تبليغاتX
توکای مقدس - فرشته‌ی نگهبان
من می اندیشم پس بیشتر هستم!

عمری است که این فرشته نگهبان من است، مواظب است تا اشتباه نکنم، اشتباه نروم، اشتباه نبینم، اشتباه نگویم، اشتباه نشنوم، اشتباه نپیچم، اشتباه نپوشم، اشتباه ننوشم، اشتباه نجوشم، اشتباه نکوشم، اشتباه نخوانم، اشتباه ننویسم... گاهی خسته‌ام می‌کند، خودش هم از دست من خسته شده بس که مستعد اشتباه هستم. گاهی مدت کوتاهی می‌خوابد یا شاید هم موقتاً از من ناامید می‌شود آن وقت می‌گذارد که هم خودش و هم من نفسی بکشیم...

نوجوان بودم و در انتخاب مسیر آینده‌ام مردد. اندکی استعداد در طراحی داشتم و می‌خواستم نقاشی بخوانم. فرشته گفت که با مدرک نقاشی گذران زندگی مشکل است... چشم، راهم را عوض کردم.

در هجده سالگی به دانشکد معماری رفتم، خوش خیال بودم و خودم را مهندسی بیست و دو ساله می‌دیدم که فارغ‌التحصیل شده و کار می‌کند و خانه و زندگی می‌سازد و... فرشته امر کرد تا رؤیا دیدن را کنار بگذارم و مدتی در خانه استراحت کنم ... در بیست‌وهفت سالگی لیسانس گرفتم و به سربازی رفتم.

از سربازی برگشته بودم و کار نداشتم. باز به فکر ادامه تحصیل افتادم. به مدارج عالی‌تر- حتی دکترا- فکر می‌کردم. امتحان دادم و قبول شدم اما فرشته گفت که چون تو آدمی که گشاد می‌خندد و زیاد حرف می‌زند بهتر است وقت خود و دیگران را به درس خواندن تلف نکند... چشم، راهم را عوض کردم.

فرشته خواب بود که با یک دوست و هم‌کلاسی سابق شریک شدم و باتفاق اتاق کوچکی اجاره کردیم تا کار معماری بکنیم. فرشته کمی دیر بیدار شد اما نشانم داد که عرضه‌ی این‌کار ندارم. نه بلد بودم سبیلی را به موقع چرب کنم و نه مجیزگفتن از سلیقه‌ی بازاری کارفرما را در شأن خودم می‌دانستم. با این وجود چند سالی را مقاومت کردم تا قوانین اعطای تراکم تغییر کرد و ساخت و ساز مدتی راکد شد تا ما ورشکست بشویم... چشم فرشته‌ی مهربان، راهم را عوض کردم.

خواستم با طراحی کاریکاتور در مطبوعات گلیم خود از آب بیرون بکشم. فکر می‌کردم که از عهده‌ی این یک کار برخواهم آمد اما هرچه کشیدم توهین‌آمیز بود بدون آن‌که قصد توهین به کسی را داشته باشم. فرشته نشانم داد که نمی‌توانم از این راه زندگی کنم همان‌طور که نمی‌توانم آتش کبریتی را در میانه توفان روشن نگاه دارم... چشم، راهم را عوض کردم.

دوباره به سراغ معماری رفتم. رفتم تا مستخدم دفتر دیگران باشم، کسانی که آداب حفظ مشتری می‌دانند و مدیر هستند و پول و رابطه دارند... فرشته نگاهم می‌کرد و پوزخند می‌زد... کار من نبود، از عهده‌اش برنیامدم... چشم، راهم را عوض کردم.

می‌گویند برای دست بیکار، شیطان کار می‌سازد. نباید بیکار می‌ماندم، شروع به طراحی کردم و از یک گالری برای نمایش کارهایم وقت گرفتم. طرح‌های من ساده‌اند. مواظب بودم که حامل هیچ پیامی نباشند از آن نوع پیام‌هایی که عادتمان است به زور در کاریکاتور پیدا کنیم. زن نکشیدم، فقط اسب و مرد کشیدم. مردهایی که جایی شبیه به اسب شده‌اند یا اسب‌هایی که گوشه‌شان شبیه به مرد است. از گالری تماس گرفتند که نیمی از طرح‌هایم مجوز نمایش نگرفته است. فرشته‌ام نمی‌خواهد با این افکار پریشانی که دارم دیگران را گمراه کنم اما مگر چند درصد از گمراهان این شهر با دیدن نقاشی راه‌شان را گم کرده‌اند؟ دیشب برنامه‌ی "درشهر" را ‌دیدید؟ گروهی اراذل و اوباش را گرفته بودند، کاش همان‌جا از خودشان می‌پرسیدند که با خواندن کدام کتاب بد یا بعد از رفتن به کدام نمایشگاه نقاشی رذل شده‌اند...

فرشته‌ی عزیزم، دیگر راهی نمانده که نرفته باشم، وقت زیادی هم ندارم که دنبال راه جدید بگردم. کار دیگری هم به جز معماری و طراحی بلد نیستم. سرمایه هم ندارم. خودت بگو که در این شهر چطور باید زندگی کنم؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 13:6  توسط توکا نیستانی  |