تبليغاتX
توکای مقدس
من می اندیشم پس بیشتر هستم!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 21:9  توسط توکا نیستانی  | 

طراحی یک هنر است و در عین حال راهی است برای درک جزئیات زیبا اما پیچیده‌ی انسان و طبیعت... درکی که به لذتی عمیق منتهی می‌شود. می‌توانید ساعت‌های زیادی را صرف تماشای یک درخت و طراحی از آن بکنید و تازه متوجه شوید که تا قبل از آن درخت ندیده بودید... شتاب زندگی همه را به سرسری دیدن عادت داده است.

خوب دیدن اولین شرط خوب طراحی کردن است.

                                                                      +++

من از هر فرصتی برای ستایش "هانیبال الخاص" استفاده می‌کنم. بهترین معلمی است که در زندگی داشتم؛ مدت کوتاهی شاگردش بودم اما تأثیر بزرگی گرفتم. کلاس طراحی‌اش روح داشت، زنده بود. در آتلیه‌اش طراحی می‌کردیم و او برایمان شعر می‌خواند، داستان می‌خواند، خاطره تعریف می‌کرد. از شعرهایی که ترجمه کرده بود یا شاعرانی که دوست می‌داشت یا دوست نمی‌داشت حرف می‌زد. طراحی‌هایمان را نگاه می‌کرد، نظر می‌داد، اصلاح می‌کرد. خودش برایمان طراحی می‌کرد. آخرین کارهایش را نشان‌مان می‌داد. از طراحی شاگردها اسلاید تهیه می‌کرد و طراحی شاگردهای قدیمی‌ را، که امروز معروف هستند، با افتخار نشانمان می‌داد. یک‌بار از احمدرضا دالوند خواست تا بیاید و در حضور ما پرتره بکشد، دالوند عالی پرتره می‌کشید. یک‌بار از مسعود سعدالدین خواست تا در حضور ما از مدل زنده طراحی کند، سعدالدین عالی طراحی می‌کرد. هانیبال طراحی هنرجوها را جمع می‌کرد، با آن‌ها نمایشگاه ترتیب می‌داد و با لطایف‌الحیل همه را به قیمتی نازل می‌فروخت. هر هفته تکلیف می‌داد، امر می‌کرد که زیاد طراحی کنیم. وقتی تکالیف را ورق می‌زد چهره‌اش از همیشه خوشحال‌تر بود، یک‌باره جوان می‌شد. علاقه‌اش به هنر و طراحی مسری بود، به همان راحتی که آنفولانزای خوکی با یک عطسه منتقل می‌شود او با یک لبخند شاگرد‌ها را به هنر مبتلا می‌کرد. هانیبال معلم خوبی بود. دوست دارم مثل او باشم و کلاسی مثل او داشته باشم، دوست دارم دیگران هم چنین فضایی را تجربه کنند...

                                                                   +++

مثل یک شعبده‌باز در بدو ورود به صحنه دستیارانم را معرفی کردم، «دوشیزه کلاه، دوشیزه جعبه کفش، دوشیزه کتاب و بالاخره دوشیزه شیشه‌ی خالی خیارشور یک و یک»- می‌دانید که همه‌ی شعبده بازها دستیارانی مؤنث دارند.

از دستیارم، دوشیزه جعبه، خواهش کردم تا دور بگردد و پاک‌کن‌هایی که بی اجازه آمده‌اند را جمع کند. یک طراح هیچوقت اشتباهش را پاک نمی‌کند، هر خط اشتباه با کشیدن خط دیگری اصلاح می‌شود، باید شهامت خط کشیدن داشت و پاک‌کن قاتل شهامت یک طراح است.

بعد از آن توجه همه را به دستیار دیگرم، دوشیزه شیشه‌ی خالی خیارشور یک و یک، جلب کردم که ساکت و آرام گوشه‌ای نشسته بود. گفتم در این کلاس کسی حق ندارد خودش را تحقیر کند، به خودش انگ بی‌استعداد بودن بزند یا بخواهد به نیابت از من حال خودش را بگیرد؛ گفتم که در محدوده‌ی این اتاق فقط من حق دارم حال‌تان را بگیرم یا به طراحی‌تان بخندم و من هرگز چنین کاری نخواهم کرد؛ پس اگر کسی در جهت تحقیر خودش یا تخریب اعتماد به نفس‌اش حرفی بزند جریمه خواهد شد و دوشیزه "شیشه خالی خیارشور یک و یک" وظیفه دارد تا جریمه‌ها را جمع و نگهداری کند تا بموقع به مصرف شربت و شیرینی برسد. تا آخر کلاس فقط یک نفر جریمه شد.

حالا نوبت دستیار عزیزم، دوشیزه کتاب بود تا از روی آن چند خطی برای حاضرین بخوانم... خواندم که طراحی را نمیتوان یاد داد اما می‌توان آن‌را آموخت و آموختن روندی از تلاش و شکست است...

کار کلاس با تمرین‌هایی برای کشیدن خط و کنترل تیرگی و روشنی آن شروع شد و همه بهتر از آنی بودند که انتظار داشتم. بعد از سه ساعت طراحی، دوشیزه کلاه جلوی چشم‌هایم را گرفت تا هرکه از فضای کلاس یا روش کار من راضی نیست بدون رودربایستی با من جمع را ترک کند... همه ماندند!

روزهای خوبی در پیش است...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 22:44  توسط توکا نیستانی  | 

تفریح شبانه‌ی من شده خواندن نوشته‌های دوستانی که در دو سایت ایران کارتون و پرشین کارتون سنگر گرفته‌اند و آتشبارشان مواضع یکدیگر را نشانه رفته است. در گوشه‌ی راست، سنگر ایران کارتون تقریباً خالی است، هیج پهلوان اسم و رسم‌داری از آن دفاع نمی‌کند. در گوشه‌ی چپ اما، سنگر پرشین کارتون پر از شوالیه‌های دلیر است، مبارزان نستوهی که پی‌در‌پی بر مواضع خصم آتش می‌ریزند. خصم؟ همان مسعود شجاعی را می‌گویم که حالا نماد لاغر دوسالانه‌ی دولتی است... خب، تقصیر خودش است.

تمام مقالات را یک به یک خوانده‌ام، اول از همه متن بیانیه‌ی تحریم را و بعد عکس‌العمل خانه‌ی کاریکاتور را به آن و بعد رگبار حریف را که با "بازتاب گسترده‌ی بیانیه‌ی تحریم نهمین دوسالانه کاریکاتور در رسانه‌ها"، شروع شد و خیال تمام شدن ندارد. همه هم خوب نوشته‌اند و خوب استدلال کرده‌اند بجز یک نفر که بی‌اعتنایان به بیانیه‌ی تحریم را بر اساس انگیزه‌ی احتمالی‌شان در چند گروه دسته‌بندی کرده که کار جالبی است، نوعی مطالعه‌ی رفتارشناسانه است و می‌توانست بهتر از این باشد اگر در آخر کار مرتکب اشتباه نمی‌شد و از زبان طعنه و کنایه استفاده نمی‌کرد... می‌دانید که در جواب کسی که با طعنه سؤال می‌کند می‌توان به گفتن یک "به تو چه" غلیظ اکتفا کرد.

                                                                    ***

زنگ زدند که بیانیه‌ای نوشته‌ایم برای تحریم دوسالانه کاریکاتور و برای همدردی با آسیب دیدگان، امضا می‌کنی؟ هنوز جای امضای آخرین بیانیه‌ام درد می‌کرد، پرسیدم چه کسی آن را نوشته؟ اسم کسی را بردند که نازنین است اما علاقه‌ی معصومانه‌ای به خودنمایی دارد. آیا خودنمایی کار بدی است؟ به هیچ وجه، اما من دوست ندارم کنار ایشان عکس یادگاری بگیرم... گفتم بهتر است بیانیه را بخوانم و بعد جواب بدهم. متنی که خواندم ضعیف بود و دو ایراد بزرگ داشت، اول آن‌که دوسالانه را یک رویداد بزرگ هنری- دولتی فرض کرده بود و بعد، فتوا به کراهت خندیدن و خنداندن داده بود...

توضیح ندادم که چرا اما عذر خواستم و امضا نکردم.

                                                                   ***

نیت خیر دوستانم را در پس این جملات تشخیص می‌دهم وقتی که می‌نویسند "در شرایط جاری تحریم دوسالانه تنها کاری بود که می‌شد برای همدردی با خانواده آسیب دیدگان انجام داد" یا وقتی که از تحریم دوسالانه با عنوان "حرکت نمادین بشر دوستانه" یاد می‌کنند اما بر سر روش کار با آن‌ها موافق نیستم. به اعتقاد من تحریم دوسالانه تنها کاری نبود که می‌توانستیم برای ابراز همدردی انجام بدهیم و برای یک حرکت نمادین بشردوستانه راه‌های بهتری بود که دنبال آن نگشتیم و در عوض شبیه به پدری رفتار کردیم که از فرط استیصال و برای اعتراض به صاحب‌خانه، دم دست‌ترین دارایی‌اش، یعنی نوزاد شیرخواره‌‌اش را از آغوش مادر بیرون می‌کشد و جلوی چشم همه مثل توپ به زمین می‌کوبد تا رهگذران را تحت تأثیر قرار بدهد...

شاید دوسالانه‌ی کاریکاتور روی کاغذ "بین‌المللی‌ترین اتفاق هنری در ایران" باشد اما برای مسئولین هنری اهمیتی کمتر از یک جشنواره‌ی سینمایی روستایی دارد و درست به همین خاطر است که علی‌رغم اقبال بین‌المللی در تمام هشت دوره‌ی گذشته و در دقیقه‌ی نود، دبیرش اتاق به اتاق به دیدار مسئولین رفته و ساعت‌ها چانه زده تا کسانی را که بود و نبود چنین جشنواره‌هایی برای‌شان علی‌السویه است متقاعد کند بودجه‌ی آن را تأمین کنند. دوسالانه فقط یک جشنواره‌ی قبیله‌ای است؛ گیرم اعضای این قبیله در جهان پراکنده هستند! قابل پیش‌بینی است که این تحریم، با توجه به هنردوستی بالادستی‌ها، به تعطیل دائمی دوسالانه‌ی کاریکاتور تهران منجر خواهد شد. البته من عیبی در تعطیلی دوسالانه نمی‌بینم و یکی از امضا کنندگان بیانیه را که صادقانه به دنبال سر به نیست کردن آن است تحسین می‌کنم، کسی که سال‌هاست با پول دولت نمایشگاه می‌گذارد اما برای اعتراض و تحریم دوسالانه‌ی دولتی تهران را ترجیح می‌دهد. به این می‌گویند با یک تیر دو نشان زدن...

و باز عقیده‌ی من است که با کمی ذکاوت می‌توانستیم در شرایطی که کاریکاتوریست‌های ما با کمبود جدی رسانه مواجه هستند، از فرصت دوسالانه‌ برای ارتباط با مردم و ابراز همدردی استفاده کنیم. می‌شد بجای تحریم دوسالانه، آن‌را برای چند ماه به تعویق انداخت و به نشان اعتراضی نمادین موضوع مناسبی برای آن پیشنهاد کرد و از همه خواست که با امضای بیانیه، موضوع جدید را تأئید کنند. با توجه به این‌که دوسالانه بخشی برای ارائه آثاری با موضوع آزاد دارد این پیشنهاد کاملاً عملی است. حتی می‌شد از موضوع اعلام شده‌ی قبلی یعنی "ترس"، برای گفتن خیلی از ناگفته‌ها استفاده کرد و از حذف شدن کارها نگران نشد چون حذف همه‌ی آثار ممکن نیست.

برخلاف نظر نویسنده‌ی بیانیه معتقدم که برگزاری دوسالانه نهم می‌توانست کاملاً به مصلحت باشد. با کمی درایت دوسالانه نهم می‌توانست برای اولین بار در تاریخ شانزده ساله خود به معنای واقعی کلمه اهمیت اجتماعی پیدا کند و مخاطب عام داشته باشد و برای سال‌های آتی به مسیری درست هدایت شود... فرصتی که، شاید، به آسانی از دست رفت.

                                                                     ***

حالا که کار از کار گذشته و قطار تحریم ایستگاه را ترک کرده و بازگرداندن و تصحیح مسیر آن بسیار دشوار شده لااقل به رأی و نظر یکدیگر احترام بگذاریم و از امضای این بیانیه سند افتخار و از امضا کنندگانش قهرمان نسازیم. می‌دانید که آدم‌های فرصت طلب و موج‌سواری که با انگیزه‌های دیگری بیانیه را امضا کرده‌اند کم نیستند و باز می‌دانید همه‌ی آن‌هایی که امضا نکرده‌اند خیانت‌کار نیستند. بعضی فقط روش همدردی شما را نمی‌پسندند...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 18:34  توسط توکا نیستانی  | 

هنوز هم خیلی‌ها دوست دارند به من استاد بگویند چون تاریخ تولدی که در شناسنامه‌ام ثبت شده کم کم دارد به دورانی ماقبل تاریخ اشاره می‌کند، ماقبل کامپیوترهای خانگی، ماقبل پلی استیشن، ماقبل تلفن‌های دستی، ماقبل تلویزیون‌های ماهواره‌ای... از نظر این دوستان، که حسن نیت هم دارند، هرکسی که سن و سالی از او گذشته باشد هرقدر هم بی‌استعداد باشد باز استاد است.

آن‌قدر استاد، استاد گفتند و تکذیب کردم تا بالاخره تسلیم شدم و تصمیم گرفتم تا شاگرد بگیرم و یک کارگاه طراحی و تصویرسازی ترتیب بدهم بل‌که این لقب استادی که نه به خودم، به شناسنامه‌ام چسبانده‌اند معنایی پیدا کند.

قبل از هرچیز به تعدادی داوطلب پولدار که حوصله‌ی طراحی داشته باشند نیاز داشتم پس طرحی کشیدم برای دعوت علاقمندان به شرکت در کلاس، کلاسی که استادش خوش خیالانه آرزوی تربیت آدم‌های نکته دانی را دارد که بتوانند از پشت سر و با چشم و دست بسته هم طراحی کنند!

... حالا دیدید که استاد نیستم؟ خوب نگاه کنید، دست‌ راست را اشتباه کشیدم، این آدم دوتا دست چپ دارد!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 12:51  توسط توکا نیستانی  | 

 

خوش‌وقتی بزرگی است که اتفاقی از در کتابفروشی داخل شوید و چندقدم جلوتر "اردشیر" را ببینید که مثل طاووس نر بر صندلی نشسته، چتر دم بازکرده و با اشارات نامحسوس سر و چشم شما را به حضور می‌طلبد. تعظیم کنان به نزدیک استاد شرفیاب شدم و بر صندلی مرحمتی ایشان نشستم. از قرائن چنین پیدا بود که برای افزودن بر رکورد جاودانی بیست‌هزار جلد کتاب خوانده‌اش نیامده‌است، کنار دست و بر روی میز تعدادی تقویم سال جدید داشت که داغ داغ از تنور چاپخانه بیرون آورده و برای عرضه به نشرچشمه رسانده بود.

از حال و روزم پرسید و این‌که آیا تازگی چیزی درباره ایشان ننوشته‌ام که شرح موجزی به عرض رساندم و گفتم که وقتی آخرین کتاب‌شان را به بهای پنج‌هزار تومان خریدم و خواندم بسی غلغلک شدم تا چیزکی درباره‌اش بنویسم اما یکی از دوستان مشترک، من را از این کار منصرف کرد. پرسید کدام دوست مشترک، که اسم بردم اما به عادت مردان مشهور نشناخت. پرسید کدام کتاب، که نشانی دادم- همان که جلدی شبیه به گورخر دارد. پرسید که آیا از کتاب خوشم نیامده که به دروغ گفتم دوستش داشتم مخصوصاً روایت مستند آن شیرهای غیور افریقایی که دختر سیزده ساله‌ای را از چنگال مردان شروری که نیات تجاوزکارانه داشتند نجات دادند و متجاوزین را خوردند و تا آمدن پدر و مادر دخترک، 48 ساعت از او مراقبت کردند و صحیح و سالم تحویل‌اش دادند و سلانه سلانه، بدون هیچ چشمداشتی، مثل همه‌ی قهرمان‌های واقعی، به جنگل انبوه و تاریک برگشتند. گفتم که مخصوصاً از آن نتیجه‌گیری اخلاقی که پای این خبر گذاشته بودی بسیار لذت بردم: «وقتی برای اهانت کردن به دیگران به آن‌ها لقب حیوان می‌دهیم آیا اشتباه نمی‌کنیم؟»... اردشیر خندید و گفت که آن داستان، خبری از یک روزنامه بوده و حتماً واقعی است و من از او پرسیدم که با این حساب آیا حاضر است وقتی به سفر می‌رود زن و بچه‌اش را پیش چند شیر غیور افریقایی به امانت بگذارد؟

آدم عاقل که هر خبری را باور نمی‌کند، حتی اگر در روزنامه نوشته شده باشد.

آن‌وقت استاد با بزرگواری دست به گنجینه‌ی تقویم‌ها برد و یک دانه سوا کرد و با دست‌خط مبارک آن را به اسم همسر من توشیح فرمود و... رفت.

من آدم خوش‌بختی هستم چون یک دانه تقویم داش اردشیر اصل با امضا و دست‌خط استاد شهریار دارم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 23:54  توسط توکا نیستانی  | 

شک ندارم که "آیدین آغداشلو" از جمله هنرمندانی است که نمی‌توان به سادگی درباره‌اش نظر داد، نقد نقاشی او برای من شاق‌ترین کار است چرا که او را تحسین می‌کنم و ستایشگر وسعت معلومات و شیفته‌ی نثر فوق‌العاده‌اش هستم- نثری که حتی احمدرضا احمدی و بهرام بیضایی آن را رشک‌انگیز می‌دانند- و هنوز بر این باورم که حق او ادا نشده و قدر او نمی‌شناسند... اما وسوسه‌ای که من را واداشت تا چندخطی درباره‌ی نقاشی آیدین بنویسم یافتن شباهتی است که در او به عنوان یک نقاش بزرگ با خودم به عنوان یک تصویرساز و کارتونیست ساده پیدا کرده‌ام، شباهتی که تنها به تلاش هردوی ما در یافتن ایده- سوژه-‌ محدود می‌شود.

در ماهی که گذشت دوبار شانس دیدار آیدین نصیبم شد، بار اول در مراسمی که خانه‌ی هنرمندان به مناسبت شصت‌وهشتمین سالروز تولدش برپا کرد و بار دوم، هفته‌ی پیش که جلسه‌ای از کلاس درسش را به صحبت کردن از خود و آثارش اختصاص داد و فرصتی شد تا برای اولین بار از خودش بپرسم که چرا تمام کارهایی که از او به عنوان یک نقاش دیده‌ام چنان کامل و بی‌نقص است که نمی‌توان ردپایی از احساسات لحظه‌ای یا تصمیمی آنی در آن پیدا کرد؟

                                                                    ***

آیدین سخنوری چیره‌دست است، با فصاحت از انگیزه‌اش برای نقاشی کردن حرف می‌زند و همه‌جا از خودش با ضمیر سوم شخص مفرد- او- یاد می‌کند. می‌گوید که عاشق زیبایی است و برای "رمزگشایی" از زیبایی آثاری که می‌بیند- فرقی نمی‌کند که یک تابلوی دوره‌ی رنسانس باشد یا مینیاتوری از رضا عباسی یا خط نوشته‌ای از کلهر- آن‌ها را دوباره می‌کشد تا در فرایند این بازآفرینی همان لذتی را تجربه کند که آنان تجربه کردند و یاد بگیرد رموزی را که باعث کمال آن آثار بوده‌است. با دانستن این نکته به راحتی می‌توان حدس زد که آدمی با هوش سرشار آیدین نمی‌تواند بعد از "کشف رمز"  مطالعات خود را دور بریزد پس با اندکی دخل و تصرف در آن‌ها، این مطالعات زیباشناسانه را به آثاری تبدیل می‌کند که سال‌هاست هوش از سر بینندگانش ربوده است یعنی همان مینیاتورهای مچاله شده، کوزه‌ها و گلدان‌های نفیس و بعضاً شکسته، صورت‌های رنسانسی ترکیب شده با چسب زخم‌بندی، باند، چاقوی قجری، خراشیدگی، آثار آتش گرفتگی و ... و تمام اضافاتی که سبب می‌شوند نقاشی آیدین در محدوده‌ی یک کپی عالی از یک نقاشی معروف باقی نماند و بدل به اثری جدید بشود و هدف اولیه‌ی نقاش از این بازآفرینی قابل بازشناسی نباشد. او در این مطالعه تا آن‌جا پیش می‌رود که کپی دقیق و خارق‌العاده‌ای از خط میرعماد می‌سازد که شگفت‌انگیز است و بیشتر شگفت زده می‌شوید اگر بدانید که او خطاطی نمی‌داند و دست‌خط میرعماد را نه با قلم‌نی، بلکه با قلم‌مو کپی کرده و حتی کم و زیاد شدن مرکب قلم‌نی استاد را در کشیدگی یک "ک" یا انحنای یک "ی"، همه را با قلم مو دوباره ساخته است.

آیدین بعد از بازسازی تصویر اصلی غالباً با اضافه کردن عنصری جدید و ناهمگون با اثر و ایجاد تقابل بین آن‌ها- تقابل بین قدیم و جدید، شرقی و غربی، سادگی و شکوه، پرواز و سقوط، بی‌رنگی و رنگ- سعی در انتقال پیامی به بیننده دارد، پیامی که معمولاً بسیار ساده، روشن و غالباً اجتماعی است. سادگی و وضوح پیام مهم‌ترین شرط برای "تصویرسازی" و "کاریکاتور مطبوعاتی" است و آیدین برای الصاق مفهومی جدید به نقاشی قدیمی از همان روشی استفاده می‌کند که نزد تصویرسازان و کارتونیست‌ها معمول است و چون این روش متکی بر استفاده از نشانه‌هایی است که نزد بیننده آشنا باشد او را در معرض همان بلایی قرار می‌دهد که سال‌هاست کارتونیست‌ها به آن دچار هستند، یعنی بلای شباهت‌های ناگزیر.

بعد از وقوف به این نکته اصلاً تعجب نکردم وقتی تصویری گرافیکی از هنرمند گمنامی پیدا کردم- چهره‌ی زنی که دهانش را مثل تکه‌ای کاغذ پاره کرده‌اند- که سوژه‌ای مشابه با یکی از بهترین آثار رنسانسی آیدین داشت و باز تعجب نکردم وقتی سوژه‌ی یکی دیگر از آثارش را- زنی که آناتومی گردنش پیدا است- در آخرین ویدئو کلیپ یک خواننده‌ی امریکایی موسیقی پاپ دیدم و باز تعجب نخواهم کرد اگر نمونه‌های بیشتری از این دست شباهت‌ها ببینم و پیشاپیش اطمینان دارم که روح آیدین از آن خبر ندارد. امروز باور دارم که پیام اجتماعی نقاشی آیدین در برابر قدرت قلم او قابل چشم‌پوشی است، پیداست که هنرمند بعد از ساختن کپی دقیقی از یک تابلوی نفیس آن‌قدر حظّ برده که قدم بعدی‌اش برای تکمیل تابلو و احراز مالکیت معنوی بر آن از طریق اضافه کردن پس‌زمینه‌ای جدید یا خراشیدن بخش‌هایی از آن یا آتش زدن تابلو و... کاملاً در حاشیه و فرعی به حساب می‌آید.

                                                                   ***

بعد از خاتمه‌ی سخنرانی، برای عرض سلام پیش آیدین رفتم، بزرگوارانه قبولم کرد، پرسیدم که آیا به سیاق نقاشان دفترچه‌ای دارد که سیاه‌مشق‌هایش، طرح‌ها و ایده‌هایش را در آن بکشد؟ مدرکی که نشان دهد او هم برای کشیدن چیزی سعی می‌کند، اشتباه می‌کند و گاهی هم نقشی را با عیب و نقص می‌کشد؟ در جواب خندید و گفت که چنین دفتری ندارد اما اگر بخواهم یکی برایم درست می کند...

                                                                 ........

 برای دیدن آثار آیدین به این آدرس سر بزنید

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 0:0  توسط توکا نیستانی  | 

اهل کاشان بود و سر سوزن ذوقی داشت اما برخلاف "سهراب"، پیشه اش نقاشی نبود. آمده بود تا من را- "استاد" را- ببیند، کارهایش را نشان بدهد و راهنمایی بگیرد. دلم نیامد خواهش اش را رد کنم چون مسافر بود و همان شب به کاشان بر می گشت. آدرس کافه را دادم که تا کارم تمام شود و برسم چند دقیقه ای منتظر بنشیند. وقتی رسیدم تنها و معذب نشسته بود، نوزده سال را تمام نداشت و مثل ستاره ای که از سقف آسمان افتاده باشد، روی نیمکت چوبی کافه می درخشید. تعدادی عکس از کارهایش در کیف داشت که نشانم داد، مجموعه ای بود از کارتون های بدون شرح و کاریکاتورهایی از چهره ی هنرپیشه های معروف، کارها قوی نبود، نظرم را پرسید که گفتم به نظر من در کشیدن کاریکاتور چهره بیشتر استعداد دارد و بهتر است آن را ادامه بدهد. همان صبح به دیدن "جواد" رفته بود و او، برخلاف من، گفته بود که بهتر است کشیدن چهره را کنار بگذارد، حالا گیج شده بود و نمی دانست به کدام توصیه عمل کند. گفتم اش که "جواد" در کشیدن کاریکاتور چهره، صاحب سبک است و معلوم است که آثار تو را سختگیرانه قضاوت کرده، من اما به این فکر کردم که "کارتون بدون شرح" صنعتی بی رونق است که دیگر جایی برای ادامه دادن ندارد و حیف است اگر جوانی و عمر خود را صرف آن کنی؛ از من می شنوی به هر دو توصیه عمل کن، اصلاً کاریکاتور را رها کن. با تعجب گفت: "- استاد! از دیگر اساتید شنیده ام که کاریکاتور در اوج است و..." گفتم: "- به من استاد نگو و به این شعارها اعتنا نکن، نمی بینی که سال هاست در هیچ جای دنیا مجله ای مختص کاریکاتور منتشر نمی شود و می دانی چرا؟ چون مردم این مجله ها را نمی خرند... مردم در کشورهای غربی علاقه شان را به دیدن کاریکاتورهای بدون شرح از دست داده اند، اما اگر می توانی کارتون ادیتوریال بکشی یا داستان مصور بسازی به کارت ادامه بده و یادت باشد که رقابت سختی در پیش داری چون تعداد کارتونیست های خوب زیاد است و جای کار کم." جوابم داد که: "استاد! آخر می گویند با یک کاریکاتور می توان مشت محکمی زد بر... نگذاشتم ادامه بدهد: "- اولاً به من استاد نگو، ثانیاً مگر ما مرض داریم که مشت حواله ی آبگاه مردم بکنیم؟ اصلاً چه کسی گفته وظیفه ی ما مشت زنی است؟ حالا فرض کن که مشتی پراندی و به هدف خورد، چیزی عوض می شود؟ آیا طاقت مشت حریف را داری؟"... گفت: "- استاد! جایی خوانده ام کاریکاتور آن قدر رونق پیدا کرده که بزودی جای نقاشی را بر دیوار خانه های مردم می گیرد..." حرفی از این یاوه تر نشنیده بودم آن هم در جامعه ی عقب مانده ای که نقاشی هیچ وقت روی دیوار خانه ها ی مردم جایی نداشته... بحث اما بی نتیجه بود، برای خاتمه دادن به صحبت  داستانی تعریف کردم که تا رسیدن به خانه به آن فکر کند:

مردی خواست تا یک طوطی سخنگو بخرد، طوطی های متعددی را دید و قیمت جوان ترین و زیباترین شان را پرسید. فروشنده گفت: "- این طوطی؟ سه چار میلیون!"...  و دلیل آورد: "- این طوطی شعر نو میگه، تموم شعرای شاملو، اخوان، نیما و فروغ رو از حفظه! "

مشتری به دنبال طوطی ارزان تر، یکی پیدا کرد که پیر بود اما هنوز آب و رنگی داشت، رو به فروشنده گفت: "- پس این را می خرم که پیر است و نباید گران باشد"

"- این؟!... فکرش رو نکن، قیمت این بالای شش هفت میلیونه... چون تمام اشعار حافظ و سعدی و خواجوی کرمانی رو از حفظه..."

مرد نا امید نشد و طوطی دیگری پیدا کرد که حسابی زهوار در رفته بود، گفت: "- این که مردنی است و حتماً ارزان... "

"- این؟!... فکرش رو نکن، قیمت اش بالای پونزده شونزده میلیونه... چون اشعار سوزنی سمرقندی و  انوری و مولوی رو حفظه..."

مرد که نمی خواست دست خالی برگردد به طوطی دیگری اشاره می کند که بال و پر ریخته بر کف قفس بی حرکت افتاده و لنگ هایش هوا بود... انگار نفس هم نمی کشید.

"- این یکی را می خرم که پیداست مرده، حرف که نمی زند، حتماً هیچ هنری هم ندارد و باید خیلی ارزان باشد..."

"- این یکی؟!... اصلاً فکرش رو نکن! قیمت این بالای شصت هفتاد میلیونه!"

"- آخه چرا؟ مگه اینم شعر میخونه؟"

"- نه...! شعر نمی خونه، حتی ندیدم تا امروز حرف بزنه، اصلا هیچ کاری نمی کنه... اما این سه تا طوطی دیگه بهش میگن استاد! "

                                                               ***

حالا برو هر کاری دوست داری بکن اما هیچ وقت به من استاد نگو... لااقل اُسی صدایم کن.

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 1:35  توسط توکا نیستانی  | 

این متنی است که به سفارش مجله ی تندیس و برای اردشیر محصص نوشته ام

                                                          ***

مسجد محل ما، که به سالن مراسم اش معروف است، سخنرانی دارد تحصیل کرده و خوش صحبت، با دو دانگ صدایی که چون شروع به خواندن می کند حزنی در جان حاضرین می اندازد... در کارش موفق است اما همیشه از یک الگو پیروی می کند: اول با این خوش بینی که همه ی مردگان ما انسان های خوب و خداشناسی بوده اند مقادیری در باب فضائل اخلاقی متوفی حرف می زند و از این فرضیه که آن مرحوم چه پدر مهربان و چه همسر فداکاری بوده می گوید و بعد با رجوع به کاغذی که در دست دارد از شغل او و اسم و رسم همسر و فرزندانش یاد می کند و از خدماتی که به عنوان یک معلم، بازاری، دکتر، مهندس، خانه دار... به جامعه کرده تقدیر می کند تا نوبت به گوشزد کردن کوتاهی عمر برسد و حاضرین را اخطار دهد که چون مهلت تمام شود، حتی اگر عمر نوح کرده باشید، باز زندگی را کوتاه خواهید یافت و با این حکایت تمام می کند که چون حضرت نوح در آفتاب ایستاده بود و عزرائیل قصد ستاندن جانش کرد مهلتی خواست تا به سایه رود و بگوید عمر من نیز به سرعت رفتن از آفتاب به سایه گذشت... و در آخر، طبق عادت صدا را یک پرده بالا می برد و خطاب به جمع  ندا می دهد: "ناگهان بانگ برآمد: خواجه رفت!" و من هربار تحت تأثیر قرار می گیرم انگار بار اولی است که آن جملات را می شنوم و با خود فکر می کنم در مورد کسانی که طبق الگوی ما زندگی نکرده اند در این مراسم چه می توانیم بگوییم؟

از قراین چنین پیداست که اردشیر هیچ وقت ازدواج نکرد، پس نه همسری فداکار بود و نه پدری مهربان و بالطبع چون دختری نداشت، که گریه کن پدر باشد و امروز به کار آیدش، کسی اشکی بر مزار او نریخت. اخلاق اش، تا جایی که به ما مربوط می شود، خیلی خوش نبود؛ گوشه گیر بود و در انزوایی خود خواسته زندگی کرد. گرچه به نامه ها سخاوتمندانه جواب می داد اما در خانه اش را به روی "غریبه" ها بسته و دیدارش تقریباً ناممکن بود. با معیارهای فرهنگ ما مهمان نواز نبود. به جز مدت کوتاهی در اوایل جوانی، که کارمند دولت شد و خیلی زود رهایش کرد، در تمام عمر شغلی متعارف نداشت و سفره اش به اندازه ای نبود که خلقی از کنارش روزی خورند و دعاگو باشند، خیری به کسی نرساند، مدرسه ای نساخت، مزرعه ای آباد نکرد و تمام عمر را به کاری گذراند که بعد از مرگ کمتر سخنرانی در یک مجلس ترحیم بتواند با خیال راحت و طبق معمول درباب اهمیت و فایده ی آن آسمان و ریسمان ببافد... کاریکاتوریست بودن در این مواقع هم اسباب دردسر بازماندگان و خطبا می شود...

 و حالا که ناگهان بانگی برآمده و خبر از رفتن اردشیر می دهد علی رغم تمامی ظواهر نا امید کننده ی زندگی او اگر کمی دقیق و نامتعارف نگاه کنیم- همان جور که خودش دوست داشت به دنیا نامتعارف نگاه کند- می توانیم در قبال آن چه نداشت و از دست داد، آن چه را که به دست آورد بهتر ببینیم:

فرزندی نداشت اما نتیجه ی شش دهه طراحی بی وقفه اش را در چند جلد کتاب منتشر کرد و چند برابر آن، کتاب منتشر نشده باقی گذاشت؛ شاید همین کتاب ها بهتر از هر فرزندی نام او را برای مدت های طولانی زنده نگاه دارند و برای بنگاه های نشر کتاب و چاپخانه ها و کارگران آن کار بسازند و به خیلی ها نان برسانند؛ خیلی ها در آینده از قبل او نان خواهند خورد. اگر راهی به خانه اش نداشتیم در عوض دروازه ای به دنیای شخصی اش گشود و همه را با رویی گشاده به آن دعوت کرد. معلم نبود اما زندگی و کار او بهترین درس ها را به ما- به من- داد، درس هایی که به دشواری فهم آثارش هستند، درس هایی که فهم آن از حوصله ی هوادارانی که او را  به اندازه ی تیم فوتبال محبوب شان، سطحی و زیاد، دوست دارند خارج است. اردشیر در زمانه ای جور دیگری فکر کرد و جور دیگری کشید که "توفیق" مقبولیت عام داشت. درست در همان دوران هنرمندان دیگری در سایر رشته ها شنا کردن بر خلاف جریان پسند عامه را شروع کرده بودند اما "کاریکاتور" هرچه بود هنر نبود و اردشیر از آن یک هنر ساخت و در این راه تا آن جا پیش رفت که مثل هر هنرمندی به تجربه های پی درپی در فرم و محتوای آثارش دست زد و آن قدر از تعریف "کاریکاتور" دور شد که اگر هنوز به او کاریکاتوریست می گویند به خاطر فقر زبان است در یافتن اسم مناسب برای کاری که او کرد...

برای من زندگی هنری اردشیر به عنوان یک کاریکاتوریست بازنشسته، یک تصویر ساز فعال و یک طراح طنز اندیش مادام العمر بیشتر از آثارش آموزنده است. از اردشیر آموختم که ظرفیت های "کاریکاتور" به عنوان یک هنر محدود است و برای هنرمند بودن باید از آن فاصله گرفت، از او آموختم که برای فرار از ورطه ی ابتذال باید به درک عامه از زیبایی شک کرد. اردشیر به من یاد داد که هنرمندان بزرگ انسان هایی معمولی اند و هیچ انسانی کامل نیست. اردشیر به من آموخت که برای موفقیت، تبلیغ همان قدر در جهان هنر مهم است که در دنیای تجارت. اردشیر به من یاد داد که هنرمند برای ثبت خود در تاریخ هنر کار نمی کند همان طور که برای سلیقه ی منتقدین هنری یا کلکسیونرهای آثار هنری کار نمی کند. اردشیر به من آموخت که یک طراح هیچ وقت، هیچ وقت، هیچ وقت بازنشسته نمی شود و تا آخرین لحظه ی عمر، تا جایی که دست و ذهن اش یاری کند خط می کشد...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 5:49  توسط توکا نیستانی  | 

هیچ می دانستید که در اسطوره های مسیحیت، "آدم" قبل از "حوّا" همسر دیگری داشته به اسم "لیلیت"؟

البته می گویند اسطوره ی لیلیت چندان معتبر نیست و بر اساس تفسیری بر یکی از انجیل ها جعل شده اما به هر حال داستان جالبی دارد:

بنا بر روایتی لیلیت هم زمان با آدم و از جنس او- خاک- آفریده شد، روایتی دیگر می گوید از آتش، هرچه بود با آدم توافق اخلاقی نداشت، چرا که هر دو از منشأ یکسانی خلق شده بودند، و حاضر نبود برتری مرد را بر خود بپذیرد و به او تواضع کند. القصه، لیلیت که بوی "آدم" را خوش نداشت به شکل ماری به همراه اولین و آخرین غریبه ی محل، یعنی شیطان، از بهشت گریخت! آدم تنها شد و به درگاه خداوند دعا کرد و گفت زنی که به من داده بودی گریخت، آن وقت خداوند حوّا را از دنده ی چپ آدم آفرید که مونس و همدم او باشد و بماند؛ گرچه آدم، حوّا را دوست داشت اما روح او همیشه در یاد و حسرت لیلیت باقی ماند.

داستان جالبی است، به این ترتیب لیلیت اولین زن، اولین معترض، اولین خیانتکار و شاید اولین فمینیست تاریخ بشر است.

مدتی است که شب ها دقایقی را به طراحی از "آدم و لیلیت" می گذرانم. طرح ها را روی مقواهای بزرگ و با قلم فلزی نوک پهن و مرکب مشکی کشیده ام. بدون پیش طرح و بدون آن که از قبل برای چیزی که می کشم تصمیمی گرفته باشم قلم را در جوهر می زنم و طراحی می کنم. خیلی تلاش کرده ام که پرسوناژها، با این که پوشیده نیستند، موردی نداشته باشند، کار دشواری است که گاهی نتیجه اش کشیدن دو جفت چشم پشت یک عالم برگ و درختچه است و گاهی دو سایه ی سیاه در زمینه ای سیاه ...

امیدوارم روزی بتوانم نمایشگاهی از این طراحی ها برپا کنم، "آدم" با امید زنده ماند، ما نیز به همچنین.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 1:27  توسط توکا نیستانی  | 

اگر فیلم "آمادئوس" را دیده باشید "سالیاری" را به یاد دارید، آهنگسازی که آن قدر پرمایه بود که در دربار پادشاه اتریش مقام و منزلتی بیابد و آن قدر بد شانس بود که نابغه ای مثل "موتزارت" درست در همان زمان پا به جهان موسیقی بگذارد. شاید اگر موتزارت با کمی تأخیر به دنیا می آمد سالیاری برای احساس رضایت خاطر از موفقیت هایی که در زندگی به دست آورده بود هیچ کم نداشت.

می گویند دوران ظهور نوابغ به سر آمده است؛ شاید همان طور که "اندی وارهول" پیش بینی کرده به دورانی نزدیک شده ایم که هر کسی برای پانزده دقیقه به شهرت برسد و نوبت را به دیگری وا گذار کند اما هنوز هم تفاوت بسیاری است بین کسانی که مایه هایی دارند و آن ها که بی مایه اند. حالا که نابغه ای درکار نیست، سالیاری بودن یک فضیلت است.

در طی سه دهه ی گذشته شانس دیدن سه نوجوان "پرمایه" را داشته ام:

اولین نفر "هومن مرتضوی" بود که فقط چهار پنج سالی از من کوچک تر است اما در زمان آشنایی، من دانشجوی دانشگاه بودم و او محصل دبیرستان و نمی دانم چرا این فاصله باعث می شد تا فکر کنم خیلی پیرتر از او هستم. خیلی زود به این نتیجه رسیدم که هومن استعدادی یگانه در طنز و نگاهی ویژه به هنر تصویرسازی و کاریکاتور دارد، حتی الگوهای او در دنیای کاریکاتور متفاوت با هم سن و سال هایش بود و بدترین کارهایش در بدترین مجلات طنزی که منتشر می شد از بهترین کارهای خیلی ها بهتر بود. با گذشت زمان هومن مرتضوی به شاگردی به کلاس های آیدین آغداشلو رفت و باز به اعتقاد من شاگردی متمایز بود که بیشتر از همه یاد گرفت و کمتر از همه به آیدین شبیه شد. او یکی از سه نفری است که دفتر تبلیغاتی "داروگ" را تأسیس کردند که امروز دفتر معروف و موفقی است گرچه هومن در همان آغاز کار آن را ترک کرد و به امریکا رفت. یکی از اولین و موفق ترین تقویم هایی که قبل از شروع موج تقویم سازی در شهر منتشر شد تقویمی بود که هومن مرتضوی طراحی کرد و کاریکاتورهایش را کشید و به اسم "بعضی ها" معروف شد و بسیار مورد استقبال قرار گرفت و خیلی ها را تحت تأثیر قرار داد که هنوز دارند به همان سبک و سیاق کار می کنند. هومن مرتضوی جذب دنیای نقاشی و گرافیک شد و کاریکاتور را رها کرد.

"هادی فراهانی" را بعداً در سال شصت و پنج شناختم، نوجوانی پانزده شانزده ساله، بسیار محجوب، کم حرف و حساس بود. یکی از گرافیست های مجله، بسته ای پانصد تایی کاغذ به من داد تا ببینم و نظر بدهم، هادی پانصد کاریکاتور با موضوع موسیقی کشیده بود که همگی بدون استثناء خوب بودند و می دانید که ساختن پانصد طرح از یک موضوع چقدر دشوار و گاه غیر ممکن است؛ با دیدن کارها مطمئن شدم نابغه ای پا به عرصه گذاشته که به زودی همه را در سایه ی خود محو خواهد کرد. هادی فراهانی به سرعت یکی از طراحان ثابت مجله شد و خیلی زود یکی دو نمایشگاه گذاشت که با استقبال روبرو شدند. عکسی وجود دارد که گروهی از کاریکاتوریست های پیش کسوت را به همراه چند جوان در کنار هم نشان می دهد، هادی در آن عکس خموده و سر به زیر نشسته است. هادی فراهانی خیلی زود به کانادا مهاجرت کرد. شش سال پیش که به ایران آمده بود به دیدن من آمد و گفت از همان روزی که آن عکس را گرفتیم با دیدن پیش کسوت ها و اساتید و برای فرار از آینده ای که خطر تبدیل شدن به یک پیش کسوت تهدیدش کند تصمیم به مهاجرت گرفت! شنیده ام که امروز از معدود کارتونیست ها و تصویرسازان موفق ایرانی در کانادا است گیرم معلوم شد که نابغه نیست.

آخرین پدیده ای که می شناسم "صدرا بنی اسدی" است، امروز همان سن و سالی را دارد که هادی داشت وقتی که با او آشنا شدم. به صدرا هم گفته ام، استعداد زیاد در طراحی تا وقتی که نوجوان هستی می تواند نشانه ای از نبوغ قلمداد شود اما وقتی نوجوانی را پشت سر بگذاری دیگر کسی از قدرت قلمت متعجب نمی شود، باقی می ماند این که چقدر تلاش کرده ای، چقدر خوانده و نوشته ای، چقدر دیده و شنیده ای و چقدر ممارست داشته ای و جستجو کرده ای و این که به پیش کسوت شدن یا استادی قناعت کنی یا نه. خوشبختانه هنوز به ظهور هنرمندانی پرمایه می توان امیدوار بود.

....

*دیدم حوصله تان سر رفته گفتم این را، که باز قبلاً نوشتم اما منتشر نکرده بودم، بخوانید تا برگردم.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 17:56  توسط توکا نیستانی  | 

"سابارتز"* از نزدیک ترین و قدیمی ترین دوستان پابلو پیکاسو است که بارها موضوع نقاشی های او قرار گرفته و تازه چند وقتی است که یکی از همان طراحی ها موجبات بحث و اختلاف نظر عده ای از هنردوستان احساساتی ما را فراهم کرده است.

مراتب جهت تنویر افکار خصوصی و رفع بعضی شبهات به اطلاع رسید؛ مطمئن باشید که هدف دیگری در کار نیست.

*Sabartes  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 16:1  توسط توکا نیستانی  | 

هر نسلی برای خودش معلم هایی دارد، نسل من وقتی به عرصه رسید معلم ها به تعطیلات رفته بودند؛ اردشیر محصص امریکا بود، کامبیز درم بخش آلمان بود، احمد سخاورز کانادا بود، مصطفی رمضانی رفته بود فرانسه فقط علی مانده بود و حوض اش، می خواستیم طرح ببینیم و کار یاد بگیریم اما کتاب و مجله ای در کار نبود فقط اسم هایی شنیده بودیم که می دانستیم بزرگ اند اما شانسی برای نشستن رو در رو و صحبت چهره به چهره با هیچ کدام نداشتیم.

روزهای زیادی را جلوی دانشگاه، به امید پیدا کردن مجله های قدیمی، گشتم و طی این گشت و گذار بیشتر و بیشتر با مصطفی آشنا شدم، با او در شماره های قدیمی و خاک گرفته ی مجله ی "رودکی" ملاقات می کردم یا در نسخه های پراکنده ای که از "فرهنگ و زندگی" پیدا کرده بودم یا در هرجای دیگری که مرتضی ممیز مسئول صفحه آرایی آن بود و کاریکاتورهای شاگرد محبوب اش را زینت بخش صفحات آن می کرد. چهارده سال بعد از آشنایی با کاریکاتورهای مصطفی، خودش را در ترکیه دیدم وقتی که هر دو مهمان یک جشنواره ی کاریکاتور بودیم یعنی سال 1993 و خوش حالم که از آن به بعد وقتی برای دیدار دوستان اش به ایران می آید سراغی از من می گیرد.

امروز چند ساعتی را با مصطفی گذراندم و متوجه شدم که در بسیاری چیزها نظراتی شبیه به او دارم که همه را قبلاً نوشته ام، می دانستم که وب لاگ "توکای مقدس" را نمی خواند و ناگزیر بارها این جمله را تکرار کردم: «اتفاقاً من هم همین طور فکر می کنم» و در اثنای این فکر کردن او را با هم کلاسی های دانشکده ام مقایسه کردم که همین چهارشنبه ی پیش در یک دوره ی شام دیدم اشان؛ نمی دانم چه سـرّی است در دانستن آداب مالیدن سه لایه قیر بر دو لایه گونی یا نوشتن "صورت وضعیت" که از آن ها ماموت هایی با جوراب سفید ساخته که جز صحبت از قیمت دلار و زمین و مصالح ساختمانی یا بازگویی هزارباره ی خاطرات "لاس وگاس" و "تورنتو" حرفی برای گفتن ندارند، از درون پیر و ناتوان شده اند و به مأموران بازنشسته ی اداره ی مبارزه با مالاریا شبیه ترند تا معمار و چه سـرّی است در "هنر" مصطفی که چنین وسعت نظری به او داده که دقیق حلاّجی می کند و ظریف پاسخ می دهد و بدون تظاهر به هوشمندی، هوشمندی اش به چشم می آید؟

سن و سالی از مصطفی گذشته- پنجاه و هشت ساله است- و حالا کم تر به آن عکس معروف دوران دانشجویی اش شباهت دارد مگر وقت هایی که می خندد، آن وقت همان مصطفی رمضانی سی سال پیش است.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 23:51  توسط توکا نیستانی  | 

اگر قبلاً از زبان خودش شبیه به این مدعا را نشنیده بودم این حرف ها را به حساب غلط های چاپی می گذاشتم، اما به نظر می آید که دوست هنرمند من، اردشیر، توجهی به کمیت اعداد ندارد و خیلی بی حساب و کتاب از آن خرج می کند.

بالاخره لازم است یک نفر برای او توضیح بدهد که خواندن بیست هزار جلد کتاب یا چاپ دوازده هزار کاریکاتور و مقاله یعنی چه:

- اگر اردشیر بتواند روزی یک جلد کتاب فلسفی، اجتماعی، هنری و ادبی را از اول تا به انتها بخواند در هر سال نهایتاً 365 جلد کتاب فلسفی، اجتماعی، هنری و ادبی خوانده است و برای خواندن بیست هزار جلد کتاب به 55 سال زمان احتیاج دارد پس اگر از ده سالگی شروع به خواندن کرده باشد الان 65 ساله است و باید بپذیریم که برای ایفای نقش جوانی استاد شهریار بسیار خوب گریم شده بود.

اگر بنا را بر صحت گفته های اردشیر بگذاریم و قبول کنیم که او از یازده سالگی به مدت چهارده سال در یک آهنگری کار کرده و احتمال بدهیم که بعد از گذراندن این دوران سخت و در بیست و پنچ سالگی کتاب خواندن را شروع کرده باشد با احتساب سن الانش که نباید بیشتر از سی و پنج سال باشد نتیجه می گیریم که در ده سال اخیر روزی 4/5 جلد کتاب فلسفی، اجتماعی، هنری و ادبی خوانده است.

البته اردشیر یک استثناء است و بعید نیست که از هفت سالگی- کلاس اول ابتدایی- به خواندن کتاب های فلسفی، اجتماعی، هنری و ادبی روی آورده باشد که در این صورت روزی دو جلد کتاب فلسفی، اجتماعی، هنری و ادبی خوانده است که به اندازه ی رکورد 4/5 اعجاب انگیز نیست اما باز جای تقدیر و تشکر دارد.

اردشیر می گوید که طی سال های فعالیت اش به عنوان کاریکاتوریست بیش از دوازده هزار کاریکاتور و مقاله به چاپ رسانده که این آمار می تواند اسباب رشک نویسندگان و روزنامه نگارانی مثل مسعود بهنود و جواد مجابی باشد که کاری جز نوشتن نداشتند و چنین حاصلی ندادند.

با یک حساب سر انگشتی در می یابیم که در پانزده سال گذشته هر روز، حتی جمعه ها و  تعطیلات رسمی، دو کاریکاتور و نصفی مقاله از اردشیر در مطبوعات به چاپ رسیده در حالی که هم زمان برای خواندن آن بیست هزار جلد کتاب، کار در آهنگری، نقش آفرینی در سریال های تلویزیونی، مجسمه سازی، معماری، گرافیک و نقاشی هم وقت گذاشته است!

بد نیست در حاشیه ی مطالعاتمان کمی هم وقت صرف خواندن ریاضیات مقدماتی بکنیم.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 20:2  توسط توکا نیستانی  | 

تقدیم به مرتضی خسروی عزیزم برای محبت بی دلیلش.

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 22:42  توسط توکا نیستانی  | 

هفته ی گذشته به اندازه ی کافی هیجان داشتم و عجالتاً حوصله ی سر و کله زدن با هیچ کس را ندارم پس امروز کلاس را زودتر تعطیل می کنم و فقط این نکته را تذکر می دهم که یک طرح خوب همیشه حامل بخشی از احساس طراح است، این همانی است که به طرح روح و زندگی می بخشد و نگاه بیننده را به خود جلب می کند. طرحی که بدون این حس متعالی ساخته شود، خشک، بی روح و "یُبس" از کار در می آید.

دو طرح سمت راست حاصل کار دختربچه ای پنج ساله به اسم باران است که خیلی غریزی به اصلی که اشاره کردم عمل می کند و می بینید چقدر کارهایش به دل می نشیند. باران برای طراحی تصویر اول از توکای مقدس به عنوان مدل استفاده کرد و برای کشیدن خروس از حافظه اش کمک گرفت و در هر دو مورد موفق بود.

طرح سمت چپ حاصل کار هنرجویی است که فقط پنجاه و چند سال از باران بزرگتر است؛ طرح مبتلا به یبوستی است که از فقدان احساس ناشی می شود. بدون آن که بخواهم وقت شما را با صحبت درباره ی بی معنا بودن و پیش پا افتادگی این سرهم بندی دست و پا تلف کنم باید توجه هنرجویان را به آناتومی غلط، سایه روشن های غلط و اغراق هایی که ناشی از ضعف طراح است تا قصد و نیت او جلب کنم.

مهم نیست اگر نمی توانید به قدرت "رامبراند" طراحی کنید اما مهم است که یاد بگیرید مثل "باران" با احساس و راحت خط بکشید.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 2:29  توسط توکا نیستانی  | 

پیشک! این اولین جلسه را صرف شناخت یک دیگر می کنیم و بعد از آن چند توصیه برای تو خواهم داشت و یک مشق شب خواهم داد تا جلسه ی بعد که درست و حسابی در خدمتت باشم.

حالا که تو را خوب می شناسم بهتر است تو هم بدانی که من معلمی عبوس هستم، درست است که شوخی و شوخ طبعی جزیی از این حرفه است اما کار را در کلاس جدی می گیرم. می دانم که گربه ها حس طنز ندارند و اهل مزاح نیستند و به همین خاطر در لحظاتی که صلاح بدانم شوخی های کوچکی با تو خواهم کرد تا از خشکی درس کاسته شود و خستگی ات در برود و هم یاد بگیری که طنازی چه تفاوت هایی با ذرّت پرت کردن دارد.

ضمن رعایت آداب کلاس از تو توقع دارم که شاگردی کوشا باشی و به توصیه های من عمل کنی و از همین الان به تو اخطار می کنم که هیچ بهانه ای برای کم کاری و تنبلی را نمی پذیرم. و حالا چند توصیه:

-  گفته بودی که دستت شکسته و خوب نشده اما اشکالی ندارد، دُم که داری، از آن استفاده کن. تقریباً یقین دارم که کارایی آن بیشتر از دستت خواهد بود.

- به بازار برو و چند کیلو کاغذ کاهی ارزان قیمت بخر، کاغذی که بتوانی بدون ترس روی آن خط بکشی و دور بیندازی. قرار نیست سیاه مشق های ما توفانی در تاریخ هنر به پا کند پس بدون وحشت و خیلی زیاد طراحی کن و آن ها را دور بریز. ممکن است دوستانت دفترچه های گران قیمتی به تو هدیه بدهند- که به کار تو نخواهد آمد- آن ها را به من تقدیم کن.

- برای طراحی از پنجه یا سبیل استفاده نکن چون بر آن ها مسلط نیستی؛ ناخن های دست و پا را کوتاه کن تا وسوسه ی خط کشیدن با آن ها بر تو غلبه نکند.

- متوجه باش که "پرشین" بودن هنر یا افتخار نیست و تو یک "پرشین" اصیل نیستی. به جای مالاندن خودت به دیگران از هرچه که می بینی طرحی بکش، سعی کن تا کشیدن سطل آشغال را یاد بگیری، سطل آشغال با گلدان تفاوت هایی دارد همان جور که یک جعبه با پاکت نامه فرق هایی دارد، در اولین قدم باید متوجه این تفاوت ها بشوی، آیا تا به حال در گلدان غذا خورده ای؟ آیا تا به حال توی پاکت نامه دست به آب رفته ای؟ حالا که متوجه فرق بین اشیاء شده ای باید بدانی که یک طراح- کارتونیست- باید بتواند این تفاوت ها را به روی کاغذ منتقل کند.

- مسیر تمرین های ما از ساده به دشوار می رسد، شاید ساده ترین تمرین، کشیدن یک جعبه باشد و سخت ترین، کشیدن یک پنجه ی دست. هر انگشت دست- دست آدم، نه گربه- از سه بند و سه مفصل تشکیل شده و چون انگشت های یک دست، کوتاه و بلند هستند و در زوایای مختلفی به کف دست وصل می شوند کشیدن پانزده بند انگشت یک دست که هرکدام در پرسپکتیوهای مختلفی قرار گرفته اند و رفتارهای مختلفی از خود نشان می دهند بسیار بسیار دشوار است و طراحی آن از کمتر کسی ساخته است. فعلاً وقت خود را صرف کشیدن چیزهایی که در توانت نیست نکن، فقط قوطی بکش و برای جلسه ی بعد از یک قوطی کبریت سیصد بار و از زوایای مختلف طراحی کن و یادت بماند که یک قوطی کبریت باید شبیه به یک قوطی کبریت باشد نه یک ساندویچ همبرگرد!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 1:34  توسط توکا نیستانی  | 

از نوه نتیجه های "پیشو"*ی خدا بیامرز است، سیاه و سفید و بی اصل و نسب. با این که ایرانی است اما از افتخار پرشین بودن یا از زیبایی و حتی از خوش اقبالی گربه های ولگرد بهره ای ندارد. نمی دانم سال گذشته چه بر سرش آمد که دست راستش شکست، بعضی می گویند که به تقلید از یک گربه ی خارجی چکمه پوشیده و به هنگام فرار زیر ماشین رفته اما ما از این داستان بی خبر بودیم و حضور گربه ی مجروح در کوچه ای که مملو از گربه های دم و گوش بریده و زخمی است جلب توجه نکرد. فکر نمی کردم زنده بماند، تا مدت ها به هنگام راه رفتن دست شکسته اش را بالا نگه می داشت تا که درد التیام پیدا کرد و استخوان شکسته هر چند کج اما بالاخره جوش خورد و گربه ی بی نوا توانست آن را از مفصل روی زمین بگذارد. وقتی دیدم که در رقابت با حریفان، برای رسیدن به غذا یا دادن شماره تلفن به گربه های ماده، عقب می ماند برای دقایقی به عاقبت گربه ای فکر کردم که به جای راه رفتن بر لبه ی دیوار محکوم به لی لی کردن در کوچه است و به حالش گریستم. امروز و در کمال ناباوری دیدمش که با دوپا و یک دست از چند گربه ی سالم و قبراق جلو زد و غدا را به دندان گرفت و به چالاکی از درختی بالا رفت!

درست است که گربه است، هنر نمی شناسد، طراحی و پرسپکتیو بلد نیست، طنز نمی فهمد و جانوری جدی است، کثیف است و زباله ها را به دنبال غذا می گردد، بی چشم و رو و قدر نشناس است اما فقط به خاطر اراده اش تصمیم گرفته ام به عنوان هنرجو قبولش کنم و کم کم به او آموزش طراحی و کاریکاتور بدهم.

آماده باشید تا بعد از پایان تعطیلات نوروزی و احتمالاً در روزهای ... پنج شنبه، سلسله مباحث آموزش کاریکاتور به "پیشک"** را دنبال کنید.

.........................

پانوشت:

 *pishoo اسم گربه ای که از سر راه برداشته بودم و بر اثر عدم رعایت بهداشت مادران باردار، به هنگام وضع حمل درگذشت.

**pishak اسمی که روی این هنرجوی با اراده گذاشته ام.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 1:35  توسط توکا نیستانی  | 

کشیده چشم خود را روی کاغذ

گذاشته روی کله جای آن بوق

گرفته با دو دستش برگه ها را

در آن بالای بالا، روی صندوق

به جای اشک کمی آشغال کشیده

که معلوم نیست پشمند یا که مـُنجوق

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 1:25  توسط توکا نیستانی  | 

هنرمند و منتقد شهیر، استاد "ی.ت" که مدت مدیدی ما را از نعمت دیدن آثار بی بدیل خود محروم کرده بود سرانجام روزه شکست و به مصداق بیت معروف: «پری رو تاب مستوری ندارد، چو در بندی سر از روزن برآرد» یک بار دیگر ماحصل چالش های ذهنی خود را با گشاده دستی در اختیار علاقه مندان به سیاست و هنر قرار داد.

پیداست که استاد نمی خواهد به سرقت ایده متهم شود چون این بار به نوع جدیدی از کاریکاتور "بدون شرح" و ایضاً "بدون معنی" روی آورده که یافتن شبیه به آن در دنیای متمدن امری نزدیک به محال است. از علاقمندان به هنر کاریکاتور و از تمامی فال گیرها، طالع بینان، جادوگرها و مفسرین سیاسی دعوت می کنیم بعد از غور و بررسی در تصویر بالا برداشت خود را در اختیار ما بگذارند. به بهترین تفسیر یک جایزه ی نفیس تعلق می گیرد.

شرح اثر: یک آقایی که احتمالاً نقاش یا شعبده بازی آزادی خواه یا "جواد مجابی" است با یک قلم موی آغشته به رنگ زرد عکس قناری می کشد اما قناری های نامرد یکان یکان می پرند و از تابلو فرار می کنند در حالی که روی بوم تعدادی کتاب دیده می شود که روی آن ها نوشته شده: «بله؟!» و کتاب ها  لیز لیز خوران و قطره قطره روی دو پاکت نامه می افتند که آن زیر است، بعضی شان هم چون سوراخ پاکت تنگ (؟!) بوده روی زمین افتاده اند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 21:22  توسط توکا نیستانی  | 

یکی از محسنات تکاندن خانه پیدا کردن آت و آشغال هایی است که از سال های دور زیر خروار خروار کاغذ و مجله و روزنامه پنهان شده اند. امشب مشغول دور ریختن کاغذهایی بودم که سال هاست گوشه ای تل انبار کرده ام که به رگه ای از طلا برخوردم؛ تعدادی از طرح های قدیمی خودم، یکی دو کاریکاتوری که نیک آهنگ به مناسبت یا بی مناسبت از من کشیده بود و تعدادی عکس های خیلی خیلی قدیمی.

روزی که نیک آهنگ در جمع هم کاران، من را به هیبت یک "گوریل سیگاری" کشید و بلافاصله یک کپی امضا شده ی آن را با غروری آمیخته با اندکی بدجنسی به دستم داد، از او تشکر کردم و به یاد حرف همسرم افتادم که گفته بود: «از کودکی در آرزوی داشتن یک شامپانزه بودم که با تو آشنا شدم!» شاید این کاریکاتور یکی از اولین تلاش های نیک آهنگ در کشف شباهت میان آدم ها و حیوانات باشد و صد حیف که اصرار او برای ادامه ی این مطالعه به نتایج نا امید کننده ای منجر شد.

داشتن یک همسر راستگو می تواند طبع لطیف هر آدمی را برای روبرو شدن با واقعیت های تلخ آماده کند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 0:15  توسط توکا نیستانی  | 

از چپ به راست، استاد شهریار،استاد مریم حیدرزاده و استاد نادر نادرپور در مراسم داوری نهایی بخش کاریکاتور جشنواره ی صلح و دوستی (یا یه همچین چیزایی) که امروز عصر و در مکانی مشکوک برگزار شد.

یک منبع موثق به شرط افشا نشدن نام، برگزیدگان بخش کاریکاتور را به ترتیب نفر اول- "ح. کریم.ز"، نفر دوم- "..."* و نفر سوم- "داود احمدی م." اعلام کرد.

...

* منبع موثق نتوانست نام نفر دوم را به خاطر بیاورد!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 19:37  توسط توکا نیستانی  | 

هشتمین دوسالانه ی کاریکاتور با تمام حواشی آن به اتمام رسید و در مراسمی که سعی شده بود حتی المقدور باشکوه باشد برنده های این دوره معرفی شدند. برای من جشنواره به پایان رسید اما می دانم که هنوز برای بعضی، سوالات و ابهاماتی باقی است که نمی گذارد به جای آن چه که گذشت به آینده فکر کنند.

یکی از شرکت کنندگان در دوسالانه می گوید انتخاب بزرگمهر حسین پور، به عنوان نفر اول در بخش کاریکاتور چهره، عین عدالت است اما با سایر انتخاب ها مشکل دارد؛ او به تنهایی نمایشگاه را گشته و بهترین کارها را از دید خود انتخاب کرده است، یعنی درست همان کاری که تک تک افراد حاضر در هیئت داوران کردند با این تفاوت که ما در مرحله ی بعد از انتخاب شخصی می بایست به یک توافق جمعی می رسیدیم و هیچ راه مطمئن و بدون عیب و نقصی برای رسیدن به این هدف وجود نداشت و ندارد. آیا بر این باور هستید که چهار داور ایرانی به همراه سه داور خارجی، که پنج نفرشان به جز زبان مادری خود به هیچ زبان دیگری مسلط نبودند، می توانستند در یک جلسه و مابین هزار اثر روی  تک تک کارها بحث کنند و به یک توافق جمعی برسند؟! مسلماً شانس حدوث این اتفاق با توجه به تعلق خاطری که هرکدام از ما به نوع خاصی از کارتون و کاریکاتور داشتیم امری نزدیک به محال بود.

تجربه ی چند دوره داوری در نمایشگاه های بین المللی در داخل و خارج از کشور به من یاد داده که هرقدر نمایشگاه مهم تر و بزرگ تر باشد، داوری ها به همان اندازه از قاطعیت کمتری برخوردار است و بی راه نیست اگر بگوییم که اندکی عنصر شانس هم در آن دخالت دارد.

نزدیک به هزار اثر را در چند گالری پیچ در پیچ و تو در تو و در طبقات مختلف به دیوارها آویخته اند و بالا و پایین رفتن از این همه پله کار ساده ای نیست مخصوصا که باید چند بار همه ی کارها را نگاه کنید تا از انتخابتان مطمئن شوید، احتمال این که کبر سن و عوارض ناشی از درد زانوها سبب شود یکی از داوران بعد از یکی دو بار طی مسیر خسته شود و ترجیح بدهد انتخاب هایش را از میان کارهای دم دست بکند دور از ذهن نیست. دیوارهای یکی از گالری ها با رنگ تیره ای پوشانده شده و ترکیب آن با نور کم چشم را خیلی زود خسته می کند، می توان حدس زد کارهای آویخته شده در آن بازدیدکننده ی کمتری داشته است، آیا فضای نامناسب نمی تواند به طور ناخودآگاه روی نظر معدودی از داور ها نأثیر منفی بگذارد؟ بعضی از آثار هم در کنج یک پاگرد یا زاویه ای نسبتاً کور آویخته شده اند، چاره ای نبوده، فضا علی رغم وسعتی که دارد برای نمایش این همه تابلو محدود است و باید از حداکثر سطح دیوارها استفاده کرد، پیشاپیش می توانی حدس بزنی که این ها هم شانس کمتری برای دیده شدن دارند. به هر داور پنج کاغذ پشت چسب دار داده اند تا کارهای مورد علاقه خود را علامت بزنند. بعد از چند بار بالا و پایین رفتن در گالری ها و تماشای دقیق و مسئولانه ی کاریکاتورها برمی گردم و کارهای شاخصی که انتخاب کرده ام را علامت می زنم، چهار برچسب اول را با قاطعیت روی تابلوها چسبانده ام اما برای پنجمین انتخاب هنوز مردد هستم، اگر تنها داور نمایشگاه بودم چهار انتخاب اول به ترتیب حائز رتبه های اول تا چهارم می شدند؛ در حین گشتن، یکی از کارها توجه ام را جلب می کند و به خودم می گویم که یک بار دیگر همه ی کارهای این بخش را نگاه می کنم و اگر کار بهتری ندیدم بر خواهم گشت و به همین رأی خواهم داد، بر می گردم و می بینم که یکی دیگر از داوران زودتر از من به همین کار رأی داده و خوش حال می شوم که خوب انتخاب کرده ام، کاغذ نارنجی ام را کنار کاغذ دیگر می چسبانم و این مرحله از انتخاب تمام می شود. داوران روی پله ها نشسته اند و خستگی در می کنند که خبر می رسد فقط کارهایی که بیشتر از یک علامت دارند برای داوری در مرحله ی بعد انتخاب می شوند، به این ترتیب هیچ کدام از چهار انتخاب اصلی من به دور بعد راه پیدا نمی کند و تنها پنجمین و آخرین کاری که اندکی با تردید و اکراه انتخاب کرده ام به مرحله بعد می رسد و در آن مرحله هم باز با کمی خوش اقبالی رأی می آورد و بالاخره مقام می آورد! وقتی هیچ کدام از کارهایی که دوست داشتم به مرحله ی نهایی نرسید، موظف بودم مابین کارهایی که در دور رقابت باقی مانده اند داوری کنم و این جا هم در رده بندی بین پنج فینالیست هر داور رأی خود را داد و در نهایت امتیازهایی که هر اثر از هفت داور گرفته بود با هم جمع شد و رده بندی کارها مشخص گردید، من به کاری که جایزه ی بزرگ نمایشگاه را گرفت امتیاز سوم داده بودم اما وقتی آرای هفت داور جمع شدند همان کار بر صدر ایستاد و همه- حتی بعضی از داوران را- متعجب کرد. این داستان در مورد باقی برنده ها نیز صدق می کند و به جز دو اثر، که تقریباً همه در باب آن ها اتفاق نظر داشتند و رتبه ی اول را در دو بخش کارتون استریپ و کاریکاتور چهره کسب کردند، مابقی آثار با ترکیبی از استحقاق و خوش شانسی انتخاب شدند و رده بندی نفرات مطابق با سلیقه ی هیچ کدام از داوران نبود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 14:42  توسط توکا نیستانی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 21:36  توسط توکا نیستانی  | 

چند چیز است که از قدیم عاشق طراحی اشان بودم، یکی موتور "وسپا" است که همیشه می خواستم داشته باشم گرچه هیج وقت موتور سوار نشدم و اصلاً موتور سواری بلد نیستم. یکی دیگر، اتومبیل "فولکس واگن" است که جدیدترین مدل های آن هم به شکل و شمایل مدل های قدیمی تولید می شود و طراحی زیبا و منحصر به فردی دارد. و بهترین نمونه ی یک طراحی خوب از نظر من، طراحی کشتی فضایی "اینترپرایز" است در سریالی تلویزیونی متعلق به اواسط دهه ی شصت میلادی که در تلویزیون ایران با نام "پیشتازان فضا" نمایش داده می شد. فکر می کنم طراحی سفینه ای که قرار است متعلق به زمانی در آینده ی دور باشد کاری سخت تر از طراحی اتومبیلی برای امروز است. امروز به راحتی می توان به تجهیزاتی که در فیلم های علمی تخیلی بیست سال پیش تصویر شده اند خندید اما سفینه ای که برای این سریال طراحی شده چنان ساختار زیبا و محکمی دارد که بعد از گذشت چهل سال با کمی دستکاری هنوز یک سفینه ی رویایی و متعلق به آینده ای دور دست دیده می شود.

یک دیزاین خوب، نه کهنه می شود و نه از مد می افتد اما نمی توان به انتظار خلق یک کار بی عیب و نقص صبر کرد و کاری نکرد.

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 12:1  توسط توکا نیستانی  | 

 

می خواهید راهی نشان دهم تا هزاران کارتونیستی را که در این سال ها با مسابقه دادن پرورش داده ایم امتحان کنید و معلوم شود چه اندازه از اندیشه های شریعتی، آل احمد و مرحوم گاندی تأثیر گرفته اند؟ بسیار ساده است، همین فردا مسابقه ای با عنوان " طفلک فلسطینی خانه ندارد" برگزار کنید و یک جایزه ی هشت هزار دلاری هم برای آن قرار بدهید تا مثل دوسالانه ی کاریکاتور، همه- و حتی بعضی از جماعت نقاش و گرافیست به طمع  پول- در آن شرکت کنند، یک ماه که گذشت مسابقه ی دیگری ترتیب بدهید این بار با عنوان "چه بهتر که فلسطینی خانه ندارد!" و هشت هزار دلار دیگر خرج آن بکنید و بعد آمار شرکت کنندگان در دو مسابقه را با هم مقایسه کنید؛ از آینده خبر ندارم اما حس غریبی به من می گوید که اکثر شرکت کنندگان در مسابقه اول در دومی هم حضوری فعال به هم خواهند رساند.

راستی، چه کسی خبر داد که "عصر پایان نقاشی" فرا رسیده و حالا نوبت "کارتون" است تا دیوار گالری ها را پر کند؟! البته ایشان در اشتباه است، یا از نقاشی چیزی نمی داند و یا تلقی اش از هنر هنوز در دوران کاکو رستم سیر می کند؛ کاریکاتور هنری مردمی است و جای واقعی آن بر دیوار خانه و مدرسه یا گالری و موزه نیست، جای آن در خاطر و در یاد آدم هایی است که آن را می بینند، اگر نشانشان بدهید! برای زینت بخشیدن به دیوار خانه های مردم، نقاش ها کافی هستند.

تیری که به تصادف از تفنگ حسن موسای من شلیک شد هیچ اسبی را نشانه نرفته بود، به زیر پای خود نگاه کنید... فقط لاستیک دوچرخه اتان را پنچر کرده است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 1:35  توسط توکا نیستانی  | 

 

چه حالی به شما دست می دهد وقتی ساعت دو صبح تازه آماده ی خوابیدن شده اید و یادتان می افتد کسی نقدی درباره ی مقاله ی شما نوشته و باید آن را قبل از خوابیدن بخوانید، بعد در حالی که دندان هایتان را مسواک می زنید پشت کامپیوتر بنشینید و به جای نقد، انشای کودکانه ای بخوانید که در کمال بی سلیقگی سر هم بندی شده و بیشتر جمله های آن بی معنی است؟

خطاب به دوستی که "سامپه" را با "توماس ناست" مقایسه کرده و نتیجه گرفته که سامپه بهتر است(؟!) توضیح مکرر چند نکته را لازم می دانم:

- همه ی هنرها اعم از اشکال متعالی یا مبتذل آن، مخاطبینی دارند و در تمام دنیا هنرمندانی که به سلیقه ی عوام بیشتر توجه می کنند محبوب تر از هنرمندان خواص، هستند. اما بحث من بر سر تعداد کم یا زیاد مخاطبین یک هنرمند نبود و نیست، معلوم است که فیلم های ایرج قادری بیشتر از عباس کیارستمی مخاطب دارد و بیشتر می فروشد، نکته ای که من گفتم و شما متوجه آن نشدید این بود که برخلاف جشنواره های فیلم، مسابقه های کاریکاتور اصلاً مخاطب ندارند! چرا؟ چون "سینما"، بر خلاف کاریکاتور، یک صنعت پولساز است و حتی در شکل جشنواره ای و روشنفکرانه ی آن میلیون ها نفر در سرتاسر دنیا اخبار آن را تعقیب می کنند و فیلم های برنده را می بینند و همین بهترین انگیزه برای سرمایه گذاری شرکت های بزرگ روی چنین جشنواره هایی است. نگاه کنید به تبلیغات وسیعی که امیرنشین دوبی برای اولین جشنواره ی بین المللی فیلم خود می کند و اطمینان داشته باشید که به زودی میلیون ها دلار از این طریق بر ثروت های خود خواهد افزود. از شما سؤال می کنم که کدام جشنواره ی کاریکاتور بیشتر از پانصد نفر مخاطب دارد؟ که تازه همه ی آن ها شرکت کنندگان در همان مسابقه ها هستند! این مسابقه ها کدام مخاطب عامی یا فرهیخته را برای کدام هنرمند کاریکاتوریست دست و پا کرده است؟ آیا کاتالوگ این نمایشگاه ها را کسی جز خود ما می بیند؟ کسی این کاتالوگ ها را می خرد؟

- همه ی هنرها برای ایجاد ارتباط با مردم نیاز به واسطه هایی دارند، رادیو، تلویزیون، سالن های سینما و تئاتر و گالری های هنری واسطه های این رابطه اند، تا قبل از گسترش اینترنت، مطبوعات و کتاب مهم ترین واسطه ها مابین کاریکاتور و مردم بوده اند، واگذاری این نقش به مسابقه های کاریکاتور مثل این می ماند که بخواهیم سینما را از طریق رادیو گسترش بدهیم!

- آیا می توانید به من بگوئید که "سامپه"، "کینو"، "موردیلو"، "شاوال"، "گورمه لن"، "کاردون"، "بارتاک"، "براد هالند"، "استاینبرگ"، "سینه"، "آندره فرانسوا"، "بوسک"، "رالف استدمن" و... تا کنون در چند مسابقه بین المللی کاریکاتور شرکت کرده و چند جایزه برده اند؟ آیا جز این است که تمام کارتونیست هایی که اسمی دارند و چشم هایی در سرتاسر دنیا آثارشان را تعقیب می کند به لطف مطبوعات و کتاب به این ارج و قرب رسیده اند؟ آیا جز این است که زلاتکوفسکی بیشتر شهرت خود را در ایران مدیون مجله ی "کیهان کاریکاتور" است؟

- به حرف هایی که دوست ما درباره ی "رسانه ها و امکانات و پول در تهران" نوشته است، و این که همه ی آن ها در دست من است، چه جوابی بدهم؟

- شما با خواندن وصفی که از احوالات "زلاتکوفسکی" در مقاله ی قبل دادم به این نتیجه رسیدید که به دعوت او برای داوری دوسالانه اعتراض دارم؟! و فکر می کنید درست فهمیده اید؟

- این "ماندگاری" که سنگ آن را به سینه می زنید چه صیغه ای است؟! جداً فکر می کنید کاریکاتورهایی که برای مسابقه ها می کشیم "باقی" می مانند؟!!!  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 0:26  توسط توکا نیستانی  | 

در سال های خیلی دور، وقتی که روزنامه هنوز مهم ترین وسیله ی اطلاع رسانی بود و کتاب، بعد از سگ، بهترین دوست انسان به حساب می آمد و "آرمان" به اسمی بی مسما تبدیل نشده بود و داشتن یک عکس از "چه گوارا"  محکم ترین دلیل بر اعتقاد داشتن به افکاری ضالّه بود و می توانست گران تمام شود و "چه" به عکس تزئینی روی کیف و کلاه و لباس تین ایجرها تبدیل نشده بود و همین طور "آل احمد"، "گاندی" و "شریعتی" فقط بزرگ راه و خیابان نبودند و همه متفق القول بودیم که وقت نوشتن انشاء باید به برتری علم بر ثروت شهادت داد، همان وقت ها که تلویزیون با غروب آفتاب برنامه هایش را شروع می کرد و جادوی آن قبل از نیمه شب به انتها می رسید، در همان سال هایی که "پرویز دوایی" هنوز از آن با حسرت یاد می کند، سریالی از تلویزیون پخش می شد که "استیو مک کوئین"- جوان اول فیلم های حادثه ای در آن دوره- در نقش یک هفت تیرکش حرفه ای، هر هفته با کندن اعلامیه ای از دیوار اتاق کلانتر برای دستگیری جنایتکاری که زنده و مرده اش یک قیمت داشت، شهر به شهر می گشت و با جایزه بگیرهای دیگر رقابت می کرد. هنوز غرب نه خیلی وحشی بود و نه چندان خشن و جا داشت تا پیام های اخلاقی کوچکی هم لابه لای صحنه های تیر اندازی و هفت تیرکشی گنجانده شود، نکته ی هیجان انگیز داستان در رقابت قهرمان با سایر جایزه بگیرانی بود که برای دستگیری جنایتکار از دست زدن به هیچ جنایتی ابا نداشتند! آن چه که کابوی ما را متمایز می کرد یکی تفنگ دسته کوتاه عجیبی بود که به جای هفت تیر به کمر می بست و دیگر مایه هایی از انسانیت و نوع دوستی بود که علی رغم اقتضائات شغلی کماکان در شخصیت او حضوری زنده و پررنگ داشت؛ هر هفته هم جایزه به او می رسید و یا می فهمید که متهم بی گناه است و چاره ای برای اثبات بی گناهی اش پیدا می کرد. خلاصه رگه هایی از معرفتی که حقیقت را بر پول رجحان می داد در شخصیت او دیده می شد و همین چالش بین روح انسانی و منفعت مادی به داستان غنایی می داد که موافق طبع ساده و انسان دوست مردم آن روزگار بود.

این روزها وضع کاریکاتوریست های ما چیزی است شبیه به همان سریال قدیمی؛ همه جایزه بگیر شده اند، هر هفته اعلامیه ای از دیوار اتاق کلانتر می کنند و برای گرفتن جایزه سراسیمه به دنبال متهمی می روند که زنده یا مرده اش یک قیمت دارد. هدف رسیدن به پول است پس آوردن سر ارجح است که هم جای کمتری می گیرد و هم در راه مزاحمت ندارد و لازم نیست به سبک استیو مک کوئین- که حالا هفت کفن پوسانده- به درد دل های او گوش بدهیم و خدای ناکرده درگیر اخلاقیات بشویم، فیلم که بازی نمی کنیم فقط جایزه امان را بدهند و اسم مان در یکی دو روزنامه و مجله چاپ بشود کافی است.

به این ترتیب معادله ای قدیمی که در دو سوی آن، کارتونیست و مردم قرار داشتند با  جایگزینی مسابقه های کاریکاتور به جای مطبوعات به عنوان واسطه ی این ارتباط، به معادله ی تازه ای مبدل شد که در یک سوی آن کارتونیست- جایزه بگیر- و در سوی دیگر، هیئت داوران نمایشگاه- جایزه- قرار گرفتند و شهرت یا اعتبار به دست آمده نه در بین مردم بل که در بین سایر جایزه بگیران، به عنوان رقبای در کمین نشسته، و برخی از دست اندرکاران همین نمایشگاه ها معنا پیدا کرد؛ بی سبب نبود که در اولین دوره از دوسالانه ی کاریکاتور تهران، تاج افتخار بر سر کارتونیستی گذاشتند که فقط به خاطر جایزه های متعددی که گرفته معروف است و گمان می رفت که با آوردن نام او در فهرست برنده ها، بر اعتبار دوسالانه ی نوپا در بین شرکت کنندگان خواهند افزود. زمانی که همین هنرمند به عنوان داور به ایران آمد از استقبالی که از او شد چنان به وجد آمد که بعد از گذشت سال ها از آن به نیکی یاد می کند و در آرزوی تکرار آن است در حالی که همه می دانند عادت نکوهیده ای به نوشیدن روزمره ی مایعات مضّر دارد و سفر به جمهوری اسلامی او را در رنج و تعب ناشی از ترک اجباری عادت های قدیمی قرار می دهد، می پرسید چرا چنین مشتاق به تحمل مشقت برای دوباره آمدن است؟ چون جایزه بگیر مخاطب ندارد و از مزایای ارتباط با مردم بی بهره است اما در عین حال به این ارتباط نیاز دارد پس با دیدن جوانانی که به انتظار دیدار با الگوی حرفه ای اشان جمع شده اند برای اولین بار، و به اشتباه، جمعیتی را "مردم" و "مخاطب" خود فرض می کند و از خود بی خود می شود!

این روزها کارتونیست های جوان به هیچ ارزشی جز "جایزه" اعتقاد ندارند، به وسوسه ی آن چیزهایی می کشند و حرف هایی می زنند که سر سوزنی به آن مؤمن نیستند؛ برای این جماعت رعایت خوشایند داوران مهم تر از درک حقیقتی است که هر روز کشف رمز از آن دشوارتر از قبل می شود. آسان تر است که به آمار استناد کرد و از تعداد دیپلم های افتخار، افتخار ساخت: برنده ی صد و هشتاد و پنج جایزه بین المللی! کاریکاتوریست طلایی! کسی که رکورد صد و هشتاد و هفت جایزه یک ضرب و دویست و بیست و دو جایزه دو ضرب دارد... اما کسی او را در خانه اش نمی شناسد و زبان حال هیچ هم وطنی نیست.

حالا که استیو مک کوئین های وطنی مشغول نقش آفرینی در سریال جدیدی هستند و کسی نمی تواند بی فایده بودن این کار را ثابت کند، بد نیست در کنار آن نیم نگاهی هم به داخل داشته باشند، اگر کار مطبوعاتی خطرناک است و انگیزه ای در شما ایجاد نمی کند، از فضای مجازی اینترنت استفاده کنید، نمایشگاه انفرادی بگذارید، کتاب چاپ کنید یا لا به لای صفحه های یک تقویم به خانه های مردم راه پیدا کنید. راه را پیدا کنید، بگذارید جایزه ها را هفت تیرکش های تنها و سرگردانی که هم صحبتی جز اسب اشان ندارند تصاحب کنند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 1:39  توسط توکا نیستانی  | 

همان طور که یکی از فلاسفه ی بزرگ ما قبلاً گفته است: "زیر آسمان آبی هیچ چیز تازه نیست!"

خیال گیر دادن نداشتم اما انگاری خود "ی. ت" هم از این بازی خوشش آمده وگرنه کاری می کرد که انقدر پیدا کردن مشابه برای آن آسان نباشد؛ چون حوصله ی گشتن نداشتم یکی از کارهای خودم را که شش سال پیش کشیده ام به عنوان نمونه ی مشابه گذاشتم، اگر وقت داشتم، با کمی جستجو لا اقل صد تا کار شبیه به این مضمون پیدا می کردم. بد نیست کم کم به این نتیجه برسیم که موضوعی تحت عنوان "شباهت های ناگزیر" وجود دارد در غیر ابن صورت باید قبول کنیم که "ی. ت" بزرگ ترین سارق در طول و عرض تاریخ بشریت است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 21:52  توسط توکا نیستانی  | 

پنجشنبه ی من پنچشنبه نمی شود اگر یکی از آخرین شاهکار های "ی، ت" را به شما نشان ندهم. او معتقد است هرچه می کشد اصیل و بدیع است اما بقیه در حال "کش" رفتن سوژه های دیگران هستند، و من دوست دارم بفهمد که هرچه تا امروز کشیده، قبل از او لااقل صدبار و با تکنیک های بهتر کشیده شده است شاید سر عقل بیاید و توبه کند. از شما چه پنهان امروز با دیدن آخرین زور آزمایی فکری ایشان صد در صد خسته و نا امید شدم و به این نتیجه رسیدم که هیچ امیدی به اصلاح حضرتش نیست.

سمت چپ تازه ترین اثر "ی، ت" و سمت راست یکی از صدها طرحی که اردشیر محصص چهل سال پیش با همین موضوع کشیده است را می بینید و اگر می خواهید بیشتر ببینید به کتاب "تشریفات" اردشیر محصص چاپ 1350 مراجعه کنید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 22:12  توسط توکا نیستانی  | 

"آیینه" بر من منت گذاشت و به یک بازی دعوتم کرد، باید بهترین پستی که تا به حال نوشته ام را به سلیقه خودم انتخاب کنم، چند روزی تأخیر کردم و دل آیینه شکست، از او عذرخواهی می کنم.

...

این آقایان (1)

دوستی معتقد است که وبلاگ نویسی فرصتی برای بروز ضمیر ناخودآگاه نویسنده فراهم می کند و به خاطر غیر رسمی بودن این فضا، نویسنده می تواند و باید کاملا خودش باشد. به همین خاطر تصمیم گرفتم تا نظرم را در باره ی بعضی از دوستان و هم کارانم بی پرده بنویسم، باشد که در سال جدید همین چند تا دوست و رفیق را هم از دست بدهم:

 

"ن.ک"- تحمل این آدم خیلی سخت است اما دوست بسیار خوبی است. فکر می کند زورش زیاد است. روشنفکرانه رفتار می کند اما کلمه ی "روشنفکر" را به جای دشنام به کار می برد. طراحی بلد نیست. در تحلیل سیاسی افتضاح است، نویسنده ی خوبی هم نیست. در تقلید صدا هم کارش اسفناک است اما چون پررو است همه ی این کارها را می کند. به شکل حسادت بر انگیزی پر کار است. دوست دارد خبیث به نظر برسد اما نیکو مردی است که خودش را بیشتر از قربانیانش اذیت می کند. ای کاش می توانستم صرف نظر از شخصیتش فقط کارش را دوست داشته باشم!

"ب.ب"- نازنین است. رفیق است. طراح خوبی نبود اما بسیار پیشرفت کرده است اوایل اعتقادی به او نداشتم اما با خواندن چند تا از نوشته ها و نقدهایش به این نتیجه رسیدم که نباید هیچ کس را دست کم گرفت. آدم ها رشد می کنند و طراحی هم تکنیکی است که می تواند بهتر شود.

"ه.ح"- هنوز نماینده ی مجلس نشده اما به آینده امیدوار است. مدیر است. خطش معرکه است. تقلید صدایش حرف ندارد. در حال متحول شدن است –خدا به خیر کند- تازگی ها هم به کافه می رود و هم مشاوره ی خانوادگی رایگان به بعضی دوستانم می دهد، طراحی معمولی است که به کار حرفه ای اعتقاد دارد، اگر فراموش نکند که اولین کارش خط کشیدن است نه سیاست ورزیدن، حتما بهتر خواهد شد. دوست خوب و انسان فعالی است که به این حرفه رونق می دهد.

 "ح.ک"- طراح چیره دستی است. بسیار فروتن است. گرافیست با ذوقی است. انسان کم حرفی که بیشتر از خودش به دیگران توجه دارد. کمی بد شانس است. لیاقت خیلی بیش از آنی که هست را دارد منتها جاه طلب نیست.

"ی.ت"- بی خیال!

"ب.ح"- طراحی فوق العاده است. طناز است. مهربان است و یک دوست درست و حسابی است. پرکار است. داستان های خوبی نمی سازد اما آنقدر قوی کار می کند که ضعف هایش دیده نمی شوند. جامعه شناس درجه یکی است، جوات ها را بهتر از خودشان می شناسد. دوست دارم خیلی بیشتر از سالی یکی دو بار ببینمش.

"ج.ع"- بهترین همسفری است که تا به حال داشتم. خیلی خوب تحلیل سیاسی می کند اما خیلی بد سرمقاله می نویسد. سلیقه اش را در فیلم و موسیقی می پسندم. بسیار زودرنج است و این روزها دلش با تلنگری می شکند. از معدود همکارانی است که بسیار دوستش دارم و بسیار برایش احترام قائل هستم. وقتی نوجوان بودم به طراحی اش حسودی می کردم. فقط کارش را بلد است و دیگر هیچ، پیش او من یک آدم فنی حساب می شوم.

"ا.ر"- هنرپیشه، طراح، نقاش، مجسمه ساز، کاریکاتوریست، شاعر، ناطق، نویسنده، معمار، دکوراتور، جوشکار، بنا، عاشق پیشه... و مهربان است و دوست داشتنی، البته طراح ضعیفی است اما بسیار باهوش است. اولین دکان دو نبش دریانی را در خیابان کاریکاتور افتتاح کرد و سودش را برد. قابل تحسین است.  در اوقات بی کاری به جای جبران خلیل جبران شعر می گوید، کسی را ندیدم که به اندازه ی او قدرت تحمل انتقاد داشته باشد. دوست خوبی است. گیاه کوچکی که سال ها قبل به رسم هدیه به خانه ام آورد اکنون تبدیل به درختی شده که با هیچ ترفندی خشک نمی شود! یک مدیر روابط عمومی موفق که ده سالی زود به مقام استادی رسید.

"م.ش"- شاید از بهترین طراحانی است که تا به حال دیده ام. دست گلش درد نکند! حبف که درگیر سیاست شد و حیف که به جای طراحی کردن وقتش را صرف کارهای اداری خانه ی کاریکاتور و انتشار مجله و برگزاری دوسالانه ها می کند. دوست خوبی است شاید هم تظاهر به خوب بودن می کند. مهربان است. منطق را تا وقتی که با اعتقاداتش منافات نداشته باشد می پذیرد.

"ع.د"- ...ازش می ترسم. سالی یکی دو بار دلم برایش تنگ می شود. در دوستی بیسار پر توقع است. عاشق کارش است. یک پدر نمونه است و همچنین یک شوهر مثال زدنی. یک مرد خانواده.

ن.ک – نیکاهنگ کوثر، ب.ب – بهزاد باشو، ه.ح – هادی حیدری، ح.ک – حسن کریم زاده، ی.ت – بی خیال! ب.ح – بزرگمهر حسین پور، ج.ع – جواد علیزاده، ا.ر – اردشیر رستمی، م.ش – مسعود شجاعی، ع.د – علی دیواندری

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 21:12  توسط توکا نیستانی  | 

در دنیا- واضح است که ایران جزئی از دنیا نیست-  نقاشی از پیکرهای لمیده بسیار رایج است و تابلوهایی با این مضمون زیاد کشیده اند اما من درمیان تمام لمیدگان عالم، این یکی، یعنی "مایای پوشیده" را بیشتر دوست دارم. اگر بپرسید چرا اسم تابلو "مایای پوشیده" است در جواب اتان می گویم چون "فرانسیسکو گویا"، خالق این اثر، تابلوی دیگری دارد که همین خانوم مایا در همین حالت و روی همین بالش های سفید دراز کشیده و دست هایش را به همین شکل پشت سرش قلاب کرده اما در آن یکی، هیچ نپوشیده است! به آن یکی می گویند "مایای برهنه".

"گویا" یکی از شاخص ترین هنرمندان قرن هجدهم است که می توان شکلی از "تعهد اجتماعی" را در آثارش تشخیص داد و به همین خاطر در دورانی که تفکر چپ در جهان قوی بود از او به عنوان الگویی برای تبلیغ رئالیسم سوسیالیستی و هنر مردمی و مفاهیمی از این دست استفاده می شد. تعهد "گویا" به واقعیت، هنر و مردم بالاتر از تعهد او به اعلیحضرت پادشاه اسپانیا و خانواده ی سلطنتی بود و به همین سبب نقاشی هایی که از خانواده ی سلطنتی و به سفارش دربار کشید هجویه هایی رسوا کننده از آب درآمدند که تندترین انتقادات را متوجه شاه و اطرافیانش می کردند. شاهکار دیگر او، مجموعه ای از طراحی ها و حکاکی ها است که در آن ها به اوضاع اجتماعی اسپانیا و نقش کلیسای کاتولیک و دادگاه های انکیزیسیون اشاراتی تکان دهنده دارد.

چرایی علاقه ی من به "مایای پوشیده و مایای برهنه" در تفاوتی نهفته است که این دو با بقیه ی آثار "گویا" دارند؛ در بین انبوه شاهکارهایی که بخشی از آن به سفارش دربار کشیده شده و مابقی بازتاب ترس ها و حسرت های هنرمند از زندگی در جامعه ای قرون وسطایی و مبتلا به حماقت و خرافه است، تنها این دو تابلوی پوشیده و نپوشیده، مضمونی کاملاً شخصی، انسانی و شاید عاشقانه دارند و به درد تبلیغ هیچ سیاستی نمی خورند.

در این دو تابلو با "گویا"ی دیگر روبرو هستیم که نه مبارز است و نه منتقد، شاید عاشق است، "گویا"یی که مثل مایا، برهنه است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 11:45  توسط توکا نیستانی  | 

کسی ابراز عقیده کرده بود که نوشته های تو بهتر از طرح هایی است که می کشی و یکی دیگر، پیغام فرستاده بود که بهتر است به جای نوشتن وقتت را صرف کارهای جدی تری مثل طراحی بکنی. این ها حرف های جدیدی است چون تا قبل از ظهور من در نقش یک وب لاگ نویس آماتور، آنچه که جسته و گریخته می شنیدم حاکی از چیزهای دیگری بود، بعضی می گفتند که من طراح خوبی هستم و نباید به جز طراحی وقتم را صرف کار دیگری بکنم، بعضی دیگر برخلاف گروه قبل می گفتند که اصلاً طراحی بلد نیستم و بهتر است که به همان کار خشت و گل- معماری – مشغول باشم، گروهی هم اعتقاد راسخ داشتند که من معمار هستم و دون شئونات حرفه ای است اگر دنبال تصویر سازی بروم و گروهی باز به همان اندازه مطمئن بودند که من تصویر ساز نیستم و باید مضحک قلمی بکشم و ... و این داستان ادامه دارد.

...

در این آخر هفته بعد از مدت ها تنبلی یک طرح جدید کشیدم- همین طرحی که در بالای صفحه می بینید- وقتی شروع به کار کردم فقط تصویر مرد خمیده را در ذهن داشتم؛ طرح در حال تمام شدن بود که فرشته ها از راه رسیدند، اول یکی روی سر و بعد از چند دقیقه چند تای دیگر روی پشت وشانه های پهن و فراخ اش نشستند. حالا نمی دانم که باید دنبال معنایی برای این طرح باشم یا نه، به هر حال اگر چیزی دستتان را نگرفت به خودتان سخت نگیرید. غرض لذتی بود که من بردم اما خدا کند شما هم بتوانید در آن سهیم شوید.

...

این آخر هفته، بالاخره، پول "تابلوعکسی" را که از نمایشگاه "زهرا امیر ابراهیمی" خریده بودم دادم و آن را به خانه آوردم. خرید کردن از نمایشگاه ها را خیلی دوست دارم اما گاهی برای تأمین بودجه اش دچار مشکل می شوم، مجبور شدم دو سه هفته ای با صاحب گالری قایم باشک بازی کنم و در این مدت به کامنت یکی از پست های قدیمی ام فکر می کردم که می گفت: "اگر می توانستی مثل فلانی یکی از بهترین طراحان فاز دو در ایران باشی الان لنگ پول نبودی"؛ امروز که بدهی ام را پرداخت کرده ام خدا را شکر می کنم که یکی از بهترین طراحان فاز دو در ایران نیستم.

...

و بالاخره در این آخر هفته روی طراحی های کتاب "امین حسینیون" هم کار کردم! امین باید خیلی به خاطر بدقولی های من دلگیر باشد، امیدوارم به زودی کار طرح ها تمام شود و قصه اش را چاپ و صحافی شده توی ویترین کتاب فروشی ها ببینیم.

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 2:34  توسط توکا نیستانی  | 

بخشی از یک مقاله: " استفاده از سوژه های تکراری و نشخوار ایده دیگران اگرچه در ظاهر با گسترش و توسعه وسائل ارتباط جمعی به سادگی میسر شده است ولی هم زمان ریسک لو رفتن آن را هم افزایش داده است، لذا به عدالت (؟)*نزدیک تر است اگر پیشنهاد شود در مواجهه با این موقعیت (استفاده از ایده دیگران)، در کنار امضاء خود، با کمی بزرگواری به نام صاحب اصلی اثر هم اشاره شود."

...

*به نظر می آید نویسنده ی مقاله در نوشتن هم ضعیف است. احتمالاً منظورشان این بوده: ...لذا عاقلانه تر است که در صورت تمایل به نشخوار ایده دیگران، با رعایت عدالت و در کنار....الخ.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 15:47  توسط توکا نیستانی  | 

امروز مقاله ای خواندم از کسی که کمتر جدی گرفته می شود؛ گاهی باید به حرف های کوچک آدم های بزرگ گوش داد. ضمن تأیید محتوای مقاله، با بخشی از آن که وجود شباهت بین دو طرح را دلیلی قاطع بر وقوع یک سرقت هنری می داند مخالف هستم. اگر روزی حوصله کنم در این باب خواهم نوشت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 15:43  توسط توکا نیستانی  | 

 

باعث افتخار من است که صدرا بنی اسدی- که طراح جوان و فوق العاده ای است- از خوانندگان این وب لاگ است. لطف صدرا به من آن قدر زیاد است که وقت گرانبهای خود را صرف طراحی لوگوی جدیدی برای این صفحه کرده و من از بابت توجه او به خودم، خیلی مغرور و خوش حال هستم.

صدرا نظرم را درباره ی این لوگو پرسیده تا اگر نغییری لازم می بینم در آن بدهد؛ چون عادت ندارم درباره ی یک "هدیه" اظهار نظر کنم این مهم را به عهده خوانندگان "توکای مقدس" می گذارم تا عقیده اشان را درباره ی لوگوی جدید بنویسند. اطمینان دارم من و صدرا هردو، از نطراتتان استفاده خواهیم کرد.

باز هم از صدرا بنی اسدی به خاطر لطفش و از خوانندگان این وب لاگ به خاطر نظراتشان تشکر می کنم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 21:6  توسط توکا نیستانی  | 

یادتان است گفته بودم بعضی ها دوست دارند روی هر طرحی تفسیرهای عجیب و غریب بگذارند؟ این هم شاهدی که از غیب رسید:

هر سه شنبه طبق قراری که با "هادی حیدری" دارم طرحی برایش می فرستم تا دو روز بعد در "اعتماد ملی" منتشر شود. گاهی که حوصله طراحی کردن ندارم یا مشغول به کار دیگری مثل نوشتن یک پست جدید برای "توکای مقدس" هستم از میان کارهای قدیمی یکی را انتخاب می کنم و با حذف تاریخ پای آن، به اسم طرح جدید جا می زنم! سه شنبه پیش هم همین کار را کردم.

دیشب هادی زنگ زد و گفت که در شورای روزنامه از طرح من ایراد گرفته اند و چاپ شدن آن را صلاح ندانسته اند؛ تعجب نکردم اما کنجکاو بودم تا بدانم از چه چیز آن توانسته اند ایراد بگیرند؟! طرح را در مهرماه سال 72 و برای مقاله ای درباره ی واسطه های فروش آهن یا چیزی در این حدود کشیده بودم و حداقل یک بار چاپ شده بود. در طرح من دو کارگر ساختمانی تیرآهن سنگینی را به زحمت حمل می کنند در حالی که مرد متوسط القامه ای کمر بار را با یک دست نگاه داشته و معلوم است که دخالت موثری در این نقل و انتقال ندارد.

یک نفر در شورای سردبیری، شباهتی بین حمل این تیرآهن با حمل "تابوت" کشف کرده و چون این روزها یکی از بزرگان فوت کرده اند ترسیده تا مبادا گمان شود این طرح به آن حادثه کنایه ای می زند! وقتی چنین تفسیری به ذهن یک نفر از شورای سردبیری برسد حتماً به ذهن چند نفر در جاهای دیگر هم خواهد رسید؛ خدارا صدهزار مرتبه شکر که به خیر گذشت و چاپ نشد!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 9:41  توسط توکا نیستانی  | 

با این اعتقاد که تقسیم بندی انتقاد به "سازنده" و "مخرب" حیله ای برای فرار از نقد شدن است؛ نقد را در هر شکل و با هر انگیزه ای خوب می دانم حتی وقتی که منتقد به خطا می رود به ما یادآوری می کند که دیده می شویم و هر نقد مخالفی می تواند نشانی از حضور سلیقه ای متفاوت در جامعه باشد. خوانندگان این متن قبلاً می دانند که من به نوشته های بی سر و تهی که امضا ندارند و فقط کچلی یا بی استعدادی کسی را یادآوری می کنند نقد نمی گویم.

یکی از ستایشگران اردشیر محصص که مدتی است مقاله هایی در عظمت او می نویسد این بار به عنوان بازخوانی یک پرونده ی هنری مطلبی نوشته که در آن به همه چیز از نادیده گرفته شدن اردشیر طی سه دهه گذشته تا قیمت گذاری پایین آثار او در نمایشگاه آخر و حتی نقد "شهروز نظری" بر آن نمایشگاه اعتراض کرده است. مطلب "یحیی تدین" در دفاع از اردشیر را دوست ندارم چون بیشتر از آن که حاوی حقیقتی باشد تلاشی است برای قدسی کردن مقام اردشیر تا دیگر دست کسی به دامان او نرسد و از گزند منتقد و معاند در امان بماند و دفاع او چه لحن آشنایی پیدا می کند آن جا که می گوید:

البته اين‌كه چرا در ميان اين همه نقادان آثار "اردشير" جناب نظري اين يكي را انتخاب كرده‌اند به خود ايشان مربوط است ولي با كمي ظرافت به خوبي مي‌توانستند براي دنبال كردن چنين هدفي از ديگراني بهره جويند كه نسبت به مقولا‌ت مربوط به هنر ايلوستراسيون" يا طراحي حداقل داراي اعتبار و مهارتي درخور اعتنا باشند، به ياري گرفتن فردي مثل "پرويز دوايي"(2) كه بيشتر اشتهارش در اوائل مربوط به نقد فيلم‌هاي سينمايي آن سال‌ها بود...

آن وقت ها که اردشیر فقط یکی بود و آن یکی هم محصص بود برخلاف نظر آقای تدین همه بدون آن که نیازی به اثبات توانایی های خود در هنر ایلوستراسیون یا طراحی داشته باشند درباره او قضاوت کردند و اردشیر از این موضوع نه تنها ضرر نکرد بلکه بسیار منتفع شد! اعتبار دادن به چنین پیش شرطی برای قضاوت حتی از خود آقای تدین هم سلب صلاحیت می کند!

اردشیر محصص مثل هر هنرمند بزرگی در هرجای دنیا، با پشتوانه ای از استعداد، هوش و ذکاوت، پشتکار، شناخت دنیای معاصر، آینده نگری، روابط عمومی عالی و تبلیغاتی بی عیب و نقص پا به عرصه ی هنر و جامعه ی روشنفکری دهه ی چهل ایران گذاشت و موفق شد تا با حمایت های معنوی لشکری از روشنفکران و نویسندگان و شاعران و روزنامه نگاران به نام و علیرغم بی اعتنایی همکاران کاریکاتوریست، خود را به حق به عنوان پیشروترین طراح ایرانی مطرح کند. اردشیر تا قبل از سال 1357 و در دورانی که کاریکاتور روشنفکرانه خریداری نداشت بیش از ده جلد کتاب منتشر کرد و گمان ندارم که هنوز کسی- حتی از پرکارترین کاریکاتوریست های ما- توانسته باشد به این رکورد نزدیک شود. در میان کسانی که درباره او نقد و مقاله نوشته اند این اسامی شاخص هستند: احمد شاملو، جواد مجابی، آیدین آغداشلو، نیکزاد نجومی، عمران صلاحی، علی اصغر حاج سید جوادی، شائول بخاش، کریم امامی، علی رضا نوری زاده، آلبرت کوچویی، منوچهر آتشی، ایراندخت محصص، عباس پهلوان، بهروز صوراسرافیل و ... اگر از این لطیفه که جواد مجابی و عمران صلاحی دستی در کشیدن کاریکاتور داشتند بگذریم، تنها آیدین آغداشلو و نیکزاد نجومی در آن میان مهارتی درخور اعتنا در هنر ایلوستراسیون و طراحی داشتند؛ آیدین مقدمه ستایش آمیزی بر کتاب "تشریفات" نوشت که بعدها اعتقاد خود به آن را از دست داد و انکارش کرد. شاید بیشترین سهم در حمایت از اردشیر مربوط به جواد مجابی است، کسی که کتاب "کافرنامه" به او اهدا شده است و یکی از معدود کسانی که مجموعه ای غنی و بی نظیر از آثار اردشیر را در اختیار دارد.  

اردشیر به زیبایی کالای خود را عرضه می کند؛ کتاب هایی نفیس که گاهی با بیش از یک مقدمه و اکثراً به دو زبان منتشر شدند نشان از توجه هنرمند به بازارهای کار در خارج از ایران دارد. چاپ یکی از طرح های پیکاسو بر روی جلد "شناختنامه اردشیر"، این ظن را قوت می بخشد که پیکاسو برای اردشیر طرحی کشیده است؛ اردشیر در هیچ جای کتاب تکلیف این طرح را روشن نمی کند و اجازه می دهد تا شایعه پا بگیرد. درباره این طرح و احتمال اردشیر بودن آن با جواد مجابی صحبت کرده ام و او قویاً این احتمال را تکذیب می کند. با منطق هم جور نمی آید، وقتی صدها هنرمند و نقاش و کاریکاتوریست مهم مثل استاین برگ، توپر و... با پیکاسو معاصر بوده اند و او طرحی از هیچ کدام نساخته به کدام دلیل باید اردشیر را در اولویت قرار داده باشد؟ آن هم وقتی که هیچ سندی از مکاتبه یا دیدار آن ها وجود ندارد و می دانیم که اردشیر چه دقتی در حفظ و نگهداری از این قبیل اسناد دارد.

این شایعه که اردشیر طراحی تراز اول و شهره ی آفاق است تا آنجا صحت دارد که تراز او را نعیین می کند وگرنه هنوز در نیویورک به شهرت و موفقیتی درخور نبوغش دست نیافته است. در یک ملاقات اتفاقی با "آرت اسپیگلمن"-  طراح و تصویرساز امریکایی و برنده ی جایزه ی پولیتزر، کسی که به طور مستمر برای نیویورک تایمز طراحی می کند و خالق بیشترین روی جلدهای مجله ی "نیویورکر" است- و شخص دیگری که مدیر هنری مجله نیویورکر بود، درباره اردشیر صحبت کردم و با تعجب دیدم که او را نمی شناسند، توضیح دادم که اردشیر مقیم نیویورک است و برای نیویورک تایمز تصویرسازی می کند و جواب شنیدم که نیویورک تایمز با بیشتر از سیصد طراح و تصویرساز تراز اول همکاری دارد که سهم هرکدام چاپ دو یا سه طرح در سال است و امکان ندارد در این شرایط نام طراح به یاد کسی بماند مگر آن که ستون ثابت و روزانه داشته باشد که اردشیر، متاسفانه، ندارد.

اردشیر هنرمند بزرگی است که برای رسیدن به موفقیت هم از استعداد و نبوغ برخوردار بود و هم از اجماع "روشنفکران متبختر"ی که چندان منزوی نبودند و به تمامی رسانه ها راه داشتند. 

در زمانه ای که نقد هنری رونقی ندارد و چند منتقدی که باقی مانده اند به کاریکاتور به عنوان شاخه ای از هنرهای تجسمی روی خوش نشان نمی دهند، خوب است به امثال شهروز نظری که نگاهی هم به کاریکاتور دارد بیشتر بها بدهیم. محصص بزرگ است و دینی بزرگتر بر گردن ما دارد، در برابر او با خضوع خواهیم ایستاد اما بدعت بدی است اگر بخواهیم همه همان چیزی را در او ببینند که ما می پسندیم.

هنر اردشیر در انتقاد تند و تیز او است، ایمان دارم که او منتقدین را دوست تر دارد تا مداحانی که هنرشان ساختن بت است از یک انسان.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 1:26  توسط توکا نیستانی  |