|
من می اندیشم پس بیشتر هستم!
|
اگر قرار میشد که من و خدابیامرز "بروس لی" با هم مغازهای بزنیم- نمیدانم چرا همه مغازه "میزنند" و کسی مغازه باز نمیکند- به احتمال زیاد اسمش را میگذاشتیم "توکالی" یا "بروستانی" یا یک همچین چیزهایی. حالا تصور کنید چقدر حرص خوردم وقتی که دیدم بیخ گوشم، در همین خیابان نیلوفر، "توکالی" را بدون رضایت من افتتاح کردهاند و به مردم دل و جگر میفروشند! با خودم قرار گذاشتم که سر فرصت مراتب دلخوری خودم از این نامگذاری را به اطلاع صاحب مغازه برسانم... و ظهر امروز این فرصت بدست آمد. چند هفته است که میخواهم اتاقم را جمع کنم و برای اسباب کشی به خانهی جدید آماده شوم اما اتاق من شبیه به غار چهل دزد بغداد است و هیچ جور جمع نمیشود. خسته از تلاشی نافرجام به بهانهی ناهار بیرون آمدم، دل و دماغ رفتن به هیچ رستورانی را نداشتم و سر از توکالی درآوردم. باورم نمیشد وقتی رفیق شفیق و همکارم در مجلهی چلچراغ، "مرتضی ناعمه" را مشغول پذیرایی از مشتریها دیدم. روزنامهنگاری که عاقبت جگرکی شد...
***
این روزها همه میدانیم که کار مطبوعاتی کار نیست و به آن دل نباید بست و به آن امید خیر نباید داشت و از آن ارتزاق نباید کرد و با طناب آن به ته چاه نباید رفت و... اما مشکل اینجاست که روزنامهنگاری مثل کشیدن سیگار اعتیادآور است، وقتی به آن عادت کردید دیگر کارتان تمام است، زندگیتان را با دست خود تباه کردهاید. بیشتر ما جسارت آن را نداریم که راه بهتری برای امرار معاش پیدا کنیم. از این روزنامه به آن یکی و از این هفتهنامه به آن ماهنامه نقل مکان میکنیم بامید اینکه منشاء خیر و اثری باشیم و هرماه که حقوق میگیریم انگار در قرعهکشی بخت آزمایی برنده شده باشیم به خودمان تبریک میگوییم و منتظر قرعهکشی ماه آینده میمانیم تا یک بار دیگر بختمان را بسنجیم و...
***
پیشنهاد میکنم اگر دل و جگر و قلوه و کباب بال و کتف مرغ و از این چیزها دوست دارید حتماً سری به توکالی بزنید. باشد که کار و بار آقا مرتضی بیشتر بگیرد و با آرامش زندگی کند و بنویسد و بخواند و تشکیل خانواده بدهد و در آرامش بچههایش را بزرگ کند و صاحب ملک و املاک در کیش و مازندران بشود و ویلایی در جنوب فرانسه بخرد و...
دست راستش زیر سر همهی ما باشد، به فکر افتادم تا من هم کافیشاپ خودم را "بزنم"، اسمش را هم انتخاب کردهام، "کافه..."!
.................................................................................................................................
توکالی- خیابان خرمشهر- خیابان نیلوفر- بالاتر از میدان نیلوفر، جنب خشکشویی
از مطب دکتر حکیمی با لب و لوچهی آویزان و دماغی که از اثر آمپول بیحسی به شکل مسخرهای سنگین و کرخت شدهبود بیرون آمدم و چهارقدم جلوتر رفتم توی کافهی ناشناسی که تا همین الان هرکار میکنم کاشیهای زشت دیوارش فراموشم نمیشود، نشستم تا به نسخهای که خودم پیچیدهام و نوشیدن قهوه را داروی هر درد بیدرمانی میداند عمل کنم. یک لیوان قهوه سفارش دادم و از توی ساک آخرین کتابی که از "کورت ونهگوت" خریده بودم با نسخهای از تقویم دیواری سال آینده، کار "نسیم خواجوی"، بیرون آوردم و اول تقویم را باز کردم تا سر فرصت ورق بزنم و از طراحیهای فوقالعادهی خانوم خواجوی محظوظ شوم که سر و کلهی علی واکسیما پیدا شد...
«زمانی که "کافه لینت" پاتوق روزهای پنجشنبهام بود علی واکسیما را با سهچرخه موتوری عجیبوغربیش و تابلویی که روی آن نوشته بود "اولین واکسی تلفنی ایران" زیاد میدیدم، کت و شلوار میپوشید و کراوات میبست و با موهای بلند دماسبی با مشتریهای کافه گپ میزد. همیشه هم خبری از یک مصاحبه با روزنامه یا یک شبکهی تلویزیونی در چنته داشت و از من دربارهی میزان اعتبار روزنامهها و مجلات مختلف سوال میکرد تا اگر خدای ناکرده "کلاس" روزنامه پائین باشد از مصاحبه طفره رود.»
...اینبار با همیشه فرق داشت، به تمیزی و براقی قبل نبود، اصلاح نکرده بود و کراوات نداشت، حتی کفشهایش را واکس نزده بود. من را که دید جلو آمد، شاید با کسی دیگر اشتباه گرفتهبود یا شاید مغز من تحت تأثیر داروی بیحسی خوب کار نمیکرد چون سراغ آن دوست کوتاه قدم را گرفت و نشانیهایی داد که به یاد نیاوردم از که حرف میزند، گفت که اوضاع کاسبی خوب نیست، زمستان است و مردم کفشها را واکس نمیزنند، گفت که میخواهد برای یک تولید کنندهی بزرگ آبمیوه تبلیغ کند و دور ایران را با دوچرخه رکاب بزند بلکه بخشی از کسادی بازارش جبران شود، گفت که دوچرخهسوار حرفهای است و دوبار دور ایران را رکاب زده و برای اثبات حرفش رفت و بعد از چند دقیقه با دو آلبوم عکس برگشت. راست میگفت، در تمام ایستگاههای پلیس راه و با تمام افسران پلیس در مسیر حرکتش عکس یادگاری گرفته بود. تعدادی هم عکس رنگ و رو رفته با محمد رضا شریفینیا، مهران مدیری، بهرام رادان، عباس کیارستمی، گلشیفته فراهانی، فریبرز عربنیا و... براد پیت(جداً با براد پیت!) در آلبوم داشت.
این اولین واکسی ایرانی است که کراوات، موی بلند، کارت ویزیت، وبسایت و آدرس ایمیل دارد، به کارش اهمیت میدهد و دنبال طراحی و ساخت صندلی جدیدی است که به سهچرخهاش وصل کند تا مشتری بدون نیاز به درآوردن کفشها بنشیند و روزنامه بخواند و احساس آسایش کند، اولین دورهگردی است که نمیخواهد به نشستن کنار خیابان قناعت کند.
زشت است که دکتر و مهندس باشید و کفشهای واکس نزده بپوشید یا رئیس جایی باشید و اجازه بدهید کارمندانتان با کفشهای خاکی در محیط کار حاضر شوند... جمع شوید و به علی واکسیما اولین و خلاقترین واکسی تلفنی ایران زنگ بزنید و از او کمک بخواهید.
همیشه با شیوه ی استدلال بعضی از دوستانم مشکل پیدا می کنم وقتی برای اثبات اهمیت یک امر "خیر"، پذیرش یک "شّر" جزئی را بی اهمیت جلوه می دهند، مثلاً می خواهند بگویند که ازدواج با مرد مورد علاقه شان چقدر اهمیت دارد می گویند: "حاضرم تا آخر عمر با من مثل یک کلفت رفتار کند به شرطی که زن هوشنگ جان بشوم!" البته هوشنگ جان هر قدر هم استثنایی باشد کسی نباید برای همسری با او چنین بهای گزافی بپردازد. برای این که موضوع را بهتر درک کنید یک مثال نیمه سیاسی می زنم تا ببینید حوزه ی این نوع استدلال تا کجا می تواند گسترده شود و حتماً می دانید که به شخصه علاقه ای به طرح مباحث سیاسی ندارم و اگر در این باره نظری بگذارید حتماً سانسور می کنم!
مثال نیمه سیاسی- می خواهد بگوید که اقتصاد یا امنیت اجتماعی یا... چه اهمیت بالایی دارد پس ادعا می کند که حاضر است هیچ کدام از آزادی های فردی و حقوق اجتماعی اش اعاده نشود به شرطی که همه چیز ارزان باشد یا امنیت داشته باشد یا.... البته که رفاه و امنیت و... مهم هستند اما نباید فراموش کرد که همه ی این ها با هم و هم زمان حق ما است و نباید یکی را فدای بقیه کرد. وقتی این طرز تفکر- یعنی چشم پوشی از یک حق کوچک به نفع یک منفعت بزرگ- غالب شد آن وقت نه کلیات مهم را خواهیم داشت و نه جزئیات به ظاهر بی اهمیت را.
مثال پیش پا افتاده- به یک رستوران "مناسب" می روید اما گارسون ظرف غذای تان را از راه دور به طرفتان پرت می کند، وقتی دلخور می شوید دوستان گوشزد می کنند که: "عیب نداره در عوض غذاش خوب و ارزونه." بعد از مدت کوتاهی کیفیت غذا بد می شود و قیمت اش گران اما کماکان اخلاق گارسون ها همان طور باقی می ماند و این بار دوستان گوشزد می کنند: "خیال کردی این جا کجاست؟... فرانسه؟!"... که در لفافه به این معنی است که لیاقت بیشتر از این را نداریم.
خیلی از چیزهایی که به ظاهر مهم نیستند می توانند به لحظه های زندگی کیفیت بدهند؛ مثلاً دانستن این که بهترین کیک شکلاتی را از کدام مغازه می توان خرید شاید واجب نباشد- چون می توانید آن را از نزدیک ترین شیرینی فروشی هم تهیه کنید و بعد به روی خودتان نیاورید که کمی بیات یا زیادی شیرین و پر از تکه های بزرگ موز و هلو بود یا شکلاتش مثل قیر به لب و لوچه تان می چسبید- اما وقتی از جای درست خرید کرده باشید حتماً خوش حال تر خواهید بود! تصمیم دارم گاهی درباره ی چیزهای خوش مزه بنویسم با این پیش فرض که باید سهم لذات کوچک زندگی را هم ادا کرد.
***
اگر روزی گذارتان به فروشگاه جام جم در خیابان ولی عصر افتاد سری به نانوایی آن- در طبقه ی زیرزمین- بزنید و اگر تمام نشده بود یکی دوتا از "نان سبزی" مخصوصی که عکسش را این بالا می بینید بخرید- اگر "گاتا" دوست دارید آن را هم امتحان کنید- کمی گران است اما تجسم کنید که این نان، تازه باشد و بوی خوب سبزیجاتی که قاطی آن است با رایحه نان در هوا بپیچد و شما هم کمی گرسنه باشید، چه لذتی از خوردن آن می برید...