تبليغاتX
توکای مقدس
من می اندیشم پس بیشتر هستم!

دوران مدرسه زنگ‌های تفریح را به بازی‌هایی می‌گذراندیم که آن سال‌ها متداول بود. گرگم به هوا بازی می‌کردیم، گانیه، وسطی، مادام یس و... معمولاً دو نفر که سردسته بودند یار می‌کشیدند و اگر تعداد بازیکن‌ها فرد بود سردسته‌ی تیمی که یک یار کم‌تر داشت قبول می‌کرد به جای دو نفر بازی کند یا به اصطلاح یک یار توی دلش داشته باشد.

دنبال یک اسم خوب برای یک بازی جدید می‌گشتم و می‌دانید که انتخاب اسم خوب برای یک بازی جدید از وظایف هر بلاگری است، در این بازی من و شما از وبلاگ نویسی که خیلی دوستش داریم می‌خواهیم که مطلبی برای صفحه‌مان بنویسد یعنی نقش یار ما را در نوشتن وبلاگ‌مان بازی کند. "یه یار تو دلم دارم" از نظر مفهوم رسا نیست اما نتوانستم آن را کنار بگذارم چون کسی را باید انتخاب می‌کردم که حتماً در دلم جا داشته باشد...

شما هم به این بازی دعوت هستید. یارکشی کنید و از یاری که توی دل‌تان است بخواهید تا یک‌بار به‌جای شما و برای وبلاگ شما بنویسد...

یار توی دل من، "آیدای پیاده‌رو" است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 16:28  توسط توکا نیستانی  | 

نشسته‌اید توی خانه و درس می‌خوانید، پس‌فردا امتحان دارید، فرصت زیادی باقی نمانده و هنوز در همان چند صفحه‌ی اول کتاب دست‌وپا می‌زنید. چندباری به خانه‌ی دوست هم‌کلاسی‌تان زنگ می‌زنید که ببینید او تا کجای کتاب را خوانده، می‌خواهید دست‌تان بیاید که عقب مانده‌اید یا نه، گاهی از پنجره نگاهی به آسمان می‌اندازید بلکه امدادی از غیب برسد و مثلاً برف سنگینی ببارد و مدارس تعطیل شوند و امتحان عقب بیفتد و... و ناگهان به خودتان می‌آیید و می‌بینید سی سال است که فارغ‌التحصیل شده‌اید، همسر و فرزند دارید و کم‌کم به دوران بازنشستگی نزدیک می‌شوید... اصلاً عادلانه نیست.

نویسنده‌ی مورد علاقه‌ی من، کورت ونه‌گات جونیور، اولین نشانه‌ی پیر شدنش را در هشتاد سالگی، در ناتوانی از پارک اتومبیل دیده است: « دیگر نمی‌توانم بغل یک ماشین جوری پارک کنم که به لعنت خدا بیرزد*». اگر نشانه‌ی کورت درست باشد من در هجده سالگی پیر شدم چون آن وقت هم نمی‌توانستم جوری پارک کنم که به لعنت خدا بیرزد. اما فهمیدن منظور کورت کار ساده‌ای است. پیری یعنی "ناتوانی" و ما را عادت داده‌اند تا آن را با نشانه‌هایی که اجدادمان تعریف کرده‌اند بشناسیم. به ما یاد داده‌اند وقتی که موی سر سپید شد، دندان‌ها ریخت، چشم‌ها ندید، کمر خم شد و برای راه رفتن به عصا نیاز افتاد دیگر پیر هستیم و وقت آن رسیده که داوطلبانه در انتظار مرگ بنشینیم و چون به خاطر فقر، نبود بهداشت، سوءتغذیه و کار سخت و طاقت‌فرسای جسمی- نیاکان ما بیشتر کشاورز بودند- این نشانه‌ها به تدریج از سی سالگی ظاهر می‌شدند پس سی سالگی شد مرز رسیدن به پیری. امروز که به کمک پیشرفت در علم پزشکی و رعایت بهداشت عمومی متوسط طول عمر بالا رفته، دندان‌ها تا سنین خیلی بالا باقی می‌مانند، کسی از بیماری آب مروارید دچار کوری نمی‌شود و دیگر پیرمردها یا پیرزنانی که با پشت خمیده راه بروند را به ندرت می‌بینیم باز از سی ساله شدن وحشت داریم و چهل ساله‌ها را پیر می‌دانیم. نمونه‌اش را در صفحه‌ی حوادث بعضی روزنامه‌ها می‌توانید ببینید که اصرار دارند شما را زودتر از موعد از زندگی بیزار کنند. مثلاً خبر می‌دهند که «دیشب پیرزنی چهل ساله در خانه‌اش به قتل رسید!» حالا از کی و در کجای دنیا به زن چهل ساله پیرزن می‌گویند سوالی است که خودشان باید پاسخ بدهند اما مطمئن هستم که مقتوله قاتل خود را آسان‌تر از نویسنده‌ی خبر می‌بخشد و مرگ خود را راحت‌تر از شنیدن چنین توصیف بی‌ادبانه‌ای تحمل می‌کند. این نوع رفتار با آدم‌هایی که بیشتر از سی سال دارند فقط به صفحه‌ی حوادث روزنامه‌ها محدود نمی‌شود.

در نوجوانی شعری در کتاب فارسی دبیرستان خوانده‌ام که امروز بیماری آلزایمر نمی‌گذارد نام شعر و شاعر آن را به یاد بیاورم اما مضمون آن درباره جوانی است که پیرمردی را به خاطر قامت خمیده‌اش ریشخند می‌کند و با طعنه می‌پرسد که آن کمان- اشاره به قد خمیده‌ی پیرمرد- را از کجا آورده و پاسخ می‌گیرد که جای نگرانی نیست چون روزگار به ناگزیر تو را هم صاحب چنین کمانی خواهد کرد. از زمان سرایش این شعر در چند قرن پیش تا این روزها که به نظر می‌رسد همه مؤدب‌تر شده‌ایم کماکان بر این باور هستیم که ناتوانی پیرها در یادگیری فنون رزمی به ما این اجازه را می‌دهد که هرطور بخواهیم خطابشان کنیم. پس اشارات طعنه‌آمیز به قد خمیده یا دندان‌های از دست رفته جای خود را به  اعطای القابی نظیر حاجی، پیرمرد، عمو، دایی، پدر، مادر و... داده‌است. این القاب با این‌که به خودی خود بد نیستند و اگر از جانب نزدیکان به کار برده شوند نشان از صمیمیت و لطف گوینده دارد وقتی که از سوی راننده تاکسی یا پیشخدمت رستوران یا هر غریبه‌ی دیگری برزبان آید فقط اسباب رنجش خاطر را فراهم می‌کند. مسلماً وقتی برای صرف غذا به رستوران می‌روید انتظار ندارید که پیشخدمت در نقش خواهرزاده‌تان ظاهر شود و بپرسد «دایی، نوشابه چه رنگی می‌خوری، سیاه یا زرد؟» می‌توانیم این رفتار تحقیرآمیز را تحمل کنیم اما از روز ناتوانی باید ترسید وقتی که بخواهیم سوار تاکسی شویم و هیچ خواهرزاده‌ای جلوی پای‌مان نایستد مبادا مجبور شود چند دقیقه‌ای بیشتر از معمول برای سوار و پیاده شدن‌مان متوقف بماند یا خواهرزاده‌ها‌‌ی دیگرمان توقع داشته باشند که به وقت عبور از خیابان عصا را زمین بیندازیم و عرض خیابان را مثل قرقی پرواز کنیم مبادا از سرعت حرکت اتومبیل‌شان کم شود. شاید خواهرزاده‌ها نمی‌خواهند بپذیرند که روزی، خیلی زود، آن‌ها هم صاحب همان کمانی خواهند شد که شاعر کتاب فارسی من از آن صحبت کرده است.

دیگر نه عصا، نه عینک، نه تصویر خوفناک دندان‌های مصنوعی غوطه‌ور در لیوان آب و نه قامت خمیده و موی سپید دلیل کافی برای اثبات پیری- ناتوانی- نیستند. اگر بپرسید که نشانه‌های پیری از نظر تو کدام است جواب می‌دهم:

پیری یعنی وقتی که کمربند را بالای شکم ببندید. وقتی که از یک روزنامه فقط جدول آن برایتان جذاب باشد. وقتی که منتظر فردا نباشید. وقتی که به یاد گرفتن هیچ چیز تازه‌ای علاقه‌ای نداشته باشید. وقتی که در میان رنگ‌ها فقط طیف خاکستری و قهوه‌ای را مناسب بدانید. وقتی که صدای موسیقی آزارتان بدهد. وقتی که در برابر پذیرش هر تحول جدید مقاومت کنید.  وقتی که رفتار جوان‌ها برای‌تان عجیب باشد. وقتی که شبیه به مرحوم دایی‌جان ناپلئون تحلیل سیاسی کنید. وقتی که محافظه‌کارانه زندگی کنید. وقتی که ذائقه‌تان تاب تحمل هر غذا یا مزه جدیدی را از دست بدهد. وقتی که چراغ‌ها را خاموش کنند و نتوانی هیچ چراغی را به اختیار خودت روشن کنی...

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 9:56  توسط توکا نیستانی  | 

طاهای عزیزم، پسرم، همین چند سال پیش بود که روزنامه‌نگاری از سر بی‌کاری نامه‌ای به اسم من برای خواهرت، جرالدین، نوشت و می‌بینم که این روزها همه آن را دست به دست می‌کنند و با این‌که بارها گفتند و نوشتند که حتی روح چارلی- یعنی من- از آن نامه خبر ندارد هنوز به اسم "نامه‌ی چارلی به دخترش" معروف است. حالا که من- روح چارلی- ناگزیر از تحمل آن نامه‌ی جعلی هستم بد نیست که نامه‌ای هم برای تو بنویسم...

پسرم، طاهای عزیزم، از پله‌های نردبام موفقیت یکی‌یکی و با حوصله بالا برو و به آن‌ها که با آسانسور بالا می‌روند اعتنا نکن و با این فکر به خودت تسلا بده که حتی پدرت، چارلی بزرگ هم نتوانست دوپله یکی کند. بدان که من روزهای متمادی در تماشاخانه‌های خیابان شانزلیزه نمایش روحوضی بازی کردم تا نوبت به تئاترهای لاله‌زار رسید و بعد از آن بود که معروف‌ترین دلقک تاریخ سینمای ایران شدم.

طاهای عزیزم، پسرم، در این دو سالی که برای ادامه تحصیل ما را ترک کرده‌ای جای خالی‌ات در خانه محسوس است آنقدر که جرالدین می‌خواست آن را اجاره بدهد اما مادرت نگذاشت. خصوصاً مادرت و نیما خیلی دلتنگ تو هستند. من اما هربار که پای کامپیوتر می‌نشینم و چراغ یاهومسنجرت را روشن می‌بینم با آن علامتی که نشان می‌دهد نباید مزاحمت شد، خوش‌حال می‌شوم، فکر می‌کنم که هنوز در خانه هستی و این چراغ اتاقت است که روشن است. مثل همان وقت‌ها که دیروقت به خانه می‌آمدم و چراغ اتاق تو و نیما را آن بالا روشن می‌دیدم و می‌فهمیدم که مشغول درس و مشق‌تان هستید و سالمید و...

می‌دانم که برای درس‌هایت احساس مسئولیت می‌کنی و نگران درست خرج کردن پولی هستی که بیشتر با زحمت مادرت و بعد با دلقک‌بازی‌های من برایت تهیه می‌کنیم اما این دلیل نمی‌شود که بیش از توانی که داری به روح و جسمت فشار بیاوری. من راضی نیستم اگر خودت را از خواب و خوراک و تفریحی که حق مسلم تو است محروم کنی تا تحصیلت زودتر تمام شود. من هم در نوجوانی درس خواندم و شب‌های زیادی را تا صبح بیدار نشستم تا همان‌طور که خواسته‌ی مادربزرگت بود بلافاصله به دانشگاه بروم و رفتم و همان‌جا فهمیدم که "عجله کار شیطونه" پس نزدیک به سه سال را در خانه به تفکر گذراندم تا روزی که خسته شدم و بیرون آمدم و در خیابان شانزلیزه با مادرت ازدواج کردم. می‌بینی که در بیکاری هم می‌تواند خیری باشد که بود. من و مادرت در هر شرایطی که باشیم پولی که برای تحصیل احتیاج داری تهیه خواهیم کرد چون تو را سالم و خوش‌حال می‌خواهیم. اگر قرار باشد درس خواندن علت بیماری و فشارهای روحی و جسمی برای تو بشود ترجیح می‌دهم که دوباره به لندن پیش خودم برگردی و اصلاً درس نخوانی. یک طاهای سالم و خوشحال و دیپلمه برای من بهتر از یک طاهای بیمار و نحیف و افسرده اما با تحصیلات عالی است.

پسرم، طاهای عزیزم، شنیده‌ام که وقتی سوار تاکسی می‌شوی بر سر کرایه چانه می‌زنی. می‌دانم که معتقدی رانندگان تاکسی در مالزی انصاف‌شان کم است و اگر بتوانند بیشتر از حق‌شان طلب می‌کنند اما فراموش نکن که آن‌ها هم انسان هستند و برای تأمین روزی خانواده‌شان کار می‌کنند. از هر سه فرانکی که برایت می‌فرستم دو فرانک را خودت خرج کن و یک فرانک را به راننده تاکسی بده و فراموش نکن که هرآن ممکن است پدرت، چارلی بزرگ، مجبور شود با مسافرکشی روزگار بگذراند. من هم روزی یکی از همان‌ها خواهم بود. روزی که دور نیست. پس از احوال رانندگان تاکسی جویا شو و بگذار جیبت را خالی کنند چون جای دوری نمی‌رود.

طاهای عزیزم، پسرم، هیچ کسی لیاقت دیدن ناخن پای تو را ندارد مگر آن‌که قبلاً روحش را به تو نشان داده باشد یا تو ناخن پایت را گرفته باشی. ما در دوره‌ای زندگی می‌کنیم که بوی بد پا بیماری عصر ماست و بوی ناخوش زیر بغل بیماری صبح ما. هرشب وقتی که به خانه می‌رسی اول جوراب‌ها و بعد پاهایت را خوب بشور و به موقع و مرتب ناخن‌هایت را بگیر و هر روز حمام بکن. شبیه به این توصیه را به خواهرت جرالدین هم کرده‌ام و می‌دانم که خیلی تمیز شده‌است.

فرزندم، طاها، خانواده‌ات را فراموش نکن. هیچ چیز در زندگی ارزش خانواده را ندارد و برایت باقی نمی‌ماند. روابطت را با نیما، برادرت و جرالدین، خواهرت، محکم کن. به من و عمو آلبرت* و عمه ماری** نگاه کن که هنوز آن‌چنان به هم وابسته‌ایم که هر سال در عید نوروز سر سفره‌ی هفت‌سین دکتر حسابی می‌نشینیم و به یکدیگر عیدی می‌دهیم.

طاهای عزیزم، فرزندم، با همه مهربان باش اما به هر درخواستی پاسخ مثبت نده، گفتن "نه" را یاد بگیر. همیشه خودت باش و نگذار خوش‌آمد دیگران باعث تغییر شخصیتت بشود. در زندگی خلاق باش و خلاقانه زندگی کن. برای خلاق بودن لازم نیست کارهای عجیب بکنی فقط کافیست تا بیشتر از معمول به اطراف نگاه کنی و دنبال راه حل‌های ساده و دیده نشده بگردی. گاهی اوقات راه حل‌های مناسب از فرط سادگی به چشم نمی‌آیند مثلاً می‌دانستی که تا سال‌ها بعد از ابداع بازی بسکتبال از سطلی به جای سبد استفاده می‌کردند که ته داشت و بعد از هر گل مجبور بودند تا برای بیرون آوردن توپ از سطل بالای چارپایه بروند؟!

طاهای عزیزم، شنیده‌ام که گاهی برای گردش و تماشا به فروشگاه‌های بزرگ می‌روی. نگذار زرق و برق بوتیک‌ها و مارک‌های معروف فریفته‌ات کند. به یاد داشته باش که چارلی هیچ‌وقت لباسی با مارک "گوچی" یا "هوگوباس" نپوشید و چیزی از دست نداد. قضاوت کن که کدام یک ضرر کردند؟ چارلی یا گوچی؟ چارلی یا هوگوباس؟ آیا شلوار وصله‌دار من امروز گران‌بهاتر از هر لباسی که در این بوتیک‌ها فروخته می‌شود نیست؟

طاهای عزیزم، مواظب خودت باش...

                                                           ***

 * آلبرت اینشتن

**ماری کوری

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 23:27  توسط توکا نیستانی  | 

افتتاحیه: جمعه 8 خرداد 1388، ساعت 17 تا 21

9 خرداد تا 19 خرداد ساعت 10 الی 13 و 16 الی 20

14 و 15 خرداد گالری تعطیل است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 11:49  توسط توکا نیستانی  | 

عمری است که این فرشته نگهبان من است، مواظب است تا اشتباه نکنم، اشتباه نروم، اشتباه نبینم، اشتباه نگویم، اشتباه نشنوم، اشتباه نپیچم، اشتباه نپوشم، اشتباه ننوشم، اشتباه نجوشم، اشتباه نکوشم، اشتباه نخوانم، اشتباه ننویسم... گاهی خسته‌ام می‌کند، خودش هم از دست من خسته شده بس که مستعد اشتباه هستم. گاهی مدت کوتاهی می‌خوابد یا شاید هم موقتاً از من ناامید می‌شود آن وقت می‌گذارد که هم خودش و هم من نفسی بکشیم...

نوجوان بودم و در انتخاب مسیر آینده‌ام مردد. اندکی استعداد در طراحی داشتم و می‌خواستم نقاشی بخوانم. فرشته گفت که با مدرک نقاشی گذران زندگی مشکل است... چشم، راهم را عوض کردم.

در هجده سالگی به دانشکد معماری رفتم، خوش خیال بودم و خودم را مهندسی بیست و دو ساله می‌دیدم که فارغ‌التحصیل شده و کار می‌کند و خانه و زندگی می‌سازد و... فرشته امر کرد تا رؤیا دیدن را کنار بگذارم و مدتی در خانه استراحت کنم ... در بیست‌وهفت سالگی لیسانس گرفتم و به سربازی رفتم.

از سربازی برگشته بودم و کار نداشتم. باز به فکر ادامه تحصیل افتادم. به مدارج عالی‌تر- حتی دکترا- فکر می‌کردم. امتحان دادم و قبول شدم اما فرشته گفت که چون تو آدمی که گشاد می‌خندد و زیاد حرف می‌زند بهتر است وقت خود و دیگران را به درس خواندن تلف نکند... چشم، راهم را عوض کردم.

فرشته خواب بود که با یک دوست و هم‌کلاسی سابق شریک شدم و باتفاق اتاق کوچکی اجاره کردیم تا کار معماری بکنیم. فرشته کمی دیر بیدار شد اما نشانم داد که عرضه‌ی این‌کار ندارم. نه بلد بودم سبیلی را به موقع چرب کنم و نه مجیزگفتن از سلیقه‌ی بازاری کارفرما را در شأن خودم می‌دانستم. با این وجود چند سالی را مقاومت کردم تا قوانین اعطای تراکم تغییر کرد و ساخت و ساز مدتی راکد شد تا ما ورشکست بشویم... چشم فرشته‌ی مهربان، راهم را عوض کردم.

خواستم با طراحی کاریکاتور در مطبوعات گلیم خود از آب بیرون بکشم. فکر می‌کردم که از عهده‌ی این یک کار برخواهم آمد اما هرچه کشیدم توهین‌آمیز بود بدون آن‌که قصد توهین به کسی را داشته باشم. فرشته نشانم داد که نمی‌توانم از این راه زندگی کنم همان‌طور که نمی‌توانم آتش کبریتی را در میانه توفان روشن نگاه دارم... چشم، راهم را عوض کردم.

دوباره به سراغ معماری رفتم. رفتم تا مستخدم دفتر دیگران باشم، کسانی که آداب حفظ مشتری می‌دانند و مدیر هستند و پول و رابطه دارند... فرشته نگاهم می‌کرد و پوزخند می‌زد... کار من نبود، از عهده‌اش برنیامدم... چشم، راهم را عوض کردم.

می‌گویند برای دست بیکار، شیطان کار می‌سازد. نباید بیکار می‌ماندم، شروع به طراحی کردم و از یک گالری برای نمایش کارهایم وقت گرفتم. طرح‌های من ساده‌اند. مواظب بودم که حامل هیچ پیامی نباشند از آن نوع پیام‌هایی که عادتمان است به زور در کاریکاتور پیدا کنیم. زن نکشیدم، فقط اسب و مرد کشیدم. مردهایی که جایی شبیه به اسب شده‌اند یا اسب‌هایی که گوشه‌شان شبیه به مرد است. از گالری تماس گرفتند که نیمی از طرح‌هایم مجوز نمایش نگرفته است. فرشته‌ام نمی‌خواهد با این افکار پریشانی که دارم دیگران را گمراه کنم اما مگر چند درصد از گمراهان این شهر با دیدن نقاشی راه‌شان را گم کرده‌اند؟ دیشب برنامه‌ی "درشهر" را ‌دیدید؟ گروهی اراذل و اوباش را گرفته بودند، کاش همان‌جا از خودشان می‌پرسیدند که با خواندن کدام کتاب بد یا بعد از رفتن به کدام نمایشگاه نقاشی رذل شده‌اند...

فرشته‌ی عزیزم، دیگر راهی نمانده که نرفته باشم، وقت زیادی هم ندارم که دنبال راه جدید بگردم. کار دیگری هم به جز معماری و طراحی بلد نیستم. سرمایه هم ندارم. خودت بگو که در این شهر چطور باید زندگی کنم؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 13:6  توسط توکا نیستانی  |