|
من می اندیشم پس بیشتر هستم!
|
خیلی وقت است که چشمهایم قرمز و ملتهب میشوند، فکر میکردم از کار زیاد است اما چهار ماه است که بیکار هستم و هنوز چشمهایم خوب نشده، بالاخره به چشمپزشک مراجعه کردم... دکتر بعد از معاینه قطرهی اشک مصنوعی تجویز کرد... اشک مصنوعی!
***
این داستان مربوط به سالهای خیلی دور است، شاید بیشتر از بیستوشش سال پیش. آن سالها که به اندازهی امروز بیکار بودم هفتهای یک روز به دیدن عمهی بزرگم میرفتم تا به یاد ایام کودکی چند ساعتی را در کنارش بگذرانم. عمه هنوز بیستوچند سال با مرگ دختر بزرگش که آن موقع نوجوان بود فاصله داشت و شوهرعمه به همان اندازه فرصت داشت تا قبل از یک سکتهی وسیع مغزی که در آینده زمینگیرش خواهد کرد، از راه رفتن قدرتمندانهاش بر روی زمین لذت ببرد و خیال کند که جهان به کامش است و به کامش باقی خواهد ماند. اوضاع مالی شوهرعمه خوب بود آنقدر که میتوانست صدهزار تومان برای خریدن یک دستگاه ویدئو بپردازد بدون اینکه به حساب پساندازش لطمه بخورد یا برای پرداخت هزینههای جدیتر خانوادهی چهارنفرهاش دچار مشکل بشود. ویدئو تازه به بازار ایران آمده بود و مثل بیشتر محصولات جدید مدلهای اولیهی آن خیلی حجیم بود یعنی بیشتر به یک کارخانهی ذوب آهن در ابعاد خانگی شباهت داشت و کار کردن با دکمهها و اهرمهایش زور بازو میخواست! وقتی یکی از همین دکمهها را به پائین فشار میدادید دری شبیه به در مخفی یک معبد اسرارآمیز با سر و صدای زیاد باز میشد و بالا میآمد تا در یک مراسم آئینی نوار فیلم را ببلعد... داشتنش ممنوع بود و روی دیوارهای شهر با خط خوش نوشته بودند که اسباب فساد است و باعث رواج بیغیرتی میشود و... هنوز خیلی از خانوادهها پول کافی برای خریدن چنین اسباب فسادی نداشتند و ترجیح میدادند با صدهزار تومان یک اتومبیل بخرند...
در آن روز کذایی که قرار بود نگاه من به دنیا عوض شود، عمه از من پرسید که آیا مایکل جکسون را میشناسم که نمیشناختم و آیا شوی مایکل جکسون را دیدهام که ندیده بودم. پس لازم آمد تا چشم و گوشم باز شود. دخترعمهی خدابیامرزم مأموریت پیدا کرد تا به آپارتمان همسایه برود و کاست شوی مربوطه را از آنها بگیرد. تا رسیدن نوار کاست، عمه چند دقیقهای وقت داشت تا دربارهی ظاهر متفاوت چیزی که خواهم دید توضیحاتی بدهد تا بیش از اندازه شگفتزده نشوم...
البته شگفتزده شدم. تفاوتهایی که دیدم در محدودهی ظاهر باقی نمیماند. دنیای مدرن و تکنولوژی به کمک اصل تکامل انواع داروین آمده بود و آدمی را متناسب با کاربردش در طبیعت- جامعه- از نو میساخت. کاری که طبیعت برای انجام آن به حداقل یک میلیون سال زمان نیاز داشت توسط تکنولوژی مدرن در چند ماه به انجام رسیده بود. دنیایی که مایکل جکسون آن را نمایندگی میکرد در حال تغییر بود و از دنیای من فاصله میگرفت و او اولین نشانهی تغییر بود و بعد از آن بود که سر و کلهی کامپیوترهای خانگی و اینترنت کمسرعت و زندگی مجازی و تلفن همراه و باراک اوباما و هزار چیز دیگر پیدا شد.
از منزل عمه که به خانه برمیگشتم، در تمام راه، به راز گام برداشتن به جلو و رفتن به عقب فکر میکردم...
***
... اشک مصنوعی؟! برای اشک ریختن که نیازی به قطرهی مخصوص ندارم. بعد از سه روز هنوز در قوطیاش را باز نکردهام.
روز آخر بود. چمدانها را یک روز زودتر بسته بودم از بس که دلشوره دارم و همیشه میترسم چیزی جا بماند. برای آخرین بار اتاقی را که یک ماه در آن زندگی کردم نگاه میکنم. کتری برقی آیدا را هنوز پس ندادهام، یاد نگرفتم چطور درش را باز کنم، مثل بارهای قبل از لوله آبش میکنم و دوشاخهاش را به برق میزنم تا آخرین کیسهی چای را که آن هم آیدا داده به همراه آخرین قاشق شکری که برایم مانده و لازم به گفتن نیست که آن را هم آیدا داده مصرف کنم و ظرفهای خالی قند و چای و شکر را به همراه کتری در کیسهای بگذارم و بگذارمشان کنار در اتاق تا وقت رفتن بدهم به آیدا. پاکتهای بیسکویت و سیگار را به همراه آشغال سیگارها در کیسهای میریزم و بطریهای پلاستیکی آبمیوه را در کیسهی دیگر و کنار سطل آشغال میگذارم. تختخواب را سرسری مرتب میکنم. پنجرهی دستشویی را باز میکنم تا دود سیگار بیرون برود و چای را مینوشم... آماده بودم برای رفتن یا شاید هم فکر میکردم که آمادهام. دلشوره داشتم...
برای آخرین بار به خیابان کوئین رفتم، سعی کردم با چشمهایی بازتر از همیشه به مردم و مغازهها نگاه کنم، میخواستم آخرین تصاویر را در ذهنم ضبط کنم. آخرین "فرنچ وانیلا" را در تیم هورتونز سفارش دادم و طعم وانیلی و شیرینش را مزمزه کردم. آخرین فیلم را در سینما دیدم. آخرین بار تا تقاطع یانگ پیاده رفتم. چمدانها کنار در اتاقم آماده بودند و خودم کنار خیابان منتظر آیدا ایستاده بودم که از سر کار بیاید و من را به فرودگاه ببرد. به رفت و آمد مردم نگاه میکردم.
سوغاتی خریدن بلد نیستم، از انتخاب کردن عاجزم. دوست دارم تمام چیزهای خوب را با هم داشته باشم. نمیتوانم یک دانه توتفرنگی را از بالای یک کیک هفت طبقه بردارم و به عنوان سوغات به خانه ببرم. میدانم که کسی با دیدن یک توتفرنگی چیزی از طعم و مزهی کیک نخواهد فهمید، حال و هوای مجلس، عطر آسمان و محبت دوستان را نمیشود ضمیمهی توت فرنگی کرد. همهی کیک را باید برد که ممکن نیست. کاش میشد تمام خانواده و دوستانم را با خودم به اینجا بیاورم، کاش میشد خیابان یانگ را برای خیابان ولیعصر خودمان سوغاتی ببرم، کاش میشد که تمام ساکنین خیابان فرانت و ریچموند شرقی و کوئین را با تمام مغازههایش به خانه ببرم و کاش میشد تمام شعبههای کتابفروشی ایندیگو و چپترز را با خودم ببرم تا سر فرصت بنشینیم و کتابهایش را یکی یکی با دوستان ورق بزنیم و تمام آلبومهای موسیقیاش را با هم گوش کنیم. کاش میشد آبشار نیاگارا را با خودم ببرم و در پارک اندیشه نصب کنم تا مادرم بتواند در میان میلیونها ذرهی آبی که در هوا میپراکند راه برود و لذت ببرد و مثل همیشهاش خدا را شکر کند. کاش میتوانستم دوستان اینجا را در آنجا داشته باشم یا دوستان آنجا را در اینجا. کاش میتوانستم تمام تورنتو را به تهران بیاورم یا تمام تهران را به تورنتو ببرم... میدانم که ممکن نیست.
آیدا میآید. تا فرودگاه بدرقهام میکند. کمکم میکند تا بارم را تحویل بدهم. وقت خداحافظی دلشوره دارم، یادم افتاد که کتری برقی و لیوان و ظرفهای قند و شکر را در هتل جا گذاشتم. آیدا میگوید مهم نیست و در مراجعت آنها را خواهد گرفت. خداحافظی میکنیم. عجیب است... هنوز دلشوره دارم، انگار چیزی جا گذاشتم...
سلام بیبی... حال شما خوب است؟ خانواده خوب هستند؟ متعلقین، متعلقات؟ ما را نمیبینی خوشحالی؟ بیبی جان دلمان براتان شده بود یک ذره، کی بود آخرین باری که زیارتتان کردیم؟ دو سال پیش بود. بیشتر؟ دو قرن پیش بود. کمتر؟ نمیدانم، هرقدر بود به اندازهی یک عمر بر من گذشت...
بیبی جان، میدانی که دلمان برای دیدن آن لبخندتان لک زده بود، عکستان را هنوز توی کتاب دارم اما دیدن عکس که درد من را دوا نمیکند... خیلی راه آمدم تا به اینجا رسیدم، خیلی سختی کشیدم... بیبی، برای دیدنت انقدر پیاده راه رفتم که جفت پاهایم ورم کرده توی کفش جا نمیگیرد، کمرم هم درد گرفته نمیتوانم صاف بایستم... بیبی جان، خانهات خیلی بزرگ است، خیلی اتاق دارد، مثل همیشه اتاقت را گم کردم، نکند از دست من فرار میکنی؟ مزاحمتان هستم؟ شاید هم لج کردهای و هربار اتاق را عوض میکنی تا من بیتاب و از نفس افتاده، سختتر از قبل به پیش دلت برسم و تو دلیلی تازه برای خندیدن داشته باشی... از رنج من لذت میبری؟ شاید هم دیگر از ریخت و قیافهی من خوشت نمیآید... حق داری، سالها گذشته و امروز شبیه به اولین باری که در نوجوانی عکست را توی کتاب دیدم و دلباختهات شدم نیستم، حتی چشمهایم نمیتوانند به خوبی قبل از این فاصله نگاهت کنند... اما تو همانطور جوان و خندان ماندهای، نشستهای بین خیل مشتاقانت و به همه لبخند میزنی، با همه عکس یادگاری میگیری...
بیبی جان، این بار هم دستم به دامنت نرسید، راهم ندادند نزدیک شوم- راهم ندادی- پشت شیشه نشستی و به بالای سر ما خیره نگاه کردی. بیبی از همین دور دور سلامت میکنم و درد دل را میگذارم برای بعدها، برای وقتی که غریبهای نباشد یا توانسته باشم جایی در ردیف جلو پیدا کنم...
بیبی جان، میدانم که به چه میخندی... شاید فقط منم که این راز را میدانم...
هفت یا هشت سال داشت. مثل ماهی بود که از آسمان خسته شده و حالا نشسته باشد کنار جوی آب به بهانه ی فروختن فال حافظ و به بالا نگاه می کرد لابد به جایی که می بایست باشد و سر رهگذرانی که با عجله می گذشتند نمی گذاشت جای خالی خودش را در آسمان ببیند.
چند سال پیش هم دخترک فال فروشی می شناختم به همین زیبایی، به همین معصومیت که این جا می نشست، آخرین بار به کافه آمد و خبر داد که باید به همراه خانواده اش به افغانستان برگردد که رفت و دیگر ندیدمش. نمی توانست خودش باشد مگر این که اصلاً بزرگ نشده باشد... چند قدمی گذشتم اما چشم از دخترک برنداشته بودم، برگشتم و دستم را دراز کردم تا یکی از میان فال های کهنه اش جدا کنم و در همان حال با خودم فکر می کردم که این پاکت آینده ای مشابه را به چند نفر نوید داده است؟
دنبال پول که توی جیبم را می گشتم اسمش را پرسیدم، گفت : "فرشته"
پرسیدم: "خواهری به اسم "زیبا" نداری؟"
گفت: "نه"
...
همه ی فرشته ها زیبا هستند...
***
پی نوشت: خوب است این را هم بخوانید.
همیشه با یکی شروع می شود، از چیزی خوشم می آید و می خرم- یا هدیه می گیرم- بعد می گذارم جایی جلوی چشم تا بیشتر ببینم اش، بعد یکی دیگر و یکی دیگر، یک وقت می بینم شده چند تا، یک مجموعه.
بچه که بودم اخلاق جمع کردن خنزر پنزر نداشتم، دوستانم همه کلکسیون تمبر داشتند یا پروانه مرده جمع می کردند یا در کار معامله ی کاغذ آدامس بودند اما من از تمبر و سکه و این چیزها خوشم نمی آمد و کارم را با جمع کردن مجله شروع کردم. برای مدت کوتاهی در نوجوانی شماره های یک مجله ی وطنی را- تا وقتی که دفترش با بمب منفجر شد- جمع کردم. اگر امروز دوره اش را داشتم حسابی قیمت داشت اما مادرم همان سال مخفیگاه شان را پیدا کرد و همه را دور ریخت! با این که در اولین قدم شکست خوردم اما امروز مجموعه های کوچکی از خیلی چیزها دارم:
مجموعه ای از خودنویس های قدیم و جدید دارم که جز دوتا هیچ کدام نمی نویسند، خراب هستند و بی ارزش اما نمی دانم چرا دورشان نمی اندازم. آن دوتایی که هنوز کار می کنند را همیشه با خودم این ور و آن ور می برم. یک "پارکر" کوچک و خوش دست است با یک "لامی" معمولی و ارزان قیمت که با هردو طراحی می کنم و می نویسم اما تا به حال با هیچ کدامشان چک امضا نکرده ام.
ده دوازده تا فندک "زیپو" دارم، رنگ و وارنگ. حالم اگر خوب نباشد یکی برای این که بهتر شوم، سفر که می روم یکی برای یادگاری و روز تولدم یکی به عنوان هدیه برای خودم می خرم. سه تایی را از دست داده ام، گم کرده ام یا زمین خورده و خراب شده سه تا هم هدیه گرفته ام که روی یکی از آن ها اسمم حک شده است.
بیشتر از فندک هایم، ادوکلن دارم. اول به زور می خریدم- داستانش را گفته ام- بعد خوشم آمد، داوطلبانه خریدم. به هر مناسبتی از یکی استفاده می کنم، صبح برای رفتن سر کار یکی، عصر برای کافه یکی دیگر. و باز یکی دیگر برای مهمانی رفتن و یکی برای مهمانی دادن. یکی دوتاشان را خیلی دوست دارم که از ترس تمام شدن کم تر استفاده می کنم، گذاشته ام برای عروسی دوستان یا مهمانی های رسمی. "بربری" خیلی دوست دارم که با "بربری" فرق دارد یعنی نه با فتحه، با کسره ی هر دو "ب" خوانده می شود، سه تا دارم، بوی اولی شیرین است و دومی خنک، سومی بوی خوش غم می دهد.
چند تایی یادگاری قدیمی دارم که توی یک جعبه گذاشته ام، یک چوب سیگار فلزی تلسکوپی که وقتی بسته است توی یک استوانه ای کوچک فلزی جا می گیرد و جان می دهد برای گم کردن، پدربزرگ همسرم وقتی زنده بود خودش آن را به من داد. یک خرک تسبیح، چندتا تیله ی رنگی، یک شاخ نبات، یک دندان شیری که لای کاغذ پیچیده و با نخ بسته شده و یادم نیست که دندان یکی از پسرهای خودم است یا مال مانا است وقتی که بچه بود. یک انگشتر عقیق دارم که از انگشت پدرم درآوردند وقتی که مرد و یک عینک طبی با دسته ی کائوچویی که باز مال او بود و قدیم تر یادش را زنده می کرد اما حالا که کهنه شده یاد پدرم مثل بوی تنش از روی آن پریده و تبدیل شده به یک عینک شکسته، فراموش شده ته یک جعبه ی پر از آشغال که بچه هایم بعد از من دورش خواهند انداخت تا عینک من را به جایش نگه دارند تا بچه های آن ها دورش بیندازند.
توی همان جعبه پاکتی دارم حاوی مجموعه ی گران قیمتی از اسم های جادویی، اسم های عجیبی که آهنگی سحرآمیز دارند، خیلی کمیاب هستند، تا امروز فقط دو تا جمع کرده ام: "ایزیدور" و "بالتازار"، دنبالش هستم که تعدادشان را بیشتر کنم.
مجموعه ای "دوست" دارم، زن و مرد، پسر و دختر، پیر و جوان، دور و نزدیک. اسم ها را زود فراموش می کنم به همین خاطر طرح شان را کشیده ام. وقتی طرح کسی را می کشم چهره اش در خاطرم می ماند؛ آن ها را که ندیده ام خیالی می کشم.
توی قفسی تعدادی خاطره گذاشته ام، بعضی سیاه و سفیدند بعضی رنگی. همه شان را دوست دارم، گاهی سر وقتشان می روم و تماشایشان می کنم. در قفس خاطراتم را همیشه باز می گذارم تا هر کدام که خواست پرواز کند، برود. خاطرات بد بیشتر فرار می کنند. خوب ها بیشتر می مانند...
از این خنزر پنزرها زیاد جمع کرده ام.
قبلاً اطلاع داده بودند: "فقط اقلیت های مذهبی و آنانی که عذر شرعی دارند، به شرط آوردن غذای سرد، می توانند ظهرها از فضای ناهارخوری استفاده کنند. تظاهر به روزه خواری ممنوع است و آبدارخانه تا پایان این ماه کار نمی کند."
ظهر ساندویچ سردی را که از خانه آورده بودم به همراه "عذر شرعی" ام دست گرفتم و به سالن غذاخوری رفتم؛ به جز سه نفر کارمند ارمنی و آسوری بقیه، مثل من، عذر شرعی داشتند گیرم نمی توانستند آن را به همه نشان بدهند. عذر من یک قرص "نیتروکانتین" قرمز رنگ بی مقدار است که روزی سه تا می خورم، بعد از صبحانه، ناهار و شام و قرار است نگذارد تا فشار خونم بالا برود و یک عالم داروی دیگر که بین بیست و چهار ساعت شبانه روز تقسیم شان کرده ام و چندتا را هر چهار ساعت، چندتای دیگر را هر شش ساعت و مابقی را هر هشت ساعت می بلعم. قرص- همان عذر شرعی- را روی نوک انگشت اشاره دست راستم گذاشتم و میز به میز به همه نشان دادم و بعد ساندویچ سردم را بدون عذاب وجدان سق زدم.
***
تا همین چند سال پیش روزه می گرفتم، اوایل فقط چند روز خاص مثل نوزدهم تا بیست و یکم را و اواخر، تمام ماه را تا آن که صاحب یک عذر شرعی دائمی شدم.
محور همه ی عبادات و اعمال نیک در خانواده ی ما، مادر زنم بود که مؤمن و مهربان بود، تربیت سنتی اش باعث می شد بیشتر از خودش نگران خانواده اش باشد و این نگرانی و مراقبت شامل حال من هم می شد که با یک واسطه عضوی از خانواده بودم. دوست داشت همه عاقبت به خیر بشویم و بهترین راهی که می شناخت مذهب بود اما اصرار نمی کرد، خشمگین نمی شد و می دانستیم که در همه حال دوست مان دارد. عاشق ماه رمضان بود و تا زنده بود با حضورش به مراسم این ماه صفایی می داد که حتی اگر مذهبی نبودید یا اعتقاد محکمی نداشتید باز از آن لذت می بردید و این ربطی به رنگین بودن سفره اش یا دست پخت استثنایی اش نداشت فقط با "عشق" سفره ی افطار ساده ای تدارک می دید و یا برای سحری منتظرمان می نشست. شرمنده نیستم از این اعتراف که بخشی از روزه داری من برای خوشنودی خاطر او بود.
لذت یگانه ای را که در آن روزها و آن روزه ها تجربه کردم تماماً مدیون مهربانی او هستم.
***
رمضان که می رسد بیشتر از همیشه به او فکر می کنم و از صمیم قلب امیدوارم به آنی که می خواست و آن جایی که می خواست رسیده باشد.
یادت است فرهاد؟ اردیبهشت سال 62 را به یاد می آوری شبی را که دور هم جمع شدیم تا برای یک مرگ، یک پایان، برای یک شروع تازه جشن بگیریم؟ یادم است که من و محمد علی با هم آمدیم و کلاه بوقی ها را من از یک قنادی در خیابان کریمخان خریدم. خانه ی تو و نسرین در ایرانشهر بود، روبروی پادگانی که باقی مانده اش امروز خانه ی هنرمندان است. یادت است که برجک دیده بانی مشرف به اتاق خواب بود و سربازها، مثل یک عضو خانواده، از همان جا صبح ها با تو و نسرین سلام و احوالپرسی می کردند. یادم نیست عکاس چه کسی بود، شاید شاهرخ بود، یادم نیست.
چند سال بود که از "عکس" گرفتن خوشم نمی آمد، حالا آن را دوست دارم؛ دوست دارم هر وقت حالم خوب نیست سری به آلبوم قدیمی بزنم، مثل امشب که این را پیدا کردم.
از بلایی که سر عکس تان آوردم شرمنده ام اما چون نمی دانستم انتشار عکس های خانوادگی جرم است یا نه، ترجیح دادم بعضی آدم ها را کمی تا قسمتی محو کنم تا زمینه ی بروز جنایت از بین برود؛ همین جا از نسرین عذرخواهی می کنم.
***
از راست به چپ: فرهاد فروتنیان (کارتونیست، امروز مقیم هلند)، توکا نیستانی (مقدس، مقیم مرکز)، ترگل فروتنیان (مقیم هلند)، ابر شفیعی (مقیم آلمان)، بیژن شفیعی (گرافیست و نقاش، امروز مقیم آلمان)، محمدعلی بنی اسدی (نقاش، استاد دانشگاه، مقیم مرکز)، حمید جبلی (هنرپیشه، مقیم مرکز)، ستاره شفیعی (مقیم آلمان)
می گویند دوران سربازی خوش ترین و خاطره انگیزترین سال های زندگی است؛ دروغ می گویند. خاطرات همه ی ما خسته کننده و تکراری است و تمام آن ها حول چند محور مثل فرار از پادگان، جعل برگه ی مرخصی، سرقت هندوانه، خوابیدن به هنگام نگهبانی، درگیری با دژبان و بازداشت در بازداشتگاه و... دور می زند، همه چیز، حتی سرگذشت آدم ها، داخل چاردیواری یک پادگان نظامی، تابع مقررات و تکراری است.
سال شصت و هفت که به خدمت رفتم بیست و هشت سال داشتم، قسمت نبود با کسی بجنگم، هم زمان با ورودم به پادگان جنگ تمام شد و تمام دوران بعد از آموزش نظامی را در بیابان هایی ساکت و در نبرد با تنهایی، پشه، مگس، عقرب های جرار و گل و شل، در زمستان، و گرمای طاقت فرسا، در تابستان، گذراندم. امروز وقتی دوستانم صحبت از بیایان گردی و نزدیکی با طبیعت می کنند تنها کسی که هیچ علاقه ای به دیدن بیابان و زندگی در طبیعت ندارد من هستم.
اما اقرار می کنم زندگی در شرایط سخت، چیزهای زیادی برای آموختن دارد؛ آن جا فهمیدم که مالکیت یک دانه "تخم مرغ" می تواند ثروتی باشد افسانه ای. یک پیاله "ماست ترش" می تواند موضوع آرزویی باشد دست نیافتنی. می توان خواب بشقاب کوچکی "پلو"ی سفید دید. می توان به جویدن یک تکه "نان" تازه فکر کرد. همان جا معنای "خانه" را فهمیدم و دانستم که چه تجملی است داشتن یک حمام اختصاصی یا یک تخت بزرگ با ملافه های سفید و خوش بو!
آن جا با "مردم" آشنا شدم، با پسرهایی که هرکدام از گوشه ای آمده بودند و فرهنگی را نمایندگی می کردند بیگانه با من. جوانان ساده ای که بیشتر کشاورز، چوپان یا کارگر ساختمانی بودند. هم آن جا اکبر را دیدم که تنهاترین بود و یک هم صحبت نداشت، به زبانی سخن می گفت که کسی چیزی از آن نمی دانست و روستایش به قدری دور بود که ده روز مرخصی را بیشتر در راه می گذراند تا در خانه. آن جا با آقا جواد آشنا شدم که بچه تهرون بود و شاگرد یک شعبده باز، با اوس علی که در شهرش کارگر ساختمانی بود اما در بیابان خودش را "اوس معمار" معرفی می کرد و عقایدی داشت که برای آن سن و سال و آن موقعیت عجیب بود... و یادش به خیر، "نورافکن"!
"نورافکن" سرباز سنگر فرماندهی بود. تازه واردین از اسم عجیبش مشعوف می شدند اما عجیب ترین اسم ها بعد از مدتی غرابت خود را از دست می دهند، عادی می شوند. روستایی، کم حرف، خجول، ساده دل و بسیار مؤدب و "کثیرالسلام"(!) بود یعنی اگر بیست بار از در بیرون می رفت و به فاصله ی یک ثانیه باز می گشت، هر بیست بار، با جدیت سلام می کرد. وقتی دو ماه مانده به پایان خدمتم، تولد سی سالگی را در بیایان جشن گرفتم به من مژده داد که از امروز پیر شده ام و نیم بیشتر عمر را سپری کرده ام و دیگر در سراشیب قبر قدم بر می دارم- با اعتقاد تمام حرف می زد- از گفتگو با نورافکن دانستم که فرزندان یک کشاورز دوران کودکی ندارند، خیلی زود کار کردن را شروع می کنند، کار طاقت فرسایی که از یک کودک، مردی زودرس می سازد که موظف است زود ازدواج کند و صاحب فرزندانی شود که کمک او در کار مزرعه باشند و به همان سرعت در سی سالگی پیر می شوند و آماده اند تا در چهل سالگی، اگر خدا خواست، بمیرند.
نورافکن اعتقاد داشت که خداوند به کسی که دو سال در این بیابان سختی کشیده، ارفاق خواهد کرد تا بیشتر زندگی کند، اگر همان طور که انتظار داشت به او ارفاق شده باشد، امروز پیرمردی چهل ساله است و عکس بالا، من و او را در کنار هم و در زمان میانسالی او نشان می دهد.
کار که عار نیست، سرگذشت تمام آدم های معروف را که بخوانی می بینی از چه راه های عجیب و غریبی نان خورده اند؛ مثلاً می دانستی که توماس ادیسون قبل از اختراع لامپ، کارگر اداره ی پست بوده؟ می دانستی که تام کروز در بندر نیویورک به شغل شریف حمالی اشتغال داشته و هریسون فورد تا قبل از هنرپیشه شدن از نجاری امرار معاش می کرده؟ اصلاً چرا راه دور برویم؟ همین عمو محمد و عمو مسعود خودمان که امروز هرکدام در عالم نقاشی یَـلی هستند در سال های شصت که هنر در حال احتضار بود با تولیدی های لباس کار می کردند و روی پیراهن زنانه و روسری گل و بلبل و حبه های انگور می کشیدند. خود من وقتی در سال شصت و چهار بی کار شدم به یک تولیدی لباس در حوالی خیابان پیروزی رفتم...
با آدرسی که داشتم کارگاه را پیدا کردم و مستقیم سراغ مدیر آن رفتم و گفتم که از همکاران سابق خانوم شما در شرکت فرپاک هستم و چون طراحی ام بد نیست من را معرفی کرده اند تا این جا و در خدمت شما باشم. جناب مدیر توضیحات روشنگرانه ای درباره زمینه ی فعالیت کارگاه داد که دوخت "زیرشلواری زنانه"(؟!) بود و نمونه ای از آخرین تولید موفق اشان را، که خوب فروخته بود، نشانم داد. نمونه ی مورد بحث یک "زیرشلواری"(؟!) سفید و معمولی بود که روی آن نقش یک جفت لب سرخ رنگ غنچه ای چاپ شده بود. جنابشان ادامه داد که در برنامه دارند تا بسته های هفت تایی، به تعداد روزهای هفته، از این محصول تولید کنند و می خواهند که من طراحی نقوش ابتکاری آن ها را بر عهده بگیرم اما لازم است تا قبل از شروع کار و برای مطالعه ی بیشتر روی نمونه های خارجی پیش همکار بوتیک داری در خیابان ولی عصر بروم. برای مطالعه به خیابان ولی عصر رفتم، داخل بوتیک چند خانوم مشغول خرید بودند که تا کارشان تمام نشد جلو نرفتم، خلوت که شد خودم را به خانوم فروشنده معرفی کردم و ایشان هم از زیر پیشخوان کیسه پلاستیکی بزرگی بیرون آورد و محتویاتش را روی میز خالی کرد، ده ها زیر شلواری(؟!) زنانه ی دوخت ژاپن روی هم تل انبار شد که همین کار مطالعه ی نقوش آن ها را دشوار می کرد اما عرق ریزان و با دو انگشت اشاره و شست چند تایی را وارسی کردم، روی یکی پر از هواپیماهای دوباله ی کوچک بود و روی دیگری صدها گل کوچک صورتی داشت و...
با این خبر خوش که کار پیدا کردم به خانه رفتم و تکه ای مثلثی شکل و دوخته نشده از لباس کذایی را، که به عنوان شابلون و نمونه از کارگاه گرفته بودم، با پونز به تابلوی بالای میز کارم نصب کردم. طرح ها را روی کاغذ کالک می کشیدم و با مرکب مشکی دورگیری می کردم، یک کندو با صدها زنبور عسل ، یک سگ بولداگ وسط یک عالمه استخوان، چندین و چند موش کوچولو و یک تله موش ... بعد از یک هفته همه را داخل پاکتی گذاشتم و به دست همکار سابقم رساندم تا به شوهرش بدهد و هیچ وقت نه برای دیدن محصول نهایی و نه برای طلب دستمزد مراجعه نکردم.
وقتی به پشت سر نگاه می کنم اطمینان دارم جایی را در مسیری که آمده ام اشتباه پیچیده ام، شاید اگر دنبال همان "زیرشلواری"(؟!)ها را می گرفتم امروز یک تولید کننده ی معروف و اسرار آمیز در حد خانوم ویکتوریا بودم.
آخرین هفته ی مانده از سال 86 در یک عصر پنجشنبه پیام کوتاهی روی تلفن همراهم ظاهر شد که معلوم بود به اشتباه برای من فرستاده شده، یک خط شعر بود به این مضمون:
آفتاب عمر ما در مطلع دیروز مُرد ای عموی مهربانم، مریم فیروز مُرد!
فهمیدم که مریم فیروز درگذشته و امروز در مجله ی شهروند چند مقاله ای را که به مناسبت درگذشت او چاپ کرده بودند خواندم که خاطره ای از سال های دور را در من زنده کرد...
سال پنجاه و نه یا شصت بود و دانشگاه ها به خاطر انقلاب فرهنگی تعطیل بودند و جوان ها بیشتر به سیاست فکر می کردند و گروه های سیاسی از چپ و راست فعالیت علنی داشتند. دوستان دوران کودکی و نوجوانی بعد از انقلاب هرکدام به سمت و سویی گرایش پیدا کرده بودند و همه تلاش می کردند تا برای ایدئولوژی خود یارگیری کنند. من اما از سیاست می ترسیدم و خواندن ادبیات را به کتاب های سیاسی ترجیح می دادم و مدتی بود شیفته ی صادق هدایت شده بودم؛ هدایت در آن زمان بین گروه های سیاسی، از راست و چپ، محبوب نبود و همه متفق القول بودند که خواندن کتاب های این خورده بورژوای غربزده باعث یأس و گمراهی جوانان می شود و آنان که افراطی تر بودند داستان های ابلهانه ای از رفتارهای صادق هدایت در خلوت خانه اش تعریف می کردند که به نظرم هیچ باورکردنی نبود. خلاصه در آن جَو نمی توانستم با آسودگی از علاقه ام به هدایت دفاع کنم تا این که دوستی کتابی از خاطرات مریم فیروز به دستم داد و گفت که فصلی از آن درباره صادق هدایت است. یک بار تمام کتاب و چند باری آن یک فصل را خواندم و از این که با احترام از هدایت یاد شده بود و چهره ی دیگری از او می دیدم که انسانی بود و با تبلیغات مرسوم تضادی آشکار داشت بسیار خوش حال بودم. روزی همان دوست از من خواست که خودم را آماده کنم تا چهارشنبه ی هفته ی بعد من را به یک جلسه ببرد و چون اکراه من را دید اطمینان داد که این جلسه ارتباطی با هیچ حزب و فعالیت سیاسی ندارد، فقط یک گرد همایی فرهنگی است که می توانم بعضی چهره های معروف ادبی را آنجا ببینم- البته دوست من تمام حقیقت را نگفته بود- روز موعود به ساختمانی رفتیم که تابلوی "دفتر جمعیت ایرانی هواداران صلح" بر بالای آن به چشم می خورد و داخل آپارتمانی شدیم که برای سخنرانی آماده شده بود. در بدو ورود و برای اولین بار "به آذین" را دیدم که به تازگی ترجمه اش از "ژان کریستف" را خوانده بودم و بعد گروهی دیگر، از نویسنده و شاعر، مثل ابتهاج و کسرایی و... دیگر به چشم های خودم باور نداشتم. سخنران اما مریم فیروز بود، همانی که خاطراتش را با هدایت چندین بار خوانده بودم. زن باشکوهی بود که اعتماد به نفس و سرزندگی در حرکاتش موج می زد. به یادم نمانده درباره چه چیزی حرف زد شاید حقوق زنان یا موضوعی مشابه آن اما به یاد دارم وقتی سخنرانی اش تمام شد و خواست از سالن بیرون برود جوانانی که علایق سیاسی اشان از چهره و آرایش مو و سبیل معلوم بود دوره اش کردند تا او به سؤالاتشان تک تک پاسخ بدهد من هم جایی نزدیک به در خروجی ایستاده بودم و به زنی نگاه می کردم که به جز آشنائیش با صادق هدایت، جذابیتی مبهم و غیرقابل توصیف داشت. آنقدر صبر کردم تا به نزدیک من رسید و چون چشم در چشم شدیم و حالت منتظر و دستپاچه ام را دید پرسید که چه می خواهم، با احترام گفتم که خواهشی شخصی دارم که هیچ ارتباطی با حزبش، سخنرانی اش یا هیچ مسئله ی سیاسی دیگر ندارد و اگر اجازه بدهد در ِ گوشش خواهم گفت! با حرکت تندی روسری را از روی گوش چپ کنار زد و سرش را نزدیک آورد و گفت بگو ببینم جوان! چون نمی دانستم بعد از شنیدن درخواستم چه عکس العملی نشان خواهد داد اندکی با ترس سرم را نزدیک بردم و آهسته گفتم: - اگر اجازه بدهید می خواهم شما را ببوسم وگرنه که هیچ! سرش را به تندی عقب کشید و با صدای بلند پرسید ماچ می خوای؟!! و دو بار محکم گونه های من را بوسید.
تا یک هفته صورتم را نشستم مبادا جای بوسه اش پاک شود.
اگر نوروز سال شصت و هشت را، که در بیابان های ایلام به سربازی مشغول بودم، جزئی از زندگی حساب کنم امسال دومین بار است که عید را در تنهایی جشن می گیرم و اولین بار است که در خانه ام سفره ی هفت سین را آن طور که هر سال بود نداشتم.
وقتی پسرها کوچک بودند من مسئول رنگ کردن تخم مرغ های سفره ی هفت سین بودم و همیشه برای این کار مشکل داشتم چون در تمام طول سال فقط از مرکب مشکی و قلم های راپیدوگراف استفاده می کردم و در میان انبوه لوازم کارم رنگ و قلم مو وجود نداشت. عید شصت و شش برای حل این مشکل تخم مرغ هایی شبیه به خودم، همسرم و نیمایی که تازه دو ساله شده بود ساختم و عکسی گرفتم که حالا بعد از گذشت بیست و یک سال رنگ و رویش پریده است.
تخم مرغ وسطی "توکای مقدس" است که در آن زمان به "سبیل" به عنوان نشان درجه یک مردانگی اعتقاد و التزام داشت.
برای من بیست و هفتم اسفند آخرین روز مهم هر سال است، سالگردی است که در تقویم علامت زده ام.
سه روز مانده به نوروز، صبح خیلی زود و با صدای مادر، که سحرخیز بود، از خواب بیدار شدم و میان خواب و بیداری فاصله ی کوتاه بین دو اتاق خواب را طی کردم، مادرم راه می رفت و با صدای بلند چیزهایی می گفت که متوجه معنی آن نمی شدم اما گاهی گله آمیز بودند و گاهی تبدیل به جملاتی امری می شدند و گاه لحنی ملتمسانه پیدا می کردند. یادم نیست که دو برادر کوچکترم کجا ایستاده بودند یا چه می کردند اما پدرم روی زمین و کنار تخت خوابش نشسته بود؛ همیشه عادت داشت روی زمین بنشیند و به تخت خواب تکیه بدهد گاهی در همان حال چیزی می نوشت یا کتابی می خواند یا همانجا روی فرش دراز می کشید و تلویزیون نگاه می کرد و می خوابید. کنار تختخواب میز کوچکی داشت که روی آن کتاب می گذاشت مثل همیشه به تخت تکیه داده بود اما سرش را به سمت پشت، جایی که مادرم می خوابید، برگردانده بود جوری که بخواهد آن طرف را نگاه کند یا چیزی بگوید و همان جور خوابیده بود. کتاب تاریخ مشروطیت احمد کسروی جلویش باز بود و ظرف آجیل مانده از چهارشنبه سوری و زیر سیگاری کنار دستش بود. به تدریج ذهنم بیدار می شد و معنی کلمات را تشخیص می دادم اول یکی یکی و بدون ارتباط با کلمه های قبل و بعد و کمی بعد توانستم به هم ربطشان بدهم چیزی بود شبیه به پاشو پاشو پاشو، پاشو بی نوا پاشو... چشمم بین مادر که از اتاقی به اتاق دیگر می رفت و نمی دانستم چه می کند یا دنبال چه می گردد و پدر که خونسرد خوابیده بود و سرش را روی عسلی گذاشته بود و اعتنایی به آن همه سر و صدا و آشوب نداشت سرگردان بود. من و پدر میانه ای با هم نداشتیم، با هم دوست نبودیم، بیست و یک ساله بودم و پر توقع و تحمل رفتار او و گرفتاری هایش برایم سخت بود، فکر می کردم که دوستش ندارم. نمی دانم که چه اتفاقی افتاد اما همه رفتند و برای دقایقی با پدرم تنها ماندم. همیشه وقتی که خواب بود از او به عنوان مدل طراحی استفاده می کردم. در همه حالتی کشیده بودمش و همه هم خواب؛ خوابیده روی صندلی، خوابیده روی تخت، خوابیده روی مبل، خوابیده روی زمین، خوابیده توی حیاط. آخرین فرصت من برای کشیدن طرحی دیگر بود اما این بار باید سریع تر از همیشه طراحی می کردم تا قبل از برگشتن مادر و به هم خوردن خلوتمان کار را تمام کرده باشم. با عجله به اتاقم رفتم و کاغذ کاهی و یک تکه زغال طراحی آوردم و در عرض یکی دو دقیقه طرحی از او کشیدم، نشسته کنار تخت در حالی که به سمت جایی که مادرم می خوابید برگشته تا صدایش کند و در همان حال سر را روی عسلی گذاشته و به خواب رفته. هیجان داشتم و طرح خوب از کار در نیامد، حتی تاریخ روز و سال را اشتباه نوشتم و قبل از این که کسی دوباره وارد اتاق شود آن را پنهان کردم و چون نمی توانستم دوباره به طرح نگاه کنم چند روزی لای یکی از دفترهایم ماند تا عکسی از آن گرفتم و به هیچ کسی نشان ندادم به جز عمه ام که عاشق برادرش بود و اصل طرح را به او دادم و هیچ وقت تا همین امروز نپرسیدم که با آن چه کرد.
پدرم، منوچهر نیستانی، شاعر، روز پنجشنبه بیست و هفتم اسفند سال شصت، در سن چهل و پنج سالگی بر اثر سکته قلبی از دنیا رفت و صبح همان روز با جسد او به همین شکلی که در طرح می بینید مواجه شدم . در بیست و شش سال گذشته شاید بیشتر از پنج یا شش بار برای دیدنش به بهشت زهرا نرفتم اما حتی یک روز را بدون یادآوری این خاطره به آخر نرساندم.
تمام تعطیلات آخر هفته را روی کاناپه افتاده بودم و ناله می کردم، سرما خوردگی در آخرین روزهای باقیمانده از فصل زمستان برای خودش عالمی دارد، از آن جا که وقت مساعد نبود و اصلاً دل و دماغ نوشتن نداشتم ترجیح دادم همان جور همراه با ناله هایی که دل سنگ را آب می کرد ترانه هایی که دوست دارم زیر لب زمزمه کنم و چون حافظه ام برای از بر کردن شعر در حد یک کدو تنبل است به زمزمه کردن آهنگ آن ها اکتفا کردم. کاش می پرسیدید که از کدام ها بیشتر بدم می آید، حالا که نپرسیدید خودم قوانین بازی را به شکلی که دوست دارم تغییر می دهم و سوال را به این ترتیب اصلاح می کنم: پنج ترانه ای که دوست دارید و پنج تایی که نفرت دارید کدام ها است؟ و اول به قسمت دوم پاسخ می دهم:
- "ما همونیم که میتونیم پشت بوم خورشیدو آبپاشی کنیم، ما همونیم که میتونیم کف اقیانوسها رُ کاشی کنیم، ما رُ دسته کم نگیر ما رُ دسته کم نگیر" این اثر بی بدیل از خواننده ی شهیر بیژن مرتضوی که در ارتقای حس اعتماد به نفس ملی ما نقش بزرگی بازی کرده است در صدر فهرست من قرار دارد.
- "به خاطر تو میخونم، یا تو یا هیچ کسه دیگه، قدر تو رُ من میدونم، یا تو یا هیچ کسه دیگه" از خانوم هنگامه که هر وقت آواز می خواند من نگران درز خشتک شلوارشان هستم مبادا جرررر بخورد.
- شعر باید خودش بیاد! (مثل بادی که خودش در میره) از کامران و هومن با کمک استاد مریم حیدرزاده.
- یکی از آخرین کارهای "اندی" که شعرش را یکی دو بار شنیده ام و فقط یادم مانده که ایشان مسافر دارند و می خواهند همین امشب به فرودگاه بروند. هیچ به این فکر کرده اید که چند نسل از ایرانی ها با آواز و موسیقی "اندی" جشن عروسی برگزار کرده اند؟ هر جور که فکر می کنم می بینم که این صدای مزخرف و این اشعار بندتنبانی دین بزرگی به گردن ما دارد.
- مجموعه ی کامل آثار خواننده ی ملی "حسن خشتک" که شاید نسل جدید کمتر او را می شناسد اما قدیمی تر ها می دانند که او سلطان آواز "کوچه باغی" بود مثل "الویس" که سلطان "راک" بود. من اگر دستم به بلبلی که همیشه وسط آوازهای حسن آقای خشتک چهچهه می زد می رسید حتماً قبل از آن که مرحوم شاملو از کباب قناری بر آتش سوسن و یاس چیزی بگوید خودم آن را امتحان می کردم. به این فهرست حتماً باید مجموعه ی کامل آثار "شهره و شهرام" برادر و خواهر هنرمندی که وقوع انقلاب آن ها را از مام میهن پراند اضافه کنم و خصوصاً از یکی از بهترین و حال به هم زن ترین آوازهای شهره اسم ببرم که در آن بشارت می دهد که کم و کم، کم و کم و کم و کم، می فهمن همه ی مردم عالم که ما عاشق شده ایم و به زودی آبرو برایمان نمی گذارند.
اما آن ها که دوست شان دارم:
- تمام تصنیف های قدیمی مثل "شد خزان گلشن آشنایی" یا "نرمک نرمک از سر چشمه می آید- رعنا" یا "مرا ببوس" و از این قبیل چیزهایی که به هنگام شنیدن آن ها می توانید پیرمردی بازمانده از دوران مشروطه را در حال آواز خواندن تصور کنید و مطمئن باشید که بعد از اتمام تصنیف بلافاصله جانش در رفته است. تقریباً تمام ترانه های ویگن، تمام آوازهای دلکش و بیشتر ترانه های گوگوش قبل از آن که از ایران برود و اسطوره ی خودش را به گند بکشد دوست دارم. "شب بود بیابان بود زمستان بود" از فریدون فرخزاد که همین تازگی یک بار دیگر شنیدم و چقدر زیبا بود و تمام کارهای سیما بینا، که بی نظیر هستند را دوست دارم. "یه شب مهتاب"، "کوچه ها تاریکن دوکونا بسته س"، "بوی عیدی" و ... از فرهاد که هنوز قیافه اش جلوی چشمم است وقتی گیتار می زد و آواز می خواند و سیگار روشنی که لای سیم های دسته ی گیتار دود می کرد، بیشتر ترانه های قدیمی "ابی" مثل " به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از دست، ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست..." و تقریباً تمام کارهای علیرضا عصار را دوست دارم. از بین فرنگی ها باید یادی بکنم از خواننده ای که این روزها کمتر اسمی از او می شنوم اما در زمان نوجوانی من بسیار محبوب بود، خوزه فیلیسیانو، که کور بود و گیتار می زد و یکی دو تا از آهنگ هایش را عجیب دوست داشتم، اسم هایشان را بلد نیستم اما یکی که در آن از خدا به خاطر زن هایی که در زندگی اش حضور داشته اند تشکر می کرد هنوز در عمق وجودم مترنم است. "الویس پریسلی" و "بیتل ها" را هنوز دوست دارم و "ویتنی هیوستون" را که تنها زنی است که از بهناز اجازه اش را گرفته ام بعد از این که از شوهر بی کاره و بد اخلاق و معتادش طلاق گرفت به عقد و نکاح شرعی خود در بیاورم.
دوست داشتم به این فهرست باز هم اضافه کنم، هنوز از "تام ویتس" و "کریستینا آگولرا" و "جاستین تیمبرلیک عزیز" و... چیزی ننوشته ام اما می ترسم بیشتر از پنج تا بشود.
کم کم فراموش می کردم پسرها روزی کوچک بودند، امروز پسر هفده ساله ام، طاها، ایران نیست و نیمای بیست و دو ساله هم چند سالی است که تقریباً مستقل از ما زندگی می کند- شاید روزی یکی دو بار به مناسبتی مثل شام یا بر حسب اتفاق یکدیگر را ببینیم- و با گذشت زمان تصور این که جوانی مثل نیما نوزادی بوده که او را بغل می کردم هر روز سخت تر می شود.
دوستانم در دفتر اکثراً جوان هستند، "حامد" همین چند هفته پیش پدر شده و "منوچهر" بخشی از تجربیات دوساله اش در بچه داری را در اختیار او می گذارد؛ صبح ها بعد از سلام و احوال پرسی اولین کارمان پرسیدن از دختر حامد است و این که آیا شب قبل اچازه ی خوابیدن به آن ها داده یا نه. دختر مهندس "یاری" و "همسر" هم تا چند ماه دیگر به دنیا خواهد آمد، آن ها از همین الان عکس هایی از کودک زاده نشده دارند- امکانی که بیست و سه سال پیش نبود- و جنسیت بچه معلوم است و می توانند سر فرصت برای انتخاب نام دخترشان فکر کنند و تصمیم بگیرند و از مغازه هایی که لباس یا لوازم نوزاد می فروشند چیزهایی را که لازم دارند، یا لازم ندارند اما آن قدر زیبا هستند که نمی توان از آن ها چشم پوشی کرد، تهیه کنند. شاد هستند.
همراه با هر نوزاد هیجان و عشق به زندگی هم به خانه می آید و اگر پدر یا مادر نشده باشید نمی توانید تصور کنید که این هیجان چقدر فرق دارد با هیجان پریدن از یک پل با طنابی که به پا بسته اید یا هیجان ناشی از خلق یک اثر هنری. گاهی علی رغم سن و سالم به هوس می افتم تا یک بار دیگر ... دروغ چرا، هنوز دلم بچه می خواهد، یک دختر! که "گل کو" صدایش کنم و برایش کفش های مارک "کانورس" مینیاتوری بخرم و عصرها وقتی به خانه می رسم روی زانوهایم بنشانم تا برایش کتاب بخوانم یا با او حرف بزنم. چند روز پیش وقتی که حامد از دخترش حرف می زد و این که چطور او را روی شانه می گذارد تا آروغ بزند آن قدر حسادتم گل کرد که لازم آمد چند ساعتی با خودم خلوت کنم روزهایی را به یاد بیاورم که نیمای من نوزادی چهل روزه بود و روی شانه ی مادرش از او عکس می گرفتم، دیشب عکس ها را پیدا کردم.
این نیمای بیست و دو ساله ی من است وقتی که فقط چهل روز داشت، روی شانه ی مادرش.
نشانی مغازه خیاطی را که پرسید گفتم کمی پایین تر توی میدان پیدایش می کنید روی تابلو هم عکسی از "جیسون کینگ" دارد؛ اما او جیسون کینگ را نمی شناخت!
تا سال های هفتاد و هشتاد میلادی مردهای زشت شانس کمی برای ستاره شدن داشتند چون مردم دوست داشتند که هنرپیشه ها الگوی جذابیت و مردانگی باشند، قد بلند، قوی هیکل و خوش چهره، مثل کلارک گیبل یا گری کوپر؛ همین داستان در مورد هنرپیشه های زن هم صادق بود مرلین مونرو الگوی زنانگی بود. مدت ها زشت ترین ستاره هالیوود داستین هافمن بود که بزرگی دماغ و کوتاهی قدش، آن وقت ها، خیلی به چشم می آمد و کسانی مثل او، رابرت دونیرو، ال پاچینو و ... ضد قهرمانان دوران جدید شمرده می شدند، کسی برای جاسوسی و آدم کشی به کمتر از شون کانری رضایت نمی داد تازه این وضعیت هالیوود بود که منعی برای نمایش زن ها نداشت و آقایان مجبور نبودند در غیاب زیبایی زنانه بر پرده ی سینما با چشم و ابروی خمار و موهای بلند و چین چین جور خانوم ها را بکشند. در اواسط دهه ی هفتاد کاراگاهی زپرتی با ظاهری کاملاً غیر عادی تلویزیون را فتح کرد، کاراگاهی به اسم جیسون کینگ. ظهور و موفقیت این تازه وارد اتفاق عجیبی بود چون با هیچ معیاری هم خوانی نداشت.
جیسون کینگ با مو و شقیقه های بلند، چهره ای زشت و سبیل های دسته دوچرخه ای قهرمانی بود که در دعوا یا کتک می خورد یا فرار می کرد، زیادی معمولی بود، آدمی که برای موفقیت از هوشش بهره می گرفت و تازه خیلی هم باهوش نبود اما ظاهری متفاوت داشت که به یاد می ماند. بذله گو و نکته سنج بود و در ارتباط با "دیگران" از این مزیت استفاده می کرد. نمی دانم که این سریال به همان اندازه که در ایران طرفدار داشت در اروپا و امریکا هم پربیننده بود یا نه اما این جا به طرفة العینی توانست چهره ی جوانان شهر را عوض کند، سبیل های دسته دوچرخه ای مد شد و آرایشگاه های مردانه به فهرست خود مدل موی جیسون کینگی را اضافه کردند. آن سال همه کت های کمر کرستی با یقه پهن پوشیدند و پیراهن ها همه یقه خرگوشی و تنگ شد. جیسون کینگ کفش های لژدار و پاشته بلند می پوشید و به این ترتیب همه ی ما کفش های پاشنه بلند خریدیم، حتی من که بین هم سالانم قد بلند به حساب می آمدم یک جفت کفش پاشنه بلند داشتم که به مناسبت در مهمانی ها می پوشیدم و دنیا را از ارتفاعی بالاتر رصد می کردم. تنبان ها هم به تبع، بالا تنگ و پاچه گشاد شد و خلاصه مد لباس و آرایش گیس و سبیل و شقیقه ی آقایان در تهران تغییر کرد. تعداد آرایشگاه ها و خیاطی هایی که با اسم یا عکس جیسون کینگ معروف شدند خیلی زیاد بود، یکی همین خیاطی توی میدان که از وقتی به یاد دارم عکس جیسون کینگ را روی تابلو اش دارد حتی وقتی مجبور شد اسم دکان را عوض کند به عکس دست نزد.
این اولین بار- اما نه آخرین بار- بود که مردهای زشت توانستند ستاره ای داشته باشند، کسی که خود را در وجود او تحسین کنند.
از ردیف بالا نام هیچ کدام به یادم نمانده الاّ نفر اول از سمت چپ، غول مهربانی که دوستانش "نی نی" صدایش می کردند! گرافیست خوش ذوقی بود که حالا مقیم کانادا است. اولین نفر، نشسته در ردیف پائین، توکای مقدس است که هجده سال پیش- زمانی که این عکس انداخته شد- سبیل داشت؛ آن وقت ها عادت داشتم دکمه های پیراهن را تا آخرین دانه ببندم و در پاسخ به کسانی که از علت این کار می پرسیدند با تعجب روی سینه ام را به دنبال کراواتی که نداشتم بگردم. کراوات را بعداً با خودنویس روی عکس اضافه کردم و امروز از این که عکس را خراب کرده ام پشیمانم. نفر وسط "آتی" خانوم است که دوربین را فراموش کرده و با شعف به چهره ی همسرش، یعنی مسعود خان بهنود، نگاه می کند. فکر می کنم که روز تولد "آتی" بود و مسعود جشن تولد کوچکی به افتخار او در دفتر مجله ترتیب داده بود.
امروز که دوباره به این عکس نگاه می کنم فقط مسعود بهنود است که مثل جد اطهرش، "دوریان گری"، حتا یک روز پیرتر نشده و همان طور خوش تیپ و سر حال باقی مانده است!
چشمم شور نیست اما جای آتی باشم حتماً برایش اسپند دود می کنم.
این بود اما به خدا این شکلی نبود! خیلی بزرگ تر بود، خیلی وسیع تر بود، شاید هم چون ما بچه بودیم همه جا بزرگ تر به نظرمان می آمد، روز های بلند تابستان توی همین کوچه ی بن بست فوتبال بازی می کردیم تازه آن وقت خانه ی سر کوچه نو نشده بود و حیاط آن عقب ننشسته بود و درش را برای این که ماشین تو برود این جوری کج نگذاشته بودند و کوچه از این هم تنگ تر بود، مثل ته کوچه که هنوز تنگ است. همین کوچه بود، خانه ی ما، ته کوچه بود، بعد از سی و هشت سال هنوز همان در است فقط رنگش را عوض کرده اند، قرمز جگری بود با دو ردیف گل میخ های خاکستری در بالا و پائین، الان شده خاکستری یک دست و بد رنگ و گل میخ ها را کنده اند؛ اول در خانه امان چوبی بود، خوب باز و بسته نمی شد، روزها در خانه باز بود اما کسی بی اجازه وارد نمی شد، در همه ی خانه ها باز بود از قفل و شب بند هم خبری نبود، همسایه امان که دختر دم بخت در خانه داشت جلوی در پرده انداخته بود که توی حیاط معلوم نباشد اما در خانه ی او هم باز بود. پدرم یک ژیان خرید و برای این که ماشین را توی حیاط پارک کند آهنگر آورد و شکل در جدید حیاط را خودش روی کاغذ خط دار کشید، آهنگر هم آن را ساخت و نصب کرد، آن وقت ها به نظرمان قشنگ می آمد چون شبیه درهای دیگر که با تسمه روی آن نقش فلامینگو انداخته بودند نبود. آن سالی که بابی فیشر و بوریس اسپاسکی بر سر عنوان قهرمانی شطرنج جهان، با هم مسابقه می دادند و تب شطرنج همه جا را برداشته بود جلوی همین در و کنار تیر چوبی چراغ برقی که امروز آن را برداشته اند، با بچه های کوچه ی دهخدا روی زمین می نشستیم و ساعت ها شطرنچ بازی می کردیم. کوچه ی بن بست ما اسمی دیگر داشت اما یک روز روی دیوار آن با رنگ نوشتند "بن بست امام حسین" و انگار این اسم روی آن ماند، اوایل، کوچه هم دری آهنی داشت و شب ها اهل کوچه آن را می بستند تا غریبه ای وارد حریم ما نشود. همین کوچه بود اما آن آپارتمان مسخره آن ته ساخته نشده بود، به آن جا می گفتیم "خرابه"، بیشتر کوچه ها یک خرابه داشت و خرابه ها پر بود از قوطی های حلبی زنگ زده ی روغن نباتی شاه پسند و اشیای شکسته و کهنه ای که دور انداخته بودند. خرابه جایی بود که بچه های بن بست امام حسین وقت قایم باشک آن تو قایم می شدند، هوا که تاریک بود دل شیر می خواست وارد خرابه بشوی و دنبال کسی بگردی. ته همین بن بست بود که سگ ماده ای کنار تیر چراغ برق لانه کرد و توله هایش را به دنیا آورد، وقتی از مدرسه بر می گشتم جرأت نزدیک شدن به خانه ام را نداشتم چون که سگ پارس می کرد و نمی گذاشت کسی به بجه هایش نزدیک شود. توی همین کوچه بود که چهارشنبه آخر هر سال را با آتش زدن بوته هایی که از تپه های انتهای کوچه دهخدا می کندیم جشن می گرفتیم، تپه هایی که امروز همه تبدیل به بزرگراه و ساختمان شده اند. توی همین کوچه، رویا دختر همسایه، که چند سالی از من بزرگ تر بود، پشت دوچرخه ام را گرفت و به من دوچرخه سواری یاد داد. ته همین کوچه توی همان خانه ی آخری بود که من خسرو گلسرخی را دیدم، منوچهر آتشی را دیدم، نصرت رحمانی را دیدم، محمد زهری را دیدم، محمد حقوقی را دیدم، مهدی اخوان ثالث را دیدم، م. آزاد را دیدم، حسین منزوی را دیدم و... خیلی های دیگر را.
همین کوچه بود اما این شکلی نبود، خیلی بزرگ تر بود خیلی وسیع تر بود...
بالای بالا، تقریباً وسط کادر ایستاده ام بلندتر از بقیه. بعد از امتحان بود و نمی دانم دخترهای کلاس چرا در عکس نیستند، شاید جداگانه برای امتحان رفته بودند، یادم نیست.
امروز اسم چندتایی را به یاد نمی آورم، آنی که طرف راست من ایستاده و گوش ها را گرفته کامران ضیایی است، بعد از مدرسه راهنمایی دیگر ندیدمش تا انقلاب پیروز شد و سر سه راه نشاط ایستاده بود با یک تفنگ ژ-3 در حال پاسداری، اچازه داد توی لوله ی تفنگش را نگاه کنم که ترسناک بود؛ برادر کوچک ترش- او هم به مدرسه ی ما می آمد- در همان سال اول جنگ، در جبهه شهید شد. سمت راست کامران ضیایی، شهنام شیرون ایستاده، خیلی با هم دوست بودیم، پدرش ارتشی و پزشک بود و گماشته ای در خانه داشتند که در نوشتن مشق ها کمکش می کرد. نفر سمت چپ من حسین مقصودی است، پسر خوش تیپ مدرسه بود، از او هم خبری ندارم جز این که بعد از گرفتن دیپلم دبیرستان تقریباً بلافاصله ازدواج کرد. یک بار خودش و همسرش را توی اتوبوس دیدم، سال 57. کنار حسین، سعید امام جمعه ایستاده است. گردن کلفت مدرسه بود، دست هایش را به میله ی پرچم می گرفت و پاهایش را مثل پرچم به اهتزاز در می آورد. گاهی هم برای تحت تأثبر قرار دادن ما عضله می گرفت، ماهیچه ی بازویش مثل تخم مرغ بیرون می زد. فکر می کنم که قبل از سال 57 به امریکا رفت. کنار سعید امام جمعه دوست صمیمی من قلی عنصری فرد ایستاده، اسم اش عجیب بود اما خیلی زود همه به آن عادت کردیم، امروز از این که کسی اسمش قلی باشد تعجب نمی کنم حتی به نظرم اسم قشنگی است، پدرش ناخدای کشتی بود و خیلی زود او را از دست داد. سال ها است خبری از قلی ندارم، نمی دانم کجا است. قلی دست هایش را روی شانه های نوید گذاشته، اسمش همین الان یادم آمد اما هنوز فامیلی اش را به یاد نمی آورم، پدرش هنرپیشه بود و در سریال "اختاپوس" نقشی داشت و همان سال ها از دنیا رفت. پسری که سمت راست عکس روی زمین نشسته و لباس سفید به تن دارد حسن ماندنی است، تمام دوران ابتدایی و راهنمایی در یک مدرسه بودیم و هیچ وقت صمیمی نشدیم. پشت سر حسن، اردشیر نشسته است- که اول برنجیان بود ولی به فرخی راد تغییر نام داد- و دارد با دستش اشاره ای معنادار به عکاس می کند! سمت چپ حسن، علی جیذری نشسته و دارد زبانش را نشان می دهد؛ ادای میمون که در می آورد همه از خنده ولو می شدیم، قهرمان شکار مگس بود، تکنیک های شکار مگس را از او یاد گرفتم و همینطور در دوره راهنمایی با او به مسجد می رفتم و نماز خواندن را او یادم داد، می گفت که می خواهد صواب یاد دادنش مال او باشد که شد. کنار او فرزاد فرهت است، تنها کسی که هنوز با هم دوست هستیم و سالی یکی دوبار یکدیگر را می بینیم، همین شکلی مانده فقط تمام موهایش سفید شده است و کنار او حسین هزاوه، دوسال پیش تا کافه شوکا آمد فقط برای این که من را پیدا کند، یادداشتی گذاشته بود با یک شماره تلفن که گم کردم و شانس دیدنش را از دست دادم. شنیدم که تعمیرگاه اتومبیل خیلی معروفی در خیابان آزادی دارد.
این عکس را خود عکاس از اسپانیا برای من "ای میل" کرده. از طریق این وبلاگ، یک هم کلاسی بعد از گذشت سی و پنج سال من را پیدا کرد.
نگهداری از حیوان آن هم در آپارتمان؟ هرگز! این جواب من بود به خواهش بچه ها وقتی که می خواستند راضی ام کنند تا یک حیوان خانگی داشته باشند. استدلال می کردم "تنهایی" و "ترس ازدیگران"، عواملی است که فرنگی ها را متمایل به ایجاد رابطه با حیوانات می کند اما ما شرقی هستیم و پیوندهای خانوادگی امان قوی است و نیازی هم به داشتن حیوان خانگی نداریم. بر این عقیده بودم تا در یک غروب پائیزی، طاها با بچه گربه ی کوچکی که هنوز چشم باز نکرده بود به خانه آمد. کودکی، بچه گربه را از مادرش جدا کرده و به خانه می برد و بعد از مخالفت مادر، آن را در کوچه رها می کند. موقعیت خطیری بود و رها کردن دوباره ی بچه گربه می توانست به بهای جانش تمام شود، به ناچار و به اکراه رضایت دادم تا موقتاً مهمان ما باشد.
لاغر بود و سیاه سیاه اما سر چهار دست و پای اش سفید بودند، انگار دو جفت جوراب سفید پوشیده باشد. معلوم بود که گرسنه است. در اولین تجربه ی خانوادگی برای سیر کردن یک بچه گربه با روش آزمون و خطا توانستیم راهی برای غذا دادن به او ابداع کنیم.
دختر کوچک همسایه که تازه زبان باز کرده بود نام "پیشو" بر او گذاشت. ورود این عضو جدید به خانواده ی نیستانی باعث شد تا با مسائل جدیدی روبرو بشویم اما با گذشت زمان راه حل های زندگی در کنار هم را پیدا می کردیم. پیشو روزها را تنها در خانه می گذراند و جعبه ای برای قضای حاجت داشت که بسیار متعهدانه از آن استفاده می کرد. اوائل فقط شیر می خورد اما با پرس و جو از این و آن یاد گرفتم که گربه ها چه چیزهایی را بیشتر دوست دارند؛ عاشق کله ی مرغ بود! برای تهیه ی کله ی مرغ، با یک قصابی در دوردست ها قرار گذاشته بودم و هفته ای یک بار به آن جا می رفتم و انعام زیادی می دادم تا جیره ای بیشتر از سهمیه ی هفتگی ام بگیرم! بهناز کله ها را توی یک دیگ بزرگ می پخت و صحنه ی هول انگیزی می ساخت که بیشتر به درد استفاده در فیلم های ترسناک می خورد: دیگی با صدها سر بریده ی جوشان! کله ها را دسته دسته در کیسه هایی می گذاشتیم و برای استفاده در طی هفته در فریزر نگهداری می کردیم. به غیر از آن، تخم مرغ پخته هم دوست داشت و دل و جگر هم به خاطر او به برنامه غذایی امان اضافه شده بود. بچه گربه ها موجودات دوست داشتنی و شیطانی هستند و حس خوبی از زندگی با خودشان همراه می آورند. خانه امان هیجان انگیز شده بود. بیشتر از پسرهایم خودم عاشق پیشو شده بودم.
باز هم چاق شده بودم و برای لاغر شدن به شدت تحت فشار بودم و یکی از ابزارهای همیشگی برای تشدید فشار، به سخره گرفتن حجم شکم من بود. عصرها که خسته به خانه می آمدم از همان دم در پیشو دوان دوان به استقبالم می آمد و وقتی روی مبل دراز می کشیدم او با پنجه هایش برآمدگی شکمم را ماساژ می داد، انگار بخواهد بالشش را قبل از دراز کشیدن، با دست نرم و آماده کند و بعد روی شکم من می خوابید و خرخر می کرد. تا وقتی خواب بود از جایم تکان نمی خوردم مبادا آرامشش بر هم بخورد. پیشو تنها کسی بود که واقعاً انتظار ورود من را می کشید و تنها کسی بود که چاقی من را دوست داشت.
یک ساله که شد جلوی پنجره می نشست و برای بیرون رفتن بی تابی می کرد- کوچه ی ما پر بود از گربه های نری که دور از چشم من از او دلبری می کردند- هرچه نصیحتش کردم که دندان بر جگر بگذارد تا پسر مناسبی که در شأنش باشد پیدا کنم گوش نکرد و بالاخره از خانه فرار کرد. یک ماه بعد، حامله برگشت! بد خلق شده بود و تقریباً هر شب را بیرون از خانه می گذراند، روزها برمی گشت و غذایش را می خورد و باز بیرون می رفت؛ وقت اش رسیده بود و ما جایی برای زایمانش درست کردیم که خوشش نیامد و باز فرار کرد.
دو ماه بعد آمد، وضع حمل کرده بود اما هیچ بچه ای به همراه نداشت، یکی از همسایه های مهربان به او سم داده بود، با حالی رقت انگیز و درد و رنج زیاد مرد.
نه، گربه ها موجوداتی بی عاطفه نیستند، پیشوی من حتماً در آن آخرین دقیقه ها به خاطرات زندگی کوتاهش با ما فکر کرده وگرنه چرا برای مردن به خانه اش برگشت؟
هر روز به وب لاگ "زن قد بلند" سر می زنم، خودش را نمی شناسم اما می دانم که دانشجوی جوانی است هم سن و سال پسر خودم و مثل همه ی جوان ها گاهی زیادی احساساتی است و گاهی زیادی قاطع اما رگه هایی غنی، از ذکاوت و منطقی که نخبگان این نسل دارند، لا به لای نوشته هایش به وضوح دیده می شود. اولین بار که چیزی از او خواندم به این نتیجه رسیدم که "توکای مقدس"- که مرد قد بلندی به حساب می آید- اگر زن بود، به احتمال زیاد چیزی مثل "زن قد بلند" از آب در می آمد یا لااقل شبیه به او می نوشت. او گاهی از تجربه یا احساسی می نویسد که دقیقاً در آن شریک هستم؛ مثلاً در یکی از پست های اخیرش درباره ی مجسمه های "جاکومتی" در حیاط موزه هنرهای معاصر نوشته و این که چقدر تحت تأثیر مجسمه ی "زن قد بلند" بوده؛ یادم آمد من هم دورانی شیفته ی همان ها بودم و سال 1359، سالی که شاید خیلی از خوانندگان من هنوز به دنیا نیامده بودند عکسی در کنار یکی از آن ها گرفته ام.
توکایی که در این عکس می بینید بیست ساله است، مجرد است، هنوز مو دارد، لاغر است، سالم است و فکر می کند روزی برای خودش کسی خواهد شد، به آینده ای دور دست و قّله هایی که فتح خواهد کرد فکر می کند، نمی داند که پدرش فقط یک سال دیگر زنده می ماند و فرصت زیادی برای حل مشکلات و اختلاف نظرهای اشان باقی نمانده است، از نسل قبل از خود دلگیر است، هنوز سبیلش را نتراشیده و هنوز فکر می کند سی سالگی سن پیری یک مرد است، سنی که باید به آرزوهایش رسیده باشد. این توکایی است که شاید کمی معصوم باشد اما مقدس؟... اصلاً!
روزی که کنار این مجسمه ایستادم تا عکسی به یادگار با دوست قد بلندم بیندازم فکر می کردم روزی بلندتر از مجسمه های جاکومتی خواهم شد.
می گفت چون اشعار فارسی نقطه گذاری درستی ندارند همه در خوانش آن دچار اشتباه می شوند؛ می گفت برای مثال این بیت مرحوم آقای ابوالقاسم را باید این جور خواند:
چو ایران نباشد، تن من مباد؟؟؟
بدین بوم و بر، زنده یک تن مباد!
[یعنی اگر قرار است که ایران نباشد من هم نباشم، می خواهم که اصلاً هیچ کس نباشد!]
همه سر به سر تن به کشتن دهیم؟!!
از آن به: که کشور به دشمن دهیم!
[یعنی کار بهتر آن است که اگر قرار است که به خاطر حفظ وطن کشته بشویم، آن را دو دستی تقدیم به دشمن کنیم.]
... و از این نمونه ها فراوان داشت که می خواند و ما هم بالطبع می خندیدیم اما در دل، یقینی محک نخورده داشتیم که به وقت حادثه می بایست در راه حفظ وطن از جان بگذریم.
خیلی طول نکشید که "وقت حادثه" رسید، جنگی در گرفت که هشت سال کشور را درگیر خود کرد و هزاران کشته از هر دو سو گرفت؛ آنانی که مثل من می دانستند وقت از جان گذشتن برای میهن فرا رسیده می بایست در عمل ادعایشان را ثابت می کردند.
وقتی که قرار نیست فقط شعار بدهیم، تصمیم گرفتن برای دست شستن از زندگی، کاری دشوار است و من ترجیح دادم تا در این نبرد مقدس، سلحشوران را تنها بگذارم و از مزایای سلامت، ناشی از ترس و خزیدن در کنج عافیت، بهره مند شوم.
امروز مطمئن نیستم که "وطن" باید جایی باشد که بتوانم از جانم برایش مایه بگذارم. مطمئن نیستم که "وطن من" بهترین یا زیباترین جای روی زمین است. مطمئن نیستم که نظر خداوند، تنها معطوف به "وطن من" باشد یا لطفش بیشتر از جاهای دیگر شامل حال ما باشد. فکر نمی کنم اگر روزی بخواهم از این کشور بروم حتماً مقداری از "خاک وطن" را در کیسه با خودم ببرم و به بوی آن در غربت مست شوم. و باز مطمئن نیستم که "مردم وطن من" بهترین، هنرمندترین، باهوش ترین، با احساس ترین، با محبت ترین، دست و دل باز ترین و حتی میهمان نواز ترین مردم جهان باشند. با این همه، چیزی من را به این محدوده ی جغرافیایی ربط می دهد که نمی گذارد ترکش کنم:
تمام خاطرات من در این سرزمین شکل گرفته، این جا به دنیا آمده ام، بزرگ شده ام، آواز مردمانش را با گوش هایم شنیده ام و بوی خانه هایش را وقتی به هنگام ظهر از کنار دیوارها می گذرم در مشام دارم، با پاهایم راه رفتن را روی زمینش یاد گرفته ام و تمام زخم هایم را بعد از زمین خوردن روی سنگلاخش تجربه کرده ام، در این کوچه ها و زیر سایه ی این درخت ها عاشق شده ام و کسانی را که دوست داشتم از دست داده ام ...
وطن جایی است- خوب یا بد- که تمام خاطرات من در آن شکل گرفته و در آن زنده است.
...
این پست را به دعوت نیک آهنگ برای ورود به بازی نوشتم و از داداهوتی، زن قد بلند، طعم به یاد ماندنی، مگس، دفتر نارنجی و قربانی شماره 14 دعوت می کنم تا تلقی اشان از وطن را بنویسند.
نسلی که من متعلق به آن هستم از دوران کودکی خود کارتون های خاطره انگیزی به یاد دارد، کارتون هایی مثل "پاپای ملوان"، "عصر حجر"، "فلیکس گربه"، "هکل و جکل"، "وودی وود پکر"، باگز بانی، میکی ماوس و... نسل های بعدی اگر بعضی از این ها را از تلویزیون دیده باشند آن ها را به اسم های دیگری می شناسند که اغلب با پسوند "زبل" همراه است: ملوان زبل، خرگوش زبل، دارکوب زبل، موش زبل، زبل خان و...*
محبوب ترین کارتون من، عصر حجر بود، داستان یک خانواده امریکایی که در عصر حجر زندگی می کند اما از تمام مزایا و امکانات یک زندگی مرفه شهری- از قبیل ماشین و تلفن و هواپیما و دوربین عکاسی و ...- برخوردار است و تمامی این وسایل با روش های خنده داری که در آن دوره می توانسته وجود داشته باشد کار می کنند. بعد از عصر حجر، "پاپای ملوان" را خیلی دوست داشتم. پاپای، ملوانی است با چانه ی پهن و پیپی که حتی به هنگام خواب از لبش چدا نمی شود و دست هایی که از آرنج به پایین به شکل اغراق آمیزی بزرگ هستند و به سبک دریانوردان، تصویر یک لنگر را روی آن خالکوبی کرده، در بندری زندگی می کند و دوست دختری دارد به اسم "الیو اویل" که مورد توجه تمام شهر است و همه برای تصاحب قلب او با هم در رقابت هستند. سرسخت ترین رقیب عشقی پاپای، مرد تنومند و بدجنسی است به اسم "بلوتو" که با توسل به هر وسیله ای- حتی زور- می خواهد معشوقه را یه دست بیاورد. گاهی که کار این رقابت بالا می گیرد و زد و خورد اجتناب ناپذیر می شود، "پاپای" با خوردن یک قوطی کنسرو اسفناج نیرویی فوق بشری پیدا می کند و از میدان نبرد با "بلوتو" پیروز بیرون می آید.
بعدها در پخش های مجدد این کارتون، مسئولین وقت گروه کودک و نوجوان برای "پاپای" به اسم "ملوان زبل" شناسنامه گرفتند و "الیو اویل" را به زور به عقد و ازدواج دائمی او درآوردند و رقیب های عشقی راهم دنبال کار اشان فرستادند. "الیو اویل" با آن قد بلند و دست و پای دراز و عنکبوتی، دلبری از مرد ها را کنار گذاشت و مبدل به یک زن خانه دار و سر به راه شد... اما هنوز بعضی از ما او را همان طور که واقعاً بود به یاد می آوریم.
وقتی زن های زیبای تاریخ سینما را در ذهن مرور می کنم، "الیو اویل" زیباترین، جذاب ترین و خواستنی ترین آن ها است.
...
* آیا تأثیر این همه موجودات زبل باعث تربیت نسلی نشد که زبلی تنها ارزش بی چون و چرای آن است؟!
جایی خوانده بودم وقتی به دنبال کتابی هستیم، که خودمان هم نمی دانیم چیست، فرشته ای مأمور می شود تا کتاب مناسب را سر راهمان قرار دهد! حتی اگر اعتقادی به این فرشته نداشتم اتفاقی را که سبب شد در سال 1360، در ببیست و یک سالگی و اوج افسردگی و ملال خاطر و در یک بعد از ظهر دلگیر جمعه، کتاب* را در آن کتابفروشی فلاکت زده و بین صدها جلد کتاب بیابم و علی رغم ظاهر ساده و نازیبایش آن را بخرم، به حساب یک معجزه می گذاشتم. توصیفات شاعرانه ای که نرودا از خانه ی دوران کودکی اش، روستایی که در آن به دنیا آمده و بعد کشورش شیلی، دوران کودکی و نوجوانی اش، دوستی اش با لورکا، سفرها و عشق هایش به دست می دهد ، آن قدر زیبا است که در تمام مدت خواندن آن فقط به دو چیز فکر می کردم: 1- کاش در فضایی که نرودا وصف می کند حضور داشتم و 2- خدا کند که کتاب دیر به انتها برسد.
در فصلی از کتاب، نرودای شانزده ساله با شاعران و نویسندگانی آشنا می شود که هرکدام رفتارهایی خاص و غیر معمول دارند، برای توکای بیست و یک ساله که مثل هر جوانی در این سن دوست داشت تا کمتر مقدس باشد اما بیشتر ببیند و دیده شود و عاشق هیجان و خندیدن و زیبایی های زندگی بود، خواندن این فصل بسیار لذت بخش و راهگشا از آب درآمد؛ یکی از شخصیت هایی که در این بخش از کتاب معرفی می شود "عمر وینوله"، شاعر آرژانتینی و تنومندی است که دوست دارد در همه جا با "گاو" بزرگی که به همراه دارد حاضر بشود و کتاب هایی با عناوین فریبنده منتشر کرده است مثلاً "گاو به چه فکر می کند؟" یا "من و گاوم" و ... "داستان دیگری که از این وینوله می خواهم بگویم این است که یک بار کشتی گیری را به مبارزه گرفت. پهلوان، لاف زنی او را پذیرفت و در شب مسابقه دوست من در سر ساعت در لونا پارک با گاوش حاضر شد. گاو را با ریسمانی به تیرک گود بست و شنل بسیار مجلل و دولوکس خود را کنار انداخت و روبروی کشتی گیر ایستاد. باری، نه گاو و نه لباس باشکوه کشتی گیران شاعر، نتوانستند به او کمکی برسانند. پهلوان در یک چشم به هم زدن وینوله را مثل گره به هم مالاند و درازش کرد. برای این که توهین را هم به آسیب بدنی که به او زده بود بیفزاید در میان هو و سوت و جنجال تماشا کنندگان که ادامه ی مسابقه را خواهان بودند پهلوان یک پایش را روی گردن شاعر گردن کلفت گذاشت. چند ماه بعد وینوله کتابی منتشر کرد به نام "گفتگو با گاو". جمله ی بی نظیر صفحه اول کتاب را هرگز فراموش نمی کنم، نوشته بود: " این اثر فیلسوفانه را به چهل هزار تخم سگی که با هو وجنجال در لوناپارک در شب بیست و چهارم فوریه می خواستند خون من ریخته شود تقدیم می کنم."
تا همین امروز یادآوری جملات این تقدیم نامه، هم به خنده ام می اندازد و هم الهام بخش من در بسیاری لحظات بوده است.
اگر توانستید کتاب را پیدا کنید، حتماً بخوانیدش.
در مورد ارتباط عکس بالا با این پست، زیاد به مغزتان فشار نیاورید چون هیچ ربطی به هم ندارند؛ این عکس حتی به پست "کوروش جان" هم مربوط نیست.
...
*خاطرات نرودا، ترجمه هوشنگ پیرنظر، انتشارات آگاه 1359
این عکس در اواخر دهه ی پنجاه و در دانشکده معماری دانشگاه علم و صنعت گرفته شده، زمانی که آقای رئیس جمهور هم جایی در همان حوالی مشغول درس و سیاست بوده است.
نفر اول از سمت راست، کارلین عیشونژادیان است که امروز هفتصد کیلو وزن دارد و رئیس یک شرکت ساختمانی است. آن روزها من و کارلین تمام پروژه هایی را که می شد، با هم و به طور مشترک می گذراندیم تا جایی که مسئولین حفظ شئونات در دانشگاه به ما شک کردند- گمان بردند که یکی از ما دو نفر باید زن باشد- و برای ادای پاره ای توضیحات احضارمان کردند؛ خوشبختانه مسئول دفتر بعد از دیدن سبیل های کارلین و اطمینان از مرد بودن هر دوی ما، با خنده پرونده را مختومه اعلام کرد.
نفر وسط خودم هستم، اما سال های زیادی گذشته و خیلی مطمئن نیستم!
نفر سمت چپ، بیژن وزیری است، آخرین باری که دیدمش در دفتر مشترکی بود که با کارلین داشتم؛ بعد از چند ساعت مرور خاطرات گذشته آن قدر گریه کرد که حالش به هم خورد و بالا آورد! مجبور شدیم برایش تاکسی بگیریم و بعد از بدرقه به زور سوارش کنیم؛ در آخرین لحظه ای که داشتم دست هایش را- که از پنجره ی تاکسی بیرون آورده بود- از دور گردن کارلین جدا می کردم روی سینه ی کارلین هم بالا آورد اما عذرخواهی کرد و قبل از دور شدن تاکسی آن تو هم بالا آورد...
کارلین امروز این شکلی است.