|
من می اندیشم پس بیشتر هستم!
|
روبروی جعبهی پر زرق و برق و بیمصرفی که اسمش کامپیوتر است نشستهام و تلاش میکنم تا به خودم بقبولانم که در قرن بیست و یکم هستم. من آسان متقاعد میشوم اما این مظهر تکنولوژی معاصر سرسختانه با من لجاجت میکند و اصرار دارد که لاکپشت عظیمی است گیر کرده در ماسه و برای برداشتن هر قدم کوچک نیاز به تفکری عمیق دارد- به این میگویند تطابق دادن تکنولوژی غربی با فرهنگ عارفانهی شرق- تسلیم آرامش دستگاه میشوم و اجازه میدهم که هروقت خواست راه برود و از فرصتی که بالاجبار در اختیارم گذاشته استفاده میکنم تا به خودم فکر کنم...
***
توی پیادهرو با عجله راه میرفتم که از پشت سر محکم به من خورد و تعادلم را بر هم زد، پسربچهای بود که ده سال نداشت، زمین نخوردم اما خودش با دوچرخهاش روی زمین ولو شده بود و با چشمهای وحشتزده به من نگاه میکرد. تقریباً بلافاصله ایستاد و خم شد تا دوچرخه را از زمین بلند کند... همانطور که خم بود نتوانستم خشمم را کنترل کنم و تیپایی حوالهی باسنش کردم! یواش زدم و خودم را قانع کردم که لایق چنین تنبیهی است. پسرک سراسیمه برگشت و دوباره با چشمهای درشتش به من خیره شد. دردش نگرفته بود و اینبار ترس نبود که در چشمهایش موج میزد، تعجب بود و سؤال... تحقیر شده بود و من تحقیرش کرده بودم...
امروز بیست سالی از آن تیپای کذایی گذشته و پسرک آنروز مردی است که امروز جایی در این شهر زندگی میکند. نمیدانم که تلخی تیپایی که به ناحق خورد را فراموش کرده یا نه اما بیست سال است که با یادآوری این خاطره از خودم میپرسم:
اگر من را نبخشیده باشد... اگر فراموش نکرده باشد...؟
***
... لاکپشت گرانقیمت من خسته است، دوست ندارد قدم از قدم بردارد. در بحر تفکرات عارفانهی خود به ارزشهای مطلق صفر و یک فکر میکند. رهایش میکنم تا با دود علامت بدهم...