تبليغاتX
توکای مقدس
من می اندیشم پس بیشتر هستم!

دلم برایش تنگ خواهد شد. برای خودش، ترجمه‌هایش و نقاشی‌هایی که می‌کشید. برای دیدار اتفاقی‌اش در یک نمایشگاه، برای طرز حرف زدنش، برای آن سبیل‌های پرپشتش که وقت خندیدن از دو سو قد می‌کشید شبیه به کبوتری که بال گشوده و قصد پرواز دارد...

از شنیدن خبر مرگ مهدی سحابی شوکه شدم... مطلب کوتاهی درباره‌اش نوشته‌ام که در شماره‌ی آینده‌ی مجله چلچراغ چاپ خواهد شد، ادای دینی است به انسانی که بخشی از خوانده‌هایم را به او مدیون هستم. دلم برایش تنگ خواهد شد...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 16:28  توسط توکا نیستانی  | 

بیست‌وپنج سال پیش با یک چمدان لباس و یک میز نقشه‌کشی به این خانه آمدم، بخاطر میز مجبور شدم وانت بگیرم وگرنه بردن یک چمدان کار سختی نبود. البته تعدادی هم کتاب و مقداری کاغذ داشتم که به تدریج و سر فرصت جابجاشان کردم. حالا بیست و پنج سال است که این‌جا زندگی می‌کنم، شنیده بودم اسباب‌کشی کار سختی است اما هیچ‌وقت مجبور نشدم اسباب‌کشی کنم. بیست‌وپنج سال وقت داشتم که هر روز چیزی به خانه بیاورم یعنی بیشتر از نه‌هزار روز، یعنی نزدیک به هجده‌هزاربار رفتم و آمدم و چیزی به خرت و پرت‌های اتاقم اضافه کردم! مجله‌هایی که دوست داشتم همه‌ی شماره‌های آن را داشته باشم، روزنامه‌هایی که کاری از من در آن‌ها چاپ شده بود، کتاب‌هایی که هر هفته برحسب عادت و از سر وظیفه می‌خرم، میز ناهارخوری همسایه‌ای که مهاجرت کرد و به دردم می‌خورد تا روی آن طراحی کنم، میز تحریر قدیمی همسایه‌ای دیگر که کشوهای آن را دوست داشتم، لوله‌های مقوایی که به هیچ دردی نمی‌خورند، دوتا تله موش آکبند که هیچ موشی را گرفتار نکرده‌اند، عینک شکسته‌ی پدرم، تعداد زیادی کلاه، کیف‌های طراحی در اندازه‌های مختلف، جعبه‌های قلم، یک عالمه لیوان‌های قهوه‌خوری که از این و آن هدیه گرفته‌ام یا خودم در سفرهای مختلف خریده‌ام مثل این آخری که طرحی از کافکا روی آن است، پنجاه تا فندک که بعضی‌اش خراب است مثل این یکی که مال پدرم بود، چوب سیگار تلسکوپی برنجی که یادگار مرحوم آقاجان است، جعبه‌ی شطرنج سفری که مهره‌هایش تک و توکی باقی مانده و در نوجوانی از پدربزرگم هدیه گرفتم، انواع مترهای جیبی و کمری، خط‌کش‌های کوچک و بزرگ فلزی و چوبی و پلاستیکی، تخته‌های زیردستی برای طراحی، انواع و اقسام پوشه‌ها که همه پر از کاغذپاره و بریده‌ی روزنامه هستند، یک عالمه تیله‌های رنگی، جعبه‌ی پازل هزار قطعه‌ای که هیچوقت باز نشده، چاقوهایی که قرار بود برای کنده کاری از آن‌ها استفاده ‌کنم، مقارها، میخ‌ها، سوزن‌های ته‌گرد، لوازم تحریر، خودنویس‌ها و خودکارهای جوراجور، بسته‌های مداد و مداد رنگی، شیشه‌های جوهر در رنگ‌های مختلف، دوربین‌های عکاسی که حالا قدیمی و از مد افتاده شده‌اند، سیم‌های رابطی که قرار بوده دستگاه‌های مختلف را به کامپیوتر وصل کنند، کاترها، تیغ‌ها، ده‌ها قوطی کوچک که توی هرکدام چیزی گذاشته‌ام، توی این یکی نوک قلم‌های اضافه، توی آن دیگری قرص‌های فشار خون، توی آن یکی کلیدهایی که یادم رفته کدام در را باز می‌کنند، پیش‌طرح نقشه‌هایی که سال‌ها پیش برای دوستانم کشیدم، ویلای اسکندر، ویلای مجید، خانه‌ی دکتر طبسیان، خانه‌ی دکتر ساغری، لوح‌های یادبود نمایشگاه‌های مختلف، قاب‌های نقاشی، مجسمه‌های کوچک و بزرگ، عروسک‌های پنبه‌ای و...

به امثال من آشغال جمع‌کن می‌گویند، یعنی چیزهایی را دور و برمان جمع می‌کنیم که نه به درد دنیامان می‌خورد نه آخرت‌مان... حالا می‌فهمم که راست می‌گویند. یک هفته وقت دارم که خودم را برای جابجا شدن آماده کنم، همسرم یک عالمه کارتن خالی آورده تا فقط لوازم اتاق خودم را توی آن جا بدهم. اول کار فکر می‌کردم نباید سخت باشد، کارتن‌ها را یکی یکی می‌گذاری جلو و همه چیز را می‌گذاری آن تو و تمام. اما کار سخت‌تر از این حرف‌ها است...

                                                             ***

در آپارتمان کوچک آذر و محسن هستم در فرانکفورت. در آشپزخانه نشسته‌ایم دور قلیان عجیبی که هشت لوله دارد شبیه به همان هشت‌پای غول‌پیکری که در فیلم بیست‌هزار فرسنگ زیر دریا می‌خواست کشتی نوتیلوس را با کرک داگلاس و کاپیتان نمو یکجا ببلعد، هرکدام یک پای هشت‌پا را گذاشته‌ایم توی دهان‌ و مثل لوکوموتیوهای قدیمی دود می‌کنیم. هیچ‌وقت قلیان کشیدن را دوست نداشتم اما فعلاً لوله‌ی قلیان مثل بندناف ما را به مام وطن وصل کرده تا ضمن دود کردن درباره‌ی مزایا و مضار زندگی در فرنگ با هم بحث کنیم...

- قل‌قل‌قل‌قل‌قل... پوووف‌ف‌ف‌ف... فامیلام بهم میگن درسته که آلمان جای خوبیه اما بهتر نیست بجای تحمل رنج غربت بیایی و در وطن خودت آقایی کنی؟ من هرقدر فکر می‌کنم نمی‌فهمم منظورشون از آقایی کردن چیه...

- قل‌قل‌قل‌قل‌قل... پووو‌ف‌ف‌‌ف‌ف... یعنی تو شهر خودت کار خودت رو بکنی و مجبور نباشی این‌جا مثل خیلی‌ها شوفر تاکسی باشی...

- قل‌قل‌قل‌قل‌قل... پوووف‌ف‌ف‌ف... من که شوفر نشدم اما این‌جا شوفر بودن کار کمی نیست، شوفرتاکسی شدن خیلی سخته باید آلمانی بدونی و یک‌سال کلاس بری و هزار یورو خرج کنی تا تصدیق بگیری و بعدش یه امتحان سخت بدی تا به عنوان راننده تاکسی قبولت کنن، زندگی‌ات اما تأمینه...

- قل‌قل‌قل‌قل‌قل... پوووف‌ف‌ف‌ف... به هرحال این‌جا نمیتونی مثل اونجا رئیس خودت باشی...

- قل‌قل‌قل‌قل‌قل... پوووف‌ف‌ف‌ف... اونجا هم رئیس خودم نبودم...

- قل‌قل‌قل‌قل‌قل... پوووف‌ف‌ف‌ف... اونجا هیچی نداشته باشی تو توالت شیلنگ آب داری و مجبور نیستی مثل این‌جا از این آب‌پاش کوچولوها تو دستشویی بذاری که باهاش یه گلدون رو هم نمیشه آب داد... شاید آقایی کردن یعنی همین!

                                                              ***

خانه‌ی جدید من یک خیابان پائین‌تر است، آن کله‌ی دنیا نیست، اما هرکار می‌کنم از پس جمع کردن یک اتاق برنمی‌آیم. کار بسته‌بندی وسایلم پیش نمی‌رود، خانه‌ی جدید کوچک‌ است و جا برای این همه خاطره ندارد. نشسته‌ام بین آشغال‌هایی که به تدریج از گوشه و کنار بیرون می‌کشم و یکی یکی نگاه‌شان می‌کنم، دفترچه نقاشی طاها وقتی کلاس اول بود، یک قوطی فلزی که دوتا دندان شیری در آن است، یک نامه از اردشیر محصص، اسلایدهایی از دوران دانشجویی و... نمی‌توانم تصمیم بگیرم که کدام را دور بیندازم و کدام را نگهدارم. شاید آقایی کردن یعنی توانایی حفظ همه‌ی چیزهایی که برایت عزیز هستند...

اسباب کشیدن چه کار سختی است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 15:55  توسط توکا نیستانی  | 

 

اگر قرار می‌شد که من و خدابیامرز "بروس لی" با هم مغازه‌ای بزنیم- نمی‌دانم چرا همه مغازه "می‌زنند" و کسی مغازه باز نمی‌کند- به احتمال زیاد اسمش را می‌گذاشتیم "توکالی" یا "بروس‌تانی" یا یک همچین چیزهایی. حالا تصور کنید چقدر حرص خوردم وقتی که دیدم بیخ گوشم، در همین خیابان نیلوفر، "توکالی" را بدون رضایت من افتتاح کرده‌اند و به مردم دل و جگر می‌فروشند! با خودم قرار گذاشتم که سر فرصت مراتب دلخوری خودم از این نام‌گذاری را به اطلاع صاحب مغازه برسانم... و ظهر امروز این فرصت بدست آمد. چند هفته است که می‌خواهم اتاقم را جمع کنم و برای اسباب کشی به خانه‌ی جدید آماده شوم اما اتاق من شبیه به غار چهل دزد بغداد است و هیچ جور جمع نمی‌شود. خسته از تلاشی نافرجام به بهانه‌ی ناهار بیرون آمدم، دل و دماغ رفتن به هیچ رستورانی را نداشتم و سر از توکالی درآوردم. باورم نمی‌شد وقتی رفیق شفیق و همکارم در مجله‌ی چلچراغ، "مرتضی ناعمه" را مشغول پذیرایی از مشتری‌ها دیدم. روزنامه‌نگاری که عاقبت جگرکی شد...

                                                                       ***

این روزها همه‌ می‌دانیم که کار مطبوعاتی کار نیست و به آن دل نباید بست و به آن امید خیر نباید داشت و از آن ارتزاق نباید کرد و با طناب آن به ته چاه نباید رفت و... اما مشکل اینجاست که روزنامه‌نگاری مثل کشیدن سیگار اعتیادآور است، وقتی به آن عادت کردید دیگر کارتان تمام است، زندگی‌تان را با دست خود تباه کرده‌اید. بیشتر ما جسارت آن را نداریم که راه بهتری برای امرار معاش پیدا کنیم. از این روزنامه به آن یکی و از این هفته‌نامه به آن ماهنامه نقل مکان می‌کنیم بامید این‌که منشاء خیر و اثری باشیم و هرماه که حقوق می‌گیریم انگار در قرعه‌کشی بخت آزمایی برنده شده باشیم به خودمان تبریک می‌گوییم و منتظر قرعه‌کشی ماه آینده می‌مانیم تا یک بار دیگر بخت‌مان را بسنجیم و...

                                                                     ***

پیشنهاد می‌کنم اگر دل و جگر و قلوه و کباب بال و کتف مرغ و از این چیزها دوست دارید حتماً سری به توکالی بزنید. باشد که کار و بار آقا مرتضی بیشتر بگیرد و با آرامش زندگی کند و بنویسد و بخواند و تشکیل خانواده بدهد و در آرامش بچه‌هایش را بزرگ کند و صاحب ملک و املاک در کیش و مازندران بشود و ویلایی در جنوب فرانسه بخرد و...

دست راستش زیر سر همه‌ی ما باشد، به فکر افتادم تا من هم کافی‌شاپ خودم را "بزنم"، اسمش را هم انتخاب کرده‌ام، "کافه..."!

 .................................................................................................................................

توکالی- خیابان خرمشهر- خیابان نیلوفر- بالاتر از میدان نیلوفر، جنب خشکشویی

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 12:51  توسط توکا نیستانی  | 

دیوار موجود جالبی است، هم خانه را می‌سازد و هم زندان را. می‌توان در پناه آن احساس امنیت کرد یا زیر سایه‌اش دچار تشویش خاطر شد، می‌توان آن را با یک قاب عکس تزئین کرد یا روی آن سیم خاردار کشید، می‌توان به آن تکیه داد یا پشت آن اسیر شد... من کشیدن شکل دیوار را دوست دارم، از ردیف آجرها و سایه روشن‌شان خوشم می‌آید. خوب که نگاه می‌کنم می‌بینم زمینه‌ی خیلی از طرح‌هایی که تا امروز کشیده‌ام یک دیوار بوده است...

رفته بودم تا جای خالی یک دیوار را ببینم. بعضی‌ها به چین می‌روند تا چند متر از هفت هزار کیلومتر دیواری را ببینند که نه قرن پیش از میلاد مسیح ساخته شده و می‌گویند تنها ساخته‌ی دست بشر است که از کره‌ی ماه هم دیده می‌شود؛ بعضی دیگر به برلین می‌روند تا جای خالی دیواری را ببینند که معروف‌ترین نماد جنگ سرد بود و تا بیست سال پیش شهری را در دل اروپا به دو نیم می‌کرد. زائران دیوار چین از همتی که چند هزار سال پیش صرف ساختن آن شده به حیرت دچار می‌شوند و زائران دیوار فروریخته‌ی برلین از حماقتی که توانست بیست و هشت سال دوام بیاورد دهان‌شان باز می‌ماند... در قرن بیستم زندگی کنید و ناگهان یک شب دیواری بسازند تا شهرتان، خانه‌تان، خانواده‌تان را به دو نیم کند و رفتن به آن سوی دیوار برای‌تان ممنوع شود... حتی تصور ساخت چنین دیواری هم احمقانه است.

اگر ساعت هفت صبح یک روز سرد پائیزی در هوایی گرگ و میش وارد شهری شدید که نمی‌شناختید و دیدید که دسته‌ای کبوتر تمام شب‌ را در یک پارکینگ عمومی و روی زمین ‌خوابیده‌اند مطمئن باشید که در برلین هستید. می‌پرسم مگر این شهر دیوار و درخت ندارد؟ چرا کبوترها روی زمین خوابیده‌اند؟! جواب می‌دهند که همه این‌جا از دیوار خاطره‌ای تلخ دارند، شاید به همین خاطر کبوترها خوابیدن روی زمین را ترجیح می‌دهند. ساختمان‌ها را هم که خودتان می‌بینید، روی برج‌های شیشه‌ای که نمی‌توان لانه ساخت و تازه روی همه‌ی لبه‌ها و هره‌های ساختمان‌های کوتاه‌تر هم میخ‌های تیز کار گذاشته‌اند مبادا کبوتری آشیان کند. توضیح‌شان در مورد دیوار قانع کننده بود اما کسی نمی‌دانست چرا کبوترها روی شاخه‌ی درخت‌ها نخوابیده‌اند، برلین پر از درخت است. شاید این کبوترها مثل انسان‌های اولیه از درخت پائین آمده‌اند تا کم کم متمدن شوند یا شاید با همسران‌شان اختلاف دارند و موقتاً از لانه اخراج شده‌اند، شاید مهاجر هستند و روی درخت جایی ندارند... کبوتری که روی زمین خوابیده باشد شکار خوبی برای گربه است؛ می‌پرسم این شهر گربه ندارد؟! جواب می‌دهند که گربه‌ها در آپارتمان زندگی می‌کنند... پیدا بود که خیابان برای خواب کبوترها جای امنی است. سعی می‌کنم با تلفن موبایل عکسی از کبوترهای پارک شده بگیرم که خوب از آب در نمی‌آید.

هوا سرد و پاکیزه است. چتر سبز بزرگی که به امانت گرفته‌ام من را از باران محافظت می‌کند اما جلوی باد سردی که می‌وزد را نمی‌گیرد، چتر را می‌بندم و داخل مغازه‌ای می‌شوم که گرم است و پر از سوغاتی‌های این شهر بارانی. کنار تی‌شرت‌ها و لیوان‌هایی با نقش یک خرس، که نشانه‌ی شهر است، قفسه‌هایی است پر از تکه‌های سیمان که در اندازه‌ها و قیمت‌های مختلف به فروش می‌رسند. کلوخ‌های بزرگ گران‌قیمت هستند پس خودم را با تماشای کارت پستال‌های ارزان قیمت سرگرم می‌کنم. روی هر کارت عکسی است از شهر برلین در سال‌هایی که مردم هنوز دیوار را تحمل می‌کردند و روی کارت محفظه‌ی کوچک و شفافی تعبیه شده که تکه‌ای سیمان رنگی توی آن لق می‌خورد. فروشنده ادعا می‌کند این‌ها تکه‌هایی از دیوار برلین است اما من مثل یک ایرانی واقعی به همه چیز مشکوک هستم و ادعای فروشنده را باور نمی‌کنم. مطمئن هستم چند کارگر مهاجر جایی همین اطراف نشسته‌اند و با خاک و سیمان و کمی رنگ تکه‌های قلابی دیوار را می‌سازند. خوشحال از این‌که کسی نمی‌تواند سرم کلاه بگذارد همراه با توریست‌های زودباوری که سرشان کلاه رفته بود یکی از کارت‌پستال‌ها را خریدم.

رفته بودم تا جای خالی دیوار را ببینم. از آن دیوار هولناک فقط اندکی برپا مانده که از همین حالا جزئی از آثار تاریخی شهر به حساب می‌آید. داده‌اند نقاش‌های با ذوق روی سطح سرد و خاکستری دیوارها را نقاشی کنند و سیم‌های خاردار را از روی آن جمع کرده‌اند... زیبا شده است.

رفته بودم تا جای خالی دیوار را ببینم. از آن حماقت هولناک فقط خاطره‌ای مانده بود که با آن تجارت می‌کردند...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 23:36  توسط توکا نیستانی  | 

شماره‌اش را از سردبیر مجله‌ی سینمایی گرفته بود و بسته‌ای کتاب و مجله داشت که به پرویز دوایی برساند. دوایی را از قصه‌هایش می‌شناختم و نوشته‌های نوستالژیکی که گه‌گاه در مجله‌ها چاپ می‌کند، این اواخر هم ترجمه‌ی "تنهایی پر هیاهو*" را به قلم او خوانده بودم. می‌دانستم که بیشتر از سی‌و اندی سال است در پراگ زندگی می‌کند و نمی‌دانستم- هنوز هم نمی‌دانم- که چرا در تمام این مدت حتی یک بار به ایران نیامده... شنیده بودم که اهل مصاحبه نیست، که اصلاً اجتماعی نیست و ذهنیت خیال‌پرداز من کلی شاخ و برگ بد به شنیده‌هایم داده بود جوری که فکر می‌کردم از دیدن هر غریبه‌ای بدش می‌آید و...

قرار بود زیر ساعت معروف شهر به انتظارمان بایستد که ایستاده بود. حتی از دور هم به راحتی بین جمعیت توریست‌ها قابل تشخیص بود؛ همه به انتظار تماشای مجسمه‌هایی که با به صدا درآمدن ناقوس‌ ساعت برای چند ثانیه از دریچه‌ای بیرون می‌آیند به ساعت نگاه می‌کردند و او، قد بلند و لاغر با موی بلند و ریش سپید، برخلاف همه پشت به ساعت به دیوار تکیه داده بود و به جمعیت نگاه می‌کرد. حس کردم از دیدن ما جا خورد، حتماً منتظر نبود که سه نفر را سر قرار ببیند. حالا دوره‌اش کرده بودیم و تند تند خودمان را معرفی می‌کردیم تا نوبت به من رسید، اسمم را گفتم که نشناخت، فکر کردم شاید پدرم را بشناسد گفتم من پسر منوچهر نیستانی هستم، باز هم نشناخت. عجله داشت و می‌خواست برود، گذاشتم به حساب چیزهایی که درباره‌اش شنیده بودم که مردم‌گریز است و از این حرف‌ها با این وجود اصرار کردم که یک دیدار دیگر داشته باشیم... شاید با کمی اکراه پذیرفت، می‌گفت که پراگ دیدنی‌هایی بهتر از او دارد. کافه‌ای می‌شناخت که در سال‌های دور پاتوق ارزان قیمتی برای روشنفکرها و هنرمندها بوده، همه‌ی "واتسلاو"های پراگ آن‌جا قهوه می‌خوردند، آدرس داد و قرارمان را برای فردا در همان کافه گذاشتیم.

یک ساعت قبل از قرار راه افتادیم و در شهر غریب گم شدیم. نیم ساعت از وقت گذشته بود که با ترس و لرز شماره تلفن همراهش را گرفتیم که مبادا بروید چون ما عنقریب راه را پیدا می‌کنیم و می‌رسیم. آقای دوایی هنوز نگران وقت ما بود، می‌گفت شما مسافر هستید و دارید وقت با ارزش‌تان را برای دیدن من تلف می‌کنید! با هزار اصرار قبول کرد به مصلحت ما فکر نکند و ما هم عاقلانه‌ترین کار را کردیم، یعنی تاکسی گرفتیم.

در هوایی سرد و بارانی وارد کافه‌ای شدیم که معلوم بود بعد از فروپاشی بلوک شرق تعمیر شده و تغییر کرده و از زمانی که پاتوق واتسلاوهای پراگ بوده فقط سنت سیگار کشیدن در آن به یادگار مانده است... هنوز می‌شود در کافه‌های پراگ سیگار کشید. پرویز دوایی تنها روی مبل بزرگی نشسته بود و لیوان قهوه‌اش خالی روی میز بود، معلوم بود که خیلی معطل شده با شرمندگی دست دادیم و نشستیم و گفتیم دوست دیگرمان که شهر را می‌شناسد نتوانست با ما بیاید و به همین خاطر راه را گم کردیم و ... کنارش نشسته بودم که سرش را نزدیک آورد و گفت که هنوز نتوانسته اسمم را درست بشنود و خواست تا یک‌بار دیگر خودم را معرفی کنم. برای سومین بار خودم را معرفی کردم:

 «توکا نیستانی هستم آقای دوایی»

بلافاصله چهره‌اش تغییر کرد و گفت « البته! می‌شناسمت، نوشته‌هایت را خوانده‌ام...»

از تعجب خشکم زد، ادامه داد «... شما همان نیستی که در یکی از شماره‌های نوروزی مجله‌ی فیلم مطلبی نوشته بودی و رفتار مسعود مهرابی را به کدخدای یک ده تشبیه کرده بودی و...»

حالا دماغم سوخت چون داشت به یکی از نوشته‌های قدیمی مانا اشاره می‌کرد. با اندکی دل شکستگی گفتم «نه، شما دارید درباره‌ی برادرم حرف می‌زنید، آن را مانا نوشته که کارتونیست است و البته بسیار هم خوب می‌نویسد و...»

اما توضیح من قانع‌اش نکرد چون با همان قاطعیت ادامه داد «نه! اشتباه نمی‌کنم، توکا نیستانی، شما مگر همان نیستی که ته یک مجله که نمیدانم اسمش چیست از خاطرات سفر به تورنتو نوشتی و این‌که بلد نیستی مثل امریکایی‌ها موقع راه رفتن قهوه بخوری و ...»

گل از گلم شکفت! این‌بار داشت درباره‌ی خود من حرف می‌زد «بله، بله، من هستم، خودم هستم، توکانیستانی هستم!»

... باورم نمی‌شود که چه چیزهایی شنیدم، گفت مدت‌ها دنبال من می‌گشته! گفت که بعد از خواندن آن شماره از مجله می‌خواسته پیدایم کند و با من حرف بزند، گفت خیلی شیوه‌ی نوشتنم را دوست دارد و این‌که باید هرجور هست بنویسم و حتماً چاپ کنم و... داشتم روی هوا بال بال می‌زدم از فرط خوش‌حالی...

وقت خداحافظی از کیف خود کتابی درآورد، یک نسخه از چاپ ششم "تنهایی پرهیاهو" بود و پرسید نمیدانم این کتاب را خوانده‌اید یا نه، همراهان من طاقت از کف دادند و با غرور گفتند که خوانده‌اند و این فرصت نصیب من شد که بگویم کتاب را نخوانده‌ام. از مالکیت کتاب که مطمئن شدم اعتراف کردم:

«دروغ گفتم آقای دوایی، "تنهایی پر هیاهو" را خیلی پیش خوانده بودم اما دوست داشتم آن را با امضای خودتان داشته باشم...»

                                                                       ***

* تنهایی پر هیاهو- بهومیل هرابال، ترجمه‌ی پرویز دوایی- کتاب روشن

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 11:6  توسط توکا نیستانی  | 

فرصت خوبی بود... کاش پریده بودم...

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 9:10  توسط توکا نیستانی  |