تبليغاتX
توکای مقدس
من می اندیشم پس بیشتر هستم!

ما طبقه متوسطي‌ها و يک حرکت فرهنگي!  

قبل از اينکه از ماشين پياده بشم به خودم گفتم رفيق امروز روز خودته. تلاقي شروع پروژه توليد کتاب مدرسه با تولدم رو به فال نيک گرفتم.  والدين بچه‌ها کم و بيش اومده بودن. ته دلم يه هيجان عجيبي بود. فکر مي‌کردم وقتي به والدين بچه‌ها بگم از بچه‌هاتون نويسنده در مياد چه حالي مي‌شن. وقتي بگم طرح داستان هايي که تو يک سال کلاس نوشتن خوب بوده و بعضي‌ها‌شون ناب و درجه يک چه کيفي مي‌کنن. جلسه رو با يه ربع تاخير شروع کرديم. خلاصه صحبت‌هايي که قرار  بود انجام بدم رو تايپ کرده در اختيار والدين گذاشتم. به خودم گفتم رفيق بالاخره اوضاع بايد از يه جا درست بشه. ببين مي‌توني نظم رو تو همين پروژه يه ساله پياده کني؟ حرفام رو براي سي و پنج دقيقه تنظيم کرده بودم که چهل دقيقه طول کشيد. به بچه‌ها و والدينشون که کنار همديگه نشسته بودن گفتم که اين بچه‌ها مستعدن. اين بچه‌ها دغدغه دارن. اين بچه‌ها فکر کردن بلدن. من و مدرسه مي‌خوايم کمک کنيم اين فکر کردن‌ها جهت بهتري بگيره. بهتر بنويسن. بهتر قضاوت کنن. گفتم قراره طرح داستان‌هاي بچه‌ها تبديل به داستان درست و حسابي بشه و بعد بره براي چاپ. گفتم هزينه کلاس‌هاي آموزشي با مدرسه‌ست. گفتم هزينه چاپ هم با مدرسه‌ست.  گفتم حق التاليف بچه‌ها هم محفوظه. يه قرارداد مي‌نويسيم شفاف و روشن. مثل آدم هاي بافرهنگ مي‌شينيم کنار هم فکر مي‌کنيم شايد زندگي گند امروزمون رو بهتر کنيم. حرفام که تموم شد به خودم گفتم رفيق گام اول رو خوب برداشتي. احتمالا مدير مدرسه هم که کنار دست من نشسته بود همين فکر رو مي‌کرد. صاف نشسته بود و به خودش مي‌باليد. يه گام فرهنگي بلند برداشته بود. از اون گام‌هايي که توي اين مملکت خيلي تعريف نشده. ما داشتيم به نسل بعد فکر مي‌کرديم. به اينکه نسل بعد پرتوان‌تر باشه، کم‌عقده‌تر باشه، کم‌بغض‌تر باشه.

حرفام که تموم شد منتظر شدم تا نظرات والدين و بچه‌ها رو بشنوم. شب قبلش به نگراني‌هاي احتمالي والدين فکر کرده بودم. حدس مي‌زدم مهم‌ترين مشکلشون با پروژه زمان کار باشه. براي همين يه جدول زماني تنظيم کرده بودم و  توش حداقل زمان هر مرحله از پروژه رو  پيش‌بيني کرده بودم. اولين سوال رو پدر يکي از خوش‌فکرترين بچه‌هاي جمع پرسيد: خانوم من واقعا متاسفم.‌ دلم هري ريخت. واقعا واسه اين سيستم آموزشي متاسفم. بچه من ده ساله داره درس مي‌خونه شما تازه امسال يادتون افتاده بچه من استعداد داره؟ شاخ‌هام داشت در ميومد. چرا زودتر اقدام نکرديد؟ چرا دو سال پيش که بچه من وقت داشت اقدام نکرديد. خواستم بگم جناب اين يه فرصته نه يه وظيفه. اين يه شانسه. خواستم حرف بزنم که يکي ديگه گفت: منم مي‌خواستم بگم اين چه وضع دعوت کردن از والدين واسه يه چنين جلسه مهميه؟ ملت بد جور جوگير شده بودن‌  شما يه دعوت‌نامه کتبي مي‌داديد يا روي سايت دعوت رسمي مي‌کرديد. خواستم بگم جناب پياده شو با هم بريم. جلسه مهم ؟ يکي ديگه از يه گوشه گفت: حالا اصلا کي گفته بچه‌هاي ما مايلن يه چنين کاري بکنن؟ بچه‌ها سرخ شده بودن. يکي با ترس و لرز گفت اگه نمي‌خواستيم که الان اينجا نبوديم. خواستم بگم دوستان بنده نگفتم بچه‌هاي شما گابريل گارسيا مارکزن. خواستم بگم دوستان تا نويسنده شدن اونم از نوع متوسطش، يکي مثل خودم، اين بچه‌ها بايد حالا حالاها بدوند. خواستم چيزي بگم که پدر يکي ديگه گفت اينها خيلي مهم نيست. مسئله‌هاي مهم‌تري هم هست. نفس راحتي کشيدم. به خودم گفتم بالاخره يکي پياده شد. روم رو برگردوندم سمت مخاطب که ببينم چي ‌مي‌گه. آقا ابروهاش رو در هم کشيد و گفت: ببين خانوم من مي‌خوام بدونم شما چي‌کار مي‌خواي بکني. مثلا مي‌گي موضوع مادر. بعد داستان بچه‌هاي ما رو چاپ مي‌کني؟ اصلا يه سوال مهم‌تر. شما خودت ليسانسي، چيزي داري؟ سکته زدم. خواستم چيزي بگم که طرف بلند شد و همونطور که  سوئيچ ماشينش رو برمي داشت گفت: مدرسه که سود کلون مي‌کنه رو اين کار. چه تبليغي مي‌شه واسه‌ش. اونم به خاطر استعداد بچه‌هاي ما...

جلسه تموم شد. يکي دو نفر از اوليا بابت حرف‌ها معذرت خواهي کردن. پدر دو تا از بچه‌ها در حد گلاويز شدن دعواشون شده بود. بچه‌ها بغض کرده بودن. من کم آورده بودم. تا خونه فکر کردم کجاي کار اشتباه بود. دلم يه پنجره مي‌خواست. يه پنجره به اميد. يه پنجره به آگاهي و نگاه و .. نشستم پاي کامپيوتر و همونطور که وبلاگم رو باز مي‌کردم زير لب گفتم اي کاش معجزه‌اي ، معجزه‌اي در کار، در کار.. ديدم توکاي مقدس، چپ‌کوک با خاک يکسان شده رو در روز تولدش به يه درد دل دعوت کرده. ته دلم خنديدم. به خودم گفت رفيق امروز روز خودته. باور کن.

                                                           *** 

از چپ‌کوک متشکرم، بخاطر این‌که معلم متفاوتی است و بخاطر این‌که هنوز به آینده امیدوار است و... بخاطر این‌که علی‌رغم مشغله‌ی فراوانش در این بازی شرکت کرد. به شکل غریبی مطمئن هستم که در آینده‌ای نه خیلی دور شاهد ظهور نویسندگان و هنرمندان خوبی از بین شاگردان چپ‌کوک خواهیم بود... تولدش مبارک.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 14:36  توسط توکا نیستانی  | 

                                            ((غریبه ایی در شهر))

راستش، اگر نقشه را جلویم بگذارید درست نمی توانم موقعیت جغرافیایی ایالت کوچک و دور افتاده ی بلاگفاسیتی را نشانتان بدهم. یعنی فکر نکنید می دانم کجای نقشه است و نمی گویم، نه...واقعا نقشه خوانی بلد نیستم.

چند ماهی میشد که در ایالت منزویه بلاگفاسیتی کافه ی کوچکی زده بودم. مشتریان کافه ام را کابوی های تنها و غبار گرفته ایی تشکیل می دادند که بعد از گاوچرانی های طولانی، اکنون جای دنجی را یافته بودند تا چیزی بنوشند و به ماجراهای تکراری و معمولا دروغ همدیگر گوش دهند. اغلب با هم دعوا میکردند، کف کافه تُف می انداختند و موقع خروج به "سگ توله" لگد می زدند. سگ توله نام تنها دوست من است. سگ بدی نیست، یعنی اصلا بیدار نیست که بشود خوب یا بد بودنش را تشخیص داد. اولین بار او را خسته و تنها وسط یک بیابان دور افتاده دیدم که داشت پای یک کاکتوس ادرار میکرد ! فکر کنم احمق می خواست نشانه گذاری کند که گم نشود ولی نمی دانست گم شده! به او آب دادم...دست از ادرار کردن کشید و تا شهر دنبالم آمد. روزها جلوی کافه، جایی که زیر دست و پا نباشد، پوزه اش را روی زمین می گذارد و می خوابد. فقط موقع غذا خوردن بیدار می شود، غذا می خورد، خمیازه میکشد، یک پارس رقت انگیز می کند که فکر کنم به معنای تشکر باشد و دوباره می خوابد. او را سگ توله نامیدم چون تنها حدسی که از ظاهرش می شد زد این بود که پدرش سگ بوده البته در مورد ماهیت خودش زیاد مطمئن نیستم که سگ باشد چون زندگی اش بیشتر شبیه به گیاه است!

یک عصر که حوصله ی مشتری ها را نداشتم تابلوی "کافه تعطیل است" را به میخ درب ورودی آویختم، صندلی لهستانی ام را جلوی در گذاشتم، یک آینه جلوی دماغ سگ توله گرفتم تا از زنده بودنش مطمئن شوم و وقتی که آینه بخار کرد با خیال راحت روی صندلی نشستم و سعی کردم هنگام سیگار کشیدن تمام مردم و خیابان را تحت نظر بگیرم. کل این شهر کوچک، متشکل است از یک خیابان اصلی و خانه ها و مغازه هایی که در دوطرف خیابان ساخته شده اند. هرروز در خیابان چند دوئل می شد، از بانک روبروی کافه سرقت مسلحانه می شد، بچه ها از مغازه ها دزدی می کردند و زن ها برای موضوعات بی اهمیت گیس های همدیگر را می کشیدند و جیغ میزدند. هفته ایی یکبار هم  " جک یه لامپی " با دارو دسته ی شرورش به شهر حمله می کردند و مردم را میترساندند.

جرج لاشخوره پولدار ترین و موذی ترین پیرمرد ایالت بود ، کنار بانک یک مغازه ی تابوت سازی داشت و همیشه با جدیت و لذت فراوان مشغول تابوت سازی بود. آقای اسمیت که مثلا شهردار شهر است هر روز زنش را می زد و روزی سه بار او را تهدید به طلاق می کرد. شهر کلانتر نداشت، یعنی داشت ولی یک روز با دختر بابی تیلانتی ( جواهر فروش شهر ) فرار کرده بودند. چون باب با ازدواجشان مخالف بود. شایعه شده بود جک یه لامپی آنها را در بیابان پیدا کرده و آنها را در ازاء نیم کیلو خاک طلا با سرخپوست ها مبادله کرده است. سرخپوست ها هم پوست سر کلانتر را کنده اند و با آن لازانیا درست کرده اند و دختر باب را هم کشته اند و داخلش را از پر عقاب پُر کرده اند و به عنوان یک الهه ی باروریِ تاکسیدرمی شده از آن مراقبت می کنند !

دیگر غروب شده بود... فارغ از هیاهوی شهر سرم را رو به غرب چرخاندم تا از دیدن غروب زیبایِ قرص سرخ رنگ خورشید که دیگر نصفش پشت خط افق فرو رفته بود ، لذت ببرم. آنجا، آن دور ها میان نیمه ی رویاییِ خورشید، لکه ایی بود که به طرف شهر می آمد. مطمئن بودم که کاکتوس نبود. دیری نپایید که آن لکه جلویم ایستاد. مردی بود با پالتوی مشکی بلند، کلاه سیاه، یک کیف چرمی کهنه که روی دوشش آویخته بود و چکمه های نیمه پاره ایی که از راه رفتن زیاد صاحبش حکایت داشت. وقتی سرش را برای نگاه کردن تابلوی کافه بلند کرد چشمانش را که از سایه ی لبه ی کلاه بیرون آمده بود، دیدم....یکی از چشمهایش غمگین و مهربان بود و چشم دیگرش خسته و بی حوصله ... قبل از اینکه چیزی بپرسد او را به کافه دعوت کردم ... وقتی داخل می شد، سگ توله از میان پلک چشم چپش لحظه ایی او را وارسی کرد و دوباره به خوابش ادامه داد.

غریبه بی آنکه چیزی از خودش بگوید روزها مهمان من بود. صبح ها از کافه بیرون می رفت و شبها خسته بازمی گشت شام مختصری می خورد و چیزهایی را روی کاغذ می نوشت و می کشید. یکروز که برای گپی دوستانه کنارش نشستم کاغذهایش را دیدم ...پر بود از نقاشی و طراحی ... پرسیدم نامش چیست و از کجا آمده...گفت نامش مهم نیست، متولد سرزمین "هاشورها" است و سالهای زیادیست که شهر به شهر می گردد و نقاشی ها و طرح هایش را می فروشد... گفت اینروزها هم برای فروش نقاشی هایش به مردم این شهر بیرون می رود!... راستش تصور اینکه آقای اسمیت بعد از کتک زدن زنش مشغول نصب یک تابلو نقاشی روی دیوار خانه اش می شود، حسابی به خنده ام انداخت !

روزها می گذشت، شهر آرامتر شده بود، صدای تیر اندازی و شکستن شیشه نمی آمد، کابوی ها دیگر کف کافه تُف نمی انداختند و با لگدهایشان سگ توله را بد خواب نمی کردند ... این اوضاع به نحو غیر قابل باوری اسرار آمیز و شگفت انگیز به نظر می رسید. یکروز برای رصد شهر، دوباره روی صندلی لهستانی نشستم. خیابان سوت و کور بود. از پنجره، آقای اسمیت را دیدم که همسرش را ماچ می کند و با هم تابلویی را روی دیوار می کوبند! جرج لاشخوره بوم نقاشی می ساخت اما با حالتی که انگار چاره ایی نداشته باشد ناراضی و غمگین به نظر می رسید... این اوضاع شبیه به یک معجزه بود... دیدن این صحنه ها حتی از پارس کردن سگ توله برای یک دله دزد هم شگفت انگیزتر بود!

هنوز غرق در ناباوری بودم که صدایی از دور مرا به خود آورد...جک یه لامپی بود که با دارو دسته ی بی پدر مادرش به سوی شهر می آمدند...زنها بچه هایشان را به خانه بردند، جرج لاشخوره بساط تابوت سازی اش را از پستو بیرون آورد، پنجره ها بسته شدند و مردم از لای درزها خیابان را نگاه می کردند...جک یه لامپی از اسب پیاده شد و میان خیابان عربده می کشید و فحاشی می کرد...غریبه از کافه بیرون آمد و به جک گفت بهتر است لال شود و برود جوراب های سفیدش را آتش بزند...جک ناباورانه غریبه را نگاه کرد و بعد از کمی برانداز کردن گفت : ((هی تو...تا حالا اینورا ندیده بودمت...می دونی من کی ام ؟ جک یه لامپی... تو کل این سرزمین کوفتی وقتی اسم من میاد همه فرار می کنن...بیا پایین غریبه می خوام باهات دوئل کنم...امروز آدمکشیه خونم پایین اومد))...هر دو وسط خیابان ایستادند، سکوت بیداد می کرد، یک بته خار از میانشان غلطید و تقریبا همه مطمئن بودند که کار غریبه تمام است. جک شروع به شمارش کرد در حالی که انگشتانش را نزدیک دسته ی اسلحه اش می رقصاند....غریبه گفت: ((قبل از شمارش فرصتی بده تا چیزی بنویسم))...جک گفت: ((واسه اون دنیا فرستادنت عجله دارم...اگه می خوای واسه مامان جونت وصیت بنویسی بهتر عجله کنی چون الانه که جهنم و تعطیل کنن)) دارو دسته ی بی پدر مادر جک یه لامپی بلند و گوش خراش می خندیدند و تیر هوایی شلیک میکردند. غریبه همانجا روی کاغذ چیزهایی کشید و به جک داد...جک کاغذ را نگاه کرد، مکثی کرد و چوبی که گوشه ی لبش گذاشته بود و می جوید را به زمین تُف کرد...سیگاری روشن کرد، نگاهی به غریبه انداخت و در حالی که پک های عمیقی از سیگارش می گرفت سوار اسبش شد و با دارو دسته ی شگفت زده اش از آنجا دور شدند...دقایقی طول کشید تا مردم از بهت بیرون بیایند و برای غریبه هورا بکشند...آنشب جشن بزرگی گرفته شد و تصمیم گرفتند غریبه را کلانتر کنند...

هنوز خورشید کاملا طلوع نکرده بود که از خواب بیدار شدم. به سالن کافه آمدم. روی پیشخوان یک کاغذ بود، کاغذ را نگاه کردم، روی آن یک طرح زیبا کشیده شده بود و زیرش نوشته بود:

(( من نقاشی هایم را فروختم، مزدم را گرفتم و اکنون باید به شهر بعدی که همین نزدیکیهاست بروم

تشکر

امضاء: توکا نیستانی ))

به خیابان دویدم و به شرق نگاه کردم...میان نیمه ی سرخ خورشید که طلوع می کرد و هنوز نصفش پشت خط افق جا مانده بود، لکه ایی در حال دور شدن بود.

وقتی به کافه برمی گشتم اشتباهاً پایم را روی گردن سگ توله گذاشتم...احمق، انگار نه انگار که لگدش کردم...هنوز خواب بود!

                                           *************************            

از "کافه کافکا" بخاطر شرکت در این بازی تشکر می‌کنم و حالا "چپ کوک" را به بازی دعوت میکنم با این توضیح که مجبور نیست درباره‌ی من بنویسد و می‌تواند نوشته‌اش چیزی در ادامه‌ی بحث‌های وبلاگ خودش باشد یا هرچه که دوست دارد و صلاح می‌داند.

                                                                     ...

اگر کنجکاو هستید تا بدانید وقتی در بلاگفاسیتی مجبور به دوئل با "جک یه لامپی" شدم روی کاغذ چه نوشتم که او را از ادامه‌ی نبرد منصرف کرد... نوشتم:  جون مادرت منو ضایع نکن، بذار برم!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 12:14  توسط توکا نیستانی  | 

 

به درخواست بازی " یار تو دلی "  توکا

 و برای شما که طعم تلخ دهانتان شاید کمی گس شود

 

مسخه یا "از آه بد خط-ان غافل مباش !"

 

یکروز که  استاد" توکا و. "* از خواب بیدار شد دید دستهایش عوض شده اند. دستها را جلوی صورتش گرفت. دستها تا آرنج دستهای قبلی بودند و از آرنج به پایین به مراتب سفید تر ، ظریفتر، کم مو تر و در یک کلام زنانه بودند. ناخنها دو میلیمتر بلند بودند و آن دو میلیمتر اضافه شان سفید لاک خورده بود. دستها را جلوتر آورد. جیغ زیری که از جثه اش بعید بود کشید. از رختخواب بیرون آمد. در را که باز کرد، زنش گفت : " صبح بخیر. چرا جیغ زدی؟ خوبی؟ " دستها را به سبک رضاخان در پشتش قایم کرد و گفت : " سلام . خوبم .خواب بد دیدم"

دستها را گرفت زیر شیر. شست . بازهم شست. فکر کرد شاید کسی با او شوخی کرده و دستهایش را وقتی خواب بوده گریم کرده است. جلف ها . چیزی تغییر نکرد. ساعتی به دست چپ بسته شده بود. ساعت را نگاه کرد. یک ساعت زنانه " گوچی " بود که مربع و ظریف بود. ساعت را قبلن جایی دیده بود. دست " آیدا ب. " * از دستشویی بیرون دوید. زنش دم در ایستاده بود و روسریش را مرتب می کرد. گفت : " چیزی شده است؟ " دوباره با هیبت رضا خانی گفت : " نه "  زنش گفت : " من رفتم " گفت : " خداحافظ"

در که بسته شد با دست راست گوشی را برداشت. فکر کرد : " الان کانادا ساعت چند است ؟ "  ناخود آگاه ساعتش را نگاه کرد. ساعت یازده و نیم را نشان می داد. حساب کرد. ساعت به وقت کانادا بود. حس کرد سرش گیج می رود. سعی کرد شماره را بگیرد. ولی دستش می لرزید. گوشی را به دست چپش داد و دستش دیگر نمی لرزید.

شماره را گرفت. مستقیم. با خودش فکر کرد. گور پدر قبض تلفن. بعد از سه زنگ " آیدا ب." گفت : " هلو " ( به کسر ه) . توکا گفت :" آیدا؟ "

-         سلام توکا

-         سلام خوبی؟ بیدارت که نکردم

-         نه بیدار بودم. طراحی می کردم.

-         چه خوب؟ طراحی؟ کلاس می ری؟

-         نه . حتمن فهمیدی خودت. دستامون عوض شده.

-         آره فهمیدم. جدیه!  پس تو هم الان دستهای من را داری؟

-     آره. سبزه و گنده. ساعتت هم اینجاست.بی شوخی شکل " پاپ-آی" شدم .

-         متاسفم.

-         مهم نیست . ولی دکتر گفت عملشون می کنه درست می شه. متناسب می شه. موهاشم با لیزر درست می کنیم. حتی رنگ پوستش را.

-     چی را درست می کنی؟ دست بهشان نزنی. خودت را برسان اینجا تا بریم پیش متخصص . حتمن راهی برای جا به جاییشون هست. من الان گیجم. لطفن کاری نکن

-     نه توکا. امکان نداره من زیر بار همچین عمل ریسکی برم. باور کن دکتر گفت اگر قطعشون کنند احتمال اینکه بشه با دستهای من که الان پیش تو هستد جایگزینشان کرد ده درصد است . من با همین راضیم. تو هم یک فکری برای دستهای من بکن. برو دکتر. روشون را هم کرم پودر تیره بزن.

-         یعنی چی راضی هستی؟ مگر می شه؟

-     آره. از بی دستی که بهتره . ضمنن یادت هست که گفتی که خطم خیلی بده؟ یادته خندیدی . دیشب وقتی شمعهای تولدم را خاموش می کردم آرزو کردم خطم مثل خط تو بشود. از امروز صبح خطم عالی شده. هاشور می زنم برات مثل ماه. آخر این ماه می خواهم نمایشگاه طراحی بگذارم. خیلی کارها هست که می خواهم بکنم.خطم دیگه بد نیست. برای همه دوستانم می خواهم کارت پستال بفرستم و ...

-         آیدا. اینکار درست نیست. من بدون دستهام کاری نمی تونم بکنم. من با دستام نون می خورم.

-     من آرزو کردم. برای خط خوش . من دستهای تو را نخواستم. پیش آمد. ضمنن انگشتت در دماغم هم نمی رود . از صبح با گوش پاکن دماغم را انگولک کرده ام. پس مشکلاتی هم دارم. یعنی صد در صد هم راضی نیستم.

-         یعنی الان راست دست شده ای؟

-         اوهوم.

-         چی می کشی الان

-         زن . طرح زن.

-         مجوز چی؟

-         اینجا مشکلی ندارد. تازه الان یک زن ایرانی هنرمند را که صرفن به زنان در هنرش بپردازد خیلی تحویل می گیرند. فکر کن توکا می توانم یک کتاب مصور چاپ کنم. خودم تنهایی. از سودش برای تو هم ...

-         خوب بلدند زن بکشند؟ دستها را می گویم.

-     آره. خیلی خوبند البته گاهی بعضی جزییات را خیلی ایده آلیستی یا غلو شده می کشند ولی کلن خیلی خوبند. خیلی خوب استاد. دستت درد نکند.

-         با دستهای تو چکار می شود کرد؟

-         هیچ.

-         هیچ؟

-         انگشت وسطی دست چپ هست . آنکه بلند ترین است.

-         خوب

-         بند اولش خم می شود. صرفن یک جور شیرنکاریست

-         چه خوب! با دستهایم برایم نامه بنویس

-         باشه . من برم. خیلی هیجان زده ام. تو چکار می کنی؟

-         من می روم ناخنهایم را کوتاه کنم . بعد هم بروم کلاس خط ثبت نام کنم. شبت بخیر

-         روز تو هم بخیر. راستی پوستشان خشک می شود.حساس هستند. همیشه کرم " کلارینس " مخصوص دست بزن.

-         باوشه. شب بخیر

*تشابه اسامی با افراد حقیقی صرفن بر پایه تصادف بوده است. باور بفرمایید!

آیدا احدیانی - تورنتو

                                                                  ***

با تشکر از آیدای پیاده‌رو که دعوت من را برای شرکت در بازی پذیرفت، حالا از "کافه کافکا" دعوت می‌کنم که با نوشتن مطلبی برای "توکای مقدس" به این بازی ادامه بدهد...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 17:52  توسط توکا نیستانی  | 

دوران مدرسه زنگ‌های تفریح را به بازی‌هایی می‌گذراندیم که آن سال‌ها متداول بود. گرگم به هوا بازی می‌کردیم، گانیه، وسطی، مادام یس و... معمولاً دو نفر که سردسته بودند یار می‌کشیدند و اگر تعداد بازیکن‌ها فرد بود سردسته‌ی تیمی که یک یار کم‌تر داشت قبول می‌کرد به جای دو نفر بازی کند یا به اصطلاح یک یار توی دلش داشته باشد.

دنبال یک اسم خوب برای یک بازی جدید می‌گشتم و می‌دانید که انتخاب اسم خوب برای یک بازی جدید از وظایف هر بلاگری است، در این بازی من و شما از وبلاگ نویسی که خیلی دوستش داریم می‌خواهیم که مطلبی برای صفحه‌مان بنویسد یعنی نقش یار ما را در نوشتن وبلاگ‌مان بازی کند. "یه یار تو دلم دارم" از نظر مفهوم رسا نیست اما نتوانستم آن را کنار بگذارم چون کسی را باید انتخاب می‌کردم که حتماً در دلم جا داشته باشد...

شما هم به این بازی دعوت هستید. یارکشی کنید و از یاری که توی دل‌تان است بخواهید تا یک‌بار به‌جای شما و برای وبلاگ شما بنویسد...

یار توی دل من، "آیدای پیاده‌رو" است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 16:28  توسط توکا نیستانی  | 

 

در این بازی دعوت‌مان کردند تا وقایع بعد از مرگ‌مان را پیش بینی کنیم... و چنین کردیم:

                                                          ..........

- توکا... توکاااااا... بیدارشو... پاشو توکا دیر شده، کارتت قرمز می‌خوره‌هاااا... پا نمیشی؟... پس ما رفتیم، تو هم هر وقت دوست داشتی با آژانس برو سر کار...

[چشم‌شان نمی‌بینه که من مرده‌ام؟ که نمی‌تونم بیدار بشم، که دیگه اهمیتی نداره کارتم قرمز بخوره، که حالا می‌تونم پول آژانس رو صرفه‌جویی کنم...]

                                                           ..........

- توکاااا نیف تانی‌ی‌ی‌ی...

- نیستانی قربان

- اما اینجا نوشته نیفتانی!

- اشتباه نوشته قربان، زنده هم بودم همه اشتباه می‌نوشتن، میشه گفت عادت دارم، حالا شما هرجور صلاح می‌دونید صدام کنید...

                                                           ..........

- نیما، تو "پسورد" کامپیوتر توکا رو بلدی؟ می‌دونی چه‌طور میشه بازش کرد؟... موبایلش رو کجا گذاشته؟ بیار روشنش کن به دوستاش خبر بده، اهه اینم که پسورد داره...

[ قبلاً‌ اخطار کرده‌بودم که وقتی مُردم همه باید گریه کنند، تهدید کرده بودم که هر شب به خواب خاطیان خواهم آمد و تا صبح غُر خواهم زد و نمی‌گذارم کسی راحت بخوابد و حالا... از این بالا که نگاه می‌کنم فقط یک نفر در رشت گریه می‌کند و یکی هم در بوشهر غمگین است... وضع در تهران کمی بهتر است. همکارانم در آتک گریه نمی‌کنند چون باید پروژه‌ها را به سرعت تحویل دهند و کسی وقت اضافی برای غصه خوردن ندارد... یادم باشد حالا که می‌توانم سری به خانه‌ی "منوچهر و مانا" بزنم و فصل تربیت کودک از کتاب دکتر هولاکویی را با یک فصل از "جنایت و مکافات" عوض کنم، وقتی زنده بودم آرزو داشتم این شیطنت را بکنم... مسعود شجاعی دست به کار شده تا جایی برای من در "قطعه‌ی هنرمندان" دست و پا کند- دوستان بانفوذ همیشه به کار می‌آیند- اگر بتواند مسئولین را متقاعد کند که کاریکاتور را هنر به حساب آورند راه برای چال کردن همه‌ی کارتونیست‌ها کنار هنرمندان باز می‌شود.]

                                                           ...........

- ... ام‌م‌م‌م‌م... پرونده‌ات خیلی سیاهه

- راستش قربان وقتی چهل سالم شد دچار تب و لرز شدم و سهواً شیشه مرکب از دستم افتاد رو پرونده و... می‌بینید که صفحه‌های قبلیش تمیزن!

- آره... البه چندتا توصیه‌نامه هم توی پرونده‌ات هست، یکی از خانه کاریکاتور که نوشته پیش‌کسوت بودی و تأییدت کرده، یکی هم از طرف گربه‌های کوچه چهاردهم که گزارش دادن باهاشون خوب تا می‌کردی و یکی از صنف پرنده‌های فال فروش که گفتن از مشتری‌های ثابتشون بودی و دعات کردن، یه گزارش هم هست که نشون میده هیچ‌وقت ورودممنوع نرفتی و همیشه پشت خط‌کشی عابرپیاده به احترام مردم ایستادی و...و آشغال رو زمین نریختی، سیزده بدر به طبیعت گند نزدی، درختی نشکستی، توی هیچ صفی جلو نزدی و...

- بله قربان، آدم خوبی نبودم اما سعی کردم شهروند خوبی باشم مخصوصاً در ایستادن در صف بسیار صبور بودم...

- بله... اما هنوز پرونده‌ات سیاهه...

- اما به لطف شما ایمان دارم...

                                                         ..........

- چقدر به این بچه گفتم سیگار نکش، انقدر کشید تا مُرد!

- اما مادرجان، خدابیامرز توکا وقتی مُرد نود و دو سالش بود...

[ اِاِاِاِ... دیدی؟! اصلاً حواسم نبود که دیگه نمی‌تونم سیگار بکشم، یعنی هیچ‌جور تسهیلاتی برای ارواح سیگاری‌ در نظر نگرفته‌اند؟... با حسرت نگاهی به داخل کافه شوکا می‌اندازم، یارعلی طبق وصیتم به مشتری‌ها قهوه‌ی مجانی می‌دهد و راه به راه از خاطراتش تعریف می‌کند:

- ... پشت همین میز نشسته بود که مهران این مصرع از حافظ رو خوند: "دوش می‌گفت که فردا بدهم کام دلت"، اونوقت توکا پرید وسط و شعر را این‌طوری ادامه داد: "سببی ساز خدایا که فردا نشود"... ها ها ها ها

اما کسی نمی‌خندد، همه ترجیح می‌دهند درباره طعم عالی قهوه‌ حرف بزنند و از یارعلی بپرسند که چرا برای توکا پارتی‌بازی کرده و او مرتباً به اسمای جلاله قسم می‌خورد که این همان قهوه همیشگی است که به دلیلی ناشناخته امروز مزه بهتری دارد]

                                                       ..........

- گفتی دوست داری با کیا باشی؟

- قربان عرض کردم چارلز بوکوفسکی و ریچارد براتیگان، چون اخلاق‌شون بیشتر با من سازگاره... تازه فرصت خوبیه واسه من تا زبانم‌رو تقویت کنم...

- انتظار که نداری این‌جا همه چیز بر طبق خواسته‌ات پیش بره؟

- نه قربان، چنین انتظاری ندارم

- خوبه، فعلاً برو تو سلول "حمید محمد" یه مدت اونجا باش و به کارای بدی که کردی فکر کن تا بعد.....

- نه!... رحم کنید، اونجا نه، یه جا دیگه، یه جهنم‌ دیگه، هرجا اما نه اونجا... اونجا که یه ثانیه هم فرصت فکر کردن پیدا نمی‌کنم‌م‌م‌م‌م‌م‌م ...

- ............

                                                     ..........

مسعود بهنود مرثیه‌ای چند خطی درباره‌ی مرگ من نوشته که الان بهناز در حال خواندن آن است، این‌جایی که هستم کسی نمی‌تواند عینک مطالعه‌ همراه بیاورد و بدون عینک فقط می‌توانم عنوان درشت مقاله‌‌ را بخوانم:

... پدرسوخته طناز بود!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 16:6  توسط توکا نیستانی  | 

نازنین و آرش در سیدنی استرالیا زندگی می کنند و درس می خوانند. آن ها چندی قبل برای بازدید از نمایشگاه هنر امریکای لاتین به موزه ی هنرهای معاصر سیدنی می روند و در یکی از گالری ها، بعد از دیدن تعدادی از مجسمه های یک هنرمند برزیلی، به قابی می رسند که بر پشت آن نوشته شده : "من کیستم..."، نازنین و آرش به تصور دیدن تصویر مجسمه ساز، بوم را دور می زنند اما با عکسی از کتابخانه ی شخصی او روبرو می شوند... که یعنی فضای ذهنی من با تأثیر گرفتن از این ها شکل گرفته است. این تابلو آرش را به صرافت طراحی دوباره ی یک بازی قدیمی اما جذاب می اندازد: باز دیدن کتابخانه، انتخاب ده کتابی که بیشترین تأثیر را بر ما گذاشته اند و شرح این تأثیر برای دیگران با این هدف که به شناخت بیشتری از یک دیگر برسیم و با کتاب های خوبی که هنوز نخوانده ایم آشنا شویم...

                                                                ***

انتخاب ده کتاب از میان نوزده هزار و پانصد جلد کتابی که تا به امروز خوانده ام- و بیست هزار جلدی که بعداً می خوانم- کار ساده ای نیست اما به هر تقدیر انتخاب من این ها است:

1- سرگذشت هکلبری فین- مارک تواین- ترجمه ی نجف دریابندری

تصور کنید "توکای مقدس" را در سنین نوجوانی، در خانه ای کوچک، بدون برنامه، بدون هیجان و در روزهای کشدار و گرم تابستان سرگذشت پسربچه ای را می خواند که روی رودخانه ی "می سی سی پی" با  قایقی که به آن "کلک" می گویند سفر می کند، سایه ی هیچ بزرگتری بالای سرش نیست، شب ها زیر آسمانی پرستاره می خوابد و پیپ می کشد و با برده ای سیاه پوست به اسم جیم رفاقت دارد و بهترین دوست "تام سایر" است... داستان "تام سایر" را زودتر خوانده بودم اما "هکلبری" چیز دیگری بود... یک یاغی تمام عیار...

2- صد سال تنهایی- گابریل گارسیا مارکز- ترجمه ی بهمن فرزانه

جادو، جادوی کلمه، جادوی ادبیات، ادبیات جادویی. صفحه به صفحه ی کتاب مسحور اسم ها، فضای داستان، گرمای هوا و سرنوشت آدم هایی بودم که اسم های عجیب و مشابه داشتند. روزی که "رمدیوس خوشگله" به هنگام پهن کردن ملافه ها با وزیدن نسیمی به آسمان صعود کرد من را هم با خودش برد... و هنوز در آسمان هستم!

3- خاطرات نرودا- پابلو نرودا- ترجمه ی هوشنگ پیرنظر

خاطرات بزرگترین شاعر شیلی، و شاید جهان، که بت دوران نوجوانی و جوانی من بود. آمیزه ای از عشق به زندگی، تعهد اجتماعی و نبوغ هنری جمع شده در وجود مردی که می توانست الگوی هر جوان جویای نام و امیدوار به آینده باشد؛ آرمانی ترین نمونه از هنرمندانی بزرگ متعلق به دورانی سپری شده...

4- بوف کور- صادق هدایت

قرار بود خواندنش خطرناک باشد، اما نبود. کتاب را که بستم دیگر می دانستم چرا نخواست پیش ما بماند. مردم زیاد درباره اش حرف می زدنند- و می زنند- و هرچه می گویند ارزش شنیدن ندارد. هدایت را باید خواند و... تحسین کرد.

5- دیوید کاپرفیلد- چارلز دیکنز- ترجمه ی مسعود رجب نیا

اگر کتابی باشد که بخواهم در آخرین روزهای مانده از زندگی ام به عنوان آخرین کتاب، دوباره بخوانم، همین است. با رمان های دیکنز کتاب خوان شدم و در فضای داستان های او زندگی کردم. دیوید کاپرفیلد و شخصیت های رنگارنگ پیرامون او را مثل اعضای خانواده ی خودم دوست دارم...

6-  عقاید یک دلقک- هانریش بل- ترجمه ی شریف لنکرانی   

مدت ها کتاب جلوی چشمم بود و جذبم نکرد، فقط به خاطر معنایی که برای لغت "دلقک" در ذهن داشتم. یک بار دوستی را در حال خواندن آن دیدم و تعریفی که از کتاب کرد باعث شد آن را بخوانم... بعد تمام کتاب های ترجمه شده از هانریش بل را خواندم اما هیچ کدام تأثیر عقاید یک دلقک را بر من نگذاشت. باید یک بار واقعاً عاشق شده باشید تا درماندگی قهرمان داستان را در شرایطی که گرفتارش شده درک کنید...

7- ابراهیم در آتش- احمد شاملو

با "ابراهیم در آتش" با شعر آشتی کردم و با مجموعه آثار شاملو به زندگی ادامه دادم. او یکی از دلایل افتخار من است به ایرانی بودن.

8- تاریخ فلسفه ی غرب- برتراند راسل- ترجمه ی نجف دریابندری

هیچ چیز به اندازه ی "تفکر" مهم نیست و هیچ چیز به اندازه ی خواندن کتابی درباره ی تاریخ تفکر انسان و سیر تحول تدریجی آن لذت بخش نیست. حداقل چیزی که از خواندن تاریخ فلسفه عایدمان می شود دریافت این نکته است که هر اعتقادی- هر قدر به ظاهر محکم- تا چه پایه می تواند قابل شک کردن باشد...

9- مسخ- فرانتس کافکا- ترجمه ی صادق هدایت

"گرگوار سامسا"ی عزیز... و بیچاره... عالی ترین نمونه از سرنوشتی که در انتظار همه است و باید با آن جنگید...

10- شازده کوچولو- آنتوان سنت اگزوپری- ترجمه ی محمد قاضی

از معدود کتاب هایی که سالی دو بار باید خواند. راز جاودانگی و سعادت کودکانه زیستن را در آن پیدا خواهید کرد، آدم ها را با این کتاب خواهید شناخت و معنای عشق را...

                                                          ***

...حالا بگویید، شما کی هستید؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 23:37  توسط توکا نیستانی  | 

امشب نامه ای داشتم از دوستان نازنینم، "نازنین و آرش" از سیدنی استرالیا که بازی جدیدی طراحی کرده اند و می خواهند که من آن را شروع کنم، بازی حول محور کتاب و کتابخوانی می گردد و اگر خیلی جدید نباشد، که نیست، حتماً فرهنگی و قابل اعتنا است. در حال فکر کردن به آن بازی بودم که خبردار شدم مدتی است از طرف "لیدا خانوم تصویرگر" به یک بازی دیگر دعوت شده ام و اجابت نکرده ام، بازی "عجیب ترین عکسی که در این هفته دیده ام". برای رعایت ادب و نوبت و... بهتر است اول به بازی لیدا بپردازم و بعد به سراغ دوستانم در استرالیا بروم.

                                                         ***

عجیب ترین عکسی که در هفته ی گذشته دیده ام "توکای مقدس" را کنار "سر هرمس مارانا"ی معروف نشان می دهد. نکته ی عجیب این عکس بزرگی حیرت آور عرض و ارتفاع "سر هرمس مارانا" نیست که ایستادن در کنارش را به عملی تحقیرآمیز بدل می کند، حیرت انگیز آن است که غولی به این ابعاد پسری به این تردی و ظرافت دارد!

البته شما هم به بازی جدید خانوم تصویرگر دعوت شده اید.

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 2:38  توسط توکا نیستانی  | 

در این بازی، همه موظف هستند عکسی از میز کامپیوترشان بگیرند و ...

حسب الامر بازی کردیم.

به هیچ دردی نخورد به کار ارضای حس کنجکاوی بعضی ها می آید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 15:50  توسط توکا نیستانی  |