تبليغاتX
توکای مقدس
من می اندیشم پس بیشتر هستم!

وقتی نیما به دنیا آمد من پشت در اتاق زایمان در انتظار تولد یک دختر بودم، دختری که قرار بود اسم‌اش "آوا" باشد یا "گـُل‌کو" یا "یاسمن". نیما که متولد شد همه غافل‌گیر شدیم، هنوز نمی‌دانم چرا به احتمال پسر بودنش فکر نکرده بودیم و یکی دو اسم پسرانه، برای روز مبادا، کنار نگذاشته بودیم. روزها به سرعت می‌گذشتند و هیچ‌کدام از اسم‌هایی که اطرافیان پیشنهاد می‌دادند به دل‌مان نمی‌نشست. بچه شناسنامه نداشت و دفترچه‌ی بسیج‌مان هنوز دونفره بود، فشار آوردند که برای نوزاد شناسنامه بگیرم، داشت دیر می‌شد، اگر پدرم زنده بود حتماً چیزی در چنته داشت که کارمان را راه بیندازد اما زنده نبود، پس به دفتر مجله زنگ زدم و دست به دامان بهنود شدم. گفت تا بیایی اسمی پیدا خواهم کرد. شال و کلاه کردم... هنوز وارد نشده بودم که بهنود خطاب به حاضرین با صدای بلند اعلام کرد «خانوم‌ها و آقایان، توکا صاحب یک "شوکا" شده» ... شوکا را دوست نداشتم چون بیشتر برازنده‌ی یک کافه بود، کافه‌ای که هنوز نبود، لااقل آن موقع این‌طور فکر کردم. کم کم ناامید می‌شدیم که پدر بهناز به دادمان رسید، گفت بگذارید نیما...

                                                                 ***

دنبال یک اسم یا عنوان خوب برای صفحه‌ای هستم که قرار است از این هفته در چلچراغ داشته باشم، مجله را که ورق بزنید می‌بینید که بالای هر صفحه چیزی نوشته‌اند مثل "یادداشت‌های کوپه آخر"، "پابرهنه در بهشت"، "مثل آب برای شکلات"، "بعد از خواندن بسوزان" و... حالا من هم باید یکی از این‌ اسم‌ها داشته باشم که با بقیه فرق بکند، اگر بهتر نیست بدتر نباشد، ساده باشد و راحت به خاطر سپرده شود اما "توکای مقدس" نباشد.

بعد از کلی فکر کردن به "آاااااااای... با کلاه" رسیدم، انگار به اندازه‌ی کافی دوپهلو است، شبیه خودم است، کلاه هم که دارد...

اگر نظری درباره‌ی آی با کلاه دارید یا اسم بهتری به فکرتان می‌رسد الان وقتش است که بنویسید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 23:13  توسط توکا نیستانی  | 

قسم می خورد که برای "پول" در آوردن بهترین راه است:

- کافیه که هزینه های سه شماره رُ از جیب بدیم تا مجله خودش دخل و خرج کنه و ماهی چند میلیون گیرمون بیاد، میدونی تیراژ این آشغالا چقده؟ غصه ی شماره های فروش نرفته را هم نباس خورد چون که دست دومش هم خریدار داره، دیر و زود داره اما سوخت و سوز ...

راست گفته باشم وسوسه ی "پول" قلقلکم می داد اما تا آن روز به مجله های زرد با نظر تحقیر نگاه کرده بودم و حالا قبول مسئولیت انتشار یکی از آن ها ... آقای مهندس به وسوسه کردن ادامه داد:

- من که بلد نیستم چطوری یه مجله ی جدول و سرگرمی در آرم واسه همین بهت احتیاج دارم اما این یارو، صاب امتیاز مجله، خیلی پولداره، دُم کلفته، ده تا مجله داره، گفته اگه ازمون خوشش بیاد مجله ی خانواده ی خوشبختشو میده ما براش در بیاریم! تازه یه عالمه پروژه معماری تو دستشه... اگه بهش نزدیک بشیم... حتماً پروژه ی هزار واحد مسکونی کارمندان اداره... را به ما میده، ببین، اینا نقشه های ساختمونش تو ولنجکه که الان داره میسازه، اسکلت زده و دیوارهای یه طبقه رُ بالا برده تازه فهمیده نقشه هاش آشغاله، ایناو رُ داده براش اصلاح کنم، هفته ای سه روزم به ساختمونش سر میزنم البته هنوز هیچی ازش نگرفتم اما...

به شریکم گفتم که مثل همیشه خیلی زود به غریبه ها اعتماد می کند و او، مثل همیشه، ادعا کرد که این یکی با بقیه فرق دارد، گفتم که من تمام صاحبان فن روزنامه نگاری را می شناسم الاّ طراحان جدول را و انتشار چنین مجله ای نیاز به یک گروه ورزیده از آن ها دارد و جواب شنیدم که این مهم را خود آقای "س" بر عهده گرفته و گفته با چاپ یک آگهی سیل طراح جدول است که سرازیر خواهد شد و نباید نگران بود. مذاکرات تمام شد و آقای مهندس من را با نقشه های ساختمان ولنجک تنها گذاشت که تا زمان یافتن یک دفتر مناسب، بی کار نمانم.

در اولین ملاقات با آقای "س" معلوم شد تنها چیزی که از روزنامه نگاری می داند جمع کردن کرایه است. به تایپ،"تبپ" می گفت و فرق لیتوگرافی را با سونوگرافی نمی دانست اما امتیاز زنجیره ای از مجلات "جدول و سرگرمی" و "خانواده" را داشت که با اجاره اشان زندگی می کرد. به "س" گفتم که برای انتشار این مجله به چند طراح جدول درجه یک و تعدادی روزنامه نگار ماهر و یک حروفچین نیاز دارم و برآورد خودم را از هزینه ها دادم که آشفته اش کرد و گفت که مستأجر قبلی در خانه و به کمک همسرش این مجله را با صد هزار تومان منتشر می کرده و ما اگر حرفه ای هستیم باید هزینه ها را از این هم کم تر کنیم و اضافه کرد که به دنبال خرید نرم افزاری کامپیوتری برای طراحی جدول است که ما را برای همیشه از وجود طراح بی نیاز می کند اما تا آن زمان باید جدول های چاپ شده و قدیمی را دوباره چاپ کنیم. استفاده ی دوباره از جدول های چاپ شده خیانت به اعتماد خوانندگان مجله بود و من آقای "س" را از روزی ترساندم که "خوانندگان دقیق و کنجکاو ما" پی به این خدعه ببرند و همه بی آبرو شویم اما "س" اطمینان داد که هیچ اتفاقی نخواهد افتاد! کار را با اجاره ی دفتر و تجهیز آن با وسایلی که نسیه و قسطی خریدیم شروع کردیم. "آروین" به عنوان گرافیست و صفحه آرا و یکی دیگر از دوستان روزنامه نگار به عنوان مدیر اجرایی مشغول به کار شدند. در اولین گام، آروین یک لوگوی جدید برای مجله طراحی کرد و شکل صفحه آرایی آن را تغییر داد تا آبرومند دیده شود، سعی می کردیم تمام صفحات را با مطالب اینترنتی پر نکنیم، مطالب سینمایی را به بعضی دوستان علاقمند سفارش می دادیم و برای روی جلدها، به جای استفاده از عکس هنرپیشه های ایرانی، طراحی می کردیم. بعد از انتشار چهار شماره، رنگ و روی مجله از "زرد" پر رنگ به نارنجی خوش رنگ متمایل شده بود اما هنوز بیشتر آن با چاپ جدول های تکراری پـُر می شد و در حالی که هر روز چندین نفر در اعتراض به حل نشدن بعضی از جدول ها به ما زنگ می زدند، همان طور که "س" پیش بینی کرده بود، حتی یک نفر اعتراضی به تکراری بودن جدول ها نکرد. کم کم به درست بودن جدول ها مشکوک شدم و فهمیدم که اکثراً غلط هستند، از ناچاری تلاش کردم که خودم جدول طراحی کنم، شاید معلوم شود که در این زمینه هم استعدادی شکوفا نشده دارم، اما سخت تر از آنی بود که فکر می کردم در نتیجه به "س" زنگ زدم و تهدید کردم که دیگر ادامه نمی دهم مگر آن که یا نرم افزار کذایی را تهیه کند و یا به فکر استخدام یک طراح جدول باشد؛ گفت که آن نرم افزار فقط یک شایعه بوده اما مژده داد که فردا یک طراح حرفه ای برای ما می فرستد. طراح سوار بر ترک موتور سیکلت شوهرش به دفتر مجله آمد، زن خانه داری بود که بعد از خواباندن نوزادش برای کمک به امرار معاش خانواده جدول طراحی می کرد و برای هر جدول بین سیصد تا دو هزار تومان دستمزد می گرفت! آن روز فهمیدم که چاپ مجدد جدول های قدیمی روشی متداول و معمول بین تمامی مجله ها است و از یک جدول، به تناوب، بارها و بارها استفاده می کنند.

بعد از انتشار چهار شماره، آقای "س" نه تنها طراحی پروژه ی مسکونی هزار واحدی رشت را به ما نداد، بدون پرداخت یک شاهی از هزینه ها- کرایه ی دفتر، دستمزد گرافیست و تایپیست و مدیر مجله و اسباب و لوازمی که قسطی خریده بودیم- و حتی بدون این که ما را در جریان سود و زیان چهار شماره ای که منتشر کردیم بگذارد، رفت و مجله را با خودش برد.

گاهی که از جلوی کیوسک مطبوعات رد می شوم همان مجله را با لوگو و صفحه آرایی قدیمی اش می بینم که با عکس هنرپیشه های سینما بر روی جلد منتشر می شود، دوباره زرد زرد است و حتماً همان جدول های قدیمی را به نوبت چاپ می کند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 23:46  توسط توکا نیستانی  | 

(س. بسکی) :

جناب آقای نیستانی
خواهشمند است از این پس چنانچه نقدی ارائه می دارید , به جای پنهان شدن در کنایات ، آن را صریح و در قالب کلمات و نظرات تخصصی بیان کنید که به فراخور مستفیذ گردند ما و ایشان و البت شما.

                                                                            ***

وقتی که گفتم دنیای ما سرشار از سوء تفاهم است هنوز از قدرت تخیل بعضی از دوستان برای تعبیر و تفسیر نشانه ها اطلاع نداشتم وگرنه جمله ام را به این شکل تصحیح می کردم:

«زندگی نتیجه ی یک سوء تفاهم بزرگ است.»

جهت تنویر افکار عمومی به اطلاع می رسانم که "معمار" مجله ی مورد علاقه ی "توکای مقدس" است و تا امروز تمام شماره های آن را به پاس توجه اش به معماری و معماران ایرانی و هم چنین به خاطر صفحه آرایی هوشمندانه اش خریده است و اگر ایرادی داشته باشد محدود به بعضی نویسندگان آن است که از مفاهیمی ساده موضوعاتی پیچیده می سازند.

اطمینان داشته باشید همان طور که کسی برای انتقاد از نویسندگان و شاعران ایرانی نیازی به پنهان شدن پشت "کنایات" حس نمی کند من هم برای انتقاد از مجله ای که برای مستفیض کردن ما هزار مشکل املایی و انشایی دارد نیازی به پنهان شدن پشت هیچ کنایه ای نمی بینم.    

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:46  توسط توکا نیستانی  | 

تا زمانی که کسانی که با رأی دادن ما- یا با رأی ندادن ما- به مجلس راه پیدا کرده اند زمام قوه ی مقننه را به دست بگیرند و اوضاع را به سامانی که خود می دانند برسانند ما دیگر کاری در عرصه ی اجتماع نداریم جز آن که صبر کنیم و نظاره گر اوضاع باشیم و یا سعی کنیم تا در اطرافمان هرچه را که کـَژ و مـَژ است، شده اندکی راست نمائیم!

                                                            ***

یکی از کلماتی که مثل جوراب سفید به آن حساسیت پیدا کرده ام، کلمه ی "طنز" است. وقتی گوینده ی تلویزیون صحبت از پخش یک "سریال طنز" می کند پیشاپیش می توانید مطمئن باشید که چند نفر آدم لوس و جلف و جفنگ پول گزافی گرفته اند تا میان دکور بد ساخت یک اتاق با دیوارهای زرد و نارنجی روی یک مبل و رو به دوربین بنشینند و با هم شوخی های لوس بکنند و اداهای خـُنُک در بیاورند و چنین القا کنند که طنز یعنی پرت و پلا گفتن و شکلک درآوردن. این سریال ها چنان معنی نازلی از طنز را میان مردم جا انداختند که اگر کسی بخواهد از طنز در نوشته های چخوف بگوید مجبور است چند ساعتی را صرف توضیح این نکته ی کلیدی کند که چرا هیچ کدام از قهرمان های چخوف شبیه به کاراکترهای تلویزیونی ما نیستند.

با از دست رفتن سنگر تلویزیون دل به مطبوعات خوش کرده بودیم که مخاطبین خاص دارند و از اهل قلم متوقع بودیم که  کج آموزی نداشته باشند اما انگار این سنگر هم در حال فرو ریختن است. شب عید است و ویژه نامه های نوروزی از راه می رسند و بازار مصاحبه های طنز گرم است، گونه ی جدیدی از این مصاحبه ها را اولین بار جواد علیزاده و در ماهنامه طنز و کاریکاتور باب کرد و بعدها منصور ضابطیان و در چلچراغ آن را پی گرفت که در آن مصاحبه کننده سؤال هایی بی معنی یا بی ربط می پرسد و انتظار جواب های شگفت انگیزی از جانب مقابل دارد مثلاً از یک گـُلر معروف می پرسد: «چرا با این که کره زمین مثل توپ فوتبال گرد است اما هنوز توی دروازه ی شما نرفته؟ یا اگر رفته بگو جطوری درش آوردی.» یا آلبرت اینشتین را مورد سؤال قرار می دهد که: «آیا انرژی هسته ای حق مسلم ماست یا دوغ یا چی؟!». در سالی که گذشت یک طنزنویس در روزنامه ی اعتماد ملی این شیوه ی نخ نما شده را دستمایه ی مصاحبه های هفتگی خود قرار داد و امروز نه تنها از کرده ی خود پشیمان نیست بلکه با اعتماد به نفسی که تنها در یک نفر دیگر شبیه به آن را سراغ دارم می خواهد سال آینده را هم صرف انجام چنین مصاحبه هایی بکند و امروز خوف آن دارم که بزودی معنای طنز، به همت ایشان، نزد خوانندگان مطبوعات به سرنوشت بینندگان تلویزیون دچار شود و دیگر نتوان برای کسی توضیح داد که چرا "وودی آلن"، "مارک تواین"، "برنارد شاو"، "عبید" یا "ایرج" آدم های طنازی هستند.

حاضرجوابی وقتی معنا دارد که بتوان در پاسخ به یک سؤال جدی جوابی غیر منتظره و ظریف داد و هنر مصاحبه گر در هدایت طرف مقابل است به جایی که باید، وگرنه پاسخ های صد من یه غاز دادن به پرسش هایی صد من یه غازتر ارتباطی به طنز ندارد.  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 0:32  توسط توکا نیستانی  | 

شاید آخرین باری که محمد قائد به من زنگ زد یک سال پیش و در بحبوحه ی ماجرای "مانا" بود. می خواست بداند که این همه سر و صدا به خاطر چه جیزی به راه افتاده و آیا می توانم نسخه ای از طرح جنجال ساز مانا را برایش بفرستم که فرستادم و او هم نظرش را به عنوان یک روزنامه نگار نوشت. هفته گذشته بعد از یک سال زنگ زد و ابراز علاقه کرد که یکدیگر را ببینیم. تعجب کردم چون صرف نظر از ارادتی که به او و قلم سحرانگیزش دارم تا به حال پیش نیامده که فقط به خاطر دلتنگی بخواهد من را ببیند. قائد گفت که چند روز قبل یادداشتی خوانده و حالا می خواهد درباره آن با من صحبت کند! حدس زدم باید درباره "مرجان ساتراپی" باشد که در جایی گفته بودم هم کارمان در ماهنامه صنعت حمل و نقل بوده و حتماً نتوانسته او را به خاطر بیاورد. ظهر پنجشنبه در رستورانی که معمولاً برای صرف ناهار به آن جا می رود با هم ملاقات کردیم. جلوی رستوران منتظر بود و مانند یک ژنرال بازنشسته قدم می زد. گفت که به جز اینجا جرأت نمی کند دوستانش را به رستوران دیگری دعوت کند چون همیشه پدیده ای به نام "مدیریت جدید" در کمین است تا بر تمام انتظارات خط بطلان بکشد! در حین صرف ناهار همان طور که انتظار داشتم، از ساتراپی پرسید که کدام بود و توضیح دادم که در زمان هم کاری با مجله صنعت حمل و نقل، فامیل دیگری داشت و اسمش مرجان ابراهیمی بود اما باز به یاد نیاورد، توضیح دادم که ابروهای عجیبی داشت که آن ها را رو به بالا شانه می کرد! به یاد نیاورد و موضوع صحبت از ابروهای مرجان ساتراپی به تعطیلی یک سلمانی مردانه در شیراز به جرم برداشتن ابروی یک مشتری کشید و بحث عوض شد. ناهار تمام شده بود اما صحبت های قائد گل انداخته بودند- من بیشتر شنونده بودم- پیشنهاد کرد برای ادامه گفت و شنود و صرف یک لیوان کاپوچینو به خانه اش بروم.

قائد تنها زندگی می کند اما آپارتمان زیبا و پاکیزه ای مملو از کتاب دارد. در آشپزخانه نشستیم و او در حین درست کردن کاپوچینو به صحبت هایش ادامه داد. وقت خداحافطی تا دم در بدرقه ام کرد و پاکتی دربسته به دستم داد و خواست تا قبل از دور شدن از خانه بازش نکنم!

چند سال پیش، محمد قائد مجله ای منتشر می کرد به اسم "لوح" و من چند شماره ای برایش طراحی کردم؛ روزی که به پول احتیاج داشتم برای او صورت حسابی صد هزار تومانی فرستادم که فقط نیمی از آن را پرداخت کرد و معلوم است که ناراحت شدم؛ نامه دیگری نوشتم و اعتراض کردم. دیروز بعد از گذشت دست کم پنج سال، یک چک پول پنجاه هزار تومانی داخل یک پاکت در بسته به دستم داد! آن هم وقتی که اصل داستان را فراموش کرده بودم و اصلاً انتظار نداشتم که کسی با خواندن یک یادداشت قدیمی به صرافت جبران مافات بیفتد.

شاید این دلچسب ترین دستمزدی است که تا امروز از مطبوعات گرفته ام.

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 16:27  توسط توکا نیستانی  |