|
من می اندیشم پس بیشتر هستم!
|
عبدی فقط دو سال بزرگتر از من بود اما اسباب بازیهایی داشت که من نداشتم، مثلاً یک تفنگ بادی داشت از آنهایی که از کمر تا میشد و یک گلولهی پردار تویش میگذاشتند و به سمت تختهی هدف شلیک میکردند، میشد بجای گلولهی پردار از ساچمه استفاده کرد و بجای هدف از گنجشکهای روی درخت. عبدی یک ماسک غواصی هم داشت، از آنهایی که کنارش یک لوله دارد و وقتی سرت را زیر آب میکنی سر لوله بیرون از آب میماند برای نفس کشیدن... تابستان توی حوض خانهی مادربزرگ که مینشستیم عبدی ماسک غواصیاش را میزد و سرش را زیر آب میکرد. عبدی زیرآب بود که فکرهایش را کرد و تصمیمش را گرفت. از حوض بیرون آمد و اعلام کرد که میخواهد در آینده "چیریک" شود. نه خودش و نه من نمیدانستیم چیریک یعنی چه، احتمال میدادم که چیزی مثل قهرمان فیلمهای جنگی باشد. به هرحال هیچوقت علت علاقهی عبدی را به چیریک شدن نفهمیدم شاید فقط شیفتهی تلفظ غلط آن بود، شاید زیاد زیر آب مانده بود و اکسیژن به مغزش نرسیده بود...
***
به مادرم گفتم که میخواهم گیتار یاد بگیرم، جدیام نگرفت. بچه بودم و به موسیقی علاقه داشتم اما پول نداشتم، حالا این امکان را دارم که برای خودم معلم گیتار بگیرم فقط زیادی بزرگ هستم... اگر دو سال بیوقفه تمرین کنم تا صدایی از گیتار در بیاورم میتوانم با چند نفر نوازندهی مسن- همه بالای پنجاه سال داشته باشند- یک گروه راک زیرزمینی تشکیل بدهم و اسمش را بگذارم BACKSTREET OLD BOYS
قول میدهم به شش ماه نرسد که معروفترین گروه در زیرزمین و روی زمین ایران بشویم از کیوسک معروفتر...
***
برای راه انداختن یک کاسبی پرسود در کانادا فقط به دو دلار سرمایهی اولیه احتیاج دارم. کافی است که وارد تورنتو بشوم و به نزدیکترین شعبهی تیم هورتون بروم و با دو دلار یک لیوان قهوه سفارش بدهم، پنجاه سنت بقیهی پولم را با لیوان قهوهام بگیرم و پشت یک میز بنشینم و با فراغ خاطر آن را جرعه جرعه بنوشم تا تمام شود و خستگی راه از تنم بیرون برود. بعد پنجاه سنت را توی لیوان خالی بریزم و بیرون کافه روی زمین دراز بکشم و لیوان را بگذارم کنار سرم... تخت بخوابم. هربار بیدار شدم پولهایی را که اضافه بر سرمایهی اولیهام توی لیوان ریختهاند جمع کنم و توی جیبم بریزم و دوباره بخوابم...
این پاسخی بود که به دوستم دادم وقتی پرسید اگر به کانادا مهاجرت کنی چطور زندگی خواهی کرد.
***
هرکسی را برای کاری ساختهاند، شاید برای خیلی کارها دیر شده باشد، بعید نیست روزی BACKSTREET OLD BOYS را راه بیندازم، بعید نیست روزی از خوابیدن در پیادهرو پول دربیاورم اما مسلماً هیچوقت چیریک نخواهم شد... عبدی بود که در دوازده سالگی دوست داشت چیریک بشود که او هم رفت امریکا و یک کارمند ساده شد...
نشسته بودم و کیسهی عکسهای قدیمی مادرم را تماشا میکردم – ایشان اعتقادی به آلبوم ندارد- و عکسی پیدا کردم از خانوادهی نیستانی که آنها را در کنار محمد حقوقی- شاعر- و در میدان نقش جهان اصفهان نشان میدهد؛ تاریخ زیر عکس هشتم تیرماه 1348 است. محمد حقوقی چهل سال بعد و در همان روز یعنی هشتم تیر ماه 1388 فوت کرد. خدا رحمتش کند. خواستم عکس را به شما هم نشان بدهم اما هرکار کردم نشد، نمیدانم چرا مدتی است که نمیتوانم به وبلاگم عکس اضافه کنم... طراحی کردم، نتیجهاش طرحهایی شد که نه مناسب ارائه در نمایشگاه است و نه چاپ در مطبوعات. حوصلهی کار کردن روی کتابم را نداشتم و خلاصه کلافه بودم که موبایلم زنگ زد و با اینکه شماره آشنا نبود استثنائاٌ به آن جواب دادم. صدای جوانی از پشت گوشی به من سلام کرد.
حامد* بود از شهر بافق. برای اینکه آشنایی بدهد گفت که دوماه پیش با هم صحبت کرده ایم. اشتباه میکرد، یک سال پیش زنگ زده بود که با من مشورت کند، تصمیم داشت دانشگاه را رها کند و به تهران بیاید تا هنرمند شود. کار نداشت و هفتهای دوهزار تومان پول توجیبی میگرفت. میگفت که پدرش علیرغم تمکن مالی حاضر نیست پول بیشتری بدهد و... در جوابش گفته بودم که درس را رها نکند. اگر تهران بتواند یکی دو سال دیگر بدون او به زندگی ادامه دهد او هم میتواند دوری تهران را موقتاًً تحمل کند. ظاهراً پذیرفت و دیگر خبری از او نداشتم تا الان که آن مکالمه را یادآوری کرد و گفت که کاملاً ناامید شده و میخواهد فیالفور خودکشی کند...
از شنیدن تصمیم عجولانهاش جا خوردم اما خواستم علت آن را بفهمم. پرسیدم که چرا چنین تصمیم وحشتناکی گرفته است.
- ... دیگه فایده نداره، دیگه به جایی نمیرسم. اگه از همین الان کتاب بخونم هیچوقت به پای بعضی از دوستام نمیرسم. اگه از همین الان طراحی کنم هیچوقت هنرمند نمیشم... قیافهام زشته و دوست دختر ندارم! فقط از این بابت شبیه به ونگوگ هستم، کاش مثل او نقاش خوبی بودم اما نیستم، فقط میتونم مثل اون خودکشی کنم. هنوز با هفتهای دو تومن زندگی میکنم و... ادامه دادن به این زندگی چه فایدهای داره وقتی میدونی به هیچ جایی نمیرسی؟
استدلالش خیلی بدبینانه بود و نمیدانستم که چه باید بگویم.
- ببین دوست من، منم هیچوقت نمیتونم باندازهی اردشیر رستمی کتاب بخونم، و نمیتونم به هنرمندی پیکاسو بشم و یا به خوشگلی مایکل جکسون اما به هرحال به زندگی ادامه میدم... ماها که با هم مسابقه نمیدیم، هرکسی برای خودش کار و زندگی میکنه. حالا... چند سالته؟
- 21
- چون دوست دختر نداری میخوای خودکشی کنی؟!
- نه فقط این نیست... تنها هستم، امیدی به زندگی ندارم...
- ببین جوون، هیچ آدم عاقلی بخاطر تنهایی و در بیست و یک سالگی و در بافق خودکشی نمیکنه...
- آخه شما منو ندیدین، زشتم، کسی به من نگاه نمیکنه...
- شما به خودت وقت بده، هنرمند میشی اونوقت به چشم همه جذاب میای، بعد کار میکنی و پولدار میشی اونوقت همه اعتراف میکنند که خیلی هم خوشگلی! نترس، هنوز خیلی وقت داری، صبر کن دو سه سال دیگه تو هم ازدواج میکنی از تنهایی در میای...
- ای آقاااا، کی این روزا ازدواج میکنه؟ من که زن نمیخوام، میخوام یه دوست...
- ببخشید، شما گفتی کجا زندگی میکنی؟
- بافق
- بافق اسپانیا یا بافق ایران؟
- بافق ایران، مگه اسپانیا هم بافق داره؟
- نه نداره اما یه جوری حرف زدی شک کردم مبادا داشته باشه. فرزندم، بچهها تو تهرون هم به این راحتی و آزادی که تو انتظار داری زندگی نمیکنند**...
- اما پنج تا از دوستای من اینجا خیلی راحت و اونجوری که من دوست دارم زندگی میکنند...
- بهتره خودت رو با دوستات مقایسه نکنی، بچسب به درسات یا اصلاً برو کار کن پول دربیار، برای خودت هدفی تعیین کن و بخاطرش تلاش کن. قول میدم وقتی کار کنی روحیهات بهتر بشه...
- من که کاری بلد نیستم، کارگری که نمیتونم بکنم
- چرا نمیتونی؟ اولاً یه جایی خوندم که خیلی از ستارههای هالیوود مثل تام کروز و هریسون فورد تا قبل از معروف شدن چند سالی حمالی کردن... تازه چرا از کارگری عار داری؟ تو هفتهای دوهزار تومن پول میگیری در حالیکه کارگر ساده ساعتی دوهزار تومن میگیره...
- نه من کارگری نمیکنم، بابام این همه پول داره... اما وضع من بهتر نمیشه، بهتره خودم رو بکشم.
- ... آره راست میگی، منم فکر کردم دیدم حق داری، بهتره خودت رو بکشی!
- ... انگار دارین با من شوخی میکنین، باورتون نمیشه که میخوام خودم رو بکشم؟ باشه به یکی از دوستام میگم بعد از مرگم بهتون زنگ بزنه خبرش رو بده...
- نه نه نه، لطفاً به دوستت زحمت نده، اصلاً دوست ندارم بفهمم چه بلایی سرت اومده... این همه آدم تو این مملکت زندگی میکنن مگه من باید از تولد و مرگ همه خبر داشته باشم؟! بهت توصیه میکنم بری بالای ساختمون پلاسکوی بافق خودت رو پرت کنی پائین و خلاص ...
- نه این کارو نمیکنم. اینجا ساختمون بلند نداره میفتم زمین پام میشکنه!
- باشه، هرجور خودت صلاح میدونی...
***
... نمیشود کسی را بهزور نجات داد. خدا رحمتش کند.
*این اسم ساختگی است.
** انتظار داشتید راستش را میگفتم؟!
در شانزدهم اردیبهشت متولد شدم، یعنی امروز، که انگار همین دیروز بود و دیروز یعنی چهلونه سال پیش. از میان چهلونه سالروزی که پشت سر گذاشتهام فقط سهتایش به یادم مانده، یکی جشن تولد سیزده سالگی که برای اولین- و آخرین- بار دوستان همکلاسی را به مهمانی دعوت کردم و چون هوا بارانی شد هیچکس نیامد... دومی جشن هجده سالگی که همیشه منتظر رسیدنش بودم و برای من در حکم ابلاغ مجوز ورود به جمع بزرگترها و بالغین بود و در فردای آن برای اولین بار بدون حضور "ولی" به شعبهی بانک عمران رفتم و تمامی موجودی اندک حسابم را بیرون کشیدم... و بعد همین امروز که وارد آخرین سال از پنجمین دههی زندگی شدم و البته مطمئن نیستم که سال آینده بتوانم امروز را هم به خاطر بیاورم... الباقی را به یاد نمیآورم و فقط به استناد شناسنامه، که سندی است رسمی و غیرقابل انکار، مطمئنم وجود داشتهاند. نه اینکه گمان کنید کسی به یاد من نبوده یا کیک و هدیه تولدی نگرفتهام، اتفاقاً هر سال هدیه گرفتهام و عکسهایی در تأیید این مدعا وجود دارد اما وقتی به آنها نگاه میکنم خاطرهای زنده نمیشود فقط سندی است بر رخ دادن اتفاقی، مثل همان شناسنامهی کذایی.
چند روزی است که زیر آوار تبریکات دوستان مجازی در دنیای مجازی هستم... دوستتر میداشتم که از همه یک به یک تشکر کنم...
از همهتان تشکر میکنم و خوشحالم که به یاد من بودید و ایکاش در سیزده سالگی شما را به جای همکلاسیها به جشن تولد دعوت کرده بودم...
توکا پرندهای است باندازهی یک سار، متولد ماه گاو در سال موش، پنج بار سال موش و چهلونه بار ماه گاو را دیده، سال جدید سال گاو است اما انشاالله که سال گاوها نباشد...
فردا عید است، عیدتان مبارک، سالمان عوض میشود امیدوارم حالمان هم عوض شود. باید نگاهی به پشت سر بیندازیم که رسم است چنین کاری، مسیری را که آمدیم، نیروی که صرف آمدن کردیم، آنچه به دست آوردیم و آنچه بین راه جا گذاشتیم ببینیم و بسنجیم و خودمان را داوری کنیم... عبرت که نمیگیریم لااقل بدانیم چه کردهایم.
فقط تنبلی نگذاشت که به بزرگترین آرزوی سال گذشتهام برسم- چرخاندن همزمان سه توپ در هوا، سالهاست که میخواهم این کار را یاد بگیرم. غیر آن آرزویی نداشتم که برآورده نشده باشد، به جز داشتن یک آتلیهی شخصی که حالا برای داشتنش به جادوی فرشتهی مهربانی که به دوست دوران کودکیام، سیندرلا، کمک کرد نیاز دارم.
سال گذشته در ازای دوستانی که از دستم دادند دوستان بهتری پیدا کردم، ریچارد براتیگان، چارلز بوکوفسکی، پل آستر و کورت ونهگوت. با ریچارد به صید قزلآلا در امریکا رفتم، از قدیم گفتهاند که دوست را در سفر باید شناخت و در این سفر فهمیدم که چقدر با او تفاهم دارم... چارلز برای روزهای افسردگیام شعرهایی سرود که به دادم رسید و کلی ماجراهای پلیسی و تعقیب و گریز فلسفی را با پل تجربه کردم اما کورت را کمی دیرتر و در آخرین ماههای سال گذشته شناختم و بیشتر از همه بر من تأثیر گذاشت. گمان میکنم که او هم از رفاقت با من خوشحال است چون جا به جای نوشتههایش اشاراتی به من میکند و به سوالاتم جواب میدهد:
«پرسش: آن چیز سفیدی که در فضلهی پرندگان دیده میشود چیست؟ پاسخ: آن هم فضلهی پرندگان است.»
«هنرمندان افرادی هستند که میگویند، من نمیتوانم کشورم یا ایالتم یا شهرم یا حتی ازدواجم را اصلاح کنم. اما قسم میخورم که این بوم مربعی شکل یا این کاغذA4 یا این تکه گل رس یا دوازده گام موسیقی را دقیقاً به همان شکلی دربیاورم که باید باشند.»
«طبق تعریف من قدیس کسی است که در یک جامعهی مبتذل، با شرافت زندگی میکند»*
فرشتهی کتاب من، در آخرین روزهای سال بهترین کتابی که میتوانستم بخوانم را در اختیارم گذاشت، تنهایی پرهیاهو**، وقتی که آخرین فصل آن را در کافه خواندم چنان فشاری بر شانههایم حس کردم که تا شدم، له شدم و بیاختیار و شاید بی هیچ دلیل موجهی گریه کردم، آب سلولهایم بود که با فشار از چشمهایم بیرون میزد!
در سالی که گذشت لذت تئاتر را مدیون دوستان دیگرم هستم، بابک عربی که همیشه بهترینها را برای دیدن انتخاب میکند و نمیگذارد تنبلی بر من غلبه کند. بهترینهایی که دیدم "مانیفست چو" بود و "شکار روباه" که دوبار دیدمش و هربار شگفتزده شدم از بازی فوقالعادهی سیامک صفری در نقش خان قاجار... بیگمان احساس رضایتی که امروز از زنده بودنم میکنم بخشی مدیون علی رفیعی، سیامک صفری، هدایت و افشین هاشمی، ترانه علیدوستی و... دوستان هنرمندشان است.
بعد از چندسال دوری، دوباره کار در مطبوعات را شروع کردم و این بار به عنوان نویسنده. کتابی برای آیدا طراحی کردم، کافههای جدیدی پیدا کردم، طراحی کردم و قراری برای نمایشگاهی در سال پیش رو گذاشتم، سفری را زمینهچینی کردم... در شبی که مجبور شدم در خانهی مادرم صبح کنم، عظمت تنهایی او و بیتوجهی خودم را دیدم و حالا چند هفتهای است که یک شب را با اشتیاق درکنار مادرم و به همصحبتی با او میگذرانم شاید از تقصیرم کاسته شود...
حالا بروم... تا دیر نشده سه تا توپ بخرم... امسال باید چرخاندن توپها را یاد بگیرم...
***
* زمانلرزه- کورت ونه گوت- مهدی صداقت پیام- انتشارات مروارید
** تنهایی پرهیاهو- بهومیل هرابال- پرویز دوایی- کتاب روشن
عادتی نه خیلی قدیمی است که با رسیدن به روزهای پایانی سال روی مقوای بزرگی فهرستی بنویسم از آرزوها و هدفهای سال بعد، با ضخیمترین قلمی که دارم مینویسم تا پررنگ باشد و پررنگ بماند، این کار هیچ حسنی نداشته باشد میفهمم که دامنهی آرزوهایم چه پهنایی دارد، به چه دورنمایی نگاه میکنم و چه توقعی از روزگار دارم. امسال مقوای آروزهای سال 87 را یکی دو هفتهای زودتر از دیوار اتاق برداشتم. فکر نمیکنم که ماه اسفند بتواند جور یازده ماه گذشته را بکشد و چیز بیشتری به من بدهد، هیچ وقت در این ماه معجزهای ندیدم. آنچه را سال پیش نوشتم خواندم و آنهایی را که دیگر آرزو نبود خط زدم، به باقی ماندهاش نگاه کردم، به بعضیشان نرسدیم اما دیگر نمیخواهمشان، به آنها خندیدم و خطشان زدم، بعضی دیگر را هنوز میخواهم، دوباره نوشتمشان و بعد نوبت به آرزوهای جدید رسید که به فهرست اضافه کردم و گذاشتم آن روبرو، جلوی چشم تا یک سال تمام، هرشب نگاهش کنم...
آیا روزی که به همهی آرزوهایم رسیده باشم یا دیگر آرزویی نداشته باشم آدم خوشبختتری هستم؟ سال پیش گفتم که میخواهم دنبال آرزوهایم بدوم، شاید امسال نوبت آنها است تا دنبال من بدوند.
آیا زندگی شبیه به بازی مار و پله نیست؟ طاس خوب میآید و بازی را خوب شروع میکنید، شانستان میزند و از یکی دو نردبام بالا میروید، یک قدم مانده به موفقیت با نیش ماری که آنجا خوابیده ردیفها و ستونها را سقوط میکنید و برمیگردید به قعر، به جایی که از آن شروع کردهبودید. مار که پنهان نبود، در تمام مدت جلوی چشمتان دراز کشیده بود و انتظار میکشید و شما خوشبینانه فکر میکردید که شاید طاس باز هم خوش بیاید و از روی آن به سلامت بجهید...
کنار هر بازی مار و پلهای یک صفحهی منچ هست، من منچ را ترجیح میدهم که مار ندارد، اگر مهرهای که با خون دل به جلو میبرید زمین بخورد و از دور خارج شود به خاطر نیش مار بی احساسی نیست که فقط دراز کشیده تا بخت از شما روی برگرداند، رقیبی دارید که شرایطی مساوی با شما دارد و به دنبالتان است همانطور که شما در تعقیب او هستید... در مقایسه با مار و پله، منچ بازی عادلانهتری است که در تابستانهای کودکی زیاد بازی کردهام و هیچ تحمل باخت در آن را نداشتم، وقتی میباختم بیاختیار گریه میکردم.
پنجشنبهی هفتهای که گذشت مسابقات حذفی منچ در دفتر مجلهی چلچراغ برگزار شد که حتماً گزارش لحظه به لحظهی آن را در مجله خواهند نوشت پس به ذکر همین بسنده میکنم که امیرمهدی ژوله را در نیمه نهایی و نیلوفر لاریپور را در فینال شکست دادم و برنده شدم... مار و پله را قبلاً باخته بودم، خدا را شکر که به خاطر منچ لازم نشد گریه کنم.
قضیهی سقوط دود- اگر "ژوله و شرکا" فقط یک خدمت به مردم فارسی زبان کرده باشند همانا ابداع اصطلاح "پاچهخاری" است که ما را از استفادهی معادل غیرمؤدبانهی آن بینیاز کرد.
یکی از همکاران دفتر- خانوم ص- در اقدامی به غایت پاچهخارانه، نامهای به رئیس نوشته و ادعا کرده دود سیگار سی نفری که هرکدام در طول روز پنج نخ سیگار میکشند از پشتبام ساختمان- بام طبقه هشتم- و هوای آزاد، سه طبقه به پائین سقوط کرده و از راهی اسرارآمیز به اتاق ایشان نفوذ میکند و با یک محاسبهی سادهی ریاضی نتیجه گرفتهاند که مجبور به تحمل بوی یکصدوپنجاه نخ سیگار در طی روز هستند. ما که مدتهاست نه در خانه، نه در کافه، نه در محل کار و نه حتی جلوی در ورودی شرکت اجازهی تدخین نداریم و از سیگار کشیدن در حیاط و در پناه سایهی ساختمان هم منع شدهایم- چراکه دودمان هشت طبقه به بالا میرود و مکارانه از درز پنجرهها وارد ساختمان میشود و مشام نازک همکاران را آزرده میسازد- به ناچار در سوز و سرمای زمستان و تابش آفتاب و گرمای تابستان برای رفع حاجت به پشتبام میرویم، گوسپندوار و راضی، کنار هواکش توالت میایستیم و سیگار میکشیم حالا باید باز به بالاتر، یعنی بالای خرپشته، تبعید شویم چون برای اولین بار در تاریخ علم فیزیک دود سیگار به جای بالا رفتن، رو به پایین سقوط کردهاست. شاکی پاچهخار در ادامهی افاضات خود ادعا کردهاست که با شناسایی و زیرنظر گرفتن کارمندان سیگاری متوجه شده که هرکدام از مجرمین روزی دوساعت وقت برای دود کردن پنج نخ سیگار تلف میکنند و خوب است که مدیریت به ایشان به همان اندازه وقت برای معاشرت با دوستان و استراحت بدهد تا عدالت رعایت شود.
خوب است بدانید خانوم "ص" برای زیرنظر گرفتن یکصدوپنجاه کارمند شاغل در هشت طبقهی دفتر و آمارگیری و حساب و کتاب تعداد سیگارهایی که میکشند و زمانگیری و جمع و تفریق دقایقی که به این کار اختصاص میدهند مجبور بوده به جای نشستن پشت میز، فقط در راهپلهی منتهی به بام بایستد و به دقت کنترل کند مبادا یکی از ما به جای بام به دستشویی رفته باشد و در نتیجه آمار ایشان مخدوش شود...
پیشنهاد من برای حل این معضل این است که در اسرع وقت نویسندهی نامه، خانوم "ص"، را اخراج کنند تا هم از مضرات سقوط دود از بام در امان بماند و هم وقت بیشتری برای کارکردن روی تئوری بدیع "سقوط دود از بلندی" داشته باشد؛ باشد که دومین بانوی ایرانی هم موفق به کسب جایزهی نوبل از آکادمی علوم سوئد شود. مسلماً هیچکدام از ما جماعت سیگاری، وقت مفید خود را به اندازهی ایشان برای پائیدن یکصدوپنجاه کارمند دیگر تلف نکردهایم.
قضیهی مجله- نوشتن دشوارترین کار دنیاست برای منی که نویسنده خلق نشدم و برای زایمان هر جمله درد زیادی تحمل میکنم. کلمات در اختیارم نیستند و مفاهیمی که به خوبی حسشان میکنم وقتی که قرار است به روی کاغذ بیایند جایی در فاصلهی چشمان و انگشتان دستم راه گم میکنند و دقایقی طولانی به انتظار یافتن واژهای یا استعارهای، نگران و مشوش باقیام میگذارند. به خاطر همین دشوار بودن است که نوشتن را دوست دارم و دوست دارم آنها را چاپ شده ببینم. وقتی وظیفه دارم مقالهای بنویسم و به موقع برای چاپ برسانم بیشتر لذت میبرم چون میدانم برای گروهی دیگر "کار" ساختهام، از صفحهآرا بگیر تا کارگر چاپخانه، تا آبدارچی نشریه که تا این نوشتهها نباشند رزق و روزیشان نمیرسد.
اما نمیخواهم به خاطر یک مجله مخاطبین این وبلاگ را از دست بدهم و حفظ هردو به معنی کار بیشتر است که گاهی توانش را ندارم و گاهی حوصلهاش را. انتشار نیمهکارهی متنهایی که برای چاپ مینویسم راهی بود که برای جبران تأخیر در بهروز کردن این صفحه به عقلم رسید و برای اینکه سردبیر از لو رفتن مطالبی که هنوز چاپ نشده ایراد نگیرد با تشویق خوانندگان به پیگیری ادامهی مطلب در مجله، قصد جبران خسارت داشتم... نفع دیگری برای من نداشت و راه بهتری به فکرم نرسید.
و باقی قضایا- مرحوم مادربزرگم به آدمهای خیلی تروتمیز و مبادی آداب میگفت نظامفیتیله. تا بچه بودم فکر میکردم که این گروه از آدمها شباهتی اخلاقی با نظامیان دارند و فیتیله هم صفتی است که بعداً در حین خدمت سربازی معنیاش را خواهم فهمید.
برای فهمیدن بعضی چیزها به گذشت زمان نیاز است، خیلی حرفها، اسمها، آدمها، عشقها، ادعاها... با گذشت زمان خودشان را نشان میدهند، معنی پیدا میکنند. سالها بعد از مرگ مادربزرگ، در سفری به شمال و اقامتی کوتاه در هتل برای اولین بار سعی کردم تا حروف لاتین درشتی را برروی کاغدی نصب شده بر در توالت فرنگی بخوانم که دشوار بود اما وقتی با صدای بلند و تلفظی غلط میخواندماش آهنگی آشنا پیدا میکرد:
"DISINFECTANT"
که یعنی "ضدعفونی" یا همان نظامفیتیله.
مثل روز روشن است که من تبلیغ میکنم، اصلاً میخواهم بدانم چه کسی گفته و کجا ثابت شده که تبلیغات چیز بدی است؟!
از اولین روزی که شروع به نوشتن کردم تا همین الان، "تبلیغ" جزء جداییناپذیر این صفحه بوده، به یاد بیاورید که من برای هر نمایشگاه خوبی تبلیغ میکنم، برای هر فیلم خوبی تبلیغ میکنم، برای تئاتر تبلیغ میکنم، برای کتاب تبلیغ میکنم، برای رستوران خوب و کافهی خوب و رفیق خوب و قهوهی خوب تبلیغ میکنم، برای هر روزنامهنگاری که سرش به تنش بیارزد- و به آن متصل باشد- تبلیغ میکنم. به خاطر دارید مسابقهی بهترین وبلاگ را؟ من برای خودم تبلیغ میکنم، برای سلیقهای که دارم و شناختی که از فرم و رنگ و شعر و شعور دارم تبلیغ میکنم. بسیار متأسفم که به سیاست علاقهمند نیستم، که اگر بودم برای سلیقهی سیاسیام هم تبلیغ میکردم. من برای کافه گرامافون که دوست جدیدم، عیسی، آن را اداره میکند و برای احترامی که به مشتریهای خود میگذارد و برای موسیقی خوب کافهاش تبلیغ میکنم. من برای دوست داشتن و دوست داشته شدن تبلیغ میکنم، من برای تصمیم گرفتن و اشتباه کردن تبلیغ میکنم. شاید سن شما به اندازهای نباشد که دوران "مغازههای خالی" را به یاد بیاورید- سالهای ایستادن در صفهای بلند برای گرفتن سهمیهی سیگار فله در کیسهی پلاستیکی، سالهای فروش چای کیسهای بدون نخ، دستمال کاغذی در بستهبندیهایی شبیه به جعبهی کفش... - من فراموش نکردهام و امروز هر جنسی که در کنار کیفیت، بستهبندی زیبا داشته باشد را تبلیغ میکنم. من داشتن سلیقه را تبلیغ میکنم، ادوکلنهای خوشبو و رایحهی خوش را تبلیغ میکنم، من ساعت رولکس را تبلیغ میکنم که نیازی به تبلیغ مفلسی چون من ندارد اما چه فایدهای بهتر از آنکه همه بدانیم چنین ساعتی با چنین کیفیتی وجود دارد؟ من برای نان سحر تبلیغ میکنم حتی اگر همین الان از کثرت مشتری رغبتی به فروش بیشتر نداشته باشد، من کلاه را تبلیغ میکنم که نشانهای است از توجه به قسمتی فراموش شده از جسم! من رعایت قوانین رانندگی را تبلیغ میکنم و رعایت حقوق شهروندی را، من زندگی متمدنانه را تبلیغ میکنم و فضیلت آرامش را، من خواندن را تبلیغ میکنم که بر تماشا کردن ارجحیت دارد و کتاب را که از مجله بهتر است، من داستانهای ریچارد براتیگان را تبلیغ میکنم تا ببینید که تعریف ما از "قصه" چقدر کلیشهای و قدیمی است، من انتخاب کردن را تبلیغ میکنم که از انتخاب شدن بهتر است و کمزیانتر، من برای بستنی دومیس تبلیغ میکنم چون واقعاً مزهی طالبی میدهد و برای بسکین رابینز تبلیغ میکنم چون بستنی ماستاش فوقالعاده است و اصلاً اهمیت نمیدهم که سازندهی دومیس یا شرکت بسکین رابینز از تبلیغ مفت و مجانی من منتفع میشود یا نه، مهم آن است که طعم بستنی واقعی را چشیدهام و فردا کسی نمیتواند به اسم آن، خمیرریش منجمد به خورد من بدهد ...
به این ترتیب من آگهیهای تبلیغاتی مجلهای مثل "معمار" را همپای صفحاتی که دربارهی معماری مینویسد دوست دارم چون حجمی عظیم از اطلاعاتی ارزشمند دربارهی مواد و مصالح و امکانات موجود در بازار ایران در اختیارم میگذارد و در لفافه به من اطمینان میدهد که مجله از نظر مادی موفق است و ماه آینده منتشر میشود و مهمتر از همه، به لحاظ بصری زیبا است و میتواند الهامبخش باشد. حتی تابلوهای تبلیغات شهری که صرفاً به نیت معرفی و فروش یک کالا ساخته و نصب میشوند نقش مهمی در ارتقاء سطح سلیقه و سواد بصری مردم و زیباتر شدن شهر ایفا میکنند.
... و مطمئن باشید اگر روزی بتوانم از "تبلیغ" کردن نفع مادی ببرم آن را نه با سرشکستگی، با غرور انجام خواهم داد.
فال حافظ، دویست تومان، فقط با گرفتن یک شماره تلفن.
با اینکه روش جدیدی در فروش فال است- و من روشهای جدید را دوست دارم- اما یک بار هم وسوسه نشدم تا تلفنی فال بگیرم، هنوز شیوههای سنتی را به زنگ زدن به مرکزی که نمیدانم چیست و کجاست ترجیح میدهم و از دیدن چهرهی پسرک فال فروش و لمس پاکت کهنهی فال و انتظاری که تا قبل از بازکردن آن میکشم بیشتر لذت میبرم.
- بیا فرزند، به اون پرندهی زحمتکشت بگو یه فال برام از تو قوطی دربیاره.
پسرک در قفس را باز میکند، پرندهای نحیف که پرواز نمیتواند قدمزنان و آهسته بیرون میآید، خودش را با کمک منقار از دیوارهی قفس بالا میکشد تا به جعبهی پاکتها برسد بعد با نوکش یکی را بیرون میکشد و همانجا مؤدب میایستد. تقدیرم را از منقار پرنده میگیرم و همانطور که دستمزد او و صاحبش را میدهم میپرسم که روزی چندتا از این پاکتها را میفروشد؟ میگوید سه بسته... سرانگشتی حساب میکنم که اگر هر بسته صدتایی فال داشته باشد و هر کدام را لااقل دویست تومان بفروشد روزی شصت هزارتومان کاسبی میکند- یعنی میتواند یکی از کارفرمایان بالقوهی من در آیندهای نزدیک باشد- میپرسم که آیا میداند رقیب گردن کلفتی دارد که تلفنی فال میفروشد؟ خبر نداشت. گفتمش امروز که جوانی و کاسبیات سکه است باید به فکر نوآوری و توسعهی این "بیزینس" باشی تا فردا که تورم ارزش پول را کم میکند سطح زندگیات در همین اوجی که هست ثابت بماند... حتماً میپرسی چطور؟- البته هیچ نپرسیده بود- تو که نمیتوانی در روز بیشتر از سه بسته فال بفروشی؟ میتوانی؟ نه. میتوانی قیمت فال را دوبرابر کنی؟ نه. البته میتوانی اما ممکن است خیلی از مشتریها را از دست بدهی پس بهتر است راه جدیدی پیدا کنی که مردم خودشان داوطلبانه پول بیشتری برای خریدن فال حافظ بدهند...
- چه طوری؟
- خوب مثلاً... هیچ فکر کردهای که این گنجشک زبان بسته را بازنشسته کنی و...
- این گنجشک نیست...
- حالاهرچی که هست، به جای آن از یک... از یک فیل استفاده کنی؟! کافی است یک بار تا تایلند بروی و یک بچه فیل بیاوری و یادش بدهی که از توی این جعبه فال بیرون بکشد... قول میدهم وقتی که سوار بر فیل از پلههای پاساژ بالا بیایی همه برای خریدن فال سر و دست بشکنند و البته طبیعی است که به جای دویست تومان دوهزار تومان بدهند، به هر حال فرق است بین گنجشک و فیل...
پسرک باهوش بود و ایده را پسندید اما هنوز مسئله داشت:
- ... خرطوم فیل خیلی کلفته، نمیتونه پاکتها را دونه دونه از جعبه بیرون بکشه...
- فرزندم هر کاری راهی دارد و باید مشکلات را با درایت از سر راه برداشت.... ممممممم... آها ! یک دانه "موچین" میدهی دست- خرطوم- آقا فیله تا با آن پاکتها را بگیرد و خدا را چه دیدی شاید چند وقت دیگر برداشتن زیرابرو هم یاد گرفت و توانستی کاری برایش در یک آرایشگاه زنانه پیدا کنی ...
حتماً باید لب چاله بایستند، روی خط قرمز هم نه، لب چاله. در واگن که باز شد باید قبل از همه سوار شوند، به کسی اجازه پیاده شدن نمیدهند، وقت ندارند اعتماد هم ندارند، شاید قطار فرار کند. در ایستگاه پلهها را دوتا یکی بالا میروند تا قبل از دیگران خارج شوند، زودتر از همه ماشین بگیرند، زودتر از همه به مقصد برسند، زودتر از همه... جلوتر از همه... اول از همه... یعنی قرار ملاقات مهمی دارند؟ نه... حداکثر میروند تا همسرشان را کتک بزنند یا شریکشان را خفه کنند یا سر کوچه با رفقا بایستند و دربارهی "آب و هوا" گپ بزنند یا خیلی که خانواده دوست باشند دنبالهی یکی از همین سریالهای بیسر و ته را از تلویزیون تماشا کنند. راه که میروند به همه تنه میزنند، سر هیچ چهارراهی منتظر سبز شدن چراغ عابرپیاده نمیمانند، در بزرگراه با دندهی عقب، در شب با چراغ خاموش، در هنگام بارندگی بدون برفپاککن رانندگی میکنند و وقتی که میخواهی از خطکشی عابرپیاده بگذری جوری تو را رد میکنند که زنده ماندنت را مدیون بخت بلندت باشی یا عمری که هنوز به دنیا بوده یا معجزهی صدقهای که صبح زود در صندوق معجزات انداختهای.
***
"عاصفه" زن زحمتکش و نیکنفسی است، سالهاست از افغانستان بیرون آمده اما دلش آنجا میتپد، هروقت صحبت از مظاهر تمدن میشود اصرار دارد که افغانستان چیزی کم ندارد: "دانشگاه؟ ما در افغانستان دانشگاههای خیلی خوب داریم"، "خانههای اعیانی؟ باید خانههای اعیانی کابل را ببینید"، "مسواک "اورال-بی"؟ ما در افغانستان همه از "اورال-بی" استفاده میکنیم!"... و بهناز که چند ماه پیش برای کاری به کابل رفته فقط در مورد استفادهی همگانی از مسواک "اورال- بی" گفتههای عاصفه را تأیید میکند. مسلماً امروز در همه جای دنیا میتوان ماشینهای آخرین مدل یا خانههای اعیانی پیدا کرد اما "مدنیت" یا رفتار متمدنانهی شهروندان ربطی به استفاده از مظاهر تمدن مدرن ندارد؛ هنوز در افغانستان "بزکِشی" ورزش ملی است و عاصفه ترجیح میدهد آبروداری کند و جایی از این علاقهی ملی حرفی نزند: "لاشهی خونآلود بزی را درمیانهی میدان میاندازند و دو گروه سوار بر اسب به دنبال تصاحب آن با شلاق به جان هم میافتند تا بالاخره تکه پارهای از لاشهی لگدمال شده را از دروازهای بگذرانند و برنده شوند."
البته این ورزش(؟!) قوانینی دارد که به همان سادگی و خشونت زندگی بدوی مردمانی است که آن را بازی میکنند- هیچ بازیکنی اجازه ندارد برای تصاحب لاشهی بز، بازیکن تیم رقیب را با گلوله بزند و اگر چنین کند با گرفتن یک کارت قرمز از زمین اخراج میشود- اگر همانطور که میگویند این بازی یادگاری از دوران استیلای مغول و علاقهی قبیلهای آنان به "غارت" و "چپاول" باشد پسندیدهتر است که به تدریج فراموش شود چون این روزها گوشت را در بستهبندیهای بهداشتی و با یک تلفن به در خانه میآورند و برای تصاحب چند کیلو راسته و فیله نیازی به تمرین چپاول نیست...
***
اگر در تهران زندگی میکنید نمایش "مانیفست چو" کار جدید محمد رحمانیان را از دست ندهید، بیتردید یکی از بهترین نمایشهای امسال است. وقتی از سالن چهارسو بیرون آمدم دو سؤال جدید در ذهن داشتم اما به یک پاسخ بزرگ رسیده بودم: سؤال اول آنکه نفهمیدم کدام ضرورت سبب شده که نمایش به انگلیسی اجرا شود و بعد آنکه آیا همدردی هنرمندانه با "قاتل" به جای "قربانی" از نظر اخلاقی کار درستی است یا نه... اما مطمئن شدم که وجود هنرمندانی مثل محمد رحمانیان، افشین هاشمی، ترانه علیدوستی، سیما تیرانداز و... تمام آنهایی که مینویسند، میسرایند، مینوازند، میکشند و میسازند- و تن به بازی بزکشی نمیدهند- دلیل مباهات من به ایرانی بودن است...
دیدن از نوع اول- صبح یک روز زمستانی از خانه بیرون میروم، هوا مهآلود است جوری که چند متر جلوتر آدمها و ماشینها دیده نمیشوند، زندگی زیباست و همه چیز به چشمم زیبا میآید. یاد تعریفهایی میافتم که از هوای لندن شنیدهام و تصدیق میکنم که این زیباترین و عاشقانهترین هوای زمستانی است که در ده سال گذشته دیدهام؛ همانشب هواشناسی اعلام میکند که تهران آلودهترین روز در ده سال گذشته را پشت سر گذاشته است...
دیدن از نوع دوم- دو تجربهی آخرم ناامید کنندهاند، دو هفتهی پیاپی به تئاترشهر میروم و نمایشهایی میبینم که دوست ندارم. اولین نمایش را فقط به خاطر کنجکاوی که نسبت به نام "یاسمینا رضا" دارم تحمل میکنم و در تمام مدت از خندههای بیجای تماشاگران متعجب میشوم و دومین را نه به اختیار، به ناچار میبینم، به قصد "مانیفست چو" تا تئاترشهر میروم اما "هفت خاج رستم" را میبینم که متن آن را "یارعلی پورمقدم" نوشته و "محمود استاد محمد" بعد از سالها دوری از تئاتر در آن ایفای نقش میکند. "هفت خاج رستم" داستان تنهایی "مهرعلی"، نگهبان چاه نفت شماره یک دارسی است که همنشینی با مردی کر و لال به او فرصت میدهد تا داستانهایی اغراق آمیز از گذشته به هم ببافد. طبیعت این قصه ایجاب میکند که نمایش به یک تکگویی طولانی تبدیل بشود و هنر کارگردان در اندیشیدن به تمهیدی است تا این تکگویی خسته کننده نباشد و تمهید کارگردان موفق نیست. مردی که ناتوانیاش در شنیدن و حرف زدن انگیزهی "مهرعلی" است تا دروغ ببافد و داستانسرایی کند با ترفند کارگردان هم میشنود و هم حرف میزند، گیرم اندکی نامفهوم، و جا به جا در روایت مهرعلی تردید میکند و به "سانچو پانزایی" میماند که ایمانش به "دن کیشوت" درحال سست شدن است. آرایش صحنه زیادی واقعی و نورپردازی زیادی معمولی است، میشد از نورپردازی و دکور برای القای تنهایی قهرمان داستان استفاده کرد، میشد از سایهی چند هنرپیشه پشت یک پردهی سفید سود برد تا خاطرات "مهرعلی" دراماتیکتر تصویر شود و کارگردان به روح متن بیشتر وفادار بماند و از مرد کر و لال دلقکی برای خنداندن مردم و رفع خماریشان نسازد...
دیدن از نوع سوم- با این کفشها از آلمان برای افتتاح نمایشگاه نقاشیاش به ایران آمده بود، نقاشیها بد نبودند اما دوستشان نداشتم، میخواستم آنجا را ترک کنم که جلو آمد آنوقت طرحهایش را روی کفشهای کهنهاش دیدم و چند دقیقهای را به صحبت با هم گذراندیم... نمایشگاه که تمام شد تمام تابلوها را فروخته بود...
اگر از آن دسته هستید که، مثل من، به "سوختگی نسلها" اعتقاد ندارند، که هیچ... اما اگر مثل بعضیها فکر میکنید که همهی کسانی که پنج سال زودتر از شما به دنیا آمدند به جایی رسیدند و از مواهبی بهره بردند که تخم آن را ملخ خورد و چیزی برای شما باقی نگذاشت و تمام کسانی که بعداً به دنیا آمدند صاحب امکاناتی شدند که برای نسل شما فقط یک رؤیا بود و بعد با قیافهای حق به جانب نتیجه میگیرید که مصداق بارز "نسل سوخته" هستید و متوقعاید تا همه برایتان دل بسوزانند یا کف بزنند میگویم که... "با شما موافق نیستم."
پای درد دل آدمها که بنشینید میبینید نظریهی "سوختگی نسل"ها میان متولدین دهههای بیست تا شصت طرفدارانی دارد که سرسختانه بر این باورند که فقط نسل آنها سوخته و برای اثبات این مدعا جای سوختگی را به دقت نشان میدهند:
یک نفر متولد دههی بیست- ...تازه وقت استراحت و آسایشمان بود که اینطور شد... خوش به حال پدرانمان که در آرامش پیری را سپری کردند و خوش به حال شما که هنوز جوانید... سوختیم آقا، سوختیم ما...
یک نفر متولد دههی سی خطاب به نفر قبل- ... باز خوش به حالتان که فرصت کردید کار کنید و صاحب خانه و زندگی بشوید و به وقت استراحت برسید ما چه بگوئیم که تازه شروع کرده بودیم برای خودمان زندگی بسازیم... نسل سوخته که میگویند ما هستیم نه شما...
یک نفر متولد دههی چهل خطاب به متولد دههی سی- ... شما خوشبخت بودید که توانستید شروع کنید، ما نسل سوخته هستیم که حتی فرصتی برای شروع کردن پیدا نکردیم...
یک نفر متولد دههی پنجاه در جواب به ادعای نفر قبل- ... شما اگر فرصت شروع نداشتید در عوض در کودکی چهارتا کارتون خوب دیدید و در مدرسه لباسهای رنگی پوشیدید! ما سوختیم که تمام کودکیمان با این کارتونهای ژاپنی گذشت، نسل سوخته ما هستیم که با صدای ترقه بزرگ شدیم...
یک نفر متولد دههی شصت در تلاش برای پایان دادن به این بحث بی سرانجام- ... خوش به حال شما که فقط مشکل نسلتان صدای ترقه بود ما چه بگوئیم که با اینترنت و موبایل و ماهواره بزرگ شدیم و چشممان به دنیا باز شد و بیشتر از همهتان میفهمیم و بیشتر از همهتان با پدر و مادرهامان مشکل داریم و هیچ کس درکمان نمیکند و... پس ما نسل سوخته هستیم...
ظاهراً گروهی از ما، فارغ از سن و سال، تمایلی مهارنشدنی برای بزرگنمایی مشکلاتمان داریم، میخواهیم همه را متقاعد کنیم که ضربههای مهلکی خوردهایم و حقمان پامال شدهاست و به این خاطر به هدفی که داشتیم نرسیدیم یا آنی نشدیم که میخواستیم... و چون قبولاندن این موضوع به معنای اعتراف ضمنی به قبول شکست در زندگی است و اولین پیامد آن به زیر سؤال رفتن قدرت و شخصیت فردیمان است، شکست را به تمام افراد یک نسل تعمیم میدهیم تا در پناه این جمعیت کلان از زیر بار مسئولیت شانه خالی کنیم... تا خودمان را تبرئه کنیم.
واقعیت این است که فارغ از سن و سال و نسلی که به آن تعلق داریم، همه در "امروز" زندگی میکنیم و از اتفاقاتی که در جامعه روی میدهد متأثر میشویم و بر زندگی نسلهای قبل و بعدمان تأثیر میگذاریم...
همه میتوانند طعم رنج را به تنهایی بچشند اما هیچکس نمیتواند در جامعهای که خوشبخت نیست به تنهایی احساس خوشبختی کند؛ ما از غمها و شادیهای هم سهم میبریم.
صبح تازه پشت میز کارم نشسته بودم که آقای ارجمند زنگ زد و گفت که یک "امانتی" برای من رسیده و چون دست تنها است خواست تا خودم برای گرفتنش به در ورودی شرکت مراجعه کنم، چشمی گفتم و راه افتادم، حدس میزدم از جایی حقالتحریری رسیده باشد اما خیلی جا خوردم وقتی که پاکتی همراه با چند شاخه گل به دستم دادند! هرچه داخل پاکت جستجو کردم نام و نشانی از فرستنده همراه نداشت. پرسیدم چه کسی آن را آورده که گفتند: "آقایی مسن"، بدون این که خودش را معرفی کند یا صبر کند تا صدایم کنند آن را گذاشته و رفته است. فقط گفته هدیهای است از طرف خواهرزادهاش و... همین!
داخل پاکت یک کلاه بره فرانسوی خوشرنگ بود از همانها که دوست دارم. نیشم تا بناگوش باز بود وقتی به آتلیه برمیگشتم و همه با تعجب به گلهایی که در دست داشتم نگاه میکردند. در جواب نگاههای استفهام آمیز همکاران توضیح دادم که هدیهای است از دوستی نادیده و ناشناس.
دوست نادیده و ناشناس، برای جبران لطف امروز تو هیچ راهی ندارم، حتی هیچ کلامی که بتواند احساسم را بازگو کند و به اندازهی کافی قدرشناسانه باشد در چنتهام نیست... خیلی متشکرم.
اگر بپذیریم که زندگی چیزی جز کنار هم قرار گرفتن مجموعهای از تصادفات بی معنی نیست آنوقت نقل همین تصادفات میتواند موضوع یک نوشته باشد. برای چون منی، که نویسنده نیست، کنار هم قرار دادن چند اتفاق بی معنی- که صد البته قرار است بعد از خوانده شدن به نتیجهای اخلاقی منجر شود- گاهی آنقدر شاق است که باید چند روزی را صرف پیدا کردن "نخی" کنم که این مهرههای تسبیح را به هم ربط دهد... نخی که پیدا نشد!
***
به شعله های زرد رنگ آتش که نگاه میکردم بیاختیار به یاد داستانهای "تذکرةالاولیا"* افتادم، به یاد مردان و زنانی که ترک دنیا کردند و صاحب کرامات شدند... یعنی اگر یکی از دوستانم همان لحظه از در وارد میشد و میدید شعلهور و متفکر نشستهام چه فکری میکرد؟ هزار سال پیش آن را به حساب کرامات من میگذاشت اما امروز، به احتمال زیاد، من را با یک ابرقهرمان داستانهای مصور عوضی میگرفت. داشتم فندکم را بنزین میزدم که سرریز کرد و دست چپم تا مچ خیس شد، وقتی فندک زدم تمام آن به همراه دستم شعلهور شد. سوزشی احساس نمیکردم چون بنزین بر سطح پوستم میسوخت اما منظرهی دست مشتعل مضطرب کننده بود. اجداد عارف ما خلق و خوی عجیبی داشتند، در همان تذکرةالاولیا میخوانیم داستان آن پیر را که کیسهای از شهری به شهر دیگر برد و بعد متوجه تعدادی مورچه در آن شد که بیرضایتشان با خود آورده بود و آن وقت تمام راه رفته را برگشت تا مورچهها را به خانهشان برگرداند! صرف چنین وقتی برای احقاق حق چند مورچه هیچ معنایی نداشته باشد بهترین گواه بر این واقعیت است که آن بزرگوار کارمند هیچ ادارهای نبوده و برای سفر به امضای هیچ مدیر مافوقی نیاز نداشته است.
فرهنگ یک کالا است، چیزی است که مثل عسل تولید میشود؛ زنبورهای فرهنگی آن را ذره ذره و به تدریج میسازند و جمع میکنند تا همه از آن مصرف کنیم. مصرف که شد باید جایگزین شود وگرنه تمام میشود و فقط خاطرهی شیریناش باقی میماند مثل همین داستانهای تذکرةالاولیا که خواندنش جذاب است اما داستان آدمهایی است که قرنهاست نظیرشان را در بین خود ندیدهایم. آن وقت ناهید خانوم- خویشاوند ما- که زن بزرگسال و تحصیلکردهای است وقتی اتومبیلش را به سرقت میبرند دست به دامان کرامات فالگیری میشود که بعد از خواندن صفحهای از یک دفتر به او اطمینان میدهد اتومبیل جایی در محدودهی جوادیهی تهران است و... و معالاسف پیدا شدن اتومبیل به انکار عقل انجامید!
امروز یک جفت کلاه تازه خریدم، یعنی به خودم هدیه دادم. یکی مشکی و دیگری قهوهای و به همین خاطر حالم خیلی بهتر از دیروز است. بهناز که دید با خنده گفت شبیه به "آقاجون" شدم! خدا بیامرزد "آقاجون" را، پدربزرگ بهناز بود و از آن کارمندهای قدیمی ثبت احوال که عادت داشت شاپو بر سر بگذارد و تا آخرین روزی که از خانه بیرون رفت این عادت را ترک نکرد. مادرم هم خندید و گفت که شبیه به خدابیامرز "باباجان" شدم، باباجان پدربزرگ خودم بود. هفتهی پیش که کلاه "یارعلی" سرم بود خیلیها گفتند شبیه به قصابها شدهام یا شبیه به کلاه مخملیهای فیلمفارسی در سه دهه پیش، اما تعریف یا تکذیب مردم اهمیتی ندارد، مهم این است که خودم از کلاهی که بر سرم رفته لذت میبرم، حس خوبی دارم و حال خوبم را به دیگران منتقل می کنم. در جشن سالگرد تأسیس دفتر، امسال بیشتر از سه سال قبل از من عکس گرفتند، فقط به خاطر کلاه کهنهای که از یارعلی گرفته بودم بیشتر از همیشه دیده شدم. همه باید بتوانند گاهی خودنمایی کنند.
... دست چپم را چندباری در هوا تکان دادم اما هربار شعلهورتر شد و کم کم مثل آن دفعه که در پنج سالگی اتاقک انباری خانهی مادربزرگم را آتش زدم و نتوانستم خاموشش کنم داشتم وحشت میکردم؛ به عنوان آخرین چاره روی دست شعلهور نشستم، یا خاموش میشد و یا شلوارم هم آتش میگرفت... خوشبختانه خاموش شد. موهای پشت دستم سوخته بود و بوی کز میداد؛ لاجرم وقت کنارگذاشتن تذکرةالاولیا و بازگشت به جهان واقعیتها بود به جمع خانواده، جایی که صحبت از مرحوم دکتر علی شریعتی شد و اینکه جسد دکتر در سوریه به امانت گذاشته شده تا روزی آن را به ایران منتقل کنند و در حسینیه ارشاد دفن شود. ناهید خانوم با قاطعیت از "سالم" بودن جسد حرف میزد از ایشان پرسیدم مگر تازگیها جسد آن مرحوم را دیدهاست که ندیده بود اما گفت که شنیده وقتی جسدی را به امانت میگذارند فاسد نمیشود. قبلاً شکست سختی در مسئلهی اتومبیل مسروقه خورده بودم و حالا بهترین فرصت برای جبران فراهم شده بود، پس همانجا وصیت کردم که وقتی مردم من را با همین کلاهی که دوست دارم زیر تختخواب یا توی کمد لباس ایشان برای چند سال به امانت بگذارند...
در تقابل بین تخیلات شیرین و واقعیتهای زندگی من به تخیل رأی میدهم اما... با واقعیتها زندگی میکنم!
***
* برای آشنایی با گزیدهای از قصههای شگفتانگیز تذکرةالاولیا کتاب "گام معلق" به انتخاب محمد قاسمزاده- نشر هیرمند، را بخوانید.
سهشنبه شبها من و همسرم یک اختلاف عقیدهی کوچک اما همیشگی داریم. بهناز میخواهد سریال مورد علاقهاش، پرستاران، را تماشا کند و من غر میزنم تا منصرف شود، گاهی موفق میشوم و گاهی نه. یکی دو بار دیدن "پرستاران" کافی بود تا بفهمم مجموعهی خوش ساختی است که در هر قسمت یک قربانی میدهد و من تحمل این همه واقعگرایی را ندارم.
سهشنبه گذشته بهناز حرفش را به کرسی نشاند و "پرستاران" تماشا کرد. من اما برای ابلاغ مراتب نارضایتی خود، سرم را به کاری گرم کردهبودم و به صفحهی تلویزیون نگاه نمیکردم اما ناخواسته برخی از گفتگوهای فیلم را میشنیدم، گفتگوهایی که به تدریج جالب و جالبتر میشد... اینبار داستان جذابتر از آن بود که از آن بگذرم:
مردی را که توسط همسرش با چاقو و در خواب مجروح شده بود به بیمارستان آورده بودند، اول گفتند که "انگشت شست پا"ی او قطع شده اما با جلو رفتن داستان، "انگشت شست" به "پنجهی پا" ارتقا پیدا کرد. قربانی به محض پریدن از خواب چنان با مشت به صورت سوءقصد کننده نواخته بود که او را هم با فک شکسته و صورت کبود روانه بیمارستان کرده بود. داستان وقتی جالب شد که دانستیم شوهر "پنجه بریده" قصد ترک خانه و کاشانه داشته و زن فک شکسته میخواسته او را مجازات کند. پلیس به همراه پزشکان اورژانس مرتباً نزد بانوی خیانتدیده می رفتند و اصرار میکردند تا بگوید "پنجهی" قربانی را کدام گوری انداخته بلکه تا دیر نشده آن را پیوند بزنند... تأثرآورترین و در عین حال خندهدارترین بخش فیلم جایی بود که مرد "پنجه بریده" را در راه اتاق عمل از مقابل زن فک شکسته گذراندند و او با دیدن همسر کینهتوزش- که هنوز مصر بود کار خوبی کرده و باید "پنجه" را جلوی سگ می انداخته تا بخورد- فراموش کرد "پنجه" ندارد و ایستاد و با التماس خواست جایی که عضو قطع شده را پنهان کرده نشان دهد بلکه بتوانند با پیوند به موقع او را از رنج یک عمر زندگی بدون "پنجهی پا" برهانند... قربانی در حالی که به پهنای صورت اشک می ریخت به همسرش قول میداد در صورت لو دادن جای "پنجه" هیچ وقت او را ترک نکند...
خلاصه آنکه در آخرین لحظه پلیس "پنجه"ی نامبرده را توی کاسهی توالت پیدا کرد و به اورژانس رساند؛ ظاهراً تلاش سوءقصد کننده برای کشیدن سیفون توالت و خلاص شدن از شر "پنجه" نافرجام مانده بود.
این قسمت با این ابهام که آیا "پنجه"ی مذکور بعد از پیوند کارایی گذشته را پیدا خواهد کرد یا خیر به پایان رسید و به عنوان نتیجهی اخلاقی، مأمور پلیس- که زن بود- و برخی از پرستاران بیمارستان در یک نکته به اتفاق نظر رسیدند:
علیرغم مجرمانه بودن بریدن "پنجهی پا"ی مردم، آن هم در خواب ناز، عجالتاً "بهترین تنبیه" برای شوهران خیانتکار همان است!
همدستی از گروه رقیب پیدا کردم که نقشهی سادهای برای آشتیکنان داشت؛ قهر که نکرده بودم اما نقشه را پسندیدم. "همدست" من میخواست "ویولت*" را به کافهای ببرد تا من غافلگیرش کنم... به این ترتیب فرصتی پدید میآمد تا رو در رو حرف بزنیم و بفهمم چه چیز خاطرش را آزرده است و چرا... قرارمان را گذاشتیم.
از طاها- که آخرین نوشتههای "ویلی*" را خوانده- شنیده بودم که در این روزهای عصبانیت اسم "توکستانی" بر من گذاشته، از اسم جدیدم خوشم میآمد حیف که نشانهی آشکاری از یک دلخوری عمیق در خود داشت...
برای غافلگیری کافهی کوچکی در نظر گرفته شده بود تا او و ام اس بتوانند بی رنج بالا رفتن از پله به آن وارد شوند. به محل که رسیدم ویولت را از پشت سر دیدم، وقتی که هنوز داخل نرفته بود، و او را از "واکری" که در راه رفتن از آن کمک میگرفت شناختم. نمیدانستم میزان "رنجشی" که به دل دارد چقدر است و نمیدانستم که بعد از غافلگیری چه عکسالعملی نشان خواهد داد: آیا میگذارد تا بنشینم و حرف بزنم و سوءتفاهم را رفع کنم یا از حقهای که خورده به خشم میآید و دست خالی روانهام می کند؟ به هر حال تصمیم گرفته بودم تا از تمام نیروهای خفیه، انرژیهای کیهانی، جادوی طنز، تجربههای ریز و درشت و خلاصه همهی داشتههایم استفاده کنم تا آن دلآزرده، خوشحال به خانهاش برگردد.
وارد شدم و یک راست به سراغ آن دو که تازه پشت میز کوچکی کنار پنجره نشسته بودند رفتم، سلام کردم و خواستم تا "توکستانی" را به عنوان مهمان بپذیرند. از حالت تعجبی که در چهرهاش پیدا شد فهمیدم که در غافلگیر کردن کاملاً موفق شدهام... دقایق بعد را به صحبت دربارهی آنچه گذشت تا به این کدورت یک جانبه انجامید حرف زدیم و او دلایلم را مبنی بر بیغرضیام شنید و خیلی زودتر از آنچه فکر میکردم آنها را پذیرفت، شاید چون صداقت سریعتر از دلیل فهمیده میشود و به دل مینشیند... حالا میتوانستیم وقتمان را صرف صحبت از کتاب و موسیقی و زندگی بکنیم، او از علاقهاش به نوشتن گفت و از مشکلات بیماریاش و روشی که برای به سخره گرفتن درد و غلبه برآن دارد صحبت کرد و من در دل تحسیناش کردم...
شما قضاوت کنید... آیا نقشه کشیدن کار لذت بخشی نیست؟
***
* ویولت، ویلی- نام مستعار نویسندهی وب لاگ "من و ام اس"
بعضیها نازنین هستند و کارش نمیتوان کرد، مهربانند، متوجهاند، احساس مسئولیت میکنند، عاشقاند... این جور آدمها را دوست دارم، دست خودم نیست، شاید چون خودم از جنس آنها نیستم. به ندرت مهربان هستم، تمایلی مهار نشدنی به بدجنسی دارم، اگر دلیلی برای دوست داشتن چیزی یا کسی پیدا نکنم در انتقاد حتی بیرحم میشوم به همین خاطر است که سعی می کنم- تمرین میکنم- در مورد آدم ها و زندگی شخصیشان کمتر قضاوت کنم چون میدانم که با این خلق و خویی که دارم به خطا میافتم. اما... به خودم این حق را میدهم که دربارهی یک کتاب، یک فیلم، یک شعر یا هر چیز دیگری که زادهی تفکر و رفتار اجتماعی یا سیاسی باشد و تاثیری بر زندگی فردی یا اجتماعی من بگذارد قضاوت کنم و صریح باشم پس به خودم اجازه میدهم از رفتار سیاسی یک سیاستمدار انتقاد کنم یا از آن دلخور باشم بدون آنکه نارضایتی من به نفرت بیانجامد یا نویسنده و نقاشی را دوست نداشته باشم بدون آنکه از او متنفر باشم... نشان دادن مرز بین این دو بسیار دشوار است، مردم ترجیح میدهند هر انتقادی را به حساب دشمنی بگذارند و راحت بگذرند چون... فهم آن سادهتر است!
گاهی وقتها سرنوشت یا احساسات دیگران برایمان مهم میشود، تصور اینکه آدمهایی که حتی نمیشناسیم در رنج هستند همیشه آزارنده است و اگر می توانیم علیرغم درک آن به زندگی ادامه بدهیم فقط به خاطر نعمت فراموشی است... سرمان را به چیزی گرم می کنیم تا یادمان برود...
اما اگر نتوانیم فراموش کنیم چه؟!
***
هیچ به این فکر کردهاید که چرا سریالهای پلیسی ما دلچسب از کار درنمیآیند؟ مهمترین دلیل آن بیعلاقگی مجرمین- و بقیهی ما- به برنامه ریزی و نقشه کشیدن است! صفحهی حوادث روزنامهها را بخوانید، سرقتی که در منزل پدربزرگ اتفاق میافتد، یا کار همسایه است یا نوهای که به پول احتیاج داشته، فردای وقوع جرم هم دستگیر می شود. زن و مردی- هردو دانشجو- به قصد سرقت، از منشی مدیرعامل ثروتمند یک شرکت، تلفنی وقت ملاقات میگیرند و در ساعت مقرر در محل حاضر میشوند، مدیرعامل و منشی، هردو را با گلوله میکشند، پولها را بر میدارند و فرار می کنند. همان فردا از روی دفترچهی ملاقاتهای مقتول، قاتلین شناسایی و دستگیر می شوند! و این داستان که سالها پیش خبرنگار صفحهی حوادث یک روزنامه برایم تعریف کرد: چرخهای خیاطی یک تولیدی لباس را شبانه میدزدند، صبح بعد محل تولیدی را بازرسی می کنند و سرنخی پیدا میشود که از دوک یکی از چرخهای مسروقه روی زمین باقی مانده، به دنبال نخ از در کارگاه بیرون میروند و می بینند که نخ تا کارگاه همسایه رفته و زیر در ناپدید شده است! سارق، صاحب کارگاه رقیب در همسایگی بود!
وقتی مجرمین عادت به برنامه ریزی و نقشه کشیدن نداشته باشند- که البته جای خوشحالی و شکرگزاری دارد- معمایی ساخته نمیشود که برای حل آن به یک "هرکول پوارو" نیاز بیفتد.
***
چرا باید هرکاری را از پیشپا افتادهترین راه آن دنبال کرد؟ نقشه کشیدن و فکر کردن برای رسیدن به هدف را دوست دارم و نقشه های زیادی برای ادامه ی "بازی" داشتم تا امروز که بازی عوض شد... حالا موضوع جدیدی برای فکر کردن دارم: - چرا نباید برای به دست آوردن محبت دیگران تلاش کرد و برای آن نقشههایی خلاقانه کشید؟
کتاب را اتفاقی برداشتم، از میانه گشودم و اولین پاراگراف را خواندم:
"یک شنبه روزی، هنگامی که در اتوبوس بودم، پشت سرم مردی در اواخر میانسالی خود داستان بی معنایی را با صدای بلند تعریف می کرد. از آن نوع داستان هایی بود که حتی اگر آن را مستقیماً برای خودتان هم تعریف کنند باز به دشواری می توانید دنبالش کنید، و با این که به محتوای داستان گوش نمی دادم، اما در درونم خیزش نامنتظر نفرت را احساس کردم. آن چه دلم را به هم می زد، نه حرف های او، که نحوه ی گفتارش بود- کیفیت صدا و شیوه ی تلفظ اش."
اگر مواجهه ی اتفاقی با این جملات بهترین دلیل برای حضور "فرشته ی راهنمای کتاب" بر فراز سرمان نباشد پس به چیز دلالت می کند؟... کتاب را خریدم.
حس انزجاری را که "ایوان کلیما" از آن می نویسد به دفعات تجربه کرده ام اما او علتی منطقی برای آن یافته و ریشه یابی اش کرده است و حالا می دانم چرا گاهی دچارش می شوم. "روح پراگ"* داستان نیست، مجموعه ای مقاله است از نویسنده ای چک؛ تمام کسانی که با خواندن "مزرعه ی حیوانات" شگفت زده شدند با خواندن این مجموعه مقاله یک بار دیگر شگفت زده خواهند شد!
می گویند یکی از محسنات رسانه ای به اسم وب لاگ ارتباط دوسویه ای است که بین نویسنده و خواننده برقرار می کند و بهترین نمونه ی این رابطه، وقتی است که کتابی را به بهانه ای معرفی می کنم و در برابر، چندین کتاب به من معرفی می شود:
اولین کتابی که خوانندگان پیشنهاد دادند و خواندم "دفترچه ممنوع"** بود، اگر کتاب را دیدید و از پس خواندن نام دشوار نویسنده بر نیامدید دلسرد نشوید، آن را بخوانید، داستانی جذاب دارد از زنی در آستانه ی میانسالی درگیر با زندگی کسالت باری که همه آن را تجریه کرده ایم تا زمانی که یک دفترچه ی خاطرات می خرد یعنی "صاحب" چیزی کاملاً "خصوصی" می شود و فرصت می یابد تا درباره ی خود و خواسته هایش "بنویسد" یعنی "فکر" کند... مترجم کتاب بهمن فرزانه است که ترجمه ی خوب "صد سال تنهایی" را نیز مدیون او هستیم.
"تونل"*** کتاب دیگری است پیشنهاد شده از سوی شما. داستان عشق و حسادت است و تبعات آن... راوی در همان شروع اعلام می کند که معشوقه اش را کشته و باقی شرح ماوقع است و خواننده را که کنجکاو شده تا درباره ی او قضاوت کند به دنبال خود می کشد... بخوانیدش، ببینید شما چه قضاوت می کنید.
"وای خدا جون، نکنه دوم بشم!"****، اگر تا این لحظه آن را نخوانده اید واجب است که الان رویش کلیک کنید! شرح موجزی است از نگرانی کودک- مردی که در رقابتی نابرابر با "زنانگی" و "عواطف تحریک شده ی انسانی" سعی بر اثبات حقانیت خود در جهانی مجازی دارد... برای فهم این داستان لازم است به یاد نگه دارید که همه ی وقایع، اتفاقات و شخصیت های کتاب کاملاً تخیلی هستند...
***
* روح پراگ- ایوان کلیما، مترجم- فروغ پوریاوری، نشر آگاه
** دفترچه ممنوع- آلبادسس په دس، مترجم- بهمن فرزانه، انتشارات بدیهه
*** تونل- ارنستو ساباتو، مترجم- مصطفی مفیدی، انتشارات نیلوفر
**** وای خدا جون، نکنه دوم بشم!- توکای مقدس، دویچه وله
داشتم زندگی می کردم، ماست خودم را می خوردم که اولین نفر، مرتضی بود شاید، خبر داد چه نشستی که "توکای مقدس" کاندید بهترین وب لاگ به زبان فارسی شده... چه باید می کردم؟ سال قبل هم اتفاقی مشابه افتاد که پی گیری نکردم و نفهمیدم سرانجامش چه شد. اصلاً چه اهمیتی دارد که اول باشم یا آخر؟ وب لاگ نویسی را با این نیت شروع کردم که سرم به کاری گرم باشد که مخاطب داشته باشم و دلتنگ روزنامه نشوم ، اوقات فراغتم را پر کند و نوبت افسردگی ام را به تأخیر بیندازد اما کاریکاتور نباشد. قرارم این نبود- و نیست- که بهترین باشم و خیلی زود مخاطبینم را پیدا کردم، بعضی فرهیخته، بسیاری جوان و همگی دوست داشتنی. از آن شروع تا به امروز چیزی نزدیک به دویست و چهل بار این صفحه را به روز کرده ام یعنی دویست و چهل بار انشایی نوشته ام که هر کدام بازتابی از حال و هوایی بوده که داشته ام- گاهی شاد و گاه غمگین و در چند مورد هم عصبانی- و بازتاب آن همه را در نظرات خوانندگانم دنبال کرده ام که باعث ایجاد تغییراتی کوچک و گاه نامحسوس در رفتارم شد. می دانید که تغییر شخصیت دادن در سن و سالی که دارم چیزی نزدیک به محال است اما تلاش کردم بعضی تندی ها را تعدیل کنم- تلاش سختی بود- از جمله این که مطلب جدیدی به بخش "حال گیری از دیگران" اضافه نکردم و امیدوارم از این به بعد هم اضافه نکنم و این کار را نه به خاطر خوشایند خوانندگانم، به خاطر خوشایند خودم می کنم و پنهان نماند که از همان نظرات به این جا رسیدم... خلاصه این که نظر شما به هر حال مهم است.
چند روزی که از داستان کاندید شدن "توکای مقدس" گذشت بر تعداد کامنت هایی که خبر می دادند افزوده شد و تازه بعد از آن بود که یکی از دوستان صحبت از جایزه ای کرد که وسوسه کننده نبود- چیزی شبیه به یک رادیوی دو موج نصیب برنده می شود- اما کنجکاوم کرد تا سری به سایت مسابقه بزنم... از ده کاندید دیگر به جز عباس عبدی، نیما اکبرپور و سمیه توحیدلو کسی را نمی شناختم و از میان همین ها فقط یکی دو باری به وب لاگ سمیه توحیدلو سری زده بودم و نوشته های عباس عبدی را در مطبوعات خوانده بودم و باقی دیگر هیچ. کنجکاو شدم که وب لاگ های برگزیده را بهتر بشناسم و از بالاسری ها شروع کردم، از اتفاقات و سوال و جواب هایی که در فضای وب لاگ آقای عبدی می گذرد چیزی نمی دانم، شاید همان جذابش کرده باشد اما چیز دندان گیری میان نوشته های آدمی که در رده ی اول قرار داشت ندیدم... با سلیقه ی من سمیه توحیدلو و نیما اکبرپور بلاگرهای قابل اعتنایی بودند که در رده های پائین قرار داشتند و هنوز همان جا هستند و الباقی هم که... باید تصمیم می گرفتم که آیا می خواهم در این رقابت، فعالانه شرکت کنم یا خیر. جایزه اش اهمیتی نداشت چون بهترینش را قبلاً از مسعود بهنود گرفته بودم وقتی که لینک "توکای مقدس" را بین معدود لینک هایش دیدم و بعد از آن، بزرگ ترین جایزه احساس اعتماد و رفاقتی است که گروهی از مخاطبین جوانم نثارم می کنند، جوانانی مثل "بابک"، دوستم، که مواظبتم می کند و "طاها"، پسرم، که ایران نیست اما می دانم که نوشته های من را با دقت می خواند و "صدرا"ی هفده ساله که دیشب از من خواست برای دیدن طرح هایی که بر دیوار اتاق خوابش کشیده به حریمش وارد شوم... کمتر مردی در سن وسال من شانس دوستی با جوانانی در سن و سال بابک، طاها و صدرا را دارد.
اگر بپرسید که چرا این مسابقه را جدی گرفته ام، تنها یک پاسخ دارم... وسوسه شدم تا به مثابه "یک بازی" به آن نگاه کنم. به دنبال یافتن پاسخی برای این سوال بودم: «اگر نخواهی مثل بقیه، لوگوی مسابقه را بر پیشانی صفحه ات بچسبانی چگونه تبلیغ خواهی کرد؟ چگونه از خواننده هایت می خواهی تا به تو رأی بدهند و در عین حال این درخواست را چگونه طرح می کنی تا "فرقی" با بقیه داشته باشی و اندکی "خلاقیت" خرج این کار کرده باشی؟ و برای پاسخ به این صورت مسئله سه پست تبلیغاتی نوشتم که برای هرکدام بیش تر از نوشته های دیگرم وقت گذاشتم و فکر کردم.
به کسانی که ایراد گرفتند نوشته های اخیرم غیر عادی بوده اطمینان می دهم که این تبلیغات از جنس باقی کارهای من است، هیچ کاری را ساده نگرفته ام.
حالا اجازه دهید "این بازی" را تا به آخر ادامه بدهیم...
خیال نکنید که تنها شاهد ماجرا من بودم، لااقل نه نفر دیگر نشسته بودند، اول فکر کردم صدای رادیو است که بلند شده و طبق معمول با یک شهروند دانشمند درباره ی موضوع مهمی مصاحبه می کند اما به تدریج از همهمه ی سرنشینان ماشین کاسته شد و توانستم راننده ی "ون" را که از آینه به مسافری در پشت سر نگاه می کرد ببینم و حرکت لب هایش را هماهنگ با کلماتی که می شنیدم تشخیص بدهم:
"- ... تو دوره زمونه ی عجیبی زندگی می کنیم آقا، الان قرن بیستمه (!) دروغ نیست یعنی خودم می شناسمش اون آقا رو، قلبش با باطری کار می کنه، شارژ باطری قلبش داشت تموم می شد به هرچی دکتر متخصص و معروف بود مراجعه کرد اما همه جوابش کردن گفتن این جا وسیله ی شارژ کردنش رو نداریم باید بری کشور [اسمش رو نبر] تا دکترای اونجا برات شارژش کنن!... آقا ما دین و ایمون داریم الکی نمی گیم، خود حاجی برام تعریف کرده، حاجی طفلی به دکتره میگه من چطوری برم [اسمش رو نبر]؟ اونجا که نمیشه رفت، یارو بهش میگه من آدرس ایمیل یه بیمارستان رو تو کشور [اسمش رو نبر] بهت میدم ضرر نداره با خودشون مشکلت رو درمیون بذار بهت میگن چیکار کنی... حاجی آدرس رو می گیره و نامه می نویسه دو روز بعد جوابشو میدن، بهش میگن فلان مبلغ می ریزی به این شماره حساب و لازم نیست خودت پاشی تا اینجا بیای، ما بعد از این که پول رو گرفتیم بهت می گیم چه روزی و چه ساعتی بری بالای کدوم تپه ی تهرون بایستی تا از همین جا شارژت کنیم!... آقاااااا می شنوین؟ از اون فاصله...! حاجی پول رو به حساب ریخت و اونام با ماهواره از همونجا نشونه گرفتن و باطریش رو شارژ کردن! ببینید دنیا به کجا رسیده همه جور علمی تو اینترنت پیدا میشه اونوقت ما تو ترافیک این خیابون گیر افتادیم..."
داستان آقای راننده که به پایان رسید سکوت کرد تا زمزمه های تائید و تحسین و تعجب مستمعین را بشنود اما صدا از کسی در نیامد، یا آن قدر از این داستان های شگفت انگیز شنیده بودند که عادت داشتند و دیگر متعجب نمی شدند و یا از اساس به مزخرف بودن چنین روایاتی اعتقاد داشتند و جر و بحث با آدم ساده دلی که هر جفنگی را باور می کند بی فایده می دیدند... من اما تجسم می کردم حاجی فوق الذکر را که بالای تپه ایستاده، با دکمه های باز و دست های گشوده به دو سو، سینه را جلو داده تا باطری اش شارژ شود... و از این تصویر به وجد آمده بودم.
به پایان راه رسیده بودیم و باید پیاده می شدیم، مسافرین هر سه ردیف به در فشار می آوردند تا زودتر از بقیه به خانه برسند و مجالی نبود تا برای آقای راننده بگویم که همان اجنبی ها ابزار دیگری ساخته اند که می توان از راه دور بعضی ها را آن قدر "انگولک" کرد تا قلب شان نیاز به باطری پیدا کند بدون آن که لازم به بالا رفتن از تپه باشد!
***
برای شارژ کردن باطری قلم "توکای مقدس"- آن هم از راه دور- می توانید به "این سایت" بروید و در بخش بهترین "وبلاگ به فارسی" به او رأی بدهید.
برای گرفتن حال "توکای مقدس" می توانید به وبلاگ "عباس عبدی" رأی بدهید.
گوشی تلفن همراهم زنگ زد، خانومی با صدایی متین و شمرده سلام کرد و گفت از سوی انجمنی که برای کمک به معلولین فعالیت می کند با من تماس گرفته و پرسید که آیا می خواهم برای کمک به انجمن، یک کیف حاوی کمک های اولیه از آن ها بخرم؟ پرسیدم که شماره ی تلفن من را از کجا آورده است که گفت شماره ها را بر حسب اتفاق انتخاب کرده اند. جواب مثبت دادم و قرار شد یک کیف به آدرس محل کارم بفرستد و تازه آن وقت بود که اسمم را پرسید:
- شما آقای...؟
- اسم من "نیستانی" است.
- آقای "دبستانی".
- نه خانوم، "نیستانی".
- آقای "لهستانی".
- نه خانوم... من لهستانی نیستم، اهل شاهرودم، اسم من "نیستانی" است.
- آها، عذر می خوام، آقای "دهستانی" !
- ای بابا! خانوم شما اسم مولوی به گوش تان نخورده؟ یعنی تا به حال شهرام ناظری هم گوش نکردین؟ این بیت رو نشنیدین: "کز نیستان تا مرا ببریده اند..." ؟ نی... همون که توش فوت می کنن، به جایی که توش نی در میاد چی می گن؟ می گن نیستان! منم نیستانی هستم! یعنی کسی که لابد لای اون نی ها لونه داشته... ن یس تاااااانی!
صدای غش غش خنده ی خانوم از پشت گوشی شنیده می شد:
-... هی هی هی... ببخشید آقای شهرستانی...
- خانوم مگه باهاتون شوخی دارم؟! ...من نیستانی هستم... "ن" مثل نونی که می خوری، "ی" مثل یادگاری، "س" مثل ساسی مانکن، "ت" مثل توکای مقدس، "ن" مثل نسناس، "ی" مثل یزید! نیستااااانی!... ایشالا که متوجه شدین؟
حالا داشت از خنده ریسه می رفت... "بله بله فهمیدم، چشم همین الان با پیک مخصوص کیف رو براتون می فرستم و شما می تونین پولش رو به همون کسی که کیف رو میاره بدین...
آدرس دفتر را دادم و با دلخوری گوشی را قطع کردم و برای این که هم کارانم بفهمند چرا پای تلفن فریاد می زدم ماوقع را تعریف کردم. دو ساعت بعد پیک موتوری کیف کذایی را به همراه یک برگ قبض سفارش کالا به دفتر آورد در حالی که جای اسم من تایپ شده بود: " نیف تانی"...
***
حالا تصور کنید بخواهم این خانوم را متقاعد کنم که در این نظر سنجی به من رأی بدهد... از پیش باخته ام!
زندگی را تصادفات پی در پی می سازد. تصادفاً ناهار نداشتم و تصمیم گرفتم به جای غذا خوردن کمی پیاده روی کنم، بالاتر از میدان ونک یک نفر از پشت سر صدایم کرد، جوان مؤدبی بود که خودش را علیرضا معرفی کرد و گفت کاریکاتوریست است... دو نفری به قدم زدن و صحبت مشغول شدیم تا سر از کافه عکس درآوردیم، قهوه ای نوشیدیم و نیم ساعتی گپ زدیم و خوش حال و راضی بیرون می رفتیم که اتفاقی "آتیلا پسیانی" را پشت یکی از میزهای کافه دیدم، حال و احوال کردیم و خبر داد که کار جدیدی در سالن چهارسو دارد، گفتم که می دانم و قبلاً یکی از دوستان- همان بابک خان عربی- بلیت تهیه کرده و همین چهارشنبه به دیدن آن می روم. گله کرد که چرا به من نگفتی و بلیت خریدی... قرار شد به بابک زنگ بزنم تا بلیت ها را پس بدهد و از او بلیت مجانی بگیرم. پرسید چند نفرید که اول گفتم دو نفر، بعد به یاد علیرضا افتادم و گفتم سه نفر و بعد فکر کردم که شاید او بخواهد با دوستش بیاید و تصحیح کردم: چهار نفر!
چهارشنبه عصر از خیابان گاندی تا تئاتر شهر را پیاده رفتم تا به موقع برای گرفتن بلیت ها برسم. دوستان یکی یکی بعد از من رسیدند و بلیت ها را گرفتیم که مجانی بود اما کنار هم نبود! از قدیم گفته اند که دندان اسب پیش کشی را نمی شمرند و ما هم نشمردیم اما با کمی دلخوری بلیت ها را بین خودمان قرعه کشیدیم و صندلی اول در ردیف دوم قسمت من شد. وارد سالن که شدم صندلی شماره یک را کسی دیگر اشغال کرده بود و کنترلچی از من خواست که روی صندلی شماره چهار که بهتر از جای خودم بود بنشینم، با خوش حالی قبول کردم و نشستم. هنوز درست و حسابی جاگیر نشده بودم که خانومی که سمت چپم نشسته بود صدایم کرد: "سلام آقای نیستانی" سرم را به طرف صدا چرخاندم، مطمئن نبودم که درست شناخته ام اما سلامش را جواب دادم، فهمید که نشناخته ام یا هنوز مطمئن نیستم و خودش را معرفی کرد: "ترانه علیدوستی هستم..." عجب تصادفی! گفتم: "باور می کنی یک قرعه کشی باعث شد که این جا ببینمت؟" گفت که تا همین چند لحظه پیش یکی از همراهان خانوم "معتمد آریا" روی این صندلی نشسته بود که رفت روی صندلی شماره ی یک آن جا کنار بقیه ی دوستانش نشست... به سمتی که اشاره کرد نگاه کردم و فاطمه معتمد آریا را دیدم که سمت راست من نشسته بود! "- سلام خانوم معمتمد آریا، احتمالاً من را نمی شناسید اما..." اما من را می شناخت و حتی گفت طرحی که بیست و سه سال پیش برای پسرش گوشه ی یک تقویم کشیدم را هنوز نگاه داشته- هر قدر فکر کردم یادم نیامد چه وقت آن طرح را کشیدم- و... مشغول گفت و گو بودیم که دفعتاً چراغ ها را خاموش کردند و نمایش شروع شد...
پرانتز باز متابولیک، اسم نمایش جدیدی از "گروه تئاتر بازی" است، آخرین کار آتیلا پسیانی، نه از آن دست نمایش های متعارفی که عادت به دیدن شان داریم، به اصطلاح یک کار تجربی است، متنی ندارد که بتوان جداگانه خواند، هیچ کدام از هنرپیشه ها نقش اصلی ندارند، بازی نور و صدا و حرکت آدم هاست بر صحنه، جوری که فکر می کنی تو هم می توانستی به راحتی یکی از آن نقش ها را ایفا کنی. البته کلی پیام سمبولیک دارد که بعضی را بهتر از بعضی منتقل می کند مثل آن جا که چهار سرباز بر نیمکتی نشسته اند و هدف قرار می گیرند و هم زمان پخش صدای گوینده ی یک برنامه ی آشپزی که طرز پختن کوفته را آموزش می دهد و... خیلی دلچسب از آب درآمده است. این نمایش عجیب و غریب تا ده آبان در سالن چهارسو، تئاتر شهر اجرا خواهد شد. پرانتز بسته
نمایش که تمام شد صدای دست زدن تماشاچیان آن قدر بلند نبود که صدای غرولند بعضی ها را که هیچی نفهمیده بودند و اظهار نارضایتی می کردند بپوشاند، من اما راضی برگشتم، روز خوبی پر از تصادفات خوب داشتم همراه با نمایشی که سعی داشت متفاوت باشد و کلی صحبت های دلنشین با آدم هایی که دوست شان دارم.
عصر روز بعد در کافه ای غریب و دور افتاده نشستم و اتفاقات این چند روز را در ذهن مرور کردم تا تبدیل به همین نوشته ای بشود که می خوانید، وقت بیرون رفتن، خانومی که به همراه دو نفر دیگر پشت میزی نزدیک به در خروجی نشسته بود خطاب به من گفت:
"معذرت می خوام... من و همسرم مقیم لیسبون هستیم و... می ترسم این سؤال را از شما بپرسم اما... شما توکا نیستانی نیستید؟"...
تقریباً هرشب که از جلوی ویترین کتابفروشی محل می گذرم نگاهی به جلد کتاب "اخلاق ناصری" می اندازم و هر بار روح خواجه* از پشت ویترین وسوسه ام می کند که آن را بخرم، بالاخره هم آن را خواهم خرید. دیشب که طبق معمول از جلوی آن گذشتم صدای خواجه را از پشت سر شنیدم که عتاب آلود فریاد می زد:
-"اوهوی ی ی... یارو، اینم اخلاقه که تو داری؟!"
- آقای خواجه لطفاً مؤدب باشین، مگه شما من رو می شناسین؟... اخلاق من چشه؟ مزاحم شما شدم؟ حق تان را ضایع کردم؟ جایتان را توی قبر تنگ کردم؟ ناخواسته اسائه ادبی به ساحت شما کردم؟ نان شما را بریدم... ؟ شما که چندصد سال است دیگر غم نان ندارید...
-"آررره... هر شب می بینمت که از این جا رد میشی، دیگه خوب می شناسمت. والله من جای زنت بودم حتی یه روزم تحملت نمی کردم! با یه تیپا می انداختمت..."
***
حتی "خاله" هم نمی داند که روزی چند نفر این طور صبر و تحملش را در زندگی با من تحسین می کنند:
تک تک دوستان مشترک مان، همه ی خانواده از مادر و برادر تا دورترین اعضای سببی، تمام همکارانی که حتی یک بار "خاله" را ندیده اند، دوستان مقیم کافه های تهران بزرگ، دوستان مقیم کافه های حومه ی کوالالامپور، دوستان مقیم کافه های مرکز تورنتو، دوستان مقیم کافه های رتردام، همه ی کافه چی های پایتخت، راننده ی آژانسی که صبح ها من را در آخرین دقیقه های مانده از وقت مجاز به دفتر می رساند تا کارت ورودم به علامت سرخ تأخیر مزین نشود، هر هفده منشی شرکت آ...، تمام منشی های شرکت گ...، منشی شرکت ت...، منشی سازمان حسابرسی...- که یک آقا است-، جبار خان بقال محل و مش بایرام برادر محترم ایشان و معاونت کل مغازه ، آقای ژوزف کالباس فروش و دو نفری که تازگی به شاگردی آورده، فری خان دست و رو نشسته که ساندویچ ها و سیب زمینی های سرخ کرده اش را دوست ندارم، صاحب کتابفروشی ط...، پسرک فال فروش خیابان گاندی، پیرمرد لنگ فروش خردمند جنوبی، مسئول آینده ی دور شاخه ی جوانان یک حزب اصلاح طلب، چند نفر از رؤسای جمهور سابق ایالات متحده امریکا و حالا... خواجه نصیرالدین طوسی. همه و همه متفق القول هستند که زندگی کردن با من یک "رنج" تمام و کمال است... چرا؟... چون زیاد حرف می زنم... و شاید چون بدی هایم را پنهان نمی کنم.
***
خواجگان محترم، من شما را به عنوان متخصص و صاحب نظر در مباحث اخلاقی قبول دارم اما باور بفرمایید معیارها از زمان شما تا به امروز خیلی عوض شده، بعضی بد اخلاقی های دیروز حالا کاملاً پسندیده اند و بعضی خوش اخلاقی های دیروز امروز ناپسند هستند. شاید بهتر باشد بعضی از مصادیق بد و خوب را دوباره تعریف کنیم.
به هر حال من به معیارهای شما احترام می گذارم... رعایت تان می کنم اما فقط با معیارهای خودم می توانم زندگی کنم.
نگران "خاله" نباشید، بزرگ است و صلاح کار را می داند.
....
* خواجه نصیرالدین طوسی
هر قدر پافشاری و انکار می کنم مگر به خرجش می رود؟ مدام یک جمله را مثل ورد تکرار می کند: "نـــــــع! خودتی ی ی ی، خود خودتی ی ی ی."
این همه در مذمت گردن کلفتی و ساده انگاری بنویسم آن وقت متهم شوم به این که یواشکی دمبل می زنم و در مسابقات زیبایی اندام شرکت می کنم... شما را به خدا خنده دار نیست؟!
می گوید: "از اول پیدا بود که روراست نیستی... همه چیز رو درباره ی خودت نمی نویسی... یه نیمه ی پنهان داری... نیات پلیدت را رو نمی کنی... ادای روشنفکری در میاری، پـُز روشنفکری میدی... می خوای بگی مهربونی، حالیته اما هیچ کدوم نیستی حتی کتاب رو واسه ی عشق به کتاب نمی خونی فقط می خوای رکورد اردشیر رو بشکنی... به گردن کلفتا بد می گی واسه این که فقط هیکل خودت گنده باشه و جلب توجه کنی... اصلاً تمام این دکون دستگاه رو راه انداختی تا چن تا ضعیفه برات کف بزنن و..."
این حرف ها یعنی چی؟ زیبایی اندام چه ربطی به صداقت دارد؟ کتاب خواندن من چه ربطی به اردشیر دارد؟ گیرم اصلاً به خاطر رو کم کنی کتاب می خوانم، نفس کتاب خواندن در این دور و زمانه آن قدر شریف است که با هر نیتی ستودنی است... نیات پلید من یعنی همان آرزوهایی که تو داری اما از برآوردنش عاجز هستی؟ بله، نیات من پلیدند اما آیا چیز پلیدی هم نوشته ام یا تو داری از قدرت رمالی ات برای نیت خوانی استفاده می کنی؟... اصلاً حق با شماست، ادا در می آورم، یعنی آزاد نیستم که ادای روشنفکری در بیاورم اما شما آزادید که وقت حرف زدن آدم را به یاد مربی تیم های وطنی که در برنامه ی نود شرکت می کنند بیندازید...؟
می گوید: "دم خروست را باور کنم- با دستش به جایی که احیاناً باید دم خروسم باشد اشاره می کند- یا قسم حضرت عباس ات رو؟ خودم عکسات رو دیدم که وسط چن تا پیر و پاتال واستادی پشت بازو گرفتی."
کی؟ من؟!... امکان ندارد، عوضی گرفتی.
دست می کند و از توی کیفش چند تا پرینت کامپیوتری بیرون می کشد و می اندازد روی میز که: "این تو نیستی؟"
... خب... آ...ر...ه... خودم هستم! بیشتر نگاه می کنم، در جزئیات صورت دقت می کنم... خودم هستم... اول فکر کردم از آن عکس های جعلی است که سر یکی را روی بدن آنجلینا جولی می گذارند و... اما نه، واقعی است، بیشتر از یکی است و در تمام عکس ها، در زوایای مختلف، این منم که مشغول هنرنمایی هستم... باید صادق بود، باید حقیقت را پذیرفت هر قدر که تلخ باشد، می پذیرم که خودم هستم، اعتراف می کنم که من یک زندگی دوگانه دارم و در یک نمایش پرورش اندام شرکت کرده ام و گاهی "آیتم" می زنم تا برای مسابقات مردان آهنین آماده شوم.
حالا می خواهد بداند که آن همه عضله را چکار کرده ام و چرا الان همراهم نیست.
می دانی... عکس ها مال چند ماه پیش است و در این مدت تمام وقتم را به وب لاگ نویسی گذراندم و فرصت نشد تمریناتم را ادامه بدهم این شد که عضلاتم ریخت پایین... اینجا... چند روزی که تمرین کنم دوباره توی فرم خواهم آمد.
- به رسیدن پائیز، وقتی در تابستان عرق می ریزم.
- به سایه ی بلند یک دیوار، وقتی که درخت نیست.
- به سلام یک غریبه، وقتی میان جمعیت پنهان شده ام.
- به یک صبحانه ی استثنایی، در یک روز تعطیل معمولی.
- به نتیجه ی یک مسابقه ی کاریکاتور، وقتی که به پول احتیاج دارم.
- به زنگ تلفن موبایل، وقتی که خاموش است.
- به یک خبر خوش، که جایی سر یک پیچ گیر کرده و نمی رسد.
- به این که امروز هم موفق شدم به موقع برسم و کارت حضورم را توی حلق دستگاه حضور و غیاب فرو کنم.
- به نشستن در یک کافه، وقتی که تمام روز را با کار کردن تلف کردم.
- به گذاشتن یک نمایشگاه تازه، وقتی آینده هم کهنه است.
- به باز کردن صفحه ی ای- میل هایم، به امیدی که این بار چیزی بیشتر از درخواست کمک خانواده ی فلان وزیر فقید یک کشور افریقایی در آن ببینم.
- به نوشتن در این وب لاگ، وقتی حوصله دارم.
- به یک آسپیرین پیزوری، که هرشب می خورم و قرار است خونم را رقیق نگه دارد.
- به یک لبخند گاهی و بیشتر از آن اشک، همیشه.
- به قهوه ای که تلخ می نوشم، باشد که چاق تر نشوم.
- به دشمنانی زپرتی، وقتی که دوستان قابل اعتماد نیستند.
- به این که سکته قلبی موروثی است و شاید قرار نباشد رنج پیری و بیماری را تحمل کنم.
- به این که خودم را در کتابی که می خوانم پیدا کنم، وقتی گم شده ام.
- به پرونده ی مهاجرتی که چند سال است در جریان است.
- به اولین و آخرین سیگاری که در طول روز می کشم.
- به نتیجه ی لاتاری امسال، حتی وقتی یادم رفته در آن شرکت کنم.
- به ...
***
تو دلت رو به چی خوش کردی؟
اگر با زبان خوش نمی آمد به زور می بردمش، مهندس یاری را می گویم که یکی دو هفته ای است پدر شده و قول داده بود سوری به ما بدهد و روز موعود را مرتب عقب می انداخت. پرسید کجا دوست داریم ناهار بخوریم و من "لینت" را پیشنهاد کردم. ظهر به اتفاق سه نفر دیگر از همکاران عازم کافه شدیم و به زحمت جایی برای نشستن پیدا کردیم. داشتم فکر می کردم که چه چیزی سفارش بدهم که او از در وارد شد.
این کافه فال فروشی دارد که پسرکی کم سن وسال است با جعبه ای فال حافظ و قفس پرنده ای در دست چند بار در روز می آید و چرخی می زند و اگر بخواهید در قفس را باز می کند تا یکی از زحمت کش ترین پرندگان عالم ورجه ورجه کنان بیرون بیاید و گوشه ی پاکتی را به منقار بگیرد و آن را از میان ده ها پاکت از جعبه بیرون بکشد و بعد راهش را کج کند و با چند جست کوتاه به قفسش برگردد. پسرک آمده بود اما دست خالی، فقط جعبه ی پاکت ها را با خود داشت. پرسیدم که چرا تنهاست و آیا به دوست زحمت کش من مرخصی داده که او را همراه ندارد؟ پسرک بدون این که به چشم هایم نگاه کند با صدای آرامی جواب داد: «گربه خوردش!»
باورم نمی شد: «چی؟ گربه خوردش؟ دوست من را خورد؟ مرغ عشق با غیرتی را که برای چند دانه ارزن، بیشتر از من کار می کرد را... خورد؟ به خدا قسم که حق بود آن طفلک پردار را به جای من استخدام می کردند تا هر روز صبح خروسخوان کارت بزند و پشت میز بنشیند و روی صفحه کلید کامپیوتر ورجه ورجه کند و من را به جای او در قفس می انداختند تا به کمک آقای حافظ فال و حال این جماعت را بگیرم...»
با تأسف پولی به پسرک دادم و خودم زحمت بیرون کشیدن پاکت را از جعبه کشیدم و خواندم. برای اولین بار از تفألی که زدم راضی بودم، وصف الحال بود:
نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی..... که بسی گـُل بدمد باز و تو در گِـل باشی
من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش..... که تو خود دانی، اگر زیرک و عاقل باشی!
البته انتظار نداشتم که خواجه ی بزرگوار، و گرفتار، با دریافت دویست تومان بگوید بهتر بود با چه کسانی به کافه می آمدم یا چه غذا و چه نوشابه ای سفارش می دادم و از اشاره اش به در گِـل شدنم هم هیچ خوشم نیامد اما، برای اولین بار احساس کردم که او توانسته با حواس جمع از حالم بگوید و برخلاف دفعات قبل من را با کس دیگری عوضی نگرفته است. از همه با مزه تر تفسیری بود که پای این دو بیت نوشته بودند که در عین بی ربط بودن پر بی ربط نبود.
همان طور که خواجه تجویز کرده باید به سفر بروم.
گفته بودم که در فکر یک بازی جدید هستم و باز گفته بودم که این بازی کمکی سخت است:
اسم این بازی را گذاشته ام "قصه ی ما" یعنی قصه ای که من و شما به اتفاق خواهیم نوشت. من اولین فصل از داستان را نوشته ام و یکی دو شخصیت آن را معرفی کرده ام و داستان را تا بیرون فرستادن شخصیت اصلی از خانه ادامه داده ام و حالا تمام دوستانی که لینک شان در گوشه ی این صفحه است دعوت می کنم تا در صورت علاقه به بازی، فصل دوم آن را بنویسند و ادامه اش را به تمام دوستانی که در لینک دانی خود دارند واگذار کنند تا به این ترتیب قصه هایی نوشته شود که شروعی مشترک اما دنباله هایی متفاوت دارند. یادتان باشد که هرکسی نام خود، شماره ی فصل (فصل دوم، سوم،...)، نامی که برای آن فصل انتخاب کرده و تاریخ پایان نوشته اش را- شبیه به نمونه ای که من ارائه داده ام- قید کند و بهتر است هر شرکت کننده ی جدید تمام داستان را از اول به همراه تکه ای که خود نوشته بیاورد تا تمام آن بدون زحمت خوانده شود. اضافه کردن شخصیت های جدید به داستان مجاز است و هر شرکت کننده می تواند در صورتی که کسی را برای دعوت به ادامه ی بازی نداشت قصه را به سلیقه ی خودش به انتها برساند.
***
قصه ی ما
فصل اول- بیداری فرخنده
شب تولد چهل سالگی آقای "فرخنده" خیلی معمولی گذشت، نه بویی از آشپزخانه به مشام کسی رسید و نه در دنیای مجازی کارت تبریکی برایش فرستاده شد، هیچ کس تولدش را به یاد نیاورد و تبریک نگفت و این عجیب نبود چون چند سالی بود که خودش هم روز تولدش را فراموش می کرد و فقط همزمانی اتفاقی آن با یک رویداد سیاسی مهم باعث می شد که بعد از خواندن روزنامه ها یادش بیفتد که متولد شده است. امسال هم خیلی دیر، درست قبل از آن که به رختخواب برود چهل سالگی را به خودش تبریک گفت، چراغ ها را خاموش کرد، کورمال کورمال تا تخت خواب رفت و دراز کشید و چشم هایش را محکم بست تا گوسفندها را بشمرد اما زوزه ی هواپیماهای "مسر شمیت" که بر فراز سرش دور می زدند نمی گذاشت خوابش ببرد؛ تقریباً مطمئن شده بود که بعد از شکست آلمان در جنگ جهانی دوم، مسئولان کارخانه ی "مسر شمیت" تکنولوژی موتور هواپیماهای خود را به پشه ها فروخته اند، از سر استیصال ملافه را مثل سپر روی سر کشید و یک دست را برای تاراندن هواپیماهای دشمن بیرون گذاشت و درهمان حال به خودش فکر کرد.
همسر و پسر آقای فرخنده با او زندگی نمی کردند، همسرش در سال وبایی به آشپزخانه مهاجرت کرد و دیگر بازنگشت و پسرش سه سالی می شد که در دنیای مجازی زندگی می کرد البته ارتباطشان کاملاً قطع نشده بود، با پسرش در یاهو 360 ملاقات می کرد و از طریق حس بویایی از حال همسرش خبر می گرفت: بوی قورمه سبزی به این معنی بود که حال "فرشید" خوب است، از بوی سیر و پیاز داغ می فهمید که دارد از زندگی و مهاجرتش لذت می برد، بوی گوشت سوخته نشانه ی خبرهای بد بود، بوی شلغم پخته حکایت از بیماری و نقاهت داشت و بوی مرغ پخته علامت جریان سیال و یک نواخت زندگی بود و تکرار. وقتی بویی نمی آمد نگران می شد، می فهمید که اتفاقی در شرف وقوع است. سال شیوع طاعون با فرشید آشنا شده بود. همکار بودند و هردو اسم هایی داشتند که برازنده ی آن دیگری بود. همان سالی بود که زن ها مانتوهایی با سرشانه های پهن می پوشیدند و فرخنده در اولین دیدارشان به این نتیجه رسید که می تواند تمام عمر به این شانه های پهن تکیه کند؛ خیلی زود مد عوض شد و فرشید مانتوهای شانه پهنش را کنار گذاشت...
آقای فرخنده نفهمید که چه وقت خوابش برد اما در خواب دید که به اتفاق هزاران پشه پشت میز چوبی درازی نشسته است و پشه ها جام های کوچکی را به افتخار او بلند کرده اند و به زبان آلمانی می خندند و او خطاب به آنها می گوید: بنوشید این شراب را که خون من است...
فرخنده مثل هر روز از خواب که بیدار شد چند دقیقه ای روی لبه ی تخت نشست تا اسمش را به یاد بیاورد و یادش بیاید که چه ساعتی است، چند شنبه است، چرا بیدار شده و چکار باید بکند آن وقت خود را تا دستشویی کشاند و نگاهی در آینه به صورت پف کرده اش انداخت. چین و چروک ملافه ها اثری شبیه به ردّ چرخ یک تریلی روی صورتش گذاشته بود، چندباری دستش را محکم روی آن کشید اما پاک نشد. دندان هایش را مسواک زد، صورتش را اصلاح کرد و محکم شست تا یادش آمد که امروز اولین روز از مانده ی عمرش است و به یاد آورد که دیشب در خواب چهل سالگی را همراه با پشه ها جشن گرفته است. به یاد هواپیماهای مسر شمیت افتاد، می دانست که الان کجا می تواند پیدایشان کند، روی توری پنجره ای که اتاق خواب را از حیاط جدا می کرد نشسته بودند، شاید می خواستند راهی برای بیرون رفتن از اتاق پیدا کنند شاید هم راه را بلد بودند و این جا را فقط برای استراحت بعد از شام انتخاب کرده بودند تا از هوای تازه لذت ببرند به هر حال فرخنده تصمیم گرفت که به آن ها برای عبور از توری و رسیدن به آزادی کمک کند. یکی یکی پشه ها را، که حالا سنگین و خواب آلود بودند و نشانی از چالاکی شب قبل در آن ها نبود، با انگشت اشاره به توری فشار داد و از سوراخ های ریز توری ردشان کرد و دوباره دست هایش را که خونی شده بود شست و مثل هر روز لباس پوشید اما برخلاف همیشه کراوات نبست و بدون برداشتن قابلمه ی ناهار از در بیرون رفت. تصمیم داشت که از امروز آدم دیگری بشود.
توکا نیستانی- یکشنبه 27 مرداد 87
نشستن زیر نور شمع رفتاری شاعرانه است اما نور شمع فضا را بی خودی رمانتیک می کند و برای آدمی مثل من، که سطح رمانتیسیسم خونش مادرزاد بالا است، می تواند مهلک باشد پس برق که قطع می شود نشستن در تاریکی را ترجیح می دهم.
یک چراغ قوه ی کوکی دارم، دسته ای دارد که اگر دو دقیقه بچرخانی برای نیم ساعت آن را شارژ می کند، وقتی شروع کرد به کم سو شدن یعنی وقتش رسیده که دسته را دو دقیقه ی دیگر بچرخانی، آن را روشن می کنم و روی کاناپه ام دراز می کشم و ستون نور را روی اشیای اتاق می تابانم. شعاع نور آن قدری است که گوشه ای از هرچیز را روشن می کند: این دسته ی چوبی کاناپه ی من است و کنارش پنجه ی پای چپم را می بینم همان طور که دراز کشیده ام به انگشت های پایم نگاه می کنم و سعی می کنم آن ها را یکی یکی تکان بدهم، کار سختی است، همه با هم تکان می خورند مثل پنج قلوهای به هم چسبیده هرکدام که راه می افتد بقیه را با خود می برد. چند باری دسته را می چرخانم، ستون نور قوی تر می شود آن را به سمت چپ بر می گردانم و از حاشیه ی دیوار به بالا می برم نور را روی ساعت دیواری می اندازم جای عقربه ها را تشخیص نمی دهم، عقربه ای دیده نمی شود، زمان متوقف شده است. نور چراغ کم رنگ می شود، دسته را می چرخانم، نور را به سمت ته اتاق هدایت می کنم آن جا که گلدان برگی گذاشته ایم و من نمی دانم چرا برگ ها می مانند اما گل ها پژمرده می شوند. خسته می شوم چراغ قوه را خاموش می کنم، سعی می کنم در تاریکی سیگارم را روی میز کنار دستم پیدا کنم. با نوک انگشت ها کورمال کورمال اشیاء روی میز را لمس می کنم، تشخیص شان کار سختی است وقتی به دیدن با نوک انگشت عادت ندارید، انگشت هایم توی توده ی نرم و بی شکلی فرو می رود، خاکستر سیگار است، مطمئن می شوم به پاکت سیگار نزدیک شده ام، انگشت هایم به سفر ادامه می دهند، اشیا در تاریکی اسم و کاربرد خود را گم کرده اند. فاصله ها زیاد می شوند وقتی بخواهید آن را با نوک انگشت طی کنید. با اولین پکی که به سیگار می زنم جهانی به شعاع چند سانتی متر اطراف آتش سیگار روشن تر دیده می شود. اتومبیلی از کوچه می گذرد و شعاع نوری به داخل اتاق نفوذ می کند و از بین دود سیگار راهی باز می کند تا برای چند لحظه بر دیوار بتابد، حالا می توانم دود متراکم را در هوا ببینم. به پنجره ی انتهای اتاق نگاه می کنم که با عبور هر اتومبیل جان می گیرد و به سایه ی میز و صندلی های توی اتاق جان می دهد. به عبث سعی می کنم به سایه ی سیاه تابلوهایی که روی دیوار است خیره شوم و خط ها و رنگ هایی را که می دانم وجود دارند ببینم. به کلاه کافکا فکر می کنم ...
***
دیشب ده دقیقه مانده به نوبت خاموشی محله ی ما، از خانه بیرون رفتم. خیال داشتم تا ساعت ده که برق ها، احتمالاً، دوباره وصل خواهد شد به کافه ای در نزدیکی بروم و کتاب بخوانم. ساعت از هشت و نیم گذشت اما برق خانه نرفت، حوصله ی کافه را نداشتم، به خانه برگشتم. خوش حال بودم که مجبور نیستم دوباره در تاریکی بنشینم و به سقف خیره بمانم ...دستم را خوانده بودند، ساعت ده و سی دقیقه برق رفت.
دوستی که درد دل خود به من نوشتی، که چاره از من خواستی...
نمی دانم چرا لایقم دیدی که حرف دل با من بگویی و نمی دانم به کدام مناسبت فکر کردی که من توانایی آن دارم تو را چیزی بگویم که به کارت آید. واقعیت این است که همه می دانیم عاقلانه ترین و درست ترین رفتار در میانه ی هر بحران روحی کدام است و چون بر کنار گود ایستاده باشیم به راحتی می توانیم دوستان گرفتار را امر به معروف کنیم و خطاهای شان را یکان یکان بشماریم و در دل به ضعفی که نشان می دهند افسوس بخوریم اما چون این آسیاب به نوبت می چرخد، وقتی خود گرفتار می شویم نمی توانیم به توصیه ی عقل بیدارمان عمل کنیم، منتظر می مانیم بل که معجزه ای به کمک آید و راه تازه ای پیش پای مان بگذارد اما معجزه اتفاق نمی افتد و ما همان ضعفی را نشان می دهیم که دیگران، و در دل از عتاب دوستان رنجیده می شویم و نمی دانیم به کدام زبان بفهمانیم که چرا نمی توانیم به یک آن همه چیز فراموش کنیم و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده به آینده نگاه کنیم و از امروز، از زندگی، از سلامتی، از خانواده و... لذت ببریم.
پیوند ها پایان دارند، در بهترین شرایط مرگ است که جدایی می اندازد- و می بینی مرگ چه آسان و چه در دسترس است- وقتی کسی می رود بخشی از وجود ما، خاطرات مشترک ما را هم با خود می برد. خاطراتی که به وقت با هم بودن معنا دارند و نمی توان آن را با حضور کسی دیگر زنده کرد. الان که به خودم فکر می کنم می بینم من هم به جز "خاله" و "بنی اسدی" دوستی ندارم که چیزی از گذشته های دور من دیده باشد، شاید خنده ات بگیرد اما این دو نفر از معدود آدم هایی هستند که من را در جوانی وقتی که لاغر بودم و مو داشتم دیده اند و آن روزها را به یاد می آورند، با آن ها می توانم از گذشته های دور حرف بزنم، از آرزوهای عملی نشده، از رؤیاهای غیر ممکن اما شیرینی که داشتیم...
حذف یک دوست کار ساده ای نیست، حفره ای در دل باقی می گذارد به بزرگی یک دنیا، شبیه به جای خالی دندانی که کشیده شده و رگ و ریشه و عصب هایی که جدا شده اند جراحتی می سازند که تو امروز دردش را حس می کنی. اگر کمی خوش شانس تر می بودی و هر دو، هم زمان، می فهمیدید که جدایی بهترین راه برای آینده تان است شاید امروز با آرامش بیشتری تحمل می کردی و مرور خاطرات عذابت نمی داد. فکر می کنم بخشی از ناراحتی ات به خاطر این است که دوستت، تو را در برابر عمل انجام شده قرار داده و برای هر دوی شما تصمیم گرفته و خودش را از قبل برای آینده ای بدون تو آماده کرده و به این ترتیب امروز در غم تو شریک نیست، زندگی اش را می کند و دوستان جدیدی دارد که تو در جمع شان جایی نداری؛ می توان فهمید که بر تو سخت می گذرد اما معلوم نیست که او هم آن چنان که فکر می کنی و می بینی خوش حال باشد یا خوش حال باقی بماند. این روزها می گذرند و دوستان جدید قبل از قدیمی شدن می روند و فقط آن هایی که ریشه داشته اند در خاطر می مانند و می دانی که جراحی خاطرات غیر ممکن است. مطمئن هستم که دوست تو- اگر چیزهایی که درباره اش نوشته ای راست باشد- وقتی تنها شود، و تنهایی ناگزیرترین سرنوشت هر آدمی است، متوجه حفره ی عمیقی خواهد شد که جای خالی تو است پس او هم به تو فکر خواهد کرد.
در آخرین بخش نامه ات به راه حلی اشاره کردی که نخواستم و نمی خواهم جدی اش بگیرم، مرگ مرحله ای از زندگی است که آن را کامل می کند. داستان "یهودی سرگردان" را خوانده ای؟ همان که به نفرین بی مرگی مبتلا بود و هفت دریا را به دنبال آن می گشت، مرگ شاید لازم ترین بخش از زندگی است اما بی موقع که بیاید، تصویری از تو باقی می گذارد شبیه به نوار باریکی از یک عکس که چیز زیادی از آن فهمیده نمی شود. اجازه بده که مرگ و زندگی هر کدام بازی خودشان را بکنند و مطمئن باش نوبت بازی به هر دو خواهد رسید.
آدم ها با احساس همین حفره های بزرگ در دل شان است که آدم می شوند و آدم می مانند.
آدم هایی که برای کافه نشینی اهمیتی بیشتر از یک وقت گذرانی ساده قائل هستند، معیارهایی برای امتیاز دادن به یک کافه دارند و در نهایت به جایی می روند که بیشترین امتیاز را به آن بدهند؛ میز و صندلی ها، پیشخدمت ها، تزئینات، سرویس و کیفیت کالاهای ارائه شده، قیمت اجناس، موسیقی، قماش مشتری ها و... هر کدام امتیازی دارند و به نظر من بیشترین امتیاز متعلق به مهم ترین بخش یک کافه، یعنی صاحب آن است. خیلی از کافه های شیکی که من نمی روم، صاحبانی دارند که بالقوه یک بقال خوب هستند اما کافه چی خوب کسی است که با شما صمیمی است، کسی است که به شما به چشم یک مشتری- فقط- نگاه نمی کند، شما دوست خوبی هستید که برای دیدن او آمده اید. حضور یک کافه چی خوب، فضا را آماده می کند تا آرامش لازم برای لذت بردن از وقتی که می گذرانید، داشته باشید. قهوه ی خوب یا تزئینات چشم نواز در اولویت های بعدی قرار می گیرند.
"رضوانه" یکی از بهترین کافه چی های ایران است. اولین بار که او را دیدم کاری کرد که چند سالی مشتری ثابت کافه ای بشوم که خودش آن جا را ترک کرده بود. رضوانه کارش را بلد است، حواسش به شماست اما مواظب تان نیست، به موقع می آید، به موقع می رود و همیشه گشاده رو است. با سواد و اهل کتاب و سینما است و می توانید اگر حوصله داشتید، و اوهم بی کار بود، چند دقیقه ای را در این زمینه ها با او گپ بزنید. دست پخت بسیار خوبی دارد و قهوه ساز خوبی است و... من به شخصیت این کافه چی از صد امتیاز، صد می دهم.
بعد از یک سالی که ندیده بودمش باد به گوشم رساند که کافه ی خودش را در حوالی چهار راه کالج اداره می کند، سراسیمه به دیدنش رفتم در "کافه ی چهارمیز" روبروی دانشکده ی امیرکبیر.
"چهارمیز" کافی شاپ نیست، ظاهرش بیشتر به اغذیه فروشی محقری می ماند که ساندویچ های بدمزه بفروشد از همان هایی که سه ساعت بعد از مصرف سه روز را باید در دستشویی گذراند. از اسمش پیداست، تمام کافه خلاصه می شود در چهار میز کوچک چوبی که هر کدام به زحمت برای نشستن یک نفر جای کافی دارد و شما می توانید از چارپایه هایی که دور میزها است برای گذاشتن کیف و کتابتان استفاده کنید. کافه مثل صاحبش ساده است و هیچ آرایشی ندارد اما صمیمی است. "چهارمیز" اصلاً یک رستوران کوچک است، رستورانی که فقط "پاستا" سرو می کند. اگر اهل "پاستا" هستید، رضوانه یک متخصص تمام عیار در درست کردن سس های مختلف است و غذای خوش مزه ای جلویتان می گذارد. من برای یک فنجان قهوه ی اسپرسو، یک ظرف پاستا و یک لیوان چای فقط دوهزار و پانصد تومان پرداختم! البته رضوانه پول قهوه را از من نگرفت ولی پول چای بعد از غذا را از شما هم نمی گیرد و دوهزار و پانصد تومان برای یک ظرف پاستای خوشمزه و چای، بهای اندکی است.
هرجا که رضوانه هست حتماً جای خوبی است.
شنبه، اولین روز تعطیلی "توکای مقدس"، نیمه های روز، آرش و نازنین، زوج جوانی که در استرالیا تحصیل دکترا می کنند زنگ می زنند و قراری را که از قبل گذاشته ایم یادآور می شوند؛ برای کاری تحقیقاتی آمده اند و دوست دارند قبل از مراجعت، من را ببینند. هیچ کدام را ندیده ام و نمی شناسم. عصر همان روز به دیدنشان می روم، می گویند از همان ابتدا خواننده ی "توکای مقدس" بوده اند، نازنین می گوید که هر دو تا دیر وقت در دانشگاه هستند اما وقتی به خانه برمی گردند آرش نوشته های من را با صدای بلند برای او می خواند. می پرسم این روزها به وب لاگ من سر زده اید؟ از سرعت اینترنت در ایران می نالند، معلوم است که آخرین پـُست را نخوانده اند. گوشه هایی از نوشته های قدیمی ام را به خاطر دارند که خودم فراموش شان کرده ام، خجالت می کشم از تصمیم نیم بندی که برای رها کردن گرفته ام حرفی بزنم. برایم هدیه آورده اند: پاکتی قهوه ی درجه یک به همراه یک "بومرنگ". می دانستم که "بومرنگ" سلاح بومیان استرالیایی است اما هیچ وقت یکی از آن ها را در دست نگرفته بودم، قطعه چوب خمیده ای است که به سمت شکار پرتاب می کنند و بعد از طی مسافتی در هوا، می چرخد و به دست پرتاب کننده بر می گردد انگار بازی شکاری باشد که صاحب خود را بشناسد. می پرسم که واقعاً کار می کند؟ می گویند که پرتاب این سلاح نیاز به آموزش دارد، درست که پرتاب کنی به دستت باز می گردد اما هستند بومرنگ هایی که آزادی را به بازگشت ترجیح می دهند.
دنیا منتظر ما نبود، سرزده آمدیم،حالا یا به اکراه می رویم یا به اجبار. باور ندارم بود و نبود من تفاوتی برای هستی داشته باشد اما خوش حالم که برای چند نفر مهم هستم گیرم به اندازه ی همان چند دقیقه ای که صرف خواندن نوشته ای یا دیدن طرحی می کنند. در نوزده سالگی برای هفته نامه ی "زن روز" تصویرسازی می کردم، جایی از قول "فروغ فرخزاد" خوانده بودم که هنرمند به دنبال غلبه بر مرگ، به دنبال جاودانگی، به خلق اثر هنری دل خوش می کند. هر نوزده ساله ای واقعیت مرگ را می شناسد اما به آن نگاهی از دور دارد، مرگ سرنوشت محتوم همسایه است. معنای کلمات فروغ را می فهمیدم اما با درک حقیقت آن فاصله داشتم و کودکانه در مشاجره ای با برادرم- که برخلاف من اهل درس و ورزش و سلامتی است- و در حضور پدرم، با طعنه گفتم که صد سال دیگر کارهای من می تواند دوباره دیده شود در حالی که کسی چیزی از کلفتی گردن تو به یاد نخواهد آورد و این جمله را با اتکا به همان مطلبی که از فروغ خوانده بودم و با اعتماد به نفس تمام گفتم؛ پدرم در کنایه زدن بی رحم بود و از خامی حرف من خوشش نیامد و بلافاصله گفت راست می گوید، صد سال دیگر وقتی که مردم شماره های امروز زن روز را ورق بزنند آثار توکا را باز خواهند دید! رؤیای بی مرگی ام همان وقت فرو ریخت.
دوستی به کنایه گفت که تعطیلی "توکای مقدس" تلاشی است برای جلب توجه... و راست گفت. همیشه محتاج توجه دیگران بودم، چه آن روز که دانش آموز اول ابتدایی بودم و عاشق دختری در کلاس چهارم شدم و برای جلب توجه او یک شب تا صبح طرحی کشیدم از دلقکی- که حتماً خودم بودم- و آن را شش تا زدم تا داخل قوطی کبریتی جا بگیرد و صبح با شرم به دستش دادم و بلافاصله پسرهای هم کلاسی اش- که به چشم من بزرگ می آمدند- آن را به زور گرفتند و پاره کردند و چه امروز که برای ارتباط با آدم هایی که آن طرف دنیا، در نیمه ی تاریک ماه زندگی می کنند شب ها تا دیر وقت بیدار می مانم و می نویسم، هنوز محتاج توجه دیگران هستم. قدرتان را البته می دانم.
وقتی که "اتللو"، مغربی سیاهی که دست تقدیر از او سرداری با نفوذ در حکومت ونیز ساخت، همسر سفیدرو و زیبای خود، "دزدمونا" را به گمان خیانت و به خاطر قصور در نگهداری از یک دستمال خفه کرد هنوز دستمال ها، کاغذی نشده بودند و عبارت معروف «صد و پنجاه عدد دو لا، سیصد عدد یک لا» برای هیچ کس معنایی نداشت اما "خیانت"، "حسادت"، "عشق"، "نفرت"، "خشم"، "کینه" و "دروغ" همان معنای آشنای امروز را داشتند. علی رغم گذشت قرن ها، کمیت و کیفیت احساسات انسان معاصر فرق چندانی با اجداد غارنشین اش ندارد و تنها واکنش او نسبت به این احساسات است که کما و بیش، متناسب با زمان و مکان، تغییر می کند.
زمانه عوض شده است، امروز کمتر کسی از ازدواج یک زن سفید با یک سیاه مغربی به هیجان می آید؛ غریبه های زیادی در اروپا و امریکا زندگی می کنند که بعضی از آن ها مرتبه ای بالاتر از اتللو دارند اما کمتر از او مورد حسادت و توجه قرار می گیرند. "یاگو" های معاصر برای پخش شایعه به ابزار نوینی مثل اینترنت و روزنامه و دوربین تلفن همراه مجهز هستند. عشاق به یک دیگر دستمال هدیه نمی دهند و روش های خیانت و کشف آن پیچیده تر از گذشته شده و هیچ خطاکاری با از دست دادن یک دستمال یادگاری، قافیه را نمی بازد. اگر امروز اتللوی حسود و کج خیال از همسر خود دستمال بخواهد دزدمونای عاقل و عاقبت اندیش قبلاً فکر آن را کرده و یک جعبه دستمال کاغذی- صد و پنجاه عدد دو لا، سیصد عدد یک لا- دم دست گذاشته تا با هر بهانه گیری یک دانه اش را رو کند و تا اتللو بفهمد این همانی نیست که هدیه داده، دزدمونا صد و پنجاه بار- دو لا- یا سیصد بار- یک لا- از مرگ گریخته است. همراه با کاغذی شدن دستمال ها مردم هم حوصله ی خواندن جزئیات طولانی و خسته کننده را از دست داده اند و به این ترتیب شکسپیرهای معاصر مجبورند به جای نوشتن نمایشنامه های عظیمی که خواندنش سخت است قتل های ناموسی را در قالب خبری کوتاه برای چاپ در ستون حوادث یک روزنامه تنظیم کنند و مابقی وقت آزاد خود را در جمع دوستان به بازی پوکر بگذرانند.
اگر هنرمندان قرون وسطا، موضوع حسادت و خشم جنون آمیز را دستمایه ی نوشتن نمایشنامه ای مثل اتللو می کردند هنرمند امروزی همان موضوع را دستمایه ی سرودن ترانه ای کرده و از زبان اتللو می خواند:
«مشکوکم مشکوکم به تو- نمی تونم بمونم با تو...»
می بینید که دنیای جدید، خوشبختانه، دست و پای انسان مدرن را برای ارتکاب جنایات ناموسی بسته و حداکثر رفتار متمدنانه ای که از او انتظار دارد، همان طور که شادمهر عقیلی تأکید می کند، نماندن و رفتن است.
تهمینه میلانی را در دانشکده "بیتا" صدا می کردیم و هنوز دوستانش او را به این اسم صدا می کنند: "بیتا".
در دوران دانشجویی هم مثل امروز سرزنده و با نشاط بود ، صلابت و اعتماد به نفسی استثنایی داشت و با همه می جوشید و به همین خاطر چندباری تذکرش دادند که گرفت و به بایگانی حافظه سپرد تا امروز خاطراتی باشند برای نقل در جمع دوستان و بهانه ای برای خندیدن. سفیر سینما بود در دانشکده ی معماری- همه جور سفیر داشتیم از سفیر کاریکاتور تا سیاست- و تنها تجربه اش دستیاری کارگردان بود در یکی از فیلم های مسعود کیمیایی که هیچ وقت اکران نشد اما برای گرفتن حکم سفارت کافی بود. همه می دانستیم آن خانومی که دستیار کیمیایی بوده می خواهد روزی کارگردان سینما بشود و شد.
بالاخره فیلم ساخت، اولین فیلم هایش را با کنجکاوی دنبال کردم، بچه های طلاق، افسانه ی آه، دیگه چه خبر و کاکادو... بعد از کاکادو کنجکاوی ام تمام شد، سهل انگاری در ساخت و پرداخت یک داستان جدی یا فلسفی را به راحتی تحمل می کنم اما طاقت کوتاهی در ساخت یک داستان تخیلی را ندارم؛ بر این باور هستم که "تخیل" مهم ترین عنصر در خلق یک اثر هنری است و گرچه فیلم های تخیلی کمتر هنرمندانه به حساب می آیند اما بهترین محک برای سنجش قدرت ابتکار و طراحی فیلمساز هستند. به بیتا گفتم که اسپیلبرگ با آن همه امکانات و سرمایه که داشت ترجیح داد از قوه ی تخیل ما به جای جلوه های ویژه استفاده کند، "ای تی" را ندیدی وقتی بشقاب پرنده روی زمین نشست و در آن باز شد نوری که از داخل به بیرون می تابید نمی گذاشت توی سفینه را ببینیم و این ما را به دیدن حریص تر می کرد آن وقت تو با اتکاء به کدام امکانات و مشورت با کدام طراح صحنه یک بشقاب پرنده ساختی و ندیدی که با آن همه درجه و آمپر و اهرم و هندل بیشتر به ماشین مشدی ممدلی شبیه شده است. راستش از انتخاب "اسدالله یکتا" به عنوان موجود فضایی هم هیچ خوشم نیامد، استفاده از کوتاهی قد هنرپیشه برای صرفه جویی در طراحی و گریم، پیش پا افتاده ترین کار ممکن بود. بعد از آن هیچ کدام از فیلم های بیتا را ندیدم حتی آن هایی که نقدهای متفاوتی را موجب شد و سر و صدایی به پا کرد. به این ترتیب خاطره ی او را به عنوان یک هنرمند، زنی که می اندیشد و تولید فرهنگی می کند حفظ کردم و صلابت و اعتماد به نفسش را تحسین.
از بیتا خواستم عکسی به اتفاق، اما با رعایت حریم، بگیریم و برای اطمینان خاطر شکاکان از حفظ فاصله، آن پارچ آب را گواه گرفتم.
متهم به "پـُز دادن" هستم، که اتهامی قدیمی است، و می خواهم از خودم دفاع کنم.
می دانم اگر کسی که مالک چیزی استثنایی، کم یاب، گران قیمت و به هر حال صعب الوصول است بخواهد با استناد به آن مالکیت، استثنایی بودن خود را به همه ثابت کند به پز دادن متهم می شود. واکنش دفاعی ما در برابر این رفتار، بعد از تأیید مالکیت و احساس تحقیر ناشی از آن، نیشخندی است از سر تلافی همراه با این یقین که جنابشان تازه به دوران رسیده ای است که "پـُز" می دهد.
پـُز دادن بعضی وقت ها بد نیست، من هم مثل هر تازه به دوران رسیده ی دیگری گه گاهی پز می دهم:
به تعداد اندک کتاب هایی که خوانده ام پز نمی دهم اما به "کتاب خواندن" حتماً پز می دهم. به داشتن اتومبیل پز نمی دهم اما به رعایت "قوانین رانندگی" پز می دهم. به خانه ام پز نمی دهم اما به "کتاب خانه" ام پز می دهم. به نوشیدن قهوه پز نمی دهم اما به قدرت تحملم در بلعیدن قهوه های "یارعلی" خیلی پز می دهم. به سفرهایی که رفته ام پز نمی دهم اما به "آدم" هایی که در این سفرها شناخته ام پز می دهم. به درآمدم پز نمی دهم- پز دادن هم ندارد، خیلی کم است- اما به "مخارجم" پز می دهم. به حرفه ام پز نمی دهم، به "حرفه ای" بودنم پز می دهم. به شهرت دوستانم پز نمی دهم اما به "هنر"شان پز می دهم. به گوشی موبایلم پز نمی دهم اما ...اما گوشی فقط برای پز دادن است. به ارزش خودنویسم پز نمی دهم، به خطی که با آن می کشم پز می دهم و...
خیلی سال پیش یک رنوی دست دوم داشتم، پسرم نیما مثل بیشتر پسر بچه ها عاشق اتومبیل های گران قیمتی بود که پدرش نمی توانست داشته باشد- و هنوز ندارد- توضیح این نکته که چرا خرید یک اتومبیل بهتر برای من مقدور نیست کمی دشوار بود. به نیما گفتم که پدرش با این فکر که اعتبارش را از اتومبیل (اشیاء) گران قیمت نمی گیرد خودش را آرام می کند و اضافه کردم پدرش می خواهد جوری وانمود کند که اوست که به اشیای بی ارزش اعتبار می دهد! به این ترتیب رنوی قراضه ای که ما سوار می شویم صدها بار از یک مرسدس بنز کوپه با ارزش تر است چون "ما" سوارش هستیم و از همان لحظه اتومبیل ما رسماً صاحب نام شد: "رنو مال ما". نیما از همان کودکی آدم بسیار فهمیده و عاقلی بود و به همین خاطر حتی یک لحظه هم در خیالی بودن این استدلال شک نکرد حتی وقتی "رنو مال ما" به "پیکان مال ما" ارتقاء پیدا کرد یا حتی وقتی "پراید مال ما" تبدیل به بهترین و با ارزش ترین ماشین شهر شد نظر نیما تغییر نکرد. اما من بعد از گذشت بیست سال هنوز بر این باورم که نباید مرعوب کیف پول یا مارک کفش و شلوار و ساعت و اتومبیل دیگران شد؛ بگذار هر کسی به هر چیزی که دوست دارد پز بدهد، من به چیزهایی که دوست دارم پز می دهم، چیزهایی که از اتفاق کم یاب و گران بها نیستند و در دسترس همه اند و هیچ ناراحت نخواهم شد اگر شما هم در داشتن شان با من سهیم باشید، کتاب بخوانید، وارد هیچ خیابان ورود ممنوعی نشوید، فیلم و تئاتر ببینید، به دیدن چهار نفر آدم حسابی بروید، با چند نقاش و شاعر و نویسنده از نزدیک آشنا بشوید و به دوستی شان افتخار کنید و فراموش نکنید هنرمندها آدم هایی هستند که مثل من و شما در این شهر زندگی می کنند و باز مثل من و شما به دوست و رفیق و معاشر نیاز دارند.
حالا پـُز بدهید، اصلاً کار بدی نیست.
....
عکس بالای صفحه صرفاً تزئینی است و به جهت پـُز دادن استفاده شده.
«ابنای بشر به هیچ چیز به اندازه ی ناراضی بودن علاقه مند نیستند. دلایل ناراضی بودن بسیاراند: ضعف و سستی بدن ها، ناپایداری عشق ها، تزویر و ریا در زندگی اجتماعی، بی اعتباری دوستی ها و تأثیر مرگ بار عادت ها. در مقابل این همه ناملایمات دائمی، طبیعی است متوقع باشیم که هیچ حادثه ای به اندازه ی فرا رسیدن مرگ مان خوش آیند نباشد.»*
***
فکر کردن به آخرین روز زندگی خیلی سخت است حتی وقتی که مقصود از آن شرکت در "بازی" است و مطمئن هستید که هزار سال دیگر زنده اید و به پشت گرمی آن جرأت کنید از مرگ خودتان حرف بزنید، با آن شوخی کنید یا از آن به عنوان واقعه ای خوش آیند یاد کنید، باز قطعیت وقوع اش رعشه به اندام می اندازد.
بازی با یک سؤال ساده آغاز می شود: اگر بدانی که این آخرین بیست و چهار ساعت باقی مانده از عمرت است، چه خواهی کرد؟
- قبل از هر کاری سعی می کنم یک پُـستِ خداحافظی بنویسم، از آن ها که دل بسوزاند و اشک در بیاورد، اما چون دست هایم می لرزند و افکارم پریشان شده به نوشتن یک جمله قناعت می کنم: - من درگذشتم!
- به دیدن مادرم خواهم رفت، به او خواهم گفت که ببین، آن قدر بزرگ شده ام که فردا می خواهم بمیرم. به اتاق مدیرعامل شرکت می روم و بالاخره به لاغری دستمزدم اعتراض می کنم و می خواهم، فقط برای حفظ آبرویم بعد از مرگ، حقوقم را برای بیست و چهار ساعت اضافه کند. تصمیم می گیرم که سری به کافه هایی که دوست شان دارم بزنم و با همه خداحافظی کنم اما منصرف می شوم. سیگار را با سیگار روشن می کنم. با "بنی اسدی" تلفنی حرف می زنم، او را وصی خودم می کنم. به دیدن دو نفر می روم، هر دو را می کُشم! چند نفر را در آغوش می گیرم. حمام می کنم. اصلاح می کنم. بهترین ادوکلن هایم را می زنم. به فایل های کامپیوترم سر و سامان می دهم. همه ی قرص ها و داروهایی را که در هشت سال گذشته مصرف کرده ام دور می ریزم. برای آخرین بار کلاغ ها را تماشا می کنم، تنه ی زبر درخت ها را لمس می کنم. روی کاناپه ام، مونس شب های تنهایی ام، دراز می کشم و برای اولین بار از احساس سفتی بالش ها و صدای جیرجیر چارچوب زهوار در رفته اش لذت می برم. همان طور که دراز کشیده ام به "غزاله علیزاده" فکر می کنم و به تنهایی اش در آخرین روز زندگی وقتی به جنگل رفت و برای فرار از سرنوشتی دردناک خود را حلق آویز کرد، به احساسش در آن لحظات و افکاری که در سر داشت، به دردی که کشید و رنجی که تحمل نکرد، به فراموش شدن فکر می کنم. خاطراتم را مرور خواهم کرد، افسوس خواهم خورد. دقایق باقی مانده را- اگر چیزی مانده باشد- فلج می شوم، دلم برای خودم کباب می شود، گریه می کنم و قبل از آخرین نفس، "آنالی شگفت انگیز"، "کاسنی"، "اسپات لایت"، "لوچ خندان" و آنی که "فقط می نویسد" و همه ی لینک های این صفحه را به بازی دعوت می کنم.
......
*آلن دوباتن- پروست چگونه می تواند زندگی شما را دگرگون کند- ترجمه ی گلی امامی
قطعاً تئاتر یکی از مقولاتی است که در آن سلیقه ای متعالی را نمایندگی نمی کنم. به تدریج یاد گرفته ام که اگر از نمایشی خوشم آمد آن را تبلیغ نکنم. یک بار برای دیدن کاری از "سیروس ابراهیم زاده" تمام دوستانم را بسیج کردم و تا مدت ها از زخم زبان شان عذاب کشیدم در حالی که خودم دو بار برای همان نمایش به سالن رفتم و خیلی راضی بیرون آمدم.
برایتان گفته بودم که مدتی است یک مشاور تئاتر دارم، "بابک" هر ماه نمایشی را انتخاب می کند، زحمت ایستادن در صف بلیت را می کشد و کاری برای من نمی گذارد جز این که سر ساعت خودم را به سالن برسانم.
بابک این بار من را به دیدن "رؤیای نیمه شب پائیز" نوشته ی "نغمه ثمینی" و کارگردانی "کیومرث مرادی" برد که در سالن قشقایی تئاترشهر بر صحنه است. آن ها که به "قشقایی" رفته اند می دانند که یکی از بدترین سالن های تهران است! اطمینان دارم اگر روزی آن جا حادثه ای، مثل یک آتش سوزی، اتفاق بیفتد هیچ کس جان سالم به در نخواهد برد. مثل دفعات قبل راهروهای زیرزمینی، پیچ در پیج و باریکی را پشت سر گذاشتیم تا قبل از گرفتن اذن دخول در صف طویلی بایستیم و دقایقی طولانی پشت در عرق بریزیم و خودمان را با بروشورهایی که نه برای خواندن بلکه برای باد زدن به ما داده اند باد بزنیم تا دل رئیس به رحم بیاید و بگذارد سر جایمان بنشینیم. هوای داخل سالن گرم تر از راهروها است، یکی دو تا کولری که کار گذاشته اند نای خنک کردن هوا را ندارند و فقط سر و صدا می کنند. در آخرین ردیف صندلی ها- بدترین جا- می نشینیم.
هنرپیشه ها را نمی شناسم اما با شروع نمایش، "امیر جعفری" را تشخیص می دهم، همانی است که مدت ها در تمام سریال های بد تلویزیون بازی می کرد.
جادو است این؛ چقدر امیر جعفری عوض شده، چقدر مسلط و خوب بازی می کند و چقدر در این نقش باورپذیر است. جادو است این؛ با پایان هر پرده چراغ ها خاموش که می شوند سیاهی ها را می بینی که می روند و می آیند و چند تیر و تخته را این طرف و آن طرف می برند و با هر پرده ی جدید فضای جدیدی می سازند که در واقع هیچ نیست اما جادو به تو می باوراند که این چارپایه که در صحنه ی قبل تخت سلطان بود در این صحنه قله ای مرتفع است یا باروی قلعه ای دست نیافتنی. کاسه ی آب یک دریا است و یک دور که محیط صحنه را راه بروی فرسنگ ها پیموده ای. هر بار که بازیگر دستگیره ی خیالی دری را که وجود ندارد می چرخاند همراه با او وارد اتاقی می شوی که نیست اما هست. باور می کنی که آن سر بر روی میز، سر قاسم است که از تن جدا کرده اند و تن بازیگر را که زیر میز پنهان شده و اصراری بر پنهان بودن ندارد را دیگر نمی بینی. وقتی که سر بریده ی قاسم شروع به خواندن می کند سینه ات فشرده می شود از غمی که در آوازش است و ... و باور می کنی هرچه را که بر بالای آن صحنه ی جادویی اتفاق می افتد عین زندگی است.
جادو است این، که اگر نبود چرا صنعت سینما با آن طول و عرض و بودجه های میلیون دلاری و استفاده از جلوه های ویژه ی پشرفته نمی تواند به این راحتی چنین حسی از فضا و مکان و زمان را منتقل کند؟
بابک می گوید تعزیه خوان نبودند، صدایشان وسعت نداشت. حتماً راست می گوید، اما من لذت برده بودم. اولین بار بود که امیر جعفری واقعی را می دیدم و باز دلم خواست به کسی بگویم که این نمایش را ببیند.
اگر الان نیویورک بودم، زنگ آپارتمان "اردشیر" را می زدم و از پشت آیفون می گفتم من همانی هستم که بیست و چند سال پیش برایت نامه می نوشت، همانی که برایش نوشتی "میلتون گلیزر" از تو خواسته تا مسئول جمع آوری پوسترهایی از طراحان ایرانی برای مبارزه ی جهانی با ایدز باشی، نوشتی که سال هاست از دوستانت دور هستی و آدرس شان را نداری و از من خواستی که آن ها را پیدا کنم و بگویم تا این پوسترها را برای سازمان ملل طراحی کنند اما من جوان بودم و ایران درگیر جنگ بود، شب ها بمباران می شدیم و اعصاب نداشتم و جوابت را بد دادم که این جا کسی نمی داند ایدز چیست و ما معمولاً شب ها بر اثر انفجار بمب در تخت خوابمان می میریم و فرصت مبتلا شدن به ایدز نداریم چه رسد به طراحی پوستر در باره ی آن. کیف و حالش را فرنگی ها کرده اند و حالا پوسترش را ما بکشیم؟!... و تو نامه هایت را به من قطع کردی. یادت آمد؟ همان که به او گفتی بهتر است از عکس های قدیمی قاجار برای الهام گرفتن استفاده کنی همان که به او گفتی پدرت را می شناختم شاعر خوبی بود. حالا آمده ام بگویم سال هاست که جنگ تمام شده و ما شب ها بدون سر وصدا می خوابیم و با جناب ایدز آشنا شده ایم و آقا کجایی که ببینی ما پایتخت مملکت کاریکاتور هستیم و نماینده ی رسمی در سازمان کاریکاتور بین الملل داریم و جای شما در مقام معاونت مافیای کارتونیست های تهران خالیست و حیف است با این اعتباری که دارید کسی به رسمیت نشناسدتان و هر وقت اسمتان را ببریم همه بگویند همانی که نقش جوانی شهریار را بازی کرد؟ ...
اگر الان، همین الان در نیویورک بودم، می رفتم و زنگ خانه ی "نیکزاد نجومی" را می زدم و می گفتم که الان از پشت در آپارتمان اردشیر آمده ام که خانه نبود، چون هرچه زنگ زدم در را باز نکرد. می گفتم هنوز طراحی هایی که برای کتاب های "هوشنگ ایرانی" کشیده ای بخشی از خاطرات تصویری من از دوران نوجوانی است، مخصوصاً "بستور" و آن یکی کتاب آقای "ایرانی" که زمان انقلاب منتشر شد و اسمش را فراموش کردم اما طراحی های ذغالی شما هنوز در یادم مانده است. می گفتم که آقا نمی دانی همین "بستور" باعث شد که چند سال پیش وقتی خدابیامرز "هوشنگ ایرانی" را در دفتر روزنامه ی جامعه دیدم با چه افتخاری داوطلب شدم که آپارتمانش را بازسازی کنم و نمی دانی چه پوستی از من کند آن خدا بیامرز تا خانه اش تمام شد. می بینید که آشنا هستم با شما، بالاغیرتاً واسطه شوید اردشیر ما را ببخشد...
اگر الان نیویورک بودم، می رفتم زنگ قصر "شیرین نشاط" را می زدم و می گفتم که خانوم جان من از دوستان صمیمی اردشیر* و اردشیر** و نیکزاد هستم، همین الان پشت در خانه ی دوتای آخری بودم که هیچ کدام تشریف نداشتند، از این دور و بر رد می شدم گفتم سلامی بکنم و بگویم که بیست سال در "سه راه نشاط" زندگی کردم و الگوی من "فرانسیسکو گویا" بود اما امروز در رؤیای "گویا" زندگی می کنم و می دانم که باید شیرین نشاط بشوم؛ اجازه بدهید تا با حفظ حریم عکسی با شما بیندازم ...
اگر الان، همین الان نیویورک بودم می رفتم زنگ خانه ی "نیمانی" یا همان نیما بهنود را می زدم، می گفتم نیما جان من همانم که وقتی بچه بودی به خاطر پیروزی آلمان بر آرژانتین در فینال جام جهانی آنقدر برایت کری خواند که اشکت را درآورد. همانی که وقتی طراحی هایت را در مجله چاپ می کردند مطمئن بود طراح نمی شوی اما رفتی و به کوری چشم همه طراح مد شدی و حالا تی شرت هایی با مارک تو در بوتیک های تهران می فروشند که هیچ کدام اصل نیستند و با این وجود سایز خیلی بزرگش را، که به درد پنهان کردن شکم من بخورد، ندارند؛ بیا و چند تایی اختصاصی برای من تولید کن؛ قربان دستت، لُـنگ به دردم نمی خورد می دانی که در تهران مدتها است که حتی دلاک ها هم با لَـنگ کنار در حمام نمی ایستند، تخفیف هم بده که از راه دور آمده ام و دست و بالم تنگ است ...
اگر الان، همین الان نیویورک بودم سر راه "وودی آلن" می ایستادم تا وقتی رسید یقه اش را بگیرم و بگویم:
- تـُف به روت نامرد! رفتارت با دختر خوانده ات نفرت انگیز بود، اما ... خیلیییی مخلصیم آقا.
....
*اردشیر رستمی
**اردشیر محصص
در دوران ریاست کرباسچی بر شهرداری تهران بود شاید، که شعار "شهر ما خانه ی ما" زینت بخش سطل های زباله شد. قرار بود شهروندان تهرانی در رودربایستی با آقای شهردار قرار بگیرند و آشغال هایشان را توی سطل بریزند و ثابت کنند که نه تنها هنر نزد ایرانیان است و بس، نظافت هم پیش ماست. پروژه ی "شهر ما، خانه ی ما"، با وجود سطل های فراوانی که در خیابان ها نصب شد، شکست خورد و اجماع قبلی شهروندان بر شعار "شهر ما، سطل آشغال ما" با قوت و استحکام بیشتری به حیات معنوی خود ادامه داد. تصور نمی کنم امروزه کسی از قباحت آلوده کردن محیط زیست بی خبر مانده باشد، فقط کافی است که گزارشگر تلویزیون یقه ی یکی از همین همشهریان بی مبالات را حین ارتکاب جرم بگیرد تا ببینید که با چه فصاحتی از قباحت کاری که کرده حرف می زند اما... چرا فقط حرف می زنند؟
این صحنه را حتماً دیده اید: گزارشگر تلویزیون جلوی یک پسر بچه ی هشت، نه ساله را می گیرد و می پرسد «کوچولو شما چه کتابایی میخونی؟» پسرک بدون تعجب از سؤال و بدون شرمندگی دروغ می گوید: «علمی، آموزنده، دینی، علمی، اِ.... بازم علمی ... یه چیزایی که خوندنش فایده داشته باشه و به علم و کمالاتمون کمک های اضافی بکنه و توی دنیا و درسامون به دردمون بخوره و خیلی علمی باشه البته اگه درباره ی کهکشان راه شیری باشه و این که ما چطور می تونیم به فضا بریم خیلی آموزنده تره»
نسل بعد از نسل، بخشی از مساعی ما صرف آموزش روش های مؤثر "دروغ گفتن به وقت اضطرار" به نوگلان باغ وطن و تربیت درست آن ها می شود؛ تشخیص "وقت اضطرار" هم عمدتاً بر عهده ی خود نوگلان است تا متناسب با موقعیت از آموخته هاشان استفاده کنند و گاهی به خاطر "دفع شر"، گاهی با هدف "جلب خیر" و حتی خیلی وقت ها به نیت "آبروداری" دروغ بگویند. بخشی از اعتقادات اخلاقی ما، چون خوب نگاه کنید، حاصل مهارتی است که در دروغ گویی و دورویی به دست آورده ایم. در ادبیات عرفانی ما از این دورویی به "رندی" تعبیر و فراوان ستوده شده است. "رند" کسی است که روش بازی دوگانه در "خلوت" و "خیابان" را به نیکویی می داند. در خانه کامران است و در خیابان غضنفر، با دوستان از ادبیات و شعر و نوشیدنی های سکر آور می گوید اما مواظب است تا اگر دیده شد حتماً در حال بحثی علمی و آموزنده یا ایراد خطابه ای در مذمت روشنفکری باشد.
در شباهت شهر ما و خانه ی ما شکی نیست اما پاکیزگی ظاهری این خانه ها به خاطر ترس از حرف مردم و سرزنش همسایه است، این ها وسواس پاکیزگی را وقتی در میان جمعیت هستند و از ناشناس ماندن مطمئن می شوند به سهولت فراموش می کنند.
پس عجیب نیست اگر ببینیم جوانانی که از ده سالگی مدعی خواندن کتاب هایی فقط "علمی" و "آموزنده" در اوقات فراغت بودند در بیست سالگی همان اوقات عزیز فراغت را به بالا و پائین رفتن در خیابان جردن اختصاص می دهند و اگر "مریض" باشند- و بی بهره از توجه دیگران- در سایه های دنیای مجازی پنهان می شوند و دم از "ادب" می زنند.
از این خودنویس های معمولی نبود، از قیافه ش معلوم بود که گران قیمت است، شاید هم طلا بود البته هنوز هم نمی دانم خودنویس طلا چه شکلی است یا کجایش از طلا است، نوکش، درش، قلابش... اما احتمالاً از طلا بود حالا کجایش؟ بماند.
آخرین روز سال را طبق سنتی که نمی دانم از چند سال قبل از استخدام من رواج داشت همه برای خداحافظی و تبریک سال نو به اتاق رئیس می رفتند، من سال اولم بود، با سه نفر از همکارها رفتیم جلوی در اتاق کنار میز منشی ها ایستادیم. هر سه منشی دفتر آنجا پشت میز بلندی شبیه به پیشخوان می نشستند یکی شان منشی مخصوص مهندس بود اجازه داد وارد اتاق بشویم مهندس خوش رو بود و خوش پوش بود و خوش بو بود. با همه مان دست داد، نشستیم، با تک تک مان احوالپرسی کرد و بعد دست در جیب برد و یک دسته اسکناس دویست تومانی نو بیرون کشید- آن سال ها دویست تومانی پول درشت به حساب می آمد- بعد مدتی جیب دیگرش را دنبال چیزی گشت، منشی اش را که صدا کرد فهمیدیم دنبال خودنویسش می گشته- در اتاق نیمه باز بود و مهندس ترجیح داد به جای استفاده از تلفن کمی صدایش را بلند کند، یکی دو باری "ثـری" را صدا کرد که مخفف ثریا بود اما فقط او ثریا را ثری صدا می کرد ما به ایشان می گفتیم خانوم... وقتی ثری آمد سراغ خودنویس طلا را گرفت آن روز نمی دانستم و هنوز هم راستش را بخواهید نمی دانم که خودنویس طلا چرا پیش ثری بود، خیلی زود آوردش. مهندس یک دویست تومانی نو از توی دسته ی اسکناس بیرون کشید و با دقت در خودنویس طلا را باز کرد و نوک گران قیمت آن را روی اسکناس حرکت داد...
چند دقیقه ای است به این فکر می کنم که اگر "ریچارد براتیگان" جای من پشت این کیبورد نشسته بود آن مجموعه ی کج و معوج کلمات یادگاری را روی اسکناس دویست تومانی نو چطور وصف می کرد؟ مثلاً می نوشت « کلمات آن نوشته به گله ی گوسفندی شبیه بود که کامیونی ترمز بریده از میانش گذشته باشد»؟ یا می نوشت «کلمات شبیه به سوسک هایی بودند که بعد از سمپاشی از سوراخ چاهکی سراسیمه بیرون آمده اند و مست از باده ی شوکران بی هدف می دوند»؟ و یا می نوشت « کلمات شبیه به واگن های قطاری بود که در مسیر دهلی به کلکته طبق عادت از خط خارج شده و صدها نفر را به کشتن داده است»؟ متأسفانه هیچ وقت نخواهیم فهمید "براتیگان" درباره ی دست خط مهندس از چه توصیفی استفاده می کرد اما من فقط با این جمله آن را وصف می کنم: دست خط مهندس افتضاح بود. در شأن آن خودنویس طلا نبود خودنویسی که نگهبان اختصاصی اش، ثری بود.
می دانید، خودنویس طلا کاربردهایی بیشتر از خودنویس های معمولی دارد اما نمی تواند ستار العیوب باشد.
....
*این متن را چند روز پیش نوشته بودم گفتم عجالتاً بخوانیدش حوصله تان سر نرود.
یک روز صبح بیدار می شوید و می بینید سال های زیادی از عمرتان رفته و موها تان سفید شده. یادتان می آید که آدم های زیادی را دیده اید، با خیلی شان دوست بوده اید با خیلی ها دشمن. خیلی جاها رفته اید، خیلی چیزها شنیده اید و خیلی کارها کرده اید: درس خوانده اید، کار کرده اید، ورشکست شده اید، بارها زمین خورده اید و بلند شده اید، اخراج شده اید، اخراج کرده اید، خانه تان آتش گرفته، خانه ای را آتش زده اید، زندان رفته اید، عاشق شده اید، ازدواج کرده اید، بچه دار شده اید، بچه تان مریض شده، دعا کرده اید، به مذهب پناه برده اید، شک کرده اید، قهر کرده اید، تصادف کرده اید، کتک خورده اید، فرار کرده اید، تنبیه شده اید، پاداش گرفته اید، سکته کرده اید، بیمارستان رفته اید، ملاقات کوچکی با مرگ داشته اید ... یک روز از خواب بیدار می شوید و می بینید به نحو غیر قابل تحملی بزرگ شده اید اما خیلی از رؤیاهای نوجوانی هنوز از آن بالا چشمک می زنند و دور از دسترس هستند. یک روز از خواب بیدار می شوید و می بینید، با چشم دل می بینید، زندگی به آن بلندی که به نظر می آمد نبود و فرصت ها به آن زیادی که از دور به نظر می رسید نیست. می فهمید که از اول قرار نبود جهان به دست شما فتح شود، حتی قرار نبود بگذارند به کاری که دوست دارید مشغول باشید. بیدار می شوید و می فهمید بیشتر از آن که اثر بگذارید تأثیر گرفته اید. بیشتر از آن که حکم کنید محکوم بوده اید، محکوم زمانه اتان و جامعه ای بی حس و حال که گاهی جمیع اضداد است: بخیل و مهمان نواز، کینه توز و مهربان، عقب مانده و مدرن، صاحب عادت های غلط و قضاوت های آماده ای که از قوطی بیرون می آورد و به تاریخ تولید و انقضای آن توجه ندارد و با این توجیه که اگر بد بود حتماً تا به حال کسی مریض شده بود در قوطی را باز می کند و نمی بیند که همه مریض شده اند. می بینید که خیلی از رؤیاهاتان به خاطر رنگ پوست یا جغرافیای زندگی اتان محکوم به برآورده نشدن است و مابقی هم از اول جزء محالات بوده. آن روز خجسته، یعنی آن روزی که بیدار می شویم و واقعیت های خودمان و جامعه را درک می کنیم و اندازه و جایگاه مان را می شناسیم روزی است که نگاهی دوباره به اطراف می اندازیم و معنای تازه ای در همه چیز کشف می کنیم، انگار تمام عمر به کتابی با زبانی نا آشنا خیره بوده ایم و امروز در کمال ناباوری تک تک کلمه ها و جمله ها را می خوانیم و در شگفت می مانیم که چه وقت خواندن این زبان را یاد گرفته ایم؟! حالا وقت بازنگری تجربه ها است، وقتی است که با شنیدن یک ضرب المثل صد بار شنیده تازه متوجه معنای آن می شویم، وقتی است که دوست داریم به گذشته رجوع کنیم و خوانده ها و دیده ها را با درک جدید مان از دنیا محک بزنیم تا معنای تازه ای از زندگی در برابرمان آشکار شود. آن وقت است که بعضی چیزها از اهمیت شان کم می شود و بعضی دیگر مهم تر از آنی می شوند که بودند.
مهم نیست کسی در هیچ کجای دنیا تو را نشناسد، مهم است که خودت خودت را بشناسی. مهم نیست کسی از هنر تو لذت نمی برد، مهم است که خودت لذت برده باشی. مهم نیست که دیگران درباره ی اخلاقیات چه می گویند، مهم است که خودت شرمنده نباشی. مهم نیست که چه راهی پیش پایت گذاشته اند، مهم است که چطور راه رفته ای. مهم نیست که همه چه می گویند، مهم است که تو برای چه گفته ای. آن وقت زندگی اندکی سخت تر می شود، باید گشت و همفکرانی پیدا کرد، باید تلاش کرد تا حساسیت ها را برانگیخت، نگاه ها را تیزتر کرد، توقع را بالا برد.
حماقت بوی دلنشینی ندارد اما شامه را به خود عادت می دهد، با آن کنار می آید. مهم است که به آن عادت نکنیم و رد پای اش را تشخیص دهیم: در یک ادعا، در یک کتاب، در یک فیلم، در یک آگهی تبلیغاتی، در یک گردهمایی، در یک مهمانی، در یک تصمیم گیری، در دیالوگ های یک دعوا، در تبعات یک مسابقه ی فوتبال، در یک کاریکاتور، در عکس جمعی از اساتید متوسط المایه و در قیافه ی کسانی که به این ها استاد خطاب می کنند، در ارزش های متصور برای یک حرفه، در آرزوهای هنرمندانه ی آدم های بی هنر، در سخنرانی مدیر مدرسه در جمع اولیاء دانش آموزان، در تعارف، در تعریف، در شکسته نفسی، در ارزش های ناسیونالیستی، در بوق های ممتد به وقت رانندگی، در عکس کودکان آرایش شده روی جلد مجلات زرد، در اهمیت دادن به مارک لباس، در شکل لم دادن راننده ای پشت فرمان یک ماشین چند صد میلیونی، در بازوی راننده ی دیگری که از پنجره آویزان است، در داشتن حساسیت برای بستن کراوات، در داشتن حساسیت برای نبستن کراوات، در بی سلیقگی، در تکرار، در بی سوادی، در توهم اهمیت کاری که به آن مشغولیم، در هر سرابی که به گم کردن مقصد منتهی می شود، در زندگی بدون هدف بدون رؤیا، در رسوبات ذهن آدم های کوچکی که قرار نیست هیچ وقت بیدار شوند.
احتمال بدهید آمدن روزی را که بیدار شوید و متوجه شوید همانی نیستید که شب قبل خوابیده بود.
بوی دروغ آزار دهنده تر از بوی فاضلاب است اما تو احساسش نمی کنی؛ این را به آقا جمال گفتم که اصرار دارد من شبیه به ساموئل- ال- جکسون هستم، آقا جمال همان عطر فروش خیابان گاندی است که قسم خورده تا هزار شیشه ادوکلن به من نفروشد نگذارد نفس راحت بکشم. تمام روی میز مغازه پر شده از نوارهای باریک کاغذ تست ادوکلن. یکی یکی به آن ها عطر می پاشد و روی میز می گذارد تا به نوبت امتحان شان کنم. می گویم زحمت بی خود می کشی چون دماغ من مدت ها است که هیچ بوی خوشی را حس نمی کند، کاسه ی کوچک چینی از زیر میز بیرون می آورد که پر است از دانه های قهوه ای قهوه، می گیرد جلوی دماغم و امر می کند «بو بکش»، اطاعت می کنم اما بوی دانه ها را حس نمی کنم می گویم نمی خواهم نا امیدت کنم اما انگاری بوی قهوه های "یارعلی" شامه ام را سوزانده است. اعتنا نمی کند و نوارهای کاغذی را یکی یکی و به ترتیب جلوی دماغم می گیرد: «این از چوب درست شده و بوی چوب می ده، جدیدترین کاریه که آمده، این یکی کمی شیرین می زنه اما خیلی عاااالیه به درد پوست هایی می خوره که چربه و روی این پوستا خیلی دووم داره، این یکی ... بررررر... سرده، هرکی باید یه ادوکلن خنک هم داشته باشه و این یکی...» توضیحات اش ناتمام می ماند چون وسط حرفش پریدم: «ببین من مدت هاست شامه ام را برای بوی خوش از دست داده ام خودت هرکدام را که دوست داری برایم انتخاب کن. نیشخند زنان می گوید «ماشاالله دماغتان که خیلی چاق است»... هوا پر می شود از بوی تخم مرغ گندیده، بوی بد تمسخر. می گویم که زشت است نقص بدنی دیگران را مسخره کردن و او قسم می خورد که چنین کاری نکرده و بلافاصله بوی لجن گندیده جایگزین بوی گوگردی قبل می شود، دارد دروغ می گوید، می گویم که دروغ نگو چون نمی توانم بوی دروغ را تحمل کنم. می گوید که شما اختیار دار مغازه هستید و هر فروشنده ای شانس این ندارد که ساموئل جکسون مشتری اش باشد، این بار زمین و آسمان بوی قهوه ی سوخته می دهد که بوی تملق است، کمی دلچسب اما به شدت مهلک...، «جداً شبیه به ساموئل جکسون هستم؟» ،معلوم بود که تملق داشت اثر می کرد، می گوید که: فقط کمی "بور" تر از او هستید!
بیرون که می آمدم بوی بدی شبیه به شیر ترشیده فضای مغازه را پر کرده بود... بوی حماقت.

بعضی از وب لاگ نویس ها موجودات مردم آزاری هستند، نه اسم و رسم شان معلوم است و نه شکل و شمایل شان پیدا. پشت کلمات قایم می شوند و کم کم عادت تان می دهند که آن ها را بخوانید، معتاد که شدید آن وقت برای رفع خماری مجبور می شوید هر روز به آن ها سر بزنید و هر بار بعد از خواندن یک پست جدید از خودتان بپرسید که این آدم، که چنین و چنان است، چه شکل و شمایلی می تواند داشته باشد؟ آیا همانی است که در نوشته هایش ادعا می کند یا فقط تصویری آرمانی از خودش ساخته است؟ و یک باره متوجه می شوید که شما هم تصویری خیالی از او ساخته اید که ممکن است هیچ شباهتی با واقعیت اش نداشته باشد.
من بیشتر وب لاگ نویس های مورد علاقه ام را دیده ام و می شناسم به جز سه نفر که این اواخر دو نفرشان را شناختم:
اولی خانوم "چپ کوک" بود که بسیار اتفاقی به هویت اش پی بردم. علاوه بر این که خودش و همسرش از دوستان قدیمی من هستند نسبت فامیلی با هم داریم و نمی توانم میزان شگفت زدگی ام را وقتی که به چپ کوک بودنش اعتراف کرد وصف کنم، احتمالاً همان قدر متعجب شدم که هم کاران "کلارک کنت"، وقتی که فهمیدند او همان "سوپر من" افسانه ای است.
دومی، نویسنده ی وب لاگ "پیاده رو" است که می دانستم از جایی واقع در خاک کانادا می نویسد و بالطبع فکر نمی کردم شانسی برای دیدنش داشته باشم و از او تصویر زنی بسیار جدی ساخته بودم که موها را از لج بعضی ها سرخ و زرد و آبی کرده و اصرار دارد آنی نباشد که انتظار داریم و به همین خاطر بعید نمی دانستم برای ضدیت با تصورات من مقادیری ریش و سبیل هم داشته باشد و بسیار تعجب کردم وقتی او را این جا، در تهران، دیدم که برای دیدار خانواده آمده و هیچ هم ریش و سبیل ندارد و موهایش- لااقل آن بخش اندکی که دیده می شد- اصلاً سرخ و زرد و آبی نبود.
یکی دو ساعتی را که در خدمت "پیاده رو" بودم از دوستان مشترک در تورنتو یاد کردیم- نیکان و نازلی خیلی عزیز و دیگران- درباره ی چاپ کتاب و نوازندگی طبل و طبال های مقیم تورنتو تبادل نظر کردیم و از خواص و مزایای نوشتن در دنیای مجازی و تولید گاز در دنیای واقعی نکته ها گفتیم و شنیدیم...
از ملاقات با او بسیار خوش حال شدم.
امشب که حوصله هیچ کار دیگری ندارم می خواهم یک بازی جدید بسازم! هیچ به فهرست وب لاگ هایی که کنار صفحه انبار کرده اید نگاه می کنید؟ متوجه هستید که روز به روز در حال زیادتر شدن هستند؟ آیا فرصت می کنید همه را سر بزنید و بخوانید یا فقط پیرو تز "لینکم کم تا لینکت کنم" هستید؟
می خواهم نگاهی به اسامی کنار صفحه بیندازم و در یک جمله ی کوتاه، خیلی مختصر و مفید، درباره ی آن ها نظر بدهم؛ شاید وقتش رسیده باشد که چند تایی را حذف کنم:
پرند آزاد- تازه وارد است، هنوز نظری ندارم.
اسکیس- وقتی هنر با تعارف گره می خورد.
مانا نیستانی- اگر برادر نبودیم می گفتم که بهترین طراح کمیک استریپ ایران است.
کارتونس- بهترین عنوانی که یک اصفهانی می تواند برای وب لاگ خود انتخاب کند.
لوچ خندان- در عالم رفاقت این اتفاق افتاد!
آنالی در سرزمین شگفت انگیزها- نماینده ی شگفت انگیز یک نسل شگفت انگیز.
خنده و فراموشی- از نمونه های نادر سواد و شعور در حرفه ای که این دو عنصر در آن حکم کیمیا دارد.
فقط می نویسم- خدا را شاکر هستم که فقط می نویسد. اماااا می نویسد...!
بزرگمهر حسین پور- از معدود کارتونیست های حرفه ای ایران با معیارهای "توکای مقدس"!
دفتر نارنجی- وبلاگ نویس بازنشسته، بانی خیر و شر.
چپ کوک- صاحب یک نگاه استثنایی به ته ران و بالطبع به جهان.
قربانی شماره 14- وقتی خانوم سیمون دوبووار ویتگنشتاین، هگل و فروغ را در چای هم بزند و لاجرعه سر بکشد.
داداهوتی- یک مرد ساده با یک زندگی ساده که معنای سادگی را فراموش کرده است.
آقای اولد فشن- سرودی در ستایش از انسان خلاق.
فضای رویداد- وقت آشتی کنان با معماری.
طعم به یاد ماندنی- وقتی دوست دارید به خاطر حرص خوردن از اصول تعلیم و تربیت جدید کله ی دکتر هولاکویی را با دندان بکنید!
زن قد بلند- نمونه ی مؤنث توکای مقدس، بدون تقلید، بدون تقلب و کاملاً اصل.
دنیای کوچک آقای اوف- ایده های کوچکی که در نعلبکی های کوچک به شما تعارف می شود.
پرشین کارتون- ............................................................................ معاهده ی ننگین اعتماد چای!
خرمگس خاتون- بهترین دلیل برای اثبات این مدعا که مردها کمتر از زن ها هستند.
مگس- اژدهایی که هنوز خودش را در آینه ندیده.
پوریا عالمی- طنز نویس است اما طنز نویس خواهد شد.
بهزاد باشو- یک اردشیر رستمی دیگر منتها منهای اردشیر و رستم اش.
نیک آهنگ کوثر- تحلیلگر سیاسی تیم پرسپولیس کانادا.
پیاده رو- داستان نویسی که خواندن روزنوشته های او جرئت می خواهد.
محمد قائد- روشنفکری برای تمام فصول، یک ژنرال متفکر در خط مقدم جبهه.
مهرناز صمیمی- ....ششششب خوشششش!
ورطه- حبف از طنز نویسی که فیل تر شود!
***
تمام صاحبان وب لاگ های بالا به این بازی هیجان انگیز دعوت می شوند.
«طرح فیلمنامه برای یک سریال»
هنرپیشه هایی که برای ایفای نقش های اصلی پیشنهاد می شوند:
پیرس برازنان و سیروس گرجستانی در نقش جیمز باند مأمور مخفی انگلیس
حمید لولایی در نقش خشایار نیکونظر پدر خانواده
مریم امیر جلالی در نقش اقدس خانوم همسر خشایار
بهاره رهنما در نقش لیلی نیکونظر دختر خشایار
علی صادقی در نقش بهرام نیکونظر پسر خشایار
پریا قاسم خانی در نقش پریا باند دختر لیلی نیکونظر
و ...
***
شروع قصه- طبق معمول، خانواده ی "نیکونظر" زندگی ساده و آرامی در خانه ای استیجاری و کوچک در شهرستان شاهرود دارند تا وقتی که "لیلی"، دختر دم بخت خانواده، در کنکور دانشگاه آزاد واحد تهران مرکز رشته ی ارتباطات، قبول می شود و خشایار تن به مهاجرتی اجباری می دهد. سریال با صحنه ی بارگیری وانت قراضه ای که قرار است آن ها را همراه با اسباب و اثاثیه اشان به تهران برساند شروع می شود. "بهرام"، پسر خشایار که سال سوم راهنمایی است اما حسابی ریش و سبیل دارد مثل همیشه مشغول شیطنت است و سر به سر خواهرش، لیلی می گذارد، از فحوای صحبت های بهرام معلوم می شود که او لیلی را مسئول مهاجرت و دوری از هم کلاسی ها می داند. خشایار آفتابه ی مسی بزرگی را که چند نسل دست به دست شده تا به او برسد مثل عزیزترین دارایی خود در بغل گرفته و به همراه اقدس خانوم در صندلی جلوی وانت می نشیند، بچه ها کنار چند تکه دیگ و سه پایه که با طناب محکم شده اند پشت وانت نشسته اند. وانت با دعای خیر پدر بزرگ و مادر بزرگ، در حالی که کاسه ی آبی را روی زمین می ریزند و چند قدم آن ها را بدرقه می کنند، لک و لک کنان به راه می افتد. چند مرغ و خروس به علامت اصالت زندگی در شهرستان شاهرود از جلوی چرخ های وانت فرار می کنند.
گره ی قصه- استعمار پیر اینگیلیس برای رساندن یک "سی دی" به دست سرکرده ی باند توزیع فیلم های خانوادگی در افغانستان، بهترین مأمور خود یعنی "جیمز باند" مأمور 007 را روانه ی مأموریتی ویژه کرده است. "پیرس برازنان" که با موی سیاه پرکلاغی- گریم فوق العاده ای از عبدالله اسکندری- سی سال جوانتر به نظر می رسد، با کت و شلوار و پاپیون مشکی، صورت دو تیغه و تجهیزات فوق پیشرفته ای که "کیو" در اختیارش گذاشته و با یک هواپیمای کایت فوق مدرن به سمت افغانستان در حال پرواز است که بالای شاهرود دچار نقص فنی می شود و وسط جاده ی شاهرود به تهران سقوط می کند.
وانت قراضه ی خشایار در جاده خراب می شود و تلاش های او برای تعمیر آن بی نتیجه می ماند و ناگزیر خانواده را به پسرش، بهرام، می سپارد و برای یافتن کمک آفتابه به دست به راه می افتد.
آن سوتر دستگاه های مخابراتی "جیمز باند" نیز بر اثر سقوط هواپیما از کار افتاده اند و تلفن همراه او آنتن نمی دهد پس به ناچار او هم پیاده به راه می افتد و خیلی زود با خانواده ی نیکونظر که کنار جاده مستأصل و نگران انتظار می کشند برخورد می کند و چشم اش به "لیلی نیکونظر" می افتد (در این لحظه نطفه ی گره ی عاطفی داستان بسته می شود) و تصمیم می گیرد به این خانواده کمک کند و با استفاده از بقیه ی وسایل فوق پیشرفته ای که دارد مشغول تعمیر وانت می شود.
در همان حال، خشایار را در میانه ی راه اشتباهاً به جای جیمزباند دستگیر کرده و به پاسگاه هدایت می کنند. از این لحظه تا بیست و نه شب، هر ده دقیقه یک بار، خشایار را می بینیم که پشت میله های بازداشتگاه مشغول قسم خوردن است:
- به جووون سرکار من جیییز بان نیستم، اشششتباهی گرفتین سرکااااااار...
بهرام که نسبت به نیت خیر جیمزباند مشکوک شده است در تمام لحظات مواظب حرکات و سکنات او و محافظت از اقدس خانوم و لیلی است و چشم از غریبه بر نمی دارد. لیلی گاهی نگاهی دزدکی به جیمز باند که زیر ماشین دراز کشیده و لباس هایش خاکی و روغنی شده می اندازد اما با دیدن اخم های بهرام سرش را پایین انداخته و خجالت می کشد.
وانت موقتاً تعمیر می شود اما لباس های باند خاکی و به هم ریخته شده است. باند پشت فرمان می نشیند و بهرام به زحمت خودش را بین او و اقدس خانوم جا می دهد. لیلی کماکان پشت وانت نشسته و به جوان فرنگی که فارسی بلد است فکر می کند. لیلی با تکان های وانت به خواب می رود و در رویا می بیند که با جیمز باند عروسی کرده و دختری دارد که برایش فلوت می زند.
کش دادن قصه- وانت هر چند متر یک بار خراب شده و متوقف می شود، هربار جیمز باند برای تعمیر آن پیاده شده و زیر ماشن می رود، از شانس بد او هیچ اتومبیل رهگذری در تمام سی شب پخش این سریال در جاده ی شاهرود به تهران و بالعکس رفت و آمد نمی کند. بیست و هشت شب طول می کشد تا جیمز باند به همراه خانواده ی نیکونظر به تهران برسد و هر شب ما شاهد ماجرای تازه ای از همزیستی اجباری آدم هایی متعلق به دو فرهنگ متفاوت هستیم که به تدریج به آشنایی و ایجاد درک و علاقه ی متقابل بین جیمز و خانواده ی نیکونظر منجر می شود. در خلال این سفر معنوی لباس های جیمز هر شب بیشتر از قبل خاکی و پاره می شود و او فرصت حمام و اصلاح پیدا نمی کند تا جایی که در شب بیست و سوم اقدس خانوم یک دست از لباس های تمیز خشایار را به او می دهد، جیمز باند برای تعویض لباس پشت یک درخت می رود و بعد از چند لحظه "سیروس گرجستانی" با سر طاس و ته ریش بیست و سه روزه به جای "پیرس برازنان" از پشت درخت بیرون می آید! همه با تعجب آه می کشند و به باند مژده می دهند که آن قدر تغییر کرده که دیگر شناخته نمی شود.
در شب بیست و هشتم خشایار بی گناهی خود را ثابت می کند و آزاد می شود، جیمز به همراه خانواده ی نیکونظر به تهران می رسد و خانواده را تحویل خشایار می دهد و یک راست خودش را به مسئولان معرفی می کند.
شب بیست و نهم جیمز باند کت و دامن طوسی با جوراب سفید پوشیده و با لیلی سر سفره ی عقد می نشیند.
پایان قصه- شب سی ام خانواده ی نیکونظر با لیلی و شوهرش خداحافظی کرده و به شاهرود بر می گردند تا سال بعد برای سریالی دیگر خود را به تهران برسانند.
همیشه تعدادی نامه و عکس در دنیای مجازی دست به دست می گردد که معلوم نیست اولین بار چه کسی آن ها را نوشته و برای کدام رفیقی پست کرده است که خیلی زود به دست همه ی ما می رسد، آخرین نمونه اش عکس های "نانسی عجرم" است قبل و بعد از عمل زیبایی.
اطلاعات من در مورد "نانسی" محدود است به این که آواز می خواند، لبنانی است، مسیحی است، کوکا کولا می نوشد و ما را به سایت اش راه نمی دهد و حالا بعد از دیدن این عکس ها می دانم که قبلاً چاق و زشت بوده و هیچ شباهتی با تصویر امروزش نداشته است.
آیا زیبایی عامل مهمی برای موفقیت است؟ آیا آوازه خوان زشت شانسی برای رسیدن به شهرت ندارد؟
به حافظه ام رجوع می کنم و به یاد "باربارا استرایسند" می افتم که هنرپیشه بود و آواز می خواند، هم زشت بود و هم دماغی بزرگ داشت اما اعتماد به نفس اش بزرگ تر بود و نخواست که تغییر چهره بدهد و با همان قیافه معروف شد و بعد "مایکل جکسون" را به یاد می آورم که می خواست زیبا باشد اما از خودش ترسناک ترین عروسک دنیا را ساخت و به شهرتی افسانه ای رسید و نتیجه می گیرم که زیبایی حتی شرط لازم برای مشهور شدن نیست اما همه این قدرت را ندارند که به زشتی خود مفتخر باشند و ترجیح می دهند تا زمان کم تری صرف اثبات خودشان کنند.
برای هزاران مرد و زنی که تمام پول، وقت و انرژی خود را صرف زیباتر شدن می کنند اهمیتی ندارد که نسل های بعد باز با همان دماغ های بزرگ و قدهای کوتاه و اعوجاجات فیزیکی لاپوشانی شده به دنیا خواهد آمد و این چرخه ی معیوب محکوم به تکرار است، برای آن ها تنها این مهم است که زیبایی خیلی از موانع را از پیش پا بر می دارد و خیلی از درهای بسته را باز می کند؛ شاید نانسی عجرم با همان قیافه ی زشت و هیکل چاق می توانست به شهرت برسد اما مطمئناً شانسی برای تبلیغ کوکا کولا پیدا نمی کرد.
تنها یک نکته ی کاملاً اخلاقی بی پاسخ می ماند: برای زیباتر دیده شدن و فراموش کردن آن چه که در واقع بودیم، تا چه بهایی را مجاز هستیم که بپردازیم و آن را از کیسه ی چه کسی باید پرداخت کنیم؟
..................................
*عکس کاملاً تزئینی است و به جهت زیباتر دیده شدن صفحه استفاده شده و هیچ ارتباطی با خانوم نانسی عجرم، قبل یا بعد از عمل زیبایی، ندارد.
این عکس همین امروز و در خانه ی کاریکاتور تهران گرفته شده است. جوانی که در سمت راست ایستاده "امیر مهدی ژوله" نویسنده و طنزپرداز است که من بعضی فیلمنامه هایش را دوست ندارم و سمت چپی "توکا نیستانی" کاریکاتوریست و معمار است که او هم بعضی فیلمنامه های امیرمهدی ژوله را دوست ندارد اما هر دوی ما با امیر مهدی دوست هستیم و از دیدنش خوش حال می شویم.
احتمال زیادی دارد که به زودی به اتفاق گروه نسبتاً پر تعدادی از طنزنویسان و کاریکاتوریست های سرشناس درگیر انتشار یک مجله ی جدید بشوم و امروز اولین جلسه برای صحبت درباره ی این پروژه مشترک در خانه ی کاریکاتور به عنوان یک زمین بی طرف بود و بدیهی است که من و امیر از این فرصت برای صحبت درباره ی یکی دو قسمت از فیلمنامه ی "مرد هزار چهره" استفاده کردیم. من از دلایل خودم برای مطلبی که نوشته بودم گفتم و مهدی هم حرف هایش را زد. مثل همیشه در بعضی نکات با من موافق بود و در بعضی دیگر نه و من هم به همین ترتیب بعضی توضیحاتش را قانع کننده دیدم و بعضی دیگر را نه اما گمان می کنم هر دو در این نکته به توافق رسیدیم که به وقت کار برای جمعیتی بیشتر از چند هزار نفر باید با وسواس بیشتری رفتار کرد.
اصلاً خوش حال نمی شوم به وقت انتقاد یا اعتراض بعضی فکر کنند که جنگ جدیدی را شروع کرده ام، ما همه با هم اختلاف نظر و اختلاف سلیقه داریم، درباره اش حرف می زنیم و می نویسیم، قانع می شویم یا نمی شویم اما ... دشمن هم نیستیم.
اگر می خواهید همین روزها به حمام بروید ولی لیف ندارید حتماً سری به خیابان میرداماد بزنید و از اکرم السادات که جلوی برج های اسکان، بالای پله ها و کنار بانک نشسته یک لیف دست باف بخرید.
اکرم السلدات هر روز عصر، از ساعت هفت تا ده و نیم، بساط پهن می کند. پیر و خسته و تنها است و چشم هایش خوب نمی بیند اما هنوز کار می کند تا زنده بماند، تا زندگی کند و حق دارد اگر گران می فروشد چون حتی اگر عادت به حمام رفتن نداشته باشید این لیف های جادویی، چرک از روحتان پاک خواهد کرد. قول می دهم از خریدتان پشیمان نخواهید شد.
روی پشت بام دفتر، "داداهوتی" را دیدم که داشت سیگار می کشید. گپ زدیم، گفت که روزش را طبق توصیه ی یکی از این هندی های نیمه عارف نیمه شارلاتان- که در شوهای تلویزیونی امریکایی شرکت می کنند- شروع کرده و از نتیجه ی عمل به دستورات ایشان راضی است، از توصیه ی عارف- شارلاتان هندی می پرسم و به او اطمینان می دهم که به این چیزها اعتقاد دارم و برای رسیدن به آرامش به راهنمایی هر شارلاتانی عمل می کنم. داداهوتی می گوید:
وقتی از خواب بیدار شدی، قبل از باز کردن چشم ها، چند لحظه ای با صدای بلند بخند! بعد روی تخت بنشین و با خود سه بار تکرار کن که من واقعاً، واقعاً، واقعاً می خواهم فلان کار را بکنم یا به فلان چیز برسم یا به خاطر رسیدن به فلان هدف تلاش کنم.
به نظر ساده می آمد اما صبح روز بعد در دستشویی نشسته بودم که یادم افتاد باید در تخت خواب می خندیدم، اجباراً در دستشویی خندیدم. شب بعد چند بار با خودم تکرار کردم که صبح چه باید بکنم اما دیرتر از همیشه بیدارشدم و نزدیک بود با تأخیر به دفتر برسم و تا کارت نزدم و خیالم راحت نشد به یاد هیچ چیز نیفتادم. روز بعد از آن، چشم ها را باز کردم و چند لحظه به سقف خیره ماندم تا به یاد عارف هندی افتادم و چشم ها را بستم اما هرکار کردم خنده ام نگرفت و روز بعد، باز به اشتباه چشم ها را چند لحظه باز کردم و فوراً بستم و خواستم بخندم اما ترسیدم که بهناز بشنود و به عقلم شک کند، بدون صدا خندیدم و نمی دانم چه شد که باز خوابم برد و...
به محض این که بتوانم به موقع بیدار شوم، با چشم های بسته بخندم و سه بار با خودم تکرار کنم که چه آرزویی برای آن روز دارم، نتیجه اش را به اطلاع شما خواهم رساند.
حتماً می دانید که چند وقتی است کتاب "حافظ به روایت عباس کیارستمی" منتشر شده و طبق معمول گروهی در موافقت و گروهی در مخالفت با آن چیزهایی گفته اند. من هیچ وقت کتاب های خلاصه شده را دوست نداشتم اما به هر حال نام کیارستمی آن قدر بزرگ است که بخواهی ببینی کدام ابیات نظرش را جلب کرده و به این بهانه یک بار دیگر حافظ را بخوانی، گیرم از هر غزل یک بیت را. شاید همین دلیل برای چاپ این کتاب کافی باشد. حافظ کیارستمی را گذاشته ام کنار تخت خواب و هر صبح بعد از این که فراموش می کنم در خواب بخندم تفألی به آن می زنم بل که در شروع روز از شعر خواجه روحیه بگیرم و امروز این بیت آمد:
آبرو می رود ای ابر خطاپوش ببار!
تمام روز را منتظر اتفاقی ناخوشایند بودم و از ترس آبرو ریزی زودتر از همیشه به خانه برگشتم. عهد کردم که بعد از این فقط قبل از خواب به خواجه حافظ سر بزنم و صبح ها را صرف عمل به توصیه های عارفان شارلاتان کنم.
صحبت از هند شد یاد فیلم "فریاد مورچه ها" افتادم که مخلمباف در هندوستان ساخته و خانوم "لونا شاد" در آن بسیار "هنرها" بنمایانده است. من از طرفداران برنامه ی "لونا" در صدای امریکا هستم، لهجه نیمه اصفهانی، نیمه فرنگی اش به همراه ضعف در قرائت متون فارسی و تپق های پی در پی که می زند بسیار جذاب است اما نمی توانم از اقرار به این نکته شاد باشم که ایشان یکی از بی استعدادترین هنرپیشه های آماتوری است که در زندگی دیده ام، حتی بازی "مجید قناد" در پنجاه و چند سالگی و با موهای رنگ شده، در نقش یک کودک خردسال یا یک پیربچه، در برنامه ی ابدی "فیتیله جمعه تعطیله"، به مراتب بهتر و پذیرفتنی تر از آنی است که از لونا شاد دیدم.
به نظر می آید کارگردان بیشتر از آن که به فکر انتقال یک "فکر" باشد به دنبال نشان دادن یک "چیز"ها بوده که اساساً خیلی هم دیدنی نیستند.
مدتی مردد بودم که چند خطی درباره ی سریال های محبوب وطنی تا قبل از انقلاب بنویسم و یادآوری کنم پیشرفت نسل جدید فیلمنامه نویسان و طنزپردازان تلویزیون را در مقایسه با اسلاف آن ها باید سنجید؛ وقتی بعضی از دوستان تذکر دادند که وارد حیطه هایی که در تخصصم نیست نشوم، تردیدم برای نوشتن برطرف شد. این متن را تنها با رجوع به حافظه ای که خیلی از اسم ها و تاریخ ها را به یاد نمی آورد نوشته ام.
***
دوشنبه شب ها خیابان های تهران به خاطر سریال "کاردان"- نه داریوش که ماند، پرویز که رفت- خلوت می شد، همه می خواستند بدانند که عاقبت عشق "مراد برقی" به یکی از هفت دختر یک تاجر پولدار بازاری چه می شود ، داستان سریال کلیشه ای و کاملاً "هندی" بود، جوان فقیری که عاشق دختری ثروتمند شده و... به هر حال مردم عاشق آن بودند. مراد، اتومبیلی قدیمی و اسقاط داشت که از اتاقش به عنوان مغازه ی الکتریکی استفاده می کرد، ماشین مراد برقی معروف تر از اتومبیل جیمزباند بود و نمونه های مدلش را توی اسباب بازی فروشی های بزرگ، بقالی های کوچک و در فروشگاه های پلاسکو کنار آفتابه و سطل و سبد پلاستیکی می فروختند. مراد برقی برای رسیدن به معشوقه ماجراها از سر گذراند تا با دویست هزار تومان پولدار شد- آن زمان با دویست هزار تومان پولدار می شدند- و بعد از چند بار گم کردن و پیدا کردن پول هایش و بعد از این که حسابی همه را دق داد به وصال معشوقه رسید و رستورانی با شیرعلی، یکی دیگر از قهرمانان سریال، باز کرد- یا به قول امروزی ها "زد"- که اسمش را "مُراشیرا" گذاشت. لازم به گفتن نیست که بلافاصله چندین رستوران و اغذیه فروشی به اسم مراشیرا در تهران و سایر شهرها افتتاح شد و بعید نیست بعضی از آن ها هنوز به همین اسم فعال باشند.
"حسن خیاط باشی" کاراکتری ساخته بود به اسم "مهندس بیلی" که طرز خندیدن و خاراندن چانه اش نزد عوام الگو شده بود، فراک مشکی می پوشید و کلاه سیلندر می گذاشت و سبیل هیتلری داشت، کمی به یکی از نماینده های معروف مجلس آن زمان که کاریکاتورهایش را توفیق می کشید شبیه بود. برنامه اش به چند بخش تقسیم می شد و در هر بخش به موضوعی می پرداخت، در آخرین سری از این مجموعه، خیاط باشی از حضور و بازی "گوگوش" هم استفاده کرد که به تعداد بیننده ها افزود. مهندس بیلی گاهی اشاراتی به اوضاع سیاسی می کرد که مردم را خوش می آمد از جمله در روزهای نزدیک به انقلاب در یک گزارش هواشناسی به سبک اخبار تلویزیون اعلام کرد که "هوا خیلی پسه"! و این جمله تا مدت ها ورد زبان مردم شده بود.
نباید سریال "اختاپوس" را فراموش کرد که از طنزی هوشمندانه بهره می برد و در لفافه از اوضاع انتقاد می کرد، سه نفر از بازیگران اصلی آن، "پرویز صیاد" در نقش حسن بلژیکی، "شهناز تهرانی" در نقش رقیه که اصرار داشت سامانتا صدایش کنند و "نوذر آزادی" در نقش آقای قاطبه، که به نمایندگی از طرف قاطبه ی اهالی محترم تهران و حومه در جلسات گروه اختاپوس شرکت می کرد، آن قدر محبوب شدند که اصطلاحات و تکه کلام هایشان تا سال ها در خاطره ها ماند؛ خیلی تعجب کردم وقتی چند روز پیش دیدم که یک خواننده ی لس آنجلسی با تقلید صدا و لهجه ی آقای قاطبه آواز می خواند. اختاپوس در میان قشر فرهیخته تر بینندگان تلویزیون طرفداران بیشتری داشت حتی نخست وزیر وقت، امیرعباس هویدا، در مصاحبه ای گفته بود که فقط اختاپوس را تماشا می کند!
"پرویز صیاد" کاراکتر "صمد" را در یکی از قسمت های سریال "سرکار استوار" خلق کرد، جوان روستایی که کمتر از سنش رشد کرده بود و سادگی اش او را در موقعیت های خنده دار قرار می داد. صمد آن قدر طرفدار پیدا کرد که زنجیره ای از فیلم های سینمایی با محوریت او ساخته شد.
در آخرین سال های دهه پنجاه شاهد پخش مجموعه ی "دایی جان ناپلئون" بودیم که به نظر من هنوز اتفاقی منحصر به فرد در تاریخ فیلم و سریال تلویزیون ایران است و تماشای دوباره ی آن برای طنزپردازان و فیلمنامه نویسان می تواند یک ضرورت باشد.
"آقای مربوطه" هر شب بعد از اخبار سراسری پخش می شد و داستان کوتاهی را با دو و گاهی سه هنرپیشه در یک دکور کوچک روایت می کرد، چیزی شبیه به همان که امروز بعد از گذشت سه دهه در سریال های طنز می بینیم. کار جذاب و در زمان خود تازه ای بود که بعدها به کرات مورد تقلید و تکرار قرار گرفت.
آخرین مجموعه ی طنزی که به یادم مانده و بسیار دوستش داشتم به نام "دوستت دارم، دوستت دارم" از "حمید میرمطهری"، برنامه ای بود نیم ساعته شامل چند نمایش کوتاه با بازی حمید میرمطهری، آهو خردمند، بهروز خوش رزم و... کسان دیگری که به یادم نمانده اند.
تمام این سریال ها از بدترین تا بهترین، همگی پر بیننده و محبوب بودند؛ می ماند پاسخ به این نکته که با توجه به این سوابق و به پشتوانه ی این ساخته های قدیمی، آیا تولیدات امروز، سوای عامه پسند بودن، کیفیتی بالاتر دارند و مفهوم عمیق تری از طنز به مخاطبین خود ارائه می کنند؟
اگر بگویم که "نباید هر روز حکمی صادر کرد و برای دیگران تعیین تکلیف کرد"، صرف نظر از صحت یا عدم صحت این گزاره، آیا مرتکب صدور یک حکم جدید نشده ام؟ آیا نمی توانید نتیجه بگیرید که یک بار دیگر من خودم را بالاتر از همه دیده ام و برای دیگران تعیین تکلیف کرده ام؟
یکی از هم کارانم می پرسد که چرا "توکای مقدس" در محیط کار شباهت کمی با آن کسی که این بلاگ را می نویسد دارد، جواب می دهم که من قداستم را در خانه می گذارم و بعد بیرون می روم چون وقتی کنار بزرگراه رسالت منتظر تاکسی ایستاده ام یا جلوی دکه ی روزنامه فروشی می خواهم پول روزنامه را بدهم یا در سوپر آقای جبار به انتظار نوبتم هستم تا خرید کنم، اگر بنا باشد به تک تک کودکان، نوجوانان، جوانان، پیرمردان و پیرزنانی که با جدیت تلاش می کنند از من جلو بزنند درباره مضرات و قباحت کارشان توضیح بدهم نه هیچ وقت به مقصد می رسم و نه تن سالم به خانه بر می گردانم. و همین است اگر بخواهم درباره ی رابطه ای که بین ادراک آدم ها از زیبایی با بالا رفتن سلیقه و رابطه ی بین سلیقه ی متعالی با توقع بیشتر از زندگی وجود دارد برای آن مهندس جوراب سفید توضیح بدهم هیچ کدام به کارمان نخواهیم رسید پس بالاجبار با او و با آن یکی، مهندس قیر و گونی، زیر یک سقف کار می کنم و هیچ نمی گویم. می دانم که نباید با مردم بحث کرد اما این جا به خودم اجازه می دهم که از هرچه دوست دارم، یا دوست ندارم بنویسم؛ گاهی افراط می کنم؟ شاید! گاهی از موضوعاتی بی اهمیت می نویسم؟ حتماً! مگر ذهن شما همیشه درگیر مسائل مهم است؟ آن ها که بر من ایراد می گیرند که اگر قدرت داشتی تسمه از گرده ی همه می کشیدی کاملاً حق دارند، این خصلت همه است در همه جای جهان که چون به قدرتی بی حد و مرز برسند آن کنند که صلاح می دانند. "اخلاق" خوش نمی تواند مانع این خواست طبیعی بشر بشود اما "قانون" برای همین وضع می شود که امثال من و شما چنین قدرتی نداشته باشیم. آن ها که می گویند من خودپسند هستم و خودم را برتر از دیگران می بینم نیز کمابیش حق دارند و مگر خودشان چنین نیستند؟ و مگر خودتان چنین نیستید؟
در فضای مجازی من محق هستم تا از عقایدم بگویم، از هرچه که متأثرم می کند، از هرچه که تحمل می کنم یا باید تحمل کنم و از هرچه که خوب یا بد می دانم بنویسم. من حق دارم دنیا را آن جور که دوست دارم باشد، نه آن جور که هست، بخواهم.
اگر خسته اتان کرد حق دارید کانال را عوض کنید.
«ما نویسندگان، پیکرتراشان، معماران، نقاشان و دوستداران زیبایی پاریس، پاریسی که تا به حال دست نخورده باقی مانده بود، با تمام قدرت به نام سلیقه ی فرانسوی که نادیده گرفته شده است، به نام هنر و تاریخ فرانسه که مورد تهدید قرار گرفته است، نسبت به احداث برج ایفل بی مصرف و هیولاصفت در قلب پایتختمان اعتراض داریم. آیا شهر پاریس باید باز هم تخیل غیرمتعارف و منفعت طلب یک سازنده ی دستگاه را تحمل کند تا آبروی خود را از دست بدهد و به شکل غیر قابل جبرانی زشت شود؟ اطمینان داشته باشید، برج ایفل، که حتی امریکای تاجر هم آن را نخواست، مایه ی آبروریزی پاریس است...»*
روزی که گروهی از هنرمندان فرانسوی به نام سلیقه ی فرانسوی و به نمایندگی از افکار عمومی، مهندس ایفل را به خاطر ساختن برجی مورد اعتراض قرار دادند که امروز بزرگترین جاذبه ی شهر پاریس است و او را به "منفعت طلبی" محکوم کردند، صفتی که در فرهنگ ما از مصادیق بارز توهین محسوب می شود، بر این باور بودند که به وظیفه اشان در قبال شهر، کشور، سلیقه ی مردم، هنر فرانسه و تاریخ عمل می کنند. مهندس ایفل در پاسخ به معترضین سعی کرد به ایرادها پاسخ بدهد و سودمندی هایی برای برج برشمرد که گذشت زمان معلوم کرد همه ی آن سودمندی ها موقتی است همان طور که وحشت روشنفکران و هنرمندان فرانسوی از ساخته شدن این برج بی مورد و موقتی بود.
اگر در سال 1887 هنرمندان فرانسوی موفق می شدند اعتراض خود را به کرسی بنشانند امروز پاریس برج زیبای خود را نداشت و اگر تصمیم می گرفتند فقط به خودشان فکر کنند و ماست خودشان را بخورند امروز اصلاً پاریسی وجود نداشت.
......................
*این بخشی است از نامه ی "اعتراض هنرمندان" فرانسوی که امضای الکساندر دومای پسر، لوکنت دو لیل، شارل گارنیه و گی دوموپاسان در میان امضاهای پای نامه به چشم می خورد و در تاریخ 14 فوریه 1887 در مجله ی لوتان به چاپ رسید.