تبليغاتX
توکای مقدس - اگر که بیهوده زیباست شب... برای چه زیباست شب
من می اندیشم پس بیشتر هستم!
بعضی وقت‌ها شبیه به یک قالب کره می‌شوم! آن‌هم نه یک قالب کره‌ی دویست و پنجاه گرمی سالم و سرحال که همین الان از یخچال بیرون آمده باشد. امروز شبیه به قالب کره‌ی کوچکی بودم که روی برنج داغ و کنار کباب توی ظرف یکبار مصرف می‌گذارند و در خانه تحویل‌تان می‌دهند. در ظرف غذا را که باز می‌کنید قالب کره به‌نظر صحیح و سالم می‌آید اما وقتی می‌خواهید آن‌را از روی برنج کنار بزنید تازه متوجه می‌شوید که فقط پوسته‌ای خالی از آن باقی مانده که با اندک تماسی له می‌شود... امروز وقتی سروش زنگ زد تا ببیند که چرا مطلب این هفته را برای مجله نفرستاده‌ام، من همان لفاف خالی‌ از کره بودم منتظر تلنگری تا از هم وابرود...

به سروش قول دادم که این هفته چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم اما نمی‌دانستم که چطور و حوصله برای هیچ کاری نداشتم، طبق عادت در این جور مواقع دفتر طرح‌ها و یادداشت‌هایم را باز کردم و ورق زدم تا با دیدن طراحی‌های قدیمی و خواندن جمله‌های کوتاه و یادداشت‌هایی که جابه‌جا در فاصله‌ی خالی میان طرح‌ها گذاشته‌ام موضوع تازه‌ای برای نوشتن پیدا کنم. کنار بعضی صفحه‌ها اسم‌هایی نا آشنا دیدم، اسم آدم‌هایی که قرار بوده به یادم بمانند اما از خاطرم رفته‌اند... چند جای دیگر به فهرست مایحتاجی رسیدم که روزی لازمشان داشتم و قرار بوده آنها را قبل از رفتن به خانه بخرم، چیزهایی مثل صابون دست‌شویی، نان برای شام، یک کیلو گوجه فرنگی... چیزهایی که امروز به هیچ‌کدام آنها نیازی ندارم... چند جا هم جمله‌هایی از یک کتاب که به نظرم مهم آمده نوشته‌ام، مثل این یکی "کلمات گل‌هایی هستند از هیچ" که از ریچارد براتیگان است... و از این قبیل چیزها تا رسیدم به صفحه‌ای که در گوشه‌ی آن نوشته بودم:

"آقای بدری، آموزش نقاشی به نابینایان..."

یادم آمد زمستان سال قبل را که با همین دوستان چلچراغی به اهواز رفته بودم و میزبانان، ما را برای دیدن آقای بدری و شاگردانش به خانه‌ی کوچک او بردند. این آقای بدری نقاش شهیر شهر اهواز است و در استان اسم و رسمی دارد. شیوه‌ای شخصی برای نقاشی از طبیعت ابداع کرده که در فرانسه چند نفر، از جمله یکی دو روزنامه نگار، از دیدن آن به هیجان آمده‌اند و چند مقاله درباره‌اش نوشته‌اند که بدری نسخه‌ای از آن روزنامه‌ها را تا به امروز با دقت تمام حفظ کرده است. همان‌جا یادم آمد که چند سال قبل در تلویزیون خودمان فیلم مستندی درباره‌اش دیده بودم که داشت درباره‌ی همان شیوه‌ی ابداعی‌اش می‌گفت و همان چند صفحه مصاحبه‌اش را با روزنامه‌های فرانسوی نشان می‌داد و شگفتی و حیرت نویسنده مقاله را برایمان ترجمه می‌کرد. حس و حال نقاشی‌هایش را دوست داشتم اما بیشتر از هنرش از ایده‌اش برای تدریس نقاشی هیجانزده شدم، آموزش نقاشی... به کودکان نابینا! سرزنش‌تان نمی‌کنم اگر پیش خودتان فکر کنید که کاری بیهوده‌تر از آموزش نقاشی به کورها نیست... این همان فکری بود که قبل از ورود به اتاق بدری به سرعت برق از ذهن من گذشت. چطور ممکن است به بچه‌هایی که هیچ‌وقت رنگی ندیده‌اند از سرخی گل و آبی آسمان گفت؟

در وطنم، که هنوز خوب نمی‌شناسمش، شهرهای زیادی است که در آن‌ها غریبه‌ام، نمی‌دانم که خیلی از آن‌ها کجای نقشه‌ی ایران قرار دارند، نشانی کوچه‌ها و خیابان‌هایش را نمی‌دانم، به رنگ آسمانش که با رنگ آسمان شهر من تفاوت دارد عادت ندارم، با آب و هوایش سازگار نیستم و غم‌انگیزتر آن‌که با خلق و خوی مردمانش آشنا نیستم... وقتی وارد خانه‌ی محقری شدم که در انتهای یکی از صدها خیابان خشک و خاکی شهر اهواز قرار داشت منتظر نبودم کسی را ببینم که بتواند رنگ‌ را برای نابینایان معنی کند.

آیا کاری بیهوده‌تر از این هست؟... این سؤالی بود که قبل از ورود به خانه‌ی بدری از خودم ‌پرسیدم، سؤالی که توانست به اندازه‌ی گذشتن از حیاط کوچک خانه‌ی او فرصت حیات پیدا کند.

بدری نقاشی شاگردان را به دیوار زده بود... باورکردنی نبود که زیبا بودند و فرقی با نقاشی‌های کودکان بینا نداشتند. شاگردان بدری بدون نیاز به چشم می‌دیدند، رنگ‌ها را می‌شناختند، رنگ‌ها را احساس می‌کردند... همان‌جا گوشه‌ی دفترم نوشتم "آقای بدری، آموزش نقاشی به نابینایان..." تا که روزی مثل امروز وقتی ناامید و خسته هستم و احساس بیهودگی می‌کنم با دیدن آن به یاد کوچه‌ای خاکی و خانه‌ای محقر در اهواز بیفتم، به یاد مردی که نقاشی یادمان می‌دهد، به یاد مردی که ثابت می‌کند هیچ کاری بیهوده نیست که زندگی بیهوده نیست...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 9:44  توسط توکا نیستانی  |