|
من می اندیشم پس بیشتر هستم!
|
گاهی با "دلشوره ی فراموشی" یک چیز مهم از خواب بیدار می شوم و چون یادم نمی آید چه چیز را فراموش کرده ام تمام روز را با دلهره می گذرانم؛ یکی دو بار در مجامع رسمی به خاطر اهمال در بستن زیپ شلوار تذکر گرفته ام و حالا هر وقت "دلشوره ی فراموشی" به سراغم می آید یا علت لبخند و نگاه دیگران را نمی فهمم بی اختیار برای باز بودن زیپ شلوارم نگران می شوم.
نیمی از روزم با دلشوره ی فراموشی گذشته بود و برای خلاصی از آن می خواستم به یاد بیاورم چه چیز را فراموش کرده ام که صدای باز شدن با شتاب یک در و بعد از مکثی کوتاه، بسته شدن محکم آن، تمرکزم را به هم زد؛ ندیدم چه کسی بود اما می توانست قهرمان غیرتی یک سریال خانوادگی باشد که نمی داند همسرش برای خرید سبزی قورمه از خانه بیرون رفته و حالا اتاق ها را یک به یک و با عجله به دنبال او می گردد، اهمیت ندادم، حتی سرم را برنگرداندم و به کارم ادامه دادم:
« قبل از ترک خانه ده بار به جیب های شلوارم دست کشیده بودم تا مطمئن شوم گوشی موبایل و قوطی سیگارم را برداشته ام، فندکم هم پر شالم توی جلدش بود، برای آخرین بار زیپ شلوارم را کنترل کردم، بسته بود و راه افتادم، در تمام مسیر به چیزی که نمی دانستم چیست اما فراموش شده بود فکر کردم و در نتیجه یادم رفت به موقع پیاده شوم. صد متری را پیاده بر گشتم. خانوم "غفرانی" با لبخند معنی داری جلوی آسانسور ایستاده بود، جوری که متوجه نشود زیپ شلوارم را کنترل کردم، بسته بود، یادم انداخت که سه ماه است قول داده ام برای تکمیل پرونده یک فتوکپی از کارت ملی ام بیاورم، باز هم قول دادم و رد شدم اما جلوی در آتلیه مهندس "ارباب الامه" با لبخند معنی داری به استقبالم آمد، زیپم را کنترل کردم، بسته بود، سراغ برگه ی سابقه ی کار من در شرکت "گنو" را گرفت که سه هفته پیش قولش را داده بودم بیاورم، قول دادم بیاورم و وارد آتلیه شدم، خانوم مهندس "همسران" با لبخند معنی داری سلام کرد، زیپم را کنترل کردم، بسته بود، پرسید سی دی فیلمی را که قبل از عید قرض گرفتم آورده ام؟ قول دادم بیاورم؛ پشت میزم نشستم اما هر قدر جیب هایم را گشتم کلید کشو را پیدا نکردم ...»
برای دومین بار کسی در را با قدرت باز کرد و بلافاصله محکم تر بست، ندیدم چه کسی بود اما می توانست قهرمان یک سریال پلیسی باشد که در یورش به مخفیگاه قاتلی فراری در را با لگد باز می کند، اهمیت ندادم و ادامه دادم:
« خوابم که گرفت خریدن سیگار را بهانه کردم تا از دفتر بیرون بروم و فنجانی از قهوه های معروف "یارعلی" بنوشم- از همان ها که اگر یک قُـلپ اش را به حلق مـُرده بریزی زنده می شود تا بالا بیاورد- به نیمه راه کافه نرسیده بودم که صاحب مغازه ی ادوکلن فروشی از پشت سر و به اسم صدایم کرد، از بیست متر دورتر به من لبخند می زد، با دست زیپ شلوارم را امتحان کردم، بسته بود؛ ده شیشه ادوکلن دارم که هفت تای آن را در کمتر از یک سال از او خریده ام باید یادم می ماند که تا قبل از گرفتن حقوق اردیبهشت ماه از جلوی مغازه اش رد نشوم اما کار از کار گذشته بود، یک شیشه ادوکلن جدید خریدم و بدون نوشیدن قهوه به دفتر برگشتم ...»
برای بار سوم در خیلی محکم باز شد، ندیدم چه کسی در را باز کرد اما می توانست جراحی باشد شبیه به همان ها که در سریال های خارجی دنبال تخت مریض می دوند تا او را به اتاق عمل برسانند، کم کم صدای باز و بسته شدن در داشت حواسم را پرت می کرد که صدای مهندس فخار را که غُر می زد شنیدم: ... اِ، چرا درُ قفل نکردی؟!
فراموش کرده بودم در دستشویی را قفل کنم ...