تبليغاتX
توکای مقدس
من می اندیشم پس بیشتر هستم!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 21:9  توسط توکا نیستانی  | 

می‌خواست کتابی را که سال پیش خریده و خوانده بود ببرد پس بدهد! می‌گفت با نویسنده توافق اخلاقی ندارد و حالا یکدیگر را درک نمی‌کنند... دوپایش را توی یک کفش کرده بود تا کتاب را طلاق بدهد. از من می‌پرسید که آیا کار درستی می‌کند یا نه، گفتم اگر ارزشی در این کتاب دیده‌ای و بخاطر آن نویسنده‌اش را دوست داشتی که امروز کتاب همان است و تغییر نکرده و نباید مجازات شود. اما اگر به هر دلیلی نویسنده را دوست نداری بهتر است تا کتاب‌های بعدی‌اش را نخوانی. به هر حال هیچ کتابی را نباید با دور انداختن مجازات کرد...

                                                                 +++

بیشتر مردم شهرت و موفقیت را حق هنرمند خاکسار اما بی‌عیب و نقص می‌دانند، یعنی آدم افتاده‌ای با طبع لطیف و روحی شکننده که هیچ‌وقت دچار وسوسه‌های انسانی نمی‌شود، تن به پلیدی نمی‌دهد، مثل همه دنبال پول و منفعت شخصی نمی‌رود و خلاصه به دور از تمام نقطه ضعف‌های بشری زندگی می‌کند. معمولاً تصویر واقعی هنرمند‌ مردم را شگفت‌زده و ناامید می‌کند. حتماً شما هم اظهار نظرهایی شبیه به این را زیاد شنیده‌اید: «... قبلاً جور دیگه‌ای درباره‌ش فکر می‌کردم اما یه چیزایی ازش دیدم که پاک از چشمم افتاد!»

حدس می‌زنم این توقع، که هنرمند باید واجد تمام کمالات انسانی باشد، زاییده‌ی تصویر ناقصی است که از زندگی اسطوره‌های هنر در قرن‌های گذشته ساخته‌ایم. مثلاً چون چیز زیادی از زندگی حکیم ابوالقاسم فردوسی نمی‌دانیم فکر می‌کنیم که حتماً همان صلابتی که در شعر دارد در شخصیت و زندگی‌اش هم داشته است. یک لحظه تصور کنید دفترچه‌ی خاطرات دختر ابوالقاسم فردوسی به دست شما بیفتد و بفهمید که دخترک از پدرش بخاطر این‌که متعلق به نسل قبل بوده و نمی‌توانسته او را درک کند گلایه داشته یا همسر آن بزرگوار از این‌که ابوالقاسم خان بیشتر وقتش را بجای کار در مزرعه و تهیه‌ی جهیزیه برای رباب صرف شعر و شاعری می‌کرده دلخور بوده و پیش زن کدخدا درد دل می‌کرده است... با این‌که تصوراتی از این دست خنده‌دار به‌نظر می‌رسد اما چرا نباید به این تصورات میدان داد؟ مگر جز این است که آن بزرگوار دهقان‌زاده بوده و احتمالاً زمانی با کشاورزی روزگار می‌گذرانده پس چرا باید تعجب کنیم اگر مثل همه‌ی کشاورزها، با همسایه‌ای بر سر تقسیم آب یا مالکیت زمین اختلاف پیدا کرده باشد. یا چه عیب دارد اگر بفهمیم که حماسه سرای بزرگ ما گاهی به پول فکر می‌کرده و امیدوار بوده تا شاهنامه را به قیمت خوبی به سلطان محمود بفروشد تا الاغ جدیدی برای همسرش بخرد، ویلایی در مازندران بسازد، سفری تفریحی به توران برود یا برای کمک به خانواده‌ی رستم دستان اندکی پول به شعبه‌ی بانکی در سیستان حواله کند... یعنی می‌گوئید اشتباه می‌کنم؟ که ایشان هیچ‌وقت مثل مردم عادی زندگی نکرده و تمام عمر، مثل آن مجسمه‌ی باشکوه، کتاب در دست و با صلابت به افق خیره بوده است؟!

خدا را شکر در دورانی هستیم که مدارک زیادی از زندگی خصوصی هنرمندها باقی می‌ماند. به استناد همان مدارک است که می‌دانیم پابلو پیکاسو پدر مهربانی نبوده، جورج اورول رفتار سیاسی قابل افتخاری نداشته و والت دیسنی همکار نزدیک خود، میکی ماوس را به مأموران اف‌ بی آی لو داده است و... جایی خوانده‌ام پیرمردهایی در یوش خاطراتی تعریف می‌کنند از همشهری دیوانه‌ای که شعر می‌سرود. داستانی شنیده‌ام از شاعری که ساعت‌ها در دفتر مدیر بانک می‌نشست به امید آن‌که مدیحه‌ای بخواند و صله‌ای بگیرد. و داستان‌ها از شاعری که زیباترین شعرهای عاشقانه را می‌سرود اما همسرش را کتک می‌زد! و شاعر دیگری که شب‌ها در جوی آب خیابان لاله زار می‌خوابید و نقاشی که متظاهر بود و آوازه‌خوانی که خسیس بود و ... و می‌دانم که تمام‌شان حقیقت دارد با این وجود خودم را مدیون همه‌ی این آدم‌ها می‌دانم چون ورای خلق و خوی آدمیزادی‌شان چیزی به زندگی من افزوده‌اند، چیزی که به زندگی ارزش زیستن می‌دهد.

خیلی از آدم‌ها شبیه به زمین سنگلاخ هستند، اگر آن‌ها را بکاوید شاید به گنج کوچکی برسید یا سفره‌ی آبی زلال، شاید به نفت برسید یا به هیچ، ملال!... در دل سنگلاخ هرچه باشد یا نباشد پابرهنه راه رفتن روی آن فقط پا را آزرده می‌کند.

                                                             +++

... هنوز بلاتکلیف بود و نمی‌دانست با کتاب چکار کند. گفتم حساب کتاب و نویسنده را از هم جدا کن، جای دوست که می‌دانی کجاست؟ جای کتاب همان‌جاست و جای دشمن را هم که می‌دانی... به نویسنده‌اش محل نگذار، حتی اگر روزی روزگاری به خواستگاری دخترت آمد، دخترت را به او نده.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 0:8  توسط توکا نیستانی  | 

طراحی یک هنر است و در عین حال راهی است برای درک جزئیات زیبا اما پیچیده‌ی انسان و طبیعت... درکی که به لذتی عمیق منتهی می‌شود. می‌توانید ساعت‌های زیادی را صرف تماشای یک درخت و طراحی از آن بکنید و تازه متوجه شوید که تا قبل از آن درخت ندیده بودید... شتاب زندگی همه را به سرسری دیدن عادت داده است.

خوب دیدن اولین شرط خوب طراحی کردن است.

                                                                      +++

من از هر فرصتی برای ستایش "هانیبال الخاص" استفاده می‌کنم. بهترین معلمی است که در زندگی داشتم؛ مدت کوتاهی شاگردش بودم اما تأثیر بزرگی گرفتم. کلاس طراحی‌اش روح داشت، زنده بود. در آتلیه‌اش طراحی می‌کردیم و او برایمان شعر می‌خواند، داستان می‌خواند، خاطره تعریف می‌کرد. از شعرهایی که ترجمه کرده بود یا شاعرانی که دوست می‌داشت یا دوست نمی‌داشت حرف می‌زد. طراحی‌هایمان را نگاه می‌کرد، نظر می‌داد، اصلاح می‌کرد. خودش برایمان طراحی می‌کرد. آخرین کارهایش را نشان‌مان می‌داد. از طراحی شاگردها اسلاید تهیه می‌کرد و طراحی شاگردهای قدیمی‌ را، که امروز معروف هستند، با افتخار نشانمان می‌داد. یک‌بار از احمدرضا دالوند خواست تا بیاید و در حضور ما پرتره بکشد، دالوند عالی پرتره می‌کشید. یک‌بار از مسعود سعدالدین خواست تا در حضور ما از مدل زنده طراحی کند، سعدالدین عالی طراحی می‌کرد. هانیبال طراحی هنرجوها را جمع می‌کرد، با آن‌ها نمایشگاه ترتیب می‌داد و با لطایف‌الحیل همه را به قیمتی نازل می‌فروخت. هر هفته تکلیف می‌داد، امر می‌کرد که زیاد طراحی کنیم. وقتی تکالیف را ورق می‌زد چهره‌اش از همیشه خوشحال‌تر بود، یک‌باره جوان می‌شد. علاقه‌اش به هنر و طراحی مسری بود، به همان راحتی که آنفولانزای خوکی با یک عطسه منتقل می‌شود او با یک لبخند شاگرد‌ها را به هنر مبتلا می‌کرد. هانیبال معلم خوبی بود. دوست دارم مثل او باشم و کلاسی مثل او داشته باشم، دوست دارم دیگران هم چنین فضایی را تجربه کنند...

                                                                   +++

مثل یک شعبده‌باز در بدو ورود به صحنه دستیارانم را معرفی کردم، «دوشیزه کلاه، دوشیزه جعبه کفش، دوشیزه کتاب و بالاخره دوشیزه شیشه‌ی خالی خیارشور یک و یک»- می‌دانید که همه‌ی شعبده بازها دستیارانی مؤنث دارند.

از دستیارم، دوشیزه جعبه، خواهش کردم تا دور بگردد و پاک‌کن‌هایی که بی اجازه آمده‌اند را جمع کند. یک طراح هیچوقت اشتباهش را پاک نمی‌کند، هر خط اشتباه با کشیدن خط دیگری اصلاح می‌شود، باید شهامت خط کشیدن داشت و پاک‌کن قاتل شهامت یک طراح است.

بعد از آن توجه همه را به دستیار دیگرم، دوشیزه شیشه‌ی خالی خیارشور یک و یک، جلب کردم که ساکت و آرام گوشه‌ای نشسته بود. گفتم در این کلاس کسی حق ندارد خودش را تحقیر کند، به خودش انگ بی‌استعداد بودن بزند یا بخواهد به نیابت از من حال خودش را بگیرد؛ گفتم که در محدوده‌ی این اتاق فقط من حق دارم حال‌تان را بگیرم یا به طراحی‌تان بخندم و من هرگز چنین کاری نخواهم کرد؛ پس اگر کسی در جهت تحقیر خودش یا تخریب اعتماد به نفس‌اش حرفی بزند جریمه خواهد شد و دوشیزه "شیشه خالی خیارشور یک و یک" وظیفه دارد تا جریمه‌ها را جمع و نگهداری کند تا بموقع به مصرف شربت و شیرینی برسد. تا آخر کلاس فقط یک نفر جریمه شد.

حالا نوبت دستیار عزیزم، دوشیزه کتاب بود تا از روی آن چند خطی برای حاضرین بخوانم... خواندم که طراحی را نمیتوان یاد داد اما می‌توان آن‌را آموخت و آموختن روندی از تلاش و شکست است...

کار کلاس با تمرین‌هایی برای کشیدن خط و کنترل تیرگی و روشنی آن شروع شد و همه بهتر از آنی بودند که انتظار داشتم. بعد از سه ساعت طراحی، دوشیزه کلاه جلوی چشم‌هایم را گرفت تا هرکه از فضای کلاس یا روش کار من راضی نیست بدون رودربایستی با من جمع را ترک کند... همه ماندند!

روزهای خوبی در پیش است...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 22:44  توسط توکا نیستانی  | 

ما هر روز میلیون‌ها پیام ریز و درشت را فقط از طریق کلمات به یکدیگر منتقل می‌کنیم. بجز من که مدام در حال نصیحت کردن شما و ابلاغ پیام‌های بهداشتی، اخلاقی و اجتماعی هستم، حتی طبیعت به ظاهر بی‌جان هم پیام‌هایی دارد که آن‌ها را از راه شکل، بو، رنگ، صدا و... انتقال می‌دهد. اشیاء به صدای بلند حرف می‌زنند. خیلی هم حرف می‌زنند!

                                                                    ***

صبح خیلی زود از خانه بیرون می‌روم، در ساختمان هنوز قفل است که یعنی من اولین نفری هستم که خانه را ترک می‌کند. قفل در می‌گوید: «آقای عابدی، همسایه‌ی سحرخیز طبقه‌ی بالا، امروز برای خریدن نان سنگک بیرون نرفته است»... دومین پیام را از پیکان نخودی رنگی که جلوی خانه‌ام ایستاده است می‌گیرم. پیکان مال همسایه‌ای است که ده پلاک آن‌طرف‌تر می‌نشیند و چندباری از او خواهش کرده‌ام که اینجا پارک نکند چون مجبور می‌شوم ماشین خودم را دوتا کوچه بالاتر بگذارم. همیشه می‌گوید چشم اما گوش نمی‌کند. دیروز با اخم همان خواهش را تکرار کردم و حالا نتیجه‌اش را می‌بینم. پیکان نخودی می‌گوید: «من اینجا می‌ایستم و تو هیچ غلطی نمی‌توانی بکنی»... راست می‌گوید. سرم را پائین می‌اندازم تا چشمم به چراغ‌هایش نیفتد در عوض جدول سیمانی کنار پیاده رو را نگاه می‌کنم که بلند است تا نگذارد هیچ اتومبیلی توی پیاده‌رو برود مگر جایی که به ورودی یک پارکینگ می‌رسد، آن‌وقت کوتاه می‌شود. همین جدول جلوی خانه‌ی همسایه‌ای که پارکینگ ندارد سخاوتمندانه کوتاه شده تا ایشان بتواند ماشینش را توی پیاده‌رو جلوی خانه‌اش پارک کند. جدول کوتاه سیمانی می‌گوید: «مالک خانه از کارگر نصاب جدول خواهش کرده تا رعایت حال او را بکند». نرسیده به سر کوچه با صاحب پیکان نخودی سینه به سینه می‌شوم، با هم لبخندی زورکی رد و بدل می‌کنیم. لبخند او می‌گوید: «خوب کردم، بازم میکنم!» سرم را برمی‌گردانم تا جوابش را ندهم. چشمم به یکی از ده‌ها گربه‌ای می‌افتد که در این کوچه زندگی می‌کنند و این یکی دمش را از بیخ کنده‌اند و حالا جایی که قبلاً دم بوده زائده‌ی کوچکی قد یک گوجه‌سبز دارد. گوجه‌سبز شهادت می‌دهد: «یکی از ساکنین این کوچه در تربیت بچه‌اش اهمال کرده است». با ترس و لرز از عرض خیابان اصلی می‌گذرم و به اتومبیلی که قسم خورده از روی من رد شود جا خالی می‌دهم. راننده به من اعتراض دارد، بوق می‌زند. بوق می‌گوید: «...». رو به اتومبیل که حالا خیلی دور شده فریاد می‌زنم: خودتی‌ی‌ی‌ی! در میانه‌های کوچه پنجره‌ی کوچک آپارتمانی باز است، نمی‌خواهم فضولی کنم اما مثل همیشه نگاهی به چلچراغ عظیمی که از سقف کوتاه اتاق پذیرایی آویخته شده می‌اندازم. چلچراغ عظیم می‌گوید: «صاحب این خانه‌ی هفتادمتری در آرزوی یک قصر بوده اما به یک چلچراغ بسنده کرده است». نیم ساعت زودتر از وعده‌ای که دارم جلوی دفتر می‌رسم و نمی‌دانم کدام کار بهتر است، بایستم و وقت تلف کنم یا زودتر از موقع وارد دفتر بشوم. نگاهی به خیابان اصلی می‌اندازم و نور سبزی می‌بینم که آن دورها، جایی از جداره‌ی ساختمانی ساطع است. ترکیب نور سبز با این ساعت از روز یعنی: «بشتابید برای کله پاچه»... تا شب چیزی نمی‌خورم، احساس سیری وحشتناکی گریبانم را رها نمی‌کند. بدتر از آن دچار توهم شده‌ام، خیال می‌کنم بجای اشک روی چشم‌هایم را لایه‌ای از چربی آب‌گوشت پوشانده است. دلم می‌خواهد چشم‌هایم را با نصف شیشه آب‌لیمو بشویم و بقیه را خالی سر بکشم بلکه کمی سبک شوم. توی کافه می‌نشینم و رفت و آمد مردم را در خیابان تماشا می‌کنم. دو دختر جوان و خیلی چاق وارد می‌شوند و چند میز دورتر می‌نشینند. کیلوهای اضافه پیام می‌دهند: «چیپس و پنیر مقصر هستند، کله پاچه بی‌گناه است». چند دقیقه بعد گارسون با دو ظرف بزرگ چیپس و پنیر سر میزشان حاضر می‌شود.

پیاده به خانه برمی‌گردم. در تاریکی کوچه هیکل نحیف پیرمردی را می‌بینم که جلوی در خانه‌اش ایستاده است. پیرمرد دستش را برای فشاردادن دکمه زنگ بلند می‌کند اما زنگ نمی‌زند، مکث می‌کند، انگار بر چیزی تمرکز کرده باشد یا موضوع مهمی به یادش آمده باشد و در همان حال به من نگاه می‌کند و ناگهان صدای مهیبی می‌دهد... رت‌تت‌تتت‌تتت... تت!... شبیه به رگبار یک مسلسل!  غافلگیر می‌شوم، از پیرمرد تردی مثل او تولید چنان صدای درشتی را انتظار نداشتم، بی‌اختیار سر جایم می‌ایستم...

با تأخیر به خانه می‌رسم و هنوز تحت تأثیر آن نگاه با طمأنینه هستم و در حیرت از آن صدای درشت. از خودم می‌پرسم که چطور پیرمرد محترمی چون او از حضور من شرم نکرد و...

جوابم را زود پیدا می‌کنم، حتی در آن صدای درشت هم پیامی ظریف نهفته بود: «گوش‌های من سنگین است، خودم که نمی‌شنوم!»

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 21:28  توسط توکا نیستانی  | 

مکتشف آماتور به قصد رفتن به جایی خانه را ترک می‌کند و سر از جای دیگری درمی‌آورد؛ توجه داشته باشید که امروز به این کار دودر کردن می‌گویند اما قدیم‌ها اسمش اکتشاف بود. مثلاً کریستف کلمب اصلاً حوصله‌ی کشف یک قاره‌ی جدید را نداشت و فقط می‌خواست خودش را برای تجارت فلفل و زردچوبه به هندوستان برساند اما عجله کرد و راه را اشتباه رفت و سر از امریکا درآورد. می‌دانید که پانصد سال پیش هیچ سینمایی فیلم هندی نشان نمی‌داد و کلمب به عمرش یک هندی اصیل را درحالی که پشت درخت پنهان شده و آواز می‌خواند ندیده بود پس دوباره مرتکب اشتباه شد، یعنی خیال کرد آن‌هایی که صورت‌شان را رنگ کرده‌اند و پر عقاب به سر دارند و پشت درخت‌ها یواشکی سیگار می‌کشند همان هندی‌ها هستند. کلمب آدم باهوشی نبود، حتی وقتی هندی‌هایی که پیدا کرده بود بجای فلفل به او سیگار فروختند، که بدمزه بود و با هیچ غذایی از گلو پائین نمی‌رفت، باز در هندی بودن آنها شک نکرد.

پانصد سال است که سرخ‌پوست‌های امریکایی در تلاشند تا ثابت کنند که گم نشده بودند و داشتند راحت زندگی‌شان را می‌کردند و هیچ لازم نبود که کسی بیاید و کشف‌شان کند آن هم وقتی که گم کردن قاره‌ای به عظمت امریکا به مراتب دشوارتر از کشف آن است. دنیا حق را به سرخ‌پوست‌ها می‌دهد اما کریستف کلمب را به عنوان کاشف امریکا می‌شناسد. امروزه همه به پاس اشتباه کریستف کلمب سرخ‌پوست‌ها را "هندی" صدا می‌زنند...                

                                                                    ***

بعدارظهر یک روز گرم تابستانی سال شصت‌وشش من احمدرضا دالوند را، به عنوان اولین کشف خود به ثبت رساندم. دالوند که در مساحت به بزرگی قاره‌ی امریکا نبود در طراحی و تصویرسازی اما غولی بود که ارزش کشف شدن داشت.                                                                      

در خیابان انقلاب سوار مینی‌بوس شدم تا به دفتر مجله بروم. جا برای نشستن نبود، خودم را به توده‌ی آدم‌هایی که به هم گره خورده بودند فشار دادم تا جا باز شد. سقف کوتاه بود، سرم را خم کردم و پس کله‌ام را به طاق ماشین چسباندم و کمی زانوهایم را خم کردم تا بتوانم بایستم. داشتم به کفش‌هایم نگاه می‌کردم که شکم مسافر تازه واردی داخل کادر آمد. شکم آشنا بود. به زحمت زانوها را بیشتر خم کردم تا سرم را صاف کنم و صورت صاحب شکم را ببینم، دالوند بود. سلام و علیکی کردیم و او از مقصدم پرسید که گفتم برای تسویه حساب به دفتر مجله می‌روم. چرا تسویه حساب؟ چون عازم خدمت سربازی هستم و نمی‌توانم به کارم ادامه بدهم و اضافه کردم که آیا دوست دارد بجای من در مجله طراحی بکند؟ بدش نمی‌آمد. باتفاق به دفتر مجله رفتیم، من چکی به مبلغ دوهزار و پانصد تومان گرفتم و دست دالوند را در دست سردبیر گذاشتم و... رفتم.

دالوند خیلی زود گل کرد و تبدیل به وزنه‌ای در تصویرسازی مطبوعاتی دهه‌های شصت و هفتاد شد و من سال‌ها ساده دلانه افتخار کشف او را به خودم نسبت ‌دادم. قبول کنید که اگر بر حسب اتفاق پیدایش نمی‌کردم او کارش را در مطبوعات شروع نمی‌کرد. اما از خدا پنهان نیست از شما هم پنهان نباشد که آدمی مثل دالوند بزرگ‌تر از آن بود که گم شود یا دیده نشود یعنی دیر یا زود راهش را به مطبوعات باز می‌کرد و نیازی به مکتشف آماتوری مثل من نداشت...

                                                                     ***

چند سالی است که اینترنت کسب و کار مکتشفین آماتور را کساد کرده، دنبال قاره‌ی جدیدی می‌گردید؟ سری به google earth بزنید، اگر جایی کشف نشده مانده باشد حتماً طول و عرض جغرافیایی و حتی آدرس خانه‌ی کدخدایش را آن‌تو پیدا می‌کنید. دنبال کشف هنرمند‌های جوان و گمنام هستید؟ لازم نیست مینی‌بوس‌های خط انقلاب را سوار شوید، هنرمند‌ها هم در اینترنت لانه دارند، صدها نویسنده، نقاش، عکاس و... برای یافتن‌شان کافی است تا زحمت گشودن چند صفحه و گشتن در آن‌ها را بر خود هموار کنید. آن‌وقت کسانی را پیدا می‌کنید مثل نسیم خواجوی که طراح مادرزاد است و تصویرهایی می‌سازد از دنیایی که ندیده‌اید، دنیای آدم‌های شش انگشتی، لباس‌های گورخری، دخترهایی با جوراب‌های بلند راه راه، آدمک‌هایی که شریک خالق‌شان هستند در شادی و غم. دنیای نسیم شاید فرسنگ‌ها دور باشد از دنیای تو، اما می‌دانی که کم هستند هنرمندانی که توان یا جرئت دور شدن از کلیشه‌ها را داشته باشند و این دخترک جرئت یک پهلوان را دارد.

نسیم خواجوی، لیدا معتمد، صدرا بنی اسدی و هزاران جوان دیگر نیازی به امثال من ندارند تا کشف شوند، حتی کریستف کلمب هم نمی‌توانست بدون سرمایه‌ی ملکه‌ی اسپانیا برای کشف هندی‌ها به آب بزند و من هم مدت‌هاست که جایی ندارم تا آن را به دیگری بسپارم... خودشان راه را پیدا می‌کنند و اسم‌شان بر سر زبان‌ها خواهد افتاد. همه چیز را گذر زمان سر و سامان خواهد داد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 15:26  توسط توکا نیستانی  | 

تفریح شبانه‌ی من شده خواندن نوشته‌های دوستانی که در دو سایت ایران کارتون و پرشین کارتون سنگر گرفته‌اند و آتشبارشان مواضع یکدیگر را نشانه رفته است. در گوشه‌ی راست، سنگر ایران کارتون تقریباً خالی است، هیج پهلوان اسم و رسم‌داری از آن دفاع نمی‌کند. در گوشه‌ی چپ اما، سنگر پرشین کارتون پر از شوالیه‌های دلیر است، مبارزان نستوهی که پی‌در‌پی بر مواضع خصم آتش می‌ریزند. خصم؟ همان مسعود شجاعی را می‌گویم که حالا نماد لاغر دوسالانه‌ی دولتی است... خب، تقصیر خودش است.

تمام مقالات را یک به یک خوانده‌ام، اول از همه متن بیانیه‌ی تحریم را و بعد عکس‌العمل خانه‌ی کاریکاتور را به آن و بعد رگبار حریف را که با "بازتاب گسترده‌ی بیانیه‌ی تحریم نهمین دوسالانه کاریکاتور در رسانه‌ها"، شروع شد و خیال تمام شدن ندارد. همه هم خوب نوشته‌اند و خوب استدلال کرده‌اند بجز یک نفر که بی‌اعتنایان به بیانیه‌ی تحریم را بر اساس انگیزه‌ی احتمالی‌شان در چند گروه دسته‌بندی کرده که کار جالبی است، نوعی مطالعه‌ی رفتارشناسانه است و می‌توانست بهتر از این باشد اگر در آخر کار مرتکب اشتباه نمی‌شد و از زبان طعنه و کنایه استفاده نمی‌کرد... می‌دانید که در جواب کسی که با طعنه سؤال می‌کند می‌توان به گفتن یک "به تو چه" غلیظ اکتفا کرد.

                                                                    ***

زنگ زدند که بیانیه‌ای نوشته‌ایم برای تحریم دوسالانه کاریکاتور و برای همدردی با آسیب دیدگان، امضا می‌کنی؟ هنوز جای امضای آخرین بیانیه‌ام درد می‌کرد، پرسیدم چه کسی آن را نوشته؟ اسم کسی را بردند که نازنین است اما علاقه‌ی معصومانه‌ای به خودنمایی دارد. آیا خودنمایی کار بدی است؟ به هیچ وجه، اما من دوست ندارم کنار ایشان عکس یادگاری بگیرم... گفتم بهتر است بیانیه را بخوانم و بعد جواب بدهم. متنی که خواندم ضعیف بود و دو ایراد بزرگ داشت، اول آن‌که دوسالانه را یک رویداد بزرگ هنری- دولتی فرض کرده بود و بعد، فتوا به کراهت خندیدن و خنداندن داده بود...

توضیح ندادم که چرا اما عذر خواستم و امضا نکردم.

                                                                   ***

نیت خیر دوستانم را در پس این جملات تشخیص می‌دهم وقتی که می‌نویسند "در شرایط جاری تحریم دوسالانه تنها کاری بود که می‌شد برای همدردی با خانواده آسیب دیدگان انجام داد" یا وقتی که از تحریم دوسالانه با عنوان "حرکت نمادین بشر دوستانه" یاد می‌کنند اما بر سر روش کار با آن‌ها موافق نیستم. به اعتقاد من تحریم دوسالانه تنها کاری نبود که می‌توانستیم برای ابراز همدردی انجام بدهیم و برای یک حرکت نمادین بشردوستانه راه‌های بهتری بود که دنبال آن نگشتیم و در عوض شبیه به پدری رفتار کردیم که از فرط استیصال و برای اعتراض به صاحب‌خانه، دم دست‌ترین دارایی‌اش، یعنی نوزاد شیرخواره‌‌اش را از آغوش مادر بیرون می‌کشد و جلوی چشم همه مثل توپ به زمین می‌کوبد تا رهگذران را تحت تأثیر قرار بدهد...

شاید دوسالانه‌ی کاریکاتور روی کاغذ "بین‌المللی‌ترین اتفاق هنری در ایران" باشد اما برای مسئولین هنری اهمیتی کمتر از یک جشنواره‌ی سینمایی روستایی دارد و درست به همین خاطر است که علی‌رغم اقبال بین‌المللی در تمام هشت دوره‌ی گذشته و در دقیقه‌ی نود، دبیرش اتاق به اتاق به دیدار مسئولین رفته و ساعت‌ها چانه زده تا کسانی را که بود و نبود چنین جشنواره‌هایی برای‌شان علی‌السویه است متقاعد کند بودجه‌ی آن را تأمین کنند. دوسالانه فقط یک جشنواره‌ی قبیله‌ای است؛ گیرم اعضای این قبیله در جهان پراکنده هستند! قابل پیش‌بینی است که این تحریم، با توجه به هنردوستی بالادستی‌ها، به تعطیل دائمی دوسالانه‌ی کاریکاتور تهران منجر خواهد شد. البته من عیبی در تعطیلی دوسالانه نمی‌بینم و یکی از امضا کنندگان بیانیه را که صادقانه به دنبال سر به نیست کردن آن است تحسین می‌کنم، کسی که سال‌هاست با پول دولت نمایشگاه می‌گذارد اما برای اعتراض و تحریم دوسالانه‌ی دولتی تهران را ترجیح می‌دهد. به این می‌گویند با یک تیر دو نشان زدن...

و باز عقیده‌ی من است که با کمی ذکاوت می‌توانستیم در شرایطی که کاریکاتوریست‌های ما با کمبود جدی رسانه مواجه هستند، از فرصت دوسالانه‌ برای ارتباط با مردم و ابراز همدردی استفاده کنیم. می‌شد بجای تحریم دوسالانه، آن‌را برای چند ماه به تعویق انداخت و به نشان اعتراضی نمادین موضوع مناسبی برای آن پیشنهاد کرد و از همه خواست که با امضای بیانیه، موضوع جدید را تأئید کنند. با توجه به این‌که دوسالانه بخشی برای ارائه آثاری با موضوع آزاد دارد این پیشنهاد کاملاً عملی است. حتی می‌شد از موضوع اعلام شده‌ی قبلی یعنی "ترس"، برای گفتن خیلی از ناگفته‌ها استفاده کرد و از حذف شدن کارها نگران نشد چون حذف همه‌ی آثار ممکن نیست.

برخلاف نظر نویسنده‌ی بیانیه معتقدم که برگزاری دوسالانه نهم می‌توانست کاملاً به مصلحت باشد. با کمی درایت دوسالانه نهم می‌توانست برای اولین بار در تاریخ شانزده ساله خود به معنای واقعی کلمه اهمیت اجتماعی پیدا کند و مخاطب عام داشته باشد و برای سال‌های آتی به مسیری درست هدایت شود... فرصتی که، شاید، به آسانی از دست رفت.

                                                                     ***

حالا که کار از کار گذشته و قطار تحریم ایستگاه را ترک کرده و بازگرداندن و تصحیح مسیر آن بسیار دشوار شده لااقل به رأی و نظر یکدیگر احترام بگذاریم و از امضای این بیانیه سند افتخار و از امضا کنندگانش قهرمان نسازیم. می‌دانید که آدم‌های فرصت طلب و موج‌سواری که با انگیزه‌های دیگری بیانیه را امضا کرده‌اند کم نیستند و باز می‌دانید همه‌ی آن‌هایی که امضا نکرده‌اند خیانت‌کار نیستند. بعضی فقط روش همدردی شما را نمی‌پسندند...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 18:34  توسط توکا نیستانی  | 

اول- قبل از خوابیدن، دست و پا و صورت‌تان را بشوئید.

دوم- یک لیوان آب سرد بنوشید.

سوم- ده دقیقه سرتان را محکم شانه کنید.

چهارم- نیم ساعت در رختخواب کتاب بخوانید.

پنجم- چشم‌های‌تان را ببندید و تعداد دروغ‌هایی را که از صبح گفته‌اید بشمارید...

                                          ***

اگر به هر پنج توصیه عمل کردید و باز خواب‌تان نبرد، احتمالاً یا کچل هستید و خبر ندارید و یا هنوز وجدان دارید و نمی‌دانید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 11:23  توسط توکا نیستانی  | 

هنوز هم خیلی‌ها دوست دارند به من استاد بگویند چون تاریخ تولدی که در شناسنامه‌ام ثبت شده کم کم دارد به دورانی ماقبل تاریخ اشاره می‌کند، ماقبل کامپیوترهای خانگی، ماقبل پلی استیشن، ماقبل تلفن‌های دستی، ماقبل تلویزیون‌های ماهواره‌ای... از نظر این دوستان، که حسن نیت هم دارند، هرکسی که سن و سالی از او گذشته باشد هرقدر هم بی‌استعداد باشد باز استاد است.

آن‌قدر استاد، استاد گفتند و تکذیب کردم تا بالاخره تسلیم شدم و تصمیم گرفتم تا شاگرد بگیرم و یک کارگاه طراحی و تصویرسازی ترتیب بدهم بل‌که این لقب استادی که نه به خودم، به شناسنامه‌ام چسبانده‌اند معنایی پیدا کند.

قبل از هرچیز به تعدادی داوطلب پولدار که حوصله‌ی طراحی داشته باشند نیاز داشتم پس طرحی کشیدم برای دعوت علاقمندان به شرکت در کلاس، کلاسی که استادش خوش خیالانه آرزوی تربیت آدم‌های نکته دانی را دارد که بتوانند از پشت سر و با چشم و دست بسته هم طراحی کنند!

... حالا دیدید که استاد نیستم؟ خوب نگاه کنید، دست‌ راست را اشتباه کشیدم، این آدم دوتا دست چپ دارد!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 12:51  توسط توکا نیستانی  |