|
من می اندیشم پس بیشتر هستم!
|
نشسته بودم و کیسهی عکسهای قدیمی مادرم را تماشا میکردم – ایشان اعتقادی به آلبوم ندارد- و عکسی پیدا کردم از خانوادهی نیستانی که آنها را در کنار محمد حقوقی- شاعر- و در میدان نقش جهان اصفهان نشان میدهد؛ تاریخ زیر عکس هشتم تیرماه 1348 است. محمد حقوقی چهل سال بعد و در همان روز یعنی هشتم تیر ماه 1388 فوت کرد. خدا رحمتش کند. خواستم عکس را به شما هم نشان بدهم اما هرکار کردم نشد، نمیدانم چرا مدتی است که نمیتوانم به وبلاگم عکس اضافه کنم... طراحی کردم، نتیجهاش طرحهایی شد که نه مناسب ارائه در نمایشگاه است و نه چاپ در مطبوعات. حوصلهی کار کردن روی کتابم را نداشتم و خلاصه کلافه بودم که موبایلم زنگ زد و با اینکه شماره آشنا نبود استثنائاٌ به آن جواب دادم. صدای جوانی از پشت گوشی به من سلام کرد.
حامد* بود از شهر بافق. برای اینکه آشنایی بدهد گفت که دوماه پیش با هم صحبت کرده ایم. اشتباه میکرد، یک سال پیش زنگ زده بود که با من مشورت کند، تصمیم داشت دانشگاه را رها کند و به تهران بیاید تا هنرمند شود. کار نداشت و هفتهای دوهزار تومان پول توجیبی میگرفت. میگفت که پدرش علیرغم تمکن مالی حاضر نیست پول بیشتری بدهد و... در جوابش گفته بودم که درس را رها نکند. اگر تهران بتواند یکی دو سال دیگر بدون او به زندگی ادامه دهد او هم میتواند دوری تهران را موقتاًً تحمل کند. ظاهراً پذیرفت و دیگر خبری از او نداشتم تا الان که آن مکالمه را یادآوری کرد و گفت که کاملاً ناامید شده و میخواهد فیالفور خودکشی کند...
از شنیدن تصمیم عجولانهاش جا خوردم اما خواستم علت آن را بفهمم. پرسیدم که چرا چنین تصمیم وحشتناکی گرفته است.
- ... دیگه فایده نداره، دیگه به جایی نمیرسم. اگه از همین الان کتاب بخونم هیچوقت به پای بعضی از دوستام نمیرسم. اگه از همین الان طراحی کنم هیچوقت هنرمند نمیشم... قیافهام زشته و دوست دختر ندارم! فقط از این بابت شبیه به ونگوگ هستم، کاش مثل او نقاش خوبی بودم اما نیستم، فقط میتونم مثل اون خودکشی کنم. هنوز با هفتهای دو تومن زندگی میکنم و... ادامه دادن به این زندگی چه فایدهای داره وقتی میدونی به هیچ جایی نمیرسی؟
استدلالش خیلی بدبینانه بود و نمیدانستم که چه باید بگویم.
- ببین دوست من، منم هیچوقت نمیتونم باندازهی اردشیر رستمی کتاب بخونم، و نمیتونم به هنرمندی پیکاسو بشم و یا به خوشگلی مایکل جکسون اما به هرحال به زندگی ادامه میدم... ماها که با هم مسابقه نمیدیم، هرکسی برای خودش کار و زندگی میکنه. حالا... چند سالته؟
- 21
- چون دوست دختر نداری میخوای خودکشی کنی؟!
- نه فقط این نیست... تنها هستم، امیدی به زندگی ندارم...
- ببین جوون، هیچ آدم عاقلی بخاطر تنهایی و در بیست و یک سالگی و در بافق خودکشی نمیکنه...
- آخه شما منو ندیدین، زشتم، کسی به من نگاه نمیکنه...
- شما به خودت وقت بده، هنرمند میشی اونوقت به چشم همه جذاب میای، بعد کار میکنی و پولدار میشی اونوقت همه اعتراف میکنند که خیلی هم خوشگلی! نترس، هنوز خیلی وقت داری، صبر کن دو سه سال دیگه تو هم ازدواج میکنی از تنهایی در میای...
- ای آقاااا، کی این روزا ازدواج میکنه؟ من که زن نمیخوام، میخوام یه دوست...
- ببخشید، شما گفتی کجا زندگی میکنی؟
- بافق
- بافق اسپانیا یا بافق ایران؟
- بافق ایران، مگه اسپانیا هم بافق داره؟
- نه نداره اما یه جوری حرف زدی شک کردم مبادا داشته باشه. فرزندم، بچهها تو تهرون هم به این راحتی و آزادی که تو انتظار داری زندگی نمیکنند**...
- اما پنج تا از دوستای من اینجا خیلی راحت و اونجوری که من دوست دارم زندگی میکنند...
- بهتره خودت رو با دوستات مقایسه نکنی، بچسب به درسات یا اصلاً برو کار کن پول دربیار، برای خودت هدفی تعیین کن و بخاطرش تلاش کن. قول میدم وقتی کار کنی روحیهات بهتر بشه...
- من که کاری بلد نیستم، کارگری که نمیتونم بکنم
- چرا نمیتونی؟ اولاً یه جایی خوندم که خیلی از ستارههای هالیوود مثل تام کروز و هریسون فورد تا قبل از معروف شدن چند سالی حمالی کردن... تازه چرا از کارگری عار داری؟ تو هفتهای دوهزار تومن پول میگیری در حالیکه کارگر ساده ساعتی دوهزار تومن میگیره...
- نه من کارگری نمیکنم، بابام این همه پول داره... اما وضع من بهتر نمیشه، بهتره خودم رو بکشم.
- ... آره راست میگی، منم فکر کردم دیدم حق داری، بهتره خودت رو بکشی!
- ... انگار دارین با من شوخی میکنین، باورتون نمیشه که میخوام خودم رو بکشم؟ باشه به یکی از دوستام میگم بعد از مرگم بهتون زنگ بزنه خبرش رو بده...
- نه نه نه، لطفاً به دوستت زحمت نده، اصلاً دوست ندارم بفهمم چه بلایی سرت اومده... این همه آدم تو این مملکت زندگی میکنن مگه من باید از تولد و مرگ همه خبر داشته باشم؟! بهت توصیه میکنم بری بالای ساختمون پلاسکوی بافق خودت رو پرت کنی پائین و خلاص ...
- نه این کارو نمیکنم. اینجا ساختمون بلند نداره میفتم زمین پام میشکنه!
- باشه، هرجور خودت صلاح میدونی...
***
... نمیشود کسی را بهزور نجات داد. خدا رحمتش کند.
*این اسم ساختگی است.
** انتظار داشتید راستش را میگفتم؟!
بیخود و بیجهت از همان اول متهم به کمطاقتی شدم. منظورم از "اول" روزی است که نوشتم و گذاشتم تا دیگران پای آن نظر بگذارند. همان موقع کسی اظهار عقیده کرد که تحمل انتقاد را ندارم، که کم طاقتم. راه فرار ساده بود، میتوانستم دست به دامن یک استدلال قدیمی بشوم و بگویم که دو جور انتقاد داریم، جور اول، انتقاد سازنده است و منتقد نیتش خیر است و همه از آن استقبال میکنند و جور دوم، انتقاد مخرب است که به قصد ویرانی ما طرح میشود و طبیعی است که کسی نباید زیر بار آن برود... بعد منتقدین را دنبال نخود سیاه میفرستادم که نیت خیرشان را ثابت کنند و کار خودم را میکردم. اما پذیرفتم که انتقاد از من با هر نیتی که باشد خوب است و انتقاد خوب باید مخرب باشد تا به کار ویران کردن ذهنیتی که از خود ساختهام بیآید و با من است که بعد از نقد شدن یکی از این دو راه را انتخاب کنم، یا بر ویرانههای خود بنایی جدید و استوارتر بسازم و یا بر بالای آن ویرانهها بنشینم و بر منتقد- ویرانگر- لعنت بفرستم...
اهل نفرین کردن نیستم حتی نیکآهنگ را نفرین نکردم وقتی یک بار کاریکاتور من را شبیه به گوریل و بار دوم شبیه به کنت دراکولای خونآشام کشید و اقرار میکنم که در مورد اول حق با او بود چون واقعاً شبیه به گوریل هستم. رضا عابدینی را هم نفرین نکردم وقتی در جوانی نقدی بر کارهای من نوشت و گفت که خصوصیت چشمگیری بجز امضای من در آنها ندیده است؛ خوشحال شدم که امضای چشمگیری دارم. هیچکدام از آنهایی را که معتقدند طراح یا نویسندهی خوبی نیستم نفرین نخواهم کرد، همیشه خواستهام بهتر باشم شاید نتوانستهام...
کسی پای یکی از نوشتههایم، در یک وبلاگ، اظهارنظری طولانی گذاشته بود که به راحتی میتوانم آن را در یک جمله خلاصه کنم: «تو یک کچل خیکی و از خودراضی هستی»... و معتقد بود که انتقاد کرده است. این جمله حاوی حقایق زیادی است اما انتقاد نیست، فقط توضیح واضحات است. سالهای زیادی است که عضوی برجسته از جامعهی شهروندان کچل هستم و گوشزد این واقعیت نمیتواند چنان تحولی در من ایجاد کند که دوباره مو بر سرم بروید. البته چاقی هم مثل سیگار برای سلامتی زیان دارد ولی چاق بودن هنوز جرم یا گناه نیست و میتواند موضوعی کاملاً شخص تلقی شود. شاید روزی از باب نوعدوستی با خط خوش روی مقوایی بنویسم "اضافه وزن برای سلامتی زیان آور است" و آن را روی سینهام آویزان کنم تا همه ببینند و مواظب وزن خود باشند اما فعلاً خیال ندارم برای ظاهر خودم از دیگران نقد و نظر قبول کنم...
اظهارنظر بالا را چون نامربوط تشخیص دادم حذف کردم و در نتیجه از سوی همان شخص متهم به ترس از افشای حقیقت شدم. بعد از نقطهچین کردن چند ناسزای کوچک که نثارم کرده بود برایش توضیح دادم که این حقیقت خیلی عیان است و نمیتوانم به راحتی مخفیاش کنم اما نظر شما را از جنس نقد نمیدانم. روز بعد به خاطر آن نقطهچینها متهم به سانسور شدم. توضیح دادم که سانسور را در جوامع متمدن در ارتباط با اندیشه و رسانههایی مثل روزنامه و کتاب تعریف میکنند و در همان جوامع هرکسی با هر ادبیاتی اجازهی نوشتن یا حرف زدن در هر رسانهای را ندارد- بالاخره منتقدین هم آدمهای شناخته شدهای هستند که ظرایف اینکار را به مرور یاد گرفتهاند و صلاحیتی کسب کردهاند و میدانند که هرکسی را چگونه و با چه کلامی نقد کنند- و نوشتم که سیاستمدار نیستم تا موظف باشم به حرف همه گوش بدهم... متهم به بیطاقتی در تحمل انتقاد شدم...
مرغ من دوپا دارد، گاهی دوپای دیگر هم قرض میگیرد تا راه رفته را برگردد... یعنی انتقادپذیر هستم و لجبازی نمیکنم اما شما را بخدا، سر بی مو که با انتقاد درمان نمیشود! گیرم که به اندازهی محمدرضا شجریان مو داشتم و آنقدر لاغر بودم که میتوانستم مثل کارت ویزیت از زیر در وارد اتاقم بشوم و قدم از شدت تواضع یک متر کوتاهتر دیده میشد آیا فرقی برایتان داشت؟ آیا در آن صورت بهتر مینوشتم؟
به درخواست بازی " یار تو دلی " توکا
و برای شما که طعم تلخ دهانتان شاید کمی گس شود
مسخه یا "از آه بد خط-ان غافل مباش !"
یکروز که استاد" توکا و. "* از خواب بیدار شد دید دستهایش عوض شده اند. دستها را جلوی صورتش گرفت. دستها تا آرنج دستهای قبلی بودند و از آرنج به پایین به مراتب سفید تر ، ظریفتر، کم مو تر و در یک کلام زنانه بودند. ناخنها دو میلیمتر بلند بودند و آن دو میلیمتر اضافه شان سفید لاک خورده بود. دستها را جلوتر آورد. جیغ زیری که از جثه اش بعید بود کشید. از رختخواب بیرون آمد. در را که باز کرد، زنش گفت : " صبح بخیر. چرا جیغ زدی؟ خوبی؟ " دستها را به سبک رضاخان در پشتش قایم کرد و گفت : " سلام . خوبم .خواب بد دیدم"
دستها را گرفت زیر شیر. شست . بازهم شست. فکر کرد شاید کسی با او شوخی کرده و دستهایش را وقتی خواب بوده گریم کرده است. جلف ها . چیزی تغییر نکرد. ساعتی به دست چپ بسته شده بود. ساعت را نگاه کرد. یک ساعت زنانه " گوچی " بود که مربع و ظریف بود. ساعت را قبلن جایی دیده بود. دست " آیدا ب. " * از دستشویی بیرون دوید. زنش دم در ایستاده بود و روسریش را مرتب می کرد. گفت : " چیزی شده است؟ " دوباره با هیبت رضا خانی گفت : " نه " زنش گفت : " من رفتم " گفت : " خداحافظ"
در که بسته شد با دست راست گوشی را برداشت. فکر کرد : " الان کانادا ساعت چند است ؟ " ناخود آگاه ساعتش را نگاه کرد. ساعت یازده و نیم را نشان می داد. حساب کرد. ساعت به وقت کانادا بود. حس کرد سرش گیج می رود. سعی کرد شماره را بگیرد. ولی دستش می لرزید. گوشی را به دست چپش داد و دستش دیگر نمی لرزید.
شماره را گرفت. مستقیم. با خودش فکر کرد. گور پدر قبض تلفن. بعد از سه زنگ " آیدا ب." گفت : " هلو " ( به کسر ه) . توکا گفت :" آیدا؟ "
- سلام توکا
- سلام خوبی؟ بیدارت که نکردم
- نه بیدار بودم. طراحی می کردم.
- چه خوب؟ طراحی؟ کلاس می ری؟
- نه . حتمن فهمیدی خودت. دستامون عوض شده.
- آره فهمیدم. جدیه! پس تو هم الان دستهای من را داری؟
- آره. سبزه و گنده. ساعتت هم اینجاست.بی شوخی شکل " پاپ-آی" شدم .
- متاسفم.
- مهم نیست . ولی دکتر گفت عملشون می کنه درست می شه. متناسب می شه. موهاشم با لیزر درست می کنیم. حتی رنگ پوستش را.
- چی را درست می کنی؟ دست بهشان نزنی. خودت را برسان اینجا تا بریم پیش متخصص . حتمن راهی برای جا به جاییشون هست. من الان گیجم. لطفن کاری نکن
- نه توکا. امکان نداره من زیر بار همچین عمل ریسکی برم. باور کن دکتر گفت اگر قطعشون کنند احتمال اینکه بشه با دستهای من که الان پیش تو هستد جایگزینشان کرد ده درصد است . من با همین راضیم. تو هم یک فکری برای دستهای من بکن. برو دکتر. روشون را هم کرم پودر تیره بزن.
- یعنی چی راضی هستی؟ مگر می شه؟
- آره. از بی دستی که بهتره . ضمنن یادت هست که گفتی که خطم خیلی بده؟ یادته خندیدی . دیشب وقتی شمعهای تولدم را خاموش می کردم آرزو کردم خطم مثل خط تو بشود. از امروز صبح خطم عالی شده. هاشور می زنم برات مثل ماه. آخر این ماه می خواهم نمایشگاه طراحی بگذارم. خیلی کارها هست که می خواهم بکنم.خطم دیگه بد نیست. برای همه دوستانم می خواهم کارت پستال بفرستم و ...
- آیدا. اینکار درست نیست. من بدون دستهام کاری نمی تونم بکنم. من با دستام نون می خورم.
- من آرزو کردم. برای خط خوش . من دستهای تو را نخواستم. پیش آمد. ضمنن انگشتت در دماغم هم نمی رود . از صبح با گوش پاکن دماغم را انگولک کرده ام. پس مشکلاتی هم دارم. یعنی صد در صد هم راضی نیستم.
- یعنی الان راست دست شده ای؟
- اوهوم.
- چی می کشی الان
- زن . طرح زن.
- مجوز چی؟
- اینجا مشکلی ندارد. تازه الان یک زن ایرانی هنرمند را که صرفن به زنان در هنرش بپردازد خیلی تحویل می گیرند. فکر کن توکا می توانم یک کتاب مصور چاپ کنم. خودم تنهایی. از سودش برای تو هم ...
- خوب بلدند زن بکشند؟ دستها را می گویم.
- آره. خیلی خوبند البته گاهی بعضی جزییات را خیلی ایده آلیستی یا غلو شده می کشند ولی کلن خیلی خوبند. خیلی خوب استاد. دستت درد نکند.
- با دستهای تو چکار می شود کرد؟
- هیچ.
- هیچ؟
- انگشت وسطی دست چپ هست . آنکه بلند ترین است.
- خوب
- بند اولش خم می شود. صرفن یک جور شیرنکاریست
- چه خوب! با دستهایم برایم نامه بنویس
- باشه . من برم. خیلی هیجان زده ام. تو چکار می کنی؟
- من می روم ناخنهایم را کوتاه کنم . بعد هم بروم کلاس خط ثبت نام کنم. شبت بخیر
- روز تو هم بخیر. راستی پوستشان خشک می شود.حساس هستند. همیشه کرم " کلارینس " مخصوص دست بزن.
- باوشه. شب بخیر
*تشابه اسامی با افراد حقیقی صرفن بر پایه تصادف بوده است. باور بفرمایید!
آیدا احدیانی - تورنتو
***
با تشکر از آیدای پیادهرو که دعوت من را برای شرکت در بازی پذیرفت، حالا از "کافه کافکا" دعوت میکنم که با نوشتن مطلبی برای "توکای مقدس" به این بازی ادامه بدهد...
به سروش قول دادم که این هفته چراغها را من خاموش میکنم اما نمیدانستم که چطور و حوصله برای هیچ کاری نداشتم، طبق عادت در این جور مواقع دفتر طرحها و یادداشتهایم را باز کردم و ورق زدم تا با دیدن طراحیهای قدیمی و خواندن جملههای کوتاه و یادداشتهایی که جابهجا در فاصلهی خالی میان طرحها گذاشتهام موضوع تازهای برای نوشتن پیدا کنم. کنار بعضی صفحهها اسمهایی نا آشنا دیدم، اسم آدمهایی که قرار بوده به یادم بمانند اما از خاطرم رفتهاند... چند جای دیگر به فهرست مایحتاجی رسیدم که روزی لازمشان داشتم و قرار بوده آنها را قبل از رفتن به خانه بخرم، چیزهایی مثل صابون دستشویی، نان برای شام، یک کیلو گوجه فرنگی... چیزهایی که امروز به هیچکدام آنها نیازی ندارم... چند جا هم جملههایی از یک کتاب که به نظرم مهم آمده نوشتهام، مثل این یکی "کلمات گلهایی هستند از هیچ" که از ریچارد براتیگان است... و از این قبیل چیزها تا رسیدم به صفحهای که در گوشهی آن نوشته بودم:
"آقای بدری، آموزش نقاشی به نابینایان..."
یادم آمد زمستان سال قبل را که با همین دوستان چلچراغی به اهواز رفته بودم و میزبانان، ما را برای دیدن آقای بدری و شاگردانش به خانهی کوچک او بردند. این آقای بدری نقاش شهیر شهر اهواز است و در استان اسم و رسمی دارد. شیوهای شخصی برای نقاشی از طبیعت ابداع کرده که در فرانسه چند نفر، از جمله یکی دو روزنامه نگار، از دیدن آن به هیجان آمدهاند و چند مقاله دربارهاش نوشتهاند که بدری نسخهای از آن روزنامهها را تا به امروز با دقت تمام حفظ کرده است. همانجا یادم آمد که چند سال قبل در تلویزیون خودمان فیلم مستندی دربارهاش دیده بودم که داشت دربارهی همان شیوهی ابداعیاش میگفت و همان چند صفحه مصاحبهاش را با روزنامههای فرانسوی نشان میداد و شگفتی و حیرت نویسنده مقاله را برایمان ترجمه میکرد. حس و حال نقاشیهایش را دوست داشتم اما بیشتر از هنرش از ایدهاش برای تدریس نقاشی هیجانزده شدم، آموزش نقاشی... به کودکان نابینا! سرزنشتان نمیکنم اگر پیش خودتان فکر کنید که کاری بیهودهتر از آموزش نقاشی به کورها نیست... این همان فکری بود که قبل از ورود به اتاق بدری به سرعت برق از ذهن من گذشت. چطور ممکن است به بچههایی که هیچوقت رنگی ندیدهاند از سرخی گل و آبی آسمان گفت؟
در وطنم، که هنوز خوب نمیشناسمش، شهرهای زیادی است که در آنها غریبهام، نمیدانم که خیلی از آنها کجای نقشهی ایران قرار دارند، نشانی کوچهها و خیابانهایش را نمیدانم، به رنگ آسمانش که با رنگ آسمان شهر من تفاوت دارد عادت ندارم، با آب و هوایش سازگار نیستم و غمانگیزتر آنکه با خلق و خوی مردمانش آشنا نیستم... وقتی وارد خانهی محقری شدم که در انتهای یکی از صدها خیابان خشک و خاکی شهر اهواز قرار داشت منتظر نبودم کسی را ببینم که بتواند رنگ را برای نابینایان معنی کند.
آیا کاری بیهودهتر از این هست؟... این سؤالی بود که قبل از ورود به خانهی بدری از خودم پرسیدم، سؤالی که توانست به اندازهی گذشتن از حیاط کوچک خانهی او فرصت حیات پیدا کند.
بدری نقاشی شاگردان را به دیوار زده بود... باورکردنی نبود که زیبا بودند و فرقی با نقاشیهای کودکان بینا نداشتند. شاگردان بدری بدون نیاز به چشم میدیدند، رنگها را میشناختند، رنگها را احساس میکردند... همانجا گوشهی دفترم نوشتم "آقای بدری، آموزش نقاشی به نابینایان..." تا که روزی مثل امروز وقتی ناامید و خسته هستم و احساس بیهودگی میکنم با دیدن آن به یاد کوچهای خاکی و خانهای محقر در اهواز بیفتم، به یاد مردی که نقاشی یادمان میدهد، به یاد مردی که ثابت میکند هیچ کاری بیهوده نیست که زندگی بیهوده نیست...
خیلی وقت است که چشمهایم قرمز و ملتهب میشوند، فکر میکردم از کار زیاد است اما چهار ماه است که بیکار هستم و هنوز چشمهایم خوب نشده، بالاخره به چشمپزشک مراجعه کردم... دکتر بعد از معاینه قطرهی اشک مصنوعی تجویز کرد... اشک مصنوعی!
***
این داستان مربوط به سالهای خیلی دور است، شاید بیشتر از بیستوشش سال پیش. آن سالها که به اندازهی امروز بیکار بودم هفتهای یک روز به دیدن عمهی بزرگم میرفتم تا به یاد ایام کودکی چند ساعتی را در کنارش بگذرانم. عمه هنوز بیستوچند سال با مرگ دختر بزرگش که آن موقع نوجوان بود فاصله داشت و شوهرعمه به همان اندازه فرصت داشت تا قبل از یک سکتهی وسیع مغزی که در آینده زمینگیرش خواهد کرد، از راه رفتن قدرتمندانهاش بر روی زمین لذت ببرد و خیال کند که جهان به کامش است و به کامش باقی خواهد ماند. اوضاع مالی شوهرعمه خوب بود آنقدر که میتوانست صدهزار تومان برای خریدن یک دستگاه ویدئو بپردازد بدون اینکه به حساب پساندازش لطمه بخورد یا برای پرداخت هزینههای جدیتر خانوادهی چهارنفرهاش دچار مشکل بشود. ویدئو تازه به بازار ایران آمده بود و مثل بیشتر محصولات جدید مدلهای اولیهی آن خیلی حجیم بود یعنی بیشتر به یک کارخانهی ذوب آهن در ابعاد خانگی شباهت داشت و کار کردن با دکمهها و اهرمهایش زور بازو میخواست! وقتی یکی از همین دکمهها را به پائین فشار میدادید دری شبیه به در مخفی یک معبد اسرارآمیز با سر و صدای زیاد باز میشد و بالا میآمد تا در یک مراسم آئینی نوار فیلم را ببلعد... داشتنش ممنوع بود و روی دیوارهای شهر با خط خوش نوشته بودند که اسباب فساد است و باعث رواج بیغیرتی میشود و... هنوز خیلی از خانوادهها پول کافی برای خریدن چنین اسباب فسادی نداشتند و ترجیح میدادند با صدهزار تومان یک اتومبیل بخرند...
در آن روز کذایی که قرار بود نگاه من به دنیا عوض شود، عمه از من پرسید که آیا مایکل جکسون را میشناسم که نمیشناختم و آیا شوی مایکل جکسون را دیدهام که ندیده بودم. پس لازم آمد تا چشم و گوشم باز شود. دخترعمهی خدابیامرزم مأموریت پیدا کرد تا به آپارتمان همسایه برود و کاست شوی مربوطه را از آنها بگیرد. تا رسیدن نوار کاست، عمه چند دقیقهای وقت داشت تا دربارهی ظاهر متفاوت چیزی که خواهم دید توضیحاتی بدهد تا بیش از اندازه شگفتزده نشوم...
البته شگفتزده شدم. تفاوتهایی که دیدم در محدودهی ظاهر باقی نمیماند. دنیای مدرن و تکنولوژی به کمک اصل تکامل انواع داروین آمده بود و آدمی را متناسب با کاربردش در طبیعت- جامعه- از نو میساخت. کاری که طبیعت برای انجام آن به حداقل یک میلیون سال زمان نیاز داشت توسط تکنولوژی مدرن در چند ماه به انجام رسیده بود. دنیایی که مایکل جکسون آن را نمایندگی میکرد در حال تغییر بود و از دنیای من فاصله میگرفت و او اولین نشانهی تغییر بود و بعد از آن بود که سر و کلهی کامپیوترهای خانگی و اینترنت کمسرعت و زندگی مجازی و تلفن همراه و باراک اوباما و هزار چیز دیگر پیدا شد.
از منزل عمه که به خانه برمیگشتم، در تمام راه، به راز گام برداشتن به جلو و رفتن به عقب فکر میکردم...
***
... اشک مصنوعی؟! برای اشک ریختن که نیازی به قطرهی مخصوص ندارم. بعد از سه روز هنوز در قوطیاش را باز نکردهام.
روبروی جعبهی پر زرق و برق و بیمصرفی که اسمش کامپیوتر است نشستهام و تلاش میکنم تا به خودم بقبولانم که در قرن بیست و یکم هستم. من آسان متقاعد میشوم اما این مظهر تکنولوژی معاصر سرسختانه با من لجاجت میکند و اصرار دارد که لاکپشت عظیمی است گیر کرده در ماسه و برای برداشتن هر قدم کوچک نیاز به تفکری عمیق دارد- به این میگویند تطابق دادن تکنولوژی غربی با فرهنگ عارفانهی شرق- تسلیم آرامش دستگاه میشوم و اجازه میدهم که هروقت خواست راه برود و از فرصتی که بالاجبار در اختیارم گذاشته استفاده میکنم تا به خودم فکر کنم...
***
توی پیادهرو با عجله راه میرفتم که از پشت سر محکم به من خورد و تعادلم را بر هم زد، پسربچهای بود که ده سال نداشت، زمین نخوردم اما خودش با دوچرخهاش روی زمین ولو شده بود و با چشمهای وحشتزده به من نگاه میکرد. تقریباً بلافاصله ایستاد و خم شد تا دوچرخه را از زمین بلند کند... همانطور که خم بود نتوانستم خشمم را کنترل کنم و تیپایی حوالهی باسنش کردم! یواش زدم و خودم را قانع کردم که لایق چنین تنبیهی است. پسرک سراسیمه برگشت و دوباره با چشمهای درشتش به من خیره شد. دردش نگرفته بود و اینبار ترس نبود که در چشمهایش موج میزد، تعجب بود و سؤال... تحقیر شده بود و من تحقیرش کرده بودم...
امروز بیست سالی از آن تیپای کذایی گذشته و پسرک آنروز مردی است که امروز جایی در این شهر زندگی میکند. نمیدانم که تلخی تیپایی که به ناحق خورد را فراموش کرده یا نه اما بیست سال است که با یادآوری این خاطره از خودم میپرسم:
اگر من را نبخشیده باشد... اگر فراموش نکرده باشد...؟
***
... لاکپشت گرانقیمت من خسته است، دوست ندارد قدم از قدم بردارد. در بحر تفکرات عارفانهی خود به ارزشهای مطلق صفر و یک فکر میکند. رهایش میکنم تا با دود علامت بدهم...