. او اجساد را در حال بازی شطرنج، تیراندازی، سوار بر اسب، در حال دویدن و... به نمایش گذاشته و برشهایی به ارتفاع قد و به نازکی یک برگ کاغذ از بدن انسان تهیه کردهاست که یعنی تبدیل آدم به یک دفترچهی صدبرگ.
***
به گالری که میرسم معلومم میشود که چینیها به جز کپیسازی از تولیدات صنعتی غرب در کپی کردن روش پروفسور آلمانی هم موفق بودهاند و نمایشگاه حاصل کار گروهی از دانشمندان و محققین چینی است. بلیت میخرم و وارد اولین تالار میشوم که تاریک و وهمانگیز است، میزی به طول تقریبی چهار متر در میانه قرار دارد و اولین اثر هنری روی آن دراز کشیده است! چند پروژکتور میز و محتویات ویترین روی آن را روشن میکند. با دقت نگاه میکنم، هیکل آدمی میبینم که از عرض و به ضخامت چند میلیمتر به صدها قطعه تقسیم شده- شبیه به تخم مرغ پختهای که از زیر یکی از این گیوتینهای مخصوص برش تخم مرغ بیرون آمده باشد- و بعد هر قطعه را با چند سانتیمتر فاصله از قطعهی قبلی و بعدی روی میز چیدهاند. احتمالاً زمانی که آن خدابیامرز زنده و یک تکه بوده قدش بلندتر از صد و شصت سانتیمتر نبوده اما حالا که به دهها لایهی بیست میلیمتری تقسیم شده میزی به طول چهار متر را اشغال کرده است. فاصلهی بین لایهها امکان دیدن محتویات هر برش را فراهم میکند، درست مثل مقاطع طولی و عرضی که معماران از ساختمان میکشند و تمام اندرون ساختمان در آن پیداست. در تالار بعد جسدی پوست کنده در حالی که کمان به دست دارد تیری را به سوی هدفی نامعلوم نشانه رفته است، جسد بعدی ژست دویدن به خود گرفته و بخشهایی از عضلات کتف و ران او گویی که در معرض وزش نسیمی سخت قرار داشته باشند با سلیقه جدا شده و در هوا به اهتزاز درآمدهاند. آن یکی مردی است که بعد از سه برش عمودی کماکان ایستاده و به افق دور دست نگاه میکند و نوارهای منظمی بر روی ران و ساق پاهایش عاری از گوشت شده تا استخوانها پیدا باشند، هنرمند در این کار ظرافت بسیار از خود نشان داده و گاه تا مرز طنز و مطایبه پیش رفته است... «یعنی این همان آدمی است که روزی متولد شد، اسم داشت، بر پای خودایستاد، راه رفت، آموخت، عشق ورزید، خواند، نوشت، دوید، فکر کرد، سلیقه پیدا کرد، کلاه گذاشت، کلاه برداشت، زیرک بود، در درس ریاضی نمرههای عالی گرفت، غذای بد را دوست نداشت، شخصیت و آبرو داشت، آزاد بود، آزادی خواست، جنگید، لرزید، ترسید، احساس داشت و مرکز جهانی بود که با خودش معنا مییافت و حالا... به دور دستها خیره است بی تنپوش و پوست کنده!»
وقتی بیرون میروم مرز هنر و علم را گم کردهام، مرز درست و نادرست را. مطمئن هستم که یکی از استثناییترین نمایشگاههای عمرم را دیدهام و باز مطمئن هستم که تا آیندهای دور علاقهای به دیدن یک نمایشگاه استثنایی ندارم. یادم میآید کتابی نخوانده دارم از "اریک امانوئل اشمیت" به نام "زمانی که یک اثر هنری بودم"، تصمیم میگیرم تا قبل از تبدیل شدنم به یک اثر هنری آن را بخوانم.
آیا فرشتهی مهربان و آبی رنگ قصهی "کارلو کولودی" وقتی که پینوکیو را به خاطر رفتار خوبش به انسانی واقعی تبدیل کرد میدانست که در آیندهای نه چندان دور پروفسور سیاهپوشی او را دوباره به یک عروسک خیمهشببازی تبدیل خواهد کرد؟
NEXT PLEASE
صبحها اولین کاری که میکنم پیشبینی وضع هوا است. ساکنین تورنتو راههای پیشرفتهای برای اطلاع از چند و چون هوا دارند اما من مسافر هستم و حوصلهی سر زدن به سایت هواشناسی یا دیدن اخبار تلویزیون را ندارم و ترجیح میدهم از روشهای سادهتر استفاده کنم یعنی هر صبح پنجرهی اتاقم را باز کنم و نگاهی به آسمان و بعد به سر و وضع رهگذران بیندازم. مثل همیشه هوا خنک است، زمین خیس است و آسمان ابری است و گاهی آفتاب از لابهلای ابرها خودی نشان میدهد و به سرعت پنهان میشود، تکلیفمان را روشن نمیکند. به مردمی که آن پائین از چهارراه کوچک کنار هتل میگذرند نگاه میکنم. یک نفر با کت زمستانی میگذرد و چتر بستهای به دست دارد، که تفسیرش این است: هوا خیلی سرد نخواهد شد اما باران خواهد بارید. نفر بعدی پالتوی بزرگی پوشیده شبیه به آنهایی که اسکیموها میپوشند با کلاه خز و آستینهای پفکرده، دستکش به دست دارد و چکمههای بلند لاستیکی به پا اما چتر به همراه ندارد، که تفسیرش این است: بارندگی در کار نیست اما هوا در طول روز به تدریج سردتر از انتظارمان خواهد شد و احتمال جاری شدن سیل و سقوط بهمن وجود دارد. نفر سوم با یک لا پیراهن آستینکوتاه و شلوارک و صندل از چهارراه میگذرد که بالطبع باید اینطور تفسیر شود: امروز هوا عالی و آفتابی است و همانطور عالی و آفتابی باقی میماند! از پیشبینی وضع هوا که ناامید میشوم پنجره را میبندم...
NEXT PLEASE
البته در تهران ما هم اتومبیلهای آخرین مدل به وفور پیدا میشود اما کم پیش میآید که سوار یکی از آنها بشوم و همین باعث شده تا نسبت به پیشرفتهای تکنولوژیک و امکانات و تجهیزات جدید آن کاملاً بیاطلاع باقی بمانم... برف بهاری با همدستی باد بهاری مشغول پیچاندن گوش آدمهای غافلی چون من بود. تا یخ زدن فاصلهای نداشتم که دوستان رسیدند و سوارم کردند. روی صندلی جلوی ماشین جابهجا شدم و کمربندم را به نشانهی آگاهی از قوانین رانندگی بستم و از گرمای اتاق لذت میبردم که به تدریج احساس گرمای نمناکی روی صندلیای که نشسته بودم کردم، رطوبت گرمی که رفته رفته شعاع بیشتری پیدا میکرد. نمیفهمیدم که چه اتفاقی افتاده و جرئت نداشتم به صندلیای که روی آن نشسته بودم نگاه کنم و به لحظهای فکر میکردم که بالاجبار میبایست از جایم بلند شوم... در تقلا بودم تا بهانهی مناسبی برای اتفاقی که افتاده بود پیدا کنم و همین باعث شد که نتوانم به صحبتهای دوستانم گوش کنم، یک مرتبه ساکت و افسرده شدم... به مقصد رسیدیم، با اکراه پیاده شدم. هنوز به دنبال یافتن توضیحی قانع کننده بودم که معلوم شد صندلی اتومبیلهای جدید گرمکن دارد و مال من اتفاقی روشن شده...
NEXT PLEASE
میدانم که چند دهه از مهاجرتهای گستردهای که در جهان اتفاق افتاده میگذرد و امروز ترکیبی از چهرههای زرد، سرخ، سیاه و سفید در دنیا پراکنده هستند، در فرانسه به این مجموعه فرانسوی میگویند، در آلمان آلمانی و در کانادا کانادایی! خیلی وقت است که رنگ چهره یا نشانههای ظاهری بر ملیت مشخصی دلالت نمیکند. اگر امروز با یک چینی یا یک هندی روبرو شوم نمیتوانم مطمئن باشم که یک چینی یا هندی واقعی دیدهام، ای بسا که متولد آلمان یا انگلستان باشد و نتواند به زبان مادریاش صحبت کند. در این سفر امتزاج غریبی از نژادها را دیدم، سیاه پوستی با موی طلایی، یک چینی با پوست تیره و موی فرفری، یک سفیدپوست با چشمهای شرقی، یک ایرانی که فارسی بلد نیست... انگار کسی مشغول هم زدن دیگ دنیا است تا از ترکیب رنگها و نژادها موجودات جدیدی بسازد و در دنیا پراکنده کند...
NEXT PLEASE
اینجا فرقهای زیادی با شهر من دارد. رانندهها به ندرت بوق میزنند. یک عالمه پول خورد رایج دارند. اینجا دیوانه زیاد دارد، راه میروند و با خودشان بلند بلند حرف میزنند- با دقت نگاهشان کردهام، با تلفن همراه یا "هندز فری" حرف نمیزدند- برای خودشان شکلک در میآورند، به کسی که دیده نمیشود اعتراض میکنند، مشت به دیوار میکوبند، گاهی فریاد میکشند. ترسناک هستند اما کاری به کسی ندارند، خیلی متمدنانه دیوانه شدهاند. بیخانمان زیاد دارد، روی زمین دراز میکشند و لیوانی کنارشان میگذارند تا کمکهای احتمالی را جمع کنند. بعضیها توی خیابان ساز میزنند. بعضی ها با کفشهای چرخدار سر کار میروند. صبحها مردم جلوی کافههای زنجیرهای برای یک لیوان قهوه به صف میایستند اما کسی توی کافه نمینشیند، قهوهشان را در حال راه رفتن مینوشند، در حال راه رفتن غذا میخورند، در حال راه رفتن موسیقی گوش میکنند، در حال راه رفتن تلفن میکنند، در حال راه رفتن زندگی میکنند اما در حال راه رفتن به کسی نگاه نمیکنند. اینجا کسی به کلاه من نمیخندد..... میخواهم یکبار ادای اینها را در بیاورم، وارد یکی از هزاران شعبهی کافهای میشوم که اسمش من را به یاد "تیم برتون" میاندازد. انتهای صف میایستم. آقایی که پشت دخل ایستاده تند تند مشتریها را راه میاندازد و بعد با صدای بلند میگوید:
NEXT PLEASE
قهوه به دست در خیابان راه میافتم تا به جایی در یکی از هزاران تقاطع خیابان یانگ بروم. وقتی میرسم میبینم در لیوان را خوب سفت نکردهبودم و نصف محتویات لیوان روی لباسم ریختهاست. من زندگی در حال حرکت را بلد نیستم...
روز آخر بود. چمدانها را یک روز زودتر بسته بودم از بس که دلشوره دارم و همیشه میترسم چیزی جا بماند. برای آخرین بار اتاقی را که یک ماه در آن زندگی کردم نگاه میکنم. کتری برقی آیدا را هنوز پس ندادهام، یاد نگرفتم چطور درش را باز کنم، مثل بارهای قبل از لوله آبش میکنم و دوشاخهاش را به برق میزنم تا آخرین کیسهی چای را که آن هم آیدا داده به همراه آخرین قاشق شکری که برایم مانده و لازم به گفتن نیست که آن را هم آیدا داده مصرف کنم و ظرفهای خالی قند و چای و شکر را به همراه کتری در کیسهای بگذارم و بگذارمشان کنار در اتاق تا وقت رفتن بدهم به آیدا. پاکتهای بیسکویت و سیگار را به همراه آشغال سیگارها در کیسهای میریزم و بطریهای پلاستیکی آبمیوه را در کیسهی دیگر و کنار سطل آشغال میگذارم. تختخواب را سرسری مرتب میکنم. پنجرهی دستشویی را باز میکنم تا دود سیگار بیرون برود و چای را مینوشم... آماده بودم برای رفتن یا شاید هم فکر میکردم که آمادهام. دلشوره داشتم...
برای آخرین بار به خیابان کوئین رفتم، سعی کردم با چشمهایی بازتر از همیشه به مردم و مغازهها نگاه کنم، میخواستم آخرین تصاویر را در ذهنم ضبط کنم. آخرین "فرنچ وانیلا" را در تیم هورتونز سفارش دادم و طعم وانیلی و شیرینش را مزمزه کردم. آخرین فیلم را در سینما دیدم. آخرین بار تا تقاطع یانگ پیاده رفتم. چمدانها کنار در اتاقم آماده بودند و خودم کنار خیابان منتظر آیدا ایستاده بودم که از سر کار بیاید و من را به فرودگاه ببرد. به رفت و آمد مردم نگاه میکردم.
سوغاتی خریدن بلد نیستم، از انتخاب کردن عاجزم. دوست دارم تمام چیزهای خوب را با هم داشته باشم. نمیتوانم یک دانه توتفرنگی را از بالای یک کیک هفت طبقه بردارم و به عنوان سوغات به خانه ببرم. میدانم که کسی با دیدن یک توتفرنگی چیزی از طعم و مزهی کیک نخواهد فهمید، حال و هوای مجلس، عطر آسمان و محبت دوستان را نمیشود ضمیمهی توت فرنگی کرد. همهی کیک را باید برد که ممکن نیست. کاش میشد تمام خانواده و دوستانم را با خودم به اینجا بیاورم، کاش میشد خیابان یانگ را برای خیابان ولیعصر خودمان سوغاتی ببرم، کاش میشد که تمام ساکنین خیابان فرانت و ریچموند شرقی و کوئین را با تمام مغازههایش به خانه ببرم و کاش میشد تمام شعبههای کتابفروشی ایندیگو و چپترز را با خودم ببرم تا سر فرصت بنشینیم و کتابهایش را یکی یکی با دوستان ورق بزنیم و تمام آلبومهای موسیقیاش را با هم گوش کنیم. کاش میشد آبشار نیاگارا را با خودم ببرم و در پارک اندیشه نصب کنم تا مادرم بتواند در میان میلیونها ذرهی آبی که در هوا میپراکند راه برود و لذت ببرد و مثل همیشهاش خدا را شکر کند. کاش میتوانستم دوستان اینجا را در آنجا داشته باشم یا دوستان آنجا را در اینجا. کاش میتوانستم تمام تورنتو را به تهران بیاورم یا تمام تهران را به تورنتو ببرم... میدانم که ممکن نیست.
آیدا میآید. تا فرودگاه بدرقهام میکند. کمکم میکند تا بارم را تحویل بدهم. وقت خداحافظی دلشوره دارم، یادم افتاد که کتری برقی و لیوان و ظرفهای قند و شکر را در هتل جا گذاشتم. آیدا میگوید مهم نیست و در مراجعت آنها را خواهد گرفت. خداحافظی میکنیم. عجیب است... هنوز دلشوره دارم، انگار چیزی جا گذاشتم...
در شانزدهم اردیبهشت متولد شدم، یعنی امروز، که انگار همین دیروز بود و دیروز یعنی چهلونه سال پیش. از میان چهلونه سالروزی که پشت سر گذاشتهام فقط سهتایش به یادم مانده، یکی جشن تولد سیزده سالگی که برای اولین- و آخرین- بار دوستان همکلاسی را به مهمانی دعوت کردم و چون هوا بارانی شد هیچکس نیامد... دومی جشن هجده سالگی که همیشه منتظر رسیدنش بودم و برای من در حکم ابلاغ مجوز ورود به جمع بزرگترها و بالغین بود و در فردای آن برای اولین بار بدون حضور "ولی" به شعبهی بانک عمران رفتم و تمامی موجودی اندک حسابم را بیرون کشیدم... و بعد همین امروز که وارد آخرین سال از پنجمین دههی زندگی شدم و البته مطمئن نیستم که سال آینده بتوانم امروز را هم به خاطر بیاورم... الباقی را به یاد نمیآورم و فقط به استناد شناسنامه، که سندی است رسمی و غیرقابل انکار، مطمئنم وجود داشتهاند. نه اینکه گمان کنید کسی به یاد من نبوده یا کیک و هدیه تولدی نگرفتهام، اتفاقاً هر سال هدیه گرفتهام و عکسهایی در تأیید این مدعا وجود دارد اما وقتی به آنها نگاه میکنم خاطرهای زنده نمیشود فقط سندی است بر رخ دادن اتفاقی، مثل همان شناسنامهی کذایی.
چند روزی است که زیر آوار تبریکات دوستان مجازی در دنیای مجازی هستم... دوستتر میداشتم که از همه یک به یک تشکر کنم...
از همهتان تشکر میکنم و خوشحالم که به یاد من بودید و ایکاش در سیزده سالگی شما را به جای همکلاسیها به جشن تولد دعوت کرده بودم...
مسافر اتاق 313 حواسش پرت است، اسمها را دیر یاد میگیرد- یا اصلاً یاد نمیگیرد- و زود فراموش میکند. مسافر اتاق 313 درکی از جغرافیا ندارد، شهرها را نمیشناسد و جایشان را روی نقشه تشخیص نمیدهد. مسافر اتاق 313 برای یادآوری توالی حوادث، روزها و تاریخها، به حافظهاش اطمینان ندارد. فقط میداند متولد چه سالی است، چه سالی به دانشگاه رفته و در چه سالی ازدواج کردهاست و برای یادآوری بقیهی زندگی نیاز به کمک گرفتن از دیگران دارد. در محفظهی خاطرات مسافر اتاق 313 فقط تصاویر هستند که باقی میمانند، تصاویری که به گوشهشان لکی از احساس چسبیده است، لکهای که پاک نمیشود مثل اثر چربی انگشتان دست بر کاغذ براق جلد یک کتاب، گاهی این لکهها آزاردهنده هستند و گاهی تصویر را زیباتر از آنچه که در واقعیت بودند نشان میدهند- این خاصیت دخالت دادن احساس در قضاوت است- مسافر اتاق 313 بدترین گزینه برای نوشتن شرح یک سفر است اما سروش روحبخش این را نمیداند. مسافر اتاق 313 با رجوع به خاطراتش فقط میتواند تصاویر را ورق بزند...
تصویر- تورنتو، شهر بزرگی در امریکای شمالی و خیابان "یانگ" که به صفت درازترین خیابان دنیا مزین است جهان را به دو قسمت شرقی و غربی تقسیم کردهاست. "یانگ" از این سو به دریاچهای میرسد که از بالکن آپارتمان دوستم در طبقهی چهاردهم ساختمان شماره 255 دیده میشود و سر دیگرش تا شمالیترین نقطهی جهان، تا پایان دنیا، تا لبهی پرتگاهی که آلاسکا نام دارد ادامه مییابد... همهی نشانیها در این شهر با نام این خیابان شروع میشود و چهار جهت اصلی نسبت به این خیابان است که معنا پیدا میکنند. من در غرب یانگ اقامت دارم.
تصویر- کنار خیابان کوئین غربی- از این نشانی میفهمید که در غرب یانگ قرار گرفته- یک دکهی متحرک ساندویچفروشی پارک شده است، از کنارش که رد میشوم صدای گوینده رادیو را میشنوم که به زبان فارسی حرف میزند. جلو میروم و صاحب دکه بلافاصله به زبان انگلیسی به من خوشامد میگوید. از نگاهش معلوم است که ایرانی است، ایرانیها حتی اگر سفید و بور باشند چیزی در نگاه دارند که مطلقاً ایرانی است و تغییر نمیکند. به فارسی سلام میکنم. میگوید که شبیه به مکزیکیها هستید- این دومین بار است که امروز به خارجیها تشبیه میشوم. صبح دربان هتل گفت که شبیه به اعضای مافیا شدهام- از حال و احوالم میپرسد و اینکه چند وقت است مقیم تورنتو هستم. میگویم که مسافرم و نمیمانم. با تأسف سرش را تکان میدهد و میگوید که ده سال است در کانادا زندگی میکند اما به محض درست شدن کارش او هم به ایران بازخواهد گشت.
- چرا؟
- آقا... اینجا نمیتونی پسرت رو تنبیه کنی! نه اینکه بخوای بزنیش اما نمیتونی بهش چیزی بگی...
تصویر- ساختمان موزهی هنرهای معاصر یا چیزی شبیه به آن در غرب خیابان یانگ. گالریهایی تو در تو و پر از تابلوهای نقاشی. خسته از یک ساعت پرسه زدن بین تابلوها روی نیمکتی مینشینم. پیرزنی که طول عمرش نباید از طول خیابان یانگ کمتر باشد با قامتی خمیده و موهایی به سفیدی برف و لبهایی به سرخی خون به کمک یک واکر جلوی تابلویی ایستاده و با دقت به آن نگاه میکند... خجالت میکشم.
تصویر- محلهی چینیها در غرب خیابان یانگ. پیرمرد چینی باوقاری سوار بر دوچرخه از کنارم رد میشود. موهای سفید و بلندش را با کش از پشت سر بسته است و ابروهای سفید و بلند و ریش تنکاش با وزش باد در هوا میرقصند. شبیه به پیرمردی است که در فیلم "بیل را بکش" به "اوما تورمن" هنرهای رزمی یاد میدهد. بی اختیار برمیگردم تا بیشتر نگاهش کنم...
تصویر- از بالکن آپارتمانی در طبقهی چهل و چندم به چشمانداز شهر نگاه میکنم. همهچیز غریبه است حتی هیکل تیرهی ساختمانهایی که آن پایین روی زمین پخش شدهاند، حتی قرص ماه که آن بالا، در آن سوی خیابان یانگ، آسمان هر دو بخش خیابان را به یک اندازه روشن کرده و حتی روشنی پنجرههایی که نشانهای است از زندگی آدمهایی شبیه به ما... همه غریبه اند. سعی میکنم برای چند لحظهی کوتاه تظاهر کنم که اینجا خانهی من است و این شهر، شهر من... وحشت زده میشوم.
تصویر- هوا دیروز سرد و برفی بود اما امروز گرم و آفتابی است. دیروز همه لباسهای زمستانی بر تن داشتند و امروز خود را سبک کردهاند. پلیس دوچرخه سوار کانادایی با شلوارکوتاه و پوتین مشغول رکاب زدن و انجام وظیفه است.
تصویر- اتاق کوچک من در هتل رکس، خیابان کوئین غربی- غرب خیابان یانگ- پشت میزم نشستهام و متنی را برای مجله تایپ میکنم که کسی به در میزند. جوان بیست و چند سالهای است که میداند در تورنتو هستم و حالا بدون خبر آمده تا من را ببیند. اسمش احسان است. اولین بار است که او را میبینم و اسمش را میشنوم. او خوانندهی من است و با من احساس صمیمیت میکند و من او را از طریق انرژی مرموز محبتی که از ورای فرسنگها فاصله نثار من کردهاست میشناسم و با او احساس نزدیکی میکنم. برای این دوستی نیازی به آشنایی قبلی یا معارفهی بیشتر نداشتیم، انگار که سالهاست یکدیگر را میشناسیم. ده دقیقهی بعد قدمزنان به سمت شرق میرویم تا خیابان یانگ را قطع کنیم...
مسافر اتاق 313 دلتنگ خانه است.

با یک دست چمدانم را به دنبال میکشم... خیابان سنگفرش است و هر چند قدمی که جلو میروم چمدان بازیگوشی میکند و روی یکی از چرخها بلند میشود تا به دور آن بچرخد و من را به مسیری که خودش انتخاب کرده بکشاند. یک کیف بزرگ طراحی، که طراحیهای پنجاه در هفتاد سانتیمتریام در آن است، در دست دیگرم است و با وزش هر نسیم مثل بادبان رفتار میکند، به هوا بلند میشود و در جهت بادی که میوزد به اهتزاز در میآید، سبک است و رام کردنش سختتر از چمدانی است که قدرت پرواز ندارد. کوله پشتیام با لپتاپ و چند جلد کتاب و دفتری که توی آن جا کردهام حسابی سنگین شده و شانههایم را خسته کردهاند و حالا به تدریج فشارش روی ستون فقراتم باعث شده تا کمرم درد بگیرد... محیط غریبه است و تنها چیزی که از زبان فرانسه میدانم کلمهی "مرسی" است که برای رد گم کردن "مغسی" تلفظ میکنم. همه چیز تازه و غریبه است و به همان اندازه تهدید کننده... در هوایی که سرد است عرق کردهام، صورتم خیس آب است، تقلای زیاد برای کشیدن بار و بالا و پایین رفتن از پلههای مترو حسابی خستهام کرده و برای به موقع رسیدن به فرودگاه دلشوره دارم، مبادا مترو را اشتباه سوار شوم، مبادا در ایستگاهی که باید پیاده نشوم، مبادا... فرودگاه شارل دوگل خیلی بزرگ است، آنقدر که رسیدن به آن چیزی از دلشورهام کم نمیکند، تا وقتی چمدانم را به بار ندادهام و کارت پرواز نگرفتهام خیالم راحت نخواهد شد، ماموری که کارت پرواز را به دستم میدهد با تأکید میگوید که رأس ساعت ده و نیم، یعنی یک ساعت زودتر از پرواز هواپیما، به گیت شماره چهل بروم. ساعت هنوز نه و نیم است که یعنی یک ساعت وقت دارم تا جایی بنشینم و کولهپشتی و کیف طراحی را گوشهای بگذارم و قهوهای بخورم و نفسی تازه کنم. نگاهی به سمتی که تابلوی راهنما، گیت شماره چهل را نشان میدهد میاندازم که خلوت است و خیالم راحت میشود. پنجاه متری جلوتر کافهای پیدا میکنم، قهوهای میخرم کولهپشتی و کیف طراحی را زمین میگذارم و برای اولین بار بعد از چند ساعت پرتشویش با خیال راحت استراحت میکنم. ساعت ده و نیم با سرعت به سمت گیت میروم و با تعجب صف پیچ در پیچی از مسافرانی که ایستادهاند تا به نوبت خودشان و اسبابشان با وسواس و دقت تفتیش شود جلوی رویم میبینم، درست در همان جایی که یک ساعت قبل هیچ کسی نبود حالا لشکری از مسافران منتظر ایستاده است... چارهای نیست جز ایستادن در صفی که هر لحظه بر طولش اضافه میشود و بسیار کند به جلو میرود. کم کم دلشوره برمیگردد... اگر به موقع از کیوسک کنترل نگذرم... اگر از پرواز جا بمانم... ساعت یازده و یازده و نیم میشود و من هنوز در صف هستم، دوباره دارم عرق میریزم و این بار از ترس. تا جلوی دستگاه اشعهی ایکس برسم از چند نفر از مسافران میپرسم که آیا آنها هم با پرواز 881 عازم تورنتو هستند؟ دو سه نفری جواب مثبت میدهند، آیا فکر میکنند که به پرواز خواهیم رسید؟ کسی جوابی ندارد اما به نظر نمیرسد که به اندازهی من دلهره داشته باشند، با هم حرف میزنند و میخندند، حتماً به اندازهی کافی پول برای خریدن یک بلیت جدید و اقامت در هتل دارند... بالاخره نوبت به من میرسد، مأموری که پشت دستگاه ایستاده سبد بزرگی جلوی رویم میگذارد تا ساعت و تلفن همراه و سکه و کلید و کلاه و فندک و انگشتر و... هرچه دارم در آن بگذارم. دستور میدهد لپتاپم را از کولهپشتی بیرون بیاورم و جداگانه در سبدی دیگر بگذارم، این دستور شامل کت و کمربند و کفشها هم میشود، کیف طراحیها را هم باید روی دستگاه بگذارم، دلهرهام به اوج رسیده، نیم ساعتی از وقت پرواز هواپیما گذشته و من هنوز در صف کنترل اسبابم هستم، از دروازهی دستگاه فلزیاب رد میشوم، بوق نمیزند، به سرعت به سمت نقالهای که کیف و لباسم را از دستگاه اشعهی ایکس عبور داده میدوم، کتم را برمیدارم و روی دوش میاندازم، کمربندم را نمیبندم، وقت برای بستن آن نیست، لپتاپ را توی کوله میاندازم و پاشنهی کفشها را میخوابانم تا به سمت گیت چهل بدوم بلیت و گذرنامهام را با دندان گرفتهام چون دستهایم جا ندارند. هواپیما هنوز پرواز نکرده و مسئولی که جلوی گیت ایستاده اسمم را میپرسد و بعد از یکی دو دقیقه به همراه سه مسافر دیگر با یک اتومبیل کوچک به سمت هواپیما روانهمان میکنند. قبل از سوار شدن به هواپیما فرصت میکنم که کمربندم را ببندم و کفشها را بپوشم، پاسپورتم را دوباره توی کوله میگذارم و درش را قفل میزنم و کتم را میپوشم و سکهها و کلیدها و دوربین عکاسی را دوباره توی جیبهایم میگذارم. دستهایم دوباره خلوت میشوند، از پلههای هواپیما که بالا میروم احساس میکنم خیلی سبکتر از قبل هستم، یکی از دستهایم زیادی آزاد است... کیف طراحیها نیست آن را زیر دستگاه اشعه ایکس جا گذاشتهام و برای برگشتن دیر است...
خودم را با کمربند به صندلی هواپیما بستهام اما آسمان دور سرم میچرخد... حالا میفهمم باری که به دوش میکشم همیشه به مقصد نمیرسد، همهی زحمتها میتواند در لحظهای هدر شود. بعضی چیزها که فکر میکنم برایم حیاتی هستند را میتوانم به راحتی از دست بدهم و چارهای جز قبول آن ندارم. باورش سخت است اما بدون ما هم جهان به حرکت ادامه میدهد... آسمان به زیبایی دور سرم میچرخد...