<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>توکای مقدس</title>
<link>http://sainttouka.blogfa.com/</link>
<description>من می اندیشم پس بیشتر هستم!</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 04 Nov 2009 20:05:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>رفته بودم تا جای خالی دیوار را ببینم</title>
<link>http://sainttouka.blogfa.com/post-323.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://sainttouka.persiangig.com/the%20wall.jpg&quot; border=0&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #ffff00&quot; color=#ff0000&gt;دیوار&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt; موجود جالبی است، هم خانه را می‌سازد و هم زندان را. می‌توان در پناه آن احساس امنیت کرد یا زیر سایه‌اش دچار تشویش خاطر شد، می‌توان آن را با یک قاب عکس تزئین کرد یا روی آن سیم خاردار کشید، می‌توان به آن تکیه داد یا پشت آن اسیر شد... من کشیدن شکل دیوار را دوست دارم، از ردیف آجرها و سایه روشن‌شان خوشم می‌آید. خوب که نگاه می‌کنم می‌بینم زمینه‌ی خیلی از طرح‌هایی که تا امروز کشیده‌ام یک دیوار بوده است...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;رفته بودم تا جای خالی یک دیوار را ببینم. بعضی‌ها به چین می‌روند تا چند متر از هفت هزار کیلومتر دیواری را ببینند که نه قرن پیش از میلاد مسیح ساخته شده و می‌گویند تنها ساخته‌ی دست بشر است که از کره‌ی ماه هم دیده می‌شود؛ بعضی دیگر به برلین می‌روند تا جای خالی دیواری را ببینند که معروف‌ترین نماد جنگ سرد بود و تا بیست سال پیش شهری را در دل اروپا به دو نیم می‌کرد. زائران دیوار چین از همتی که چند هزار سال پیش صرف ساختن آن شده به حیرت دچار می‌شوند و زائران دیوار فروریخته‌ی برلین از حماقتی که توانست بیست و هشت سال دوام بیاورد دهان‌شان باز می‌ماند... در قرن بیستم زندگی کنید و ناگهان یک شب دیواری بسازند تا شهرتان، خانه‌تان، خانواده‌تان را به دو نیم کند و رفتن به آن سوی دیوار برای‌تان ممنوع شود... حتی تصور ساخت چنین دیواری هم احمقانه است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اگر ساعت هفت صبح یک روز سرد پائیزی در هوایی گرگ و میش وارد شهری شدید که نمی‌شناختید و دیدید که دسته‌ای کبوتر تمام شب‌ را در یک پارکینگ عمومی و روی زمین ‌خوابیده‌اند مطمئن باشید که در برلین هستید. می‌پرسم مگر این شهر دیوار و درخت ندارد؟ چرا کبوترها روی زمین خوابیده‌اند؟! جواب می‌دهند که همه این‌جا از دیوار خاطره‌ای تلخ دارند، شاید به همین خاطر کبوترها خوابیدن روی زمین را ترجیح می‌دهند. ساختمان‌ها را هم که خودتان می‌بینید، روی برج‌های شیشه‌ای که نمی‌توان لانه ساخت و تازه روی همه‌ی لبه‌ها و هره‌های ساختمان‌های کوتاه‌تر هم میخ‌های تیز کار گذاشته‌اند مبادا کبوتری آشیان کند. توضیح‌شان در مورد دیوار قانع کننده بود اما کسی نمی‌دانست چرا کبوترها روی شاخه‌ی درخت‌ها نخوابیده‌اند، برلین پر از درخت است. شاید این کبوترها مثل انسان‌های اولیه از درخت پائین آمده‌اند تا کم کم متمدن شوند یا شاید با همسران‌شان اختلاف دارند و موقتاً از لانه اخراج شده‌اند، شاید مهاجر هستند و روی درخت جایی ندارند... کبوتری که روی زمین خوابیده باشد شکار خوبی برای گربه است؛ می‌پرسم این شهر گربه ندارد؟! جواب می‌دهند که گربه‌ها در آپارتمان زندگی می‌کنند... پیدا بود که خیابان برای خواب کبوترها جای امنی است. سعی می‌کنم با تلفن موبایل عکسی از کبوترهای پارک شده بگیرم که خوب از آب در نمی‌آید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هوا سرد و پاکیزه است. چتر سبز بزرگی که به امانت گرفته‌ام من را از باران محافظت می‌کند اما جلوی باد سردی که می‌وزد را نمی‌گیرد، چتر را می‌بندم و داخل مغازه‌ای می‌شوم که گرم است و پر از سوغاتی‌های این شهر بارانی. کنار تی‌شرت‌ها و لیوان‌هایی با نقش یک خرس، که نشانه‌ی شهر است، قفسه‌هایی است پر از تکه‌های سیمان که در اندازه‌ها و قیمت‌های مختلف به فروش می‌رسند. کلوخ‌های بزرگ گران‌قیمت هستند پس خودم را با تماشای کارت پستال‌های ارزان قیمت سرگرم می‌کنم. روی هر کارت عکسی است از شهر برلین در سال‌هایی که مردم هنوز دیوار را تحمل می‌کردند و روی کارت محفظه‌ی کوچک و شفافی تعبیه شده که تکه‌ای سیمان رنگی توی آن لق می‌خورد. فروشنده ادعا می‌کند این‌ها تکه‌هایی از دیوار برلین است اما من مثل یک ایرانی واقعی به همه چیز مشکوک هستم و ادعای فروشنده را باور نمی‌کنم. مطمئن هستم چند کارگر مهاجر جایی همین اطراف نشسته‌اند و با خاک و سیمان و کمی رنگ تکه‌های قلابی دیوار را می‌سازند. خوشحال از این‌که کسی نمی‌تواند سرم کلاه بگذارد همراه با توریست‌های زودباوری که سرشان کلاه رفته بود یکی از کارت‌پستال‌ها را خریدم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;رفته بودم تا جای خالی دیوار را ببینم. از آن دیوار هولناک فقط اندکی برپا مانده که از همین حالا جزئی از آثار تاریخی شهر به حساب می‌آید. داده‌اند نقاش‌های با ذوق روی سطح سرد و خاکستری دیوارها را نقاشی کنند و سیم‌های خاردار را از روی آن جمع کرده‌اند... زیبا شده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;رفته بودم تا جای خالی دیوار را ببینم. از آن حماقت هولناک فقط خاطره‌ای مانده بود که با آن تجارت می‌کردند...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 20:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sainttouka&amp;postid=323</comments>
<dc:creator>sainttouka</dc:creator>
<guid>http://sainttouka.blogfa.com/post-323.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دیدار پرویز در پراگ</title>
<link>http://sainttouka.blogfa.com/post-322.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://sainttouka.persiangig.com/parviz-1.jpg&quot; border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #ffff00&quot; color=#ff0000&gt;شماره&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;‌اش را از سردبیر مجله‌ی سینمایی گرفته بود و بسته‌ای کتاب و مجله داشت که به پرویز دوایی برساند. دوایی را از قصه‌هایش می‌شناختم و نوشته‌های نوستالژیکی که گه‌گاه در مجله‌ها چاپ می‌کند، این اواخر هم ترجمه‌ی &quot;تنهایی پر هیاهو&lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;*&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&quot; را به قلم او خوانده بودم. می‌دانستم که بیشتر از سی‌و اندی سال است در پراگ زندگی می‌کند و نمی‌دانستم- هنوز هم نمی‌دانم- که چرا در تمام این مدت حتی یک بار به ایران نیامده... شنیده بودم که اهل مصاحبه نیست، که اصلاً اجتماعی نیست و ذهنیت خیال‌پرداز من کلی شاخ و برگ بد به شنیده‌هایم داده بود جوری که فکر می‌کردم از دیدن هر غریبه‌ای بدش می‌آید و...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;قرار بود زیر ساعت معروف شهر به انتظارمان بایستد که ایستاده بود. حتی از دور هم به راحتی بین جمعیت توریست‌ها قابل تشخیص بود؛ همه به انتظار تماشای مجسمه‌هایی که با به صدا درآمدن ناقوس‌ ساعت برای چند ثانیه از دریچه‌ای بیرون می‌آیند به ساعت نگاه می‌کردند و او، قد بلند و لاغر با موی بلند و ریش سپید، برخلاف همه پشت به ساعت به دیوار تکیه داده بود و به جمعیت نگاه می‌کرد. حس کردم از دیدن ما جا خورد، حتماً منتظر نبود که سه نفر را سر قرار ببیند. حالا دوره‌اش کرده بودیم و تند تند خودمان را معرفی می‌کردیم تا نوبت به من رسید، اسمم را گفتم که نشناخت، فکر کردم شاید پدرم را بشناسد گفتم من پسر منوچهر نیستانی هستم، باز هم نشناخت. عجله داشت و می‌خواست برود، گذاشتم به حساب چیزهایی که درباره‌اش شنیده بودم که مردم‌گریز است و از این حرف‌ها با این وجود اصرار کردم که یک دیدار دیگر داشته باشیم... شاید با کمی اکراه پذیرفت، می‌گفت که پراگ دیدنی‌هایی بهتر از او دارد. کافه‌ای می‌شناخت که در سال‌های دور پاتوق ارزان قیمتی برای روشنفکرها و هنرمندها بوده، همه‌ی &quot;واتسلاو&quot;های پراگ آن‌جا قهوه می‌خوردند، آدرس داد و قرارمان را برای فردا در همان کافه گذاشتیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یک ساعت قبل از قرار راه افتادیم و در شهر غریب گم شدیم. نیم ساعت از وقت گذشته بود که با ترس و لرز شماره تلفن همراهش را گرفتیم که مبادا بروید چون ما عنقریب راه را پیدا می‌کنیم و می‌رسیم. آقای دوایی هنوز نگران وقت ما بود، می‌گفت شما مسافر هستید و دارید وقت با ارزش‌تان را برای دیدن من تلف می‌کنید! با هزار اصرار قبول کرد به مصلحت ما فکر نکند و ما هم عاقلانه‌ترین کار را کردیم، یعنی تاکسی گرفتیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در هوایی سرد و بارانی وارد کافه‌ای شدیم که معلوم بود بعد از فروپاشی بلوک شرق تعمیر شده و تغییر کرده و از زمانی که پاتوق واتسلاوهای پراگ بوده فقط سنت سیگار کشیدن در آن به یادگار مانده است... هنوز می‌شود در کافه‌های پراگ سیگار کشید. پرویز دوایی تنها روی مبل بزرگی نشسته بود و لیوان قهوه‌اش خالی روی میز بود، معلوم بود که خیلی معطل شده با شرمندگی دست دادیم و نشستیم و گفتیم دوست دیگرمان که شهر را می‌شناسد نتوانست با ما بیاید و به همین خاطر راه را گم کردیم و ... کنارش نشسته بودم که سرش را نزدیک آورد و گفت که هنوز نتوانسته اسمم را درست بشنود و خواست تا یک‌بار دیگر خودم را معرفی کنم. برای سومین بار خودم را معرفی کردم:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; «توکا نیستانی هستم آقای دوایی»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بلافاصله چهره‌اش تغییر کرد و گفت « البته! می‌شناسمت، نوشته‌هایت را خوانده‌ام...»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از تعجب خشکم زد، ادامه داد «... شما همان نیستی که در یکی از شماره‌های نوروزی مجله‌ی فیلم مطلبی نوشته بودی و رفتار مسعود مهرابی را به کدخدای یک ده تشبیه کرده بودی و...»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حالا دماغم سوخت چون داشت به یکی از نوشته‌های قدیمی مانا اشاره می‌کرد. با اندکی دل شکستگی گفتم «نه، شما دارید درباره‌ی برادرم حرف می‌زنید، آن را مانا نوشته که کارتونیست است و البته بسیار هم خوب می‌نویسد و...»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اما توضیح من قانع‌اش نکرد چون با همان قاطعیت ادامه داد «نه! اشتباه نمی‌کنم، توکا نیستانی، شما مگر همان نیستی که ته یک مجله که نمیدانم اسمش چیست از خاطرات سفر به تورنتو نوشتی و این‌که بلد نیستی مثل امریکایی‌ها موقع راه رفتن قهوه بخوری و ...»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گل از گلم شکفت! این‌بار داشت درباره‌ی خود من حرف می‌زد «بله، بله، من هستم، خودم هستم، توکانیستانی هستم!»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;... باورم نمی‌شود که چه چیزهایی شنیدم، گفت مدت‌ها دنبال من می‌گشته! گفت که بعد از خواندن آن شماره از مجله می‌خواسته پیدایم کند و با من حرف بزند، گفت خیلی شیوه‌ی نوشتنم را دوست دارد و این‌که باید هرجور هست بنویسم و حتماً چاپ کنم و... داشتم روی هوا بال بال می‌زدم از فرط خوش‌حالی...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وقت خداحافظی از کیف خود کتابی درآورد، یک نسخه از چاپ ششم &quot;تنهایی پرهیاهو&quot; بود و پرسید نمیدانم این کتاب را خوانده‌اید یا نه، همراهان من طاقت از کف دادند و با غرور گفتند که خوانده‌اند و این فرصت نصیب من شد که بگویم کتاب را نخوانده‌ام. از مالکیت کتاب که مطمئن شدم اعتراف کردم:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;«دروغ گفتم آقای دوایی، &quot;تنهایی پر هیاهو&quot; را خیلی پیش خوانده بودم اما دوست داشتم آن را با امضای خودتان داشته باشم...»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;                                                                       ***&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;*&lt;/FONT&gt; تنهایی پر هیاهو- بهومیل هرابال، ترجمه‌ی پرویز دوایی- کتاب روشن&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;P&gt; &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://sainttouka.persiangig.com/parviz-2.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 07:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sainttouka&amp;postid=322</comments>
<dc:creator>sainttouka</dc:creator>
<guid>http://sainttouka.blogfa.com/post-322.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فرصت</title>
<link>http://sainttouka.blogfa.com/post-321.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://sainttouka.persiangig.com/jump.jpg&quot; border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #ffff00&quot; color=#ff0000&gt;فرصت&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt; خوبی بود... کاش پریده بودم...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 27 Oct 2009 05:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sainttouka&amp;postid=321</comments>
<dc:creator>sainttouka</dc:creator>
<guid>http://sainttouka.blogfa.com/post-321.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ساعت هشت و پنجاه دقیقه است</title>
<link>http://sainttouka.blogfa.com/post-320.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://sainttouka.persiangig.com/8-50.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #ffff00&quot; color=#ff0000&gt;به&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt; گمان من زندگی مجموعه‌ی از اتفاق‌های کوچک و بزرگ است که ناغافل یقه‌ی ما را می‌گیرند و حسابی تکان‌مان می‌دهند تا مثل کتلت‌های توی ماهیتابه پشت و رو شویم و هردو طرف‌مان خوب سرخ شود... همه‌ی کتلت‌ها تا وقتی که آماده‌ی خورده شدن بشوند بارها و بارها این پشت و رو شدن را تجریه می‌کنند. به نظر من فرق آدم با کتلت در این است که‌ آدم‌ها صبر نمی‌کنند تا اتفاق بسراغ‌شان بیاید، خودشان به سراغ اتفاق می‌روند، آن دسته که اهل خطر هستند با چتر از هواپیما می‌پرند یا موتورسواری می‌کنند یا دور دنیا را با جیب خالی و پای پیاده طی می‌کنند و آن دسته که مثل من محافظه‌کار هستند سر جای‌شان آرام می‌نشینند و از هیچ برای خودشان یک اتفاق هیجان‌انگیز می‌سازند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بیشتر از یک هفته است که ساعت دیواری باتری‌اش تمام شده و عقربه‌های آن روی هشت و پنجاه دقیقه درجا می‌زنند. وقتی زمان گم شد اهل ِ خانه دنبال مقصر گشتند و خیلی زود من را پیدا کردند چون جایی برای پنهان شدن نداشتم و بدتر از همه به وظیفه‌ی &quot;مردِ خانه&quot; عمل نمی‌کردم؛ هر روز یادم می‌رفت برای ساعت دیواری باتری بخرم. حالا که مقصر معلوم شده و همه می‌دانند چه کسی را باید شماتت کنند خواب ساعت را راحت‌تر از قبل تحمل می‌کنند. مردِ خانه سال‌هاست که طبق عادت روزی چندبار به ساعت بالای دیوار اتاق نشیمن نگاه می‌کند و حتی می‌توان گفت که به دانستن وقت دقیق معتاد شده است تا جایی که وقتی به مهمانی می‌رود چشمش بی‌اختیار بالای کاناپه‌ی اتاق نشیمن میزبان را به دنبال ساعت دیواری جستجو می‌کند. با این وجود مردِ خانه از خوابیدن ساعت راضی است. خوابیدن ساعت دیواری یک اتفاق ساده بود که توانست یکنواختی زندگی را بر هم بزند. مردِ خانه روزی چندبار با دیدن این ساعت دچار هیجان و تشویش می‌شود...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می‌خواهم اخبار ساعت ده را از تلویزیون تماشا کنم، به اتاق نشیمن می‌روم تا نگاهی به ساعت دیواری بیندازم، هشت و پنجاه دقیقه است پس هنوز باندازه‌ی کافی وقت دارم تا به اتاقم بر‌گردم و کارم را تمام کنم. بعد از یک ساعت دوباره یاد اخبار می‌افتم و سراسیمه سراغ ساعت دیواری می‌روم، هنوز هشت و پنجاه دقیقه است، جا می‌خورم، فکر می‌کنم چطور چنین چیزی ممکن است که یادم می‌آید ساعت هم مثل حافظه‌ی من خواب بوده. نزدیک نیمه شب است و اخبار را از دست داده‌ام... روی کاناپه دراز می‌کشم تا یکی از فیلم‌های عجیب و غریبی را که دوست دارم تماشا کنم، نگران هستم مبادا زیاد بیدار بنشینم و صبح خواب بمانم، صبح زود باید بیدار شوم و خودم را برای رسیدن به یک قرار مهم آماده کنم. هنوز فیلم به نیمه نرسیده پلک‌هایم سنگین می‌شود و به خواب می‌روم... با صدای برفک تلویزیون از خواب می‌پرم، زمان را گم کرده‌ام و سراسیمه به ساعت دیواری بالای سرم نگاه می‌کنم. ساعت هشت و پنجاه دقیقه است، نفسی به راحتی می‌کشم، هنوز یک ساعتی فرصت باقی است تا خودم را به محل قرار برسانم. با عجله و خواب‌‍‌‌آلود به سمت دستشویی می‌روم تا آبی به سر و صورتم بزنم که آسمان را از گوشه‌ی پرده‌ی اتاق خواب می‌بینم، چرا هوا تاریک است؟! یادم می‌آید ساعت دیواری خواب است، خراب است. به ساعت تلفن همراهم نگاه می‌کنم که چهار صبح را نشان می‌دهد. از خودم خنده‌ام می‌گیرد، خواب از سرم پریده و باید با نشستن پشت کامپیوتر وقت‌کشی کنم. وقت‌کشی می‌کنم، نشانه‌های صبح یکی یکی از راه می‌رسند. اول صدای اذان صبح از بلندگوهای مسجدالرضا بلند می‌شود و بعد از چند دقیقه صدای جاروی رفتگر را از کوچه می‌شنوم و سرآخر نوبت خانواده‌ی پرجمعیت گنجشک‌های درخت خرمالو است که مثل همیشه سحرخیز هستند و با طلوع آفتاب درباره‌ی مشکلات خانوادگی‌شان با صدای بلند بحث می‌کنند. می‌دانم که فرصت زیادی برای خوابیدن ندارم اما احساس خستگی می‌کنم، نگاهی به ساعت دیواری می‌اندازم، ساعت هشت و پنجاه دقیقه است، فقط یک لحظه جا می‌خورم و به رختخواب می‌روم. قبل از خواب زنگ ساعت تلفن همراهم را روی عدد نه میزان می‌کنم و آن‌را کنار بالش می‌گذارم و بی‌هوش می‌شوم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;زنگ ساعت اگر قدرت و شدت صوراسرافیل را می‌داشت باز نمی‌توانست بیدارم کند، معلوم بود که بی‌نوا تمام تلاشش را برای انجام وظیفه‌اش بخرج داده و دیگر رمقی برای زنگ زدن ندارد. چشم‌هایم را که باز می‌کنم اول خورشید را که به وسط آسمان رسیده می‌بینم و بعد احساس دلشوره به سراغم می‌آید... یاد قرار مهمی که داشتم می‌افتم. از جا می‌پرم و نگران به سمت ساعت دیواری می‌دوم. تا به اتاق نشیمن برسم دوبار به دیوار می‌خورم و یک گلدان را سرنگون می‌کنم اما... خدا را شکر، هنوز هشت و پنجاه دقیقه است!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Oct 2009 05:27:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sainttouka&amp;postid=320</comments>
<dc:creator>sainttouka</dc:creator>
<guid>http://sainttouka.blogfa.com/post-320.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دارم میرم کوه... شکار آهو</title>
<link>http://sainttouka.blogfa.com/post-319.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #ffff00&quot; color=#ff0000&gt;امشب&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt; به یک سفر دوازده روزه خواهم رفت... جای‌تان خالی خواهد بود. شاید نتوانم هرشب به این صفحه سر بزنم، پیشاپیش عذر می‌خواهم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعداً مفصل از این سفر خواهم نوشت.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 06 Oct 2009 20:15:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sainttouka&amp;postid=319</comments>
<dc:creator>sainttouka</dc:creator>
<guid>http://sainttouka.blogfa.com/post-319.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Licensed to Kill</title>
<link>http://sainttouka.blogfa.com/post-317.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://sainttouka.persiangig.com/007.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: rgb(255,255,0)&quot; color=#ff0000&gt;از&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; همان بار اولی که دیدمش شیفته‌اش شدم... آقای باند را می‌گویم، جیمز باند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در دهه‌ی شصت میلادی جیمز باند جاسوسی تازه‌کار بود و مثل همه‌ی جاسوس‌های قدیمی کلاه بر سر می‌گذاشت و تاکسی سوار می‌شد و از آن همه تجهیزات پر زرق و برق امروزش هیچ نداشت بجز یک کیف سامسونت، که در ایران به کیف جیمزباندی معروف بود، و یک دوربین عکاسی که کمی از دوربین‌های معمولی کوچک‌تر و باریک‌تر بود و چون در جیب شلوار یا لای نان ساندویچ جا می‌گرفت به چشم همه خیلی پیشرفته می‌آمد و به آن دوربین جیمزباندی می‌گفتند...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اطلاعات من از آقای باند خیلی محدود بود، می‌دانستم که یک قاتل حرفه‌ای است اما نه از این قاتل‌های معمولی که همه جا پیدا می‌شوند، او یک کد رمز داشت، مأمور دوصفرهفت بود و همین به اهمیتش اضافه می‌کرد. بجز این می‌دانستم که خواهری به اسم خانوم &quot;مانی‌پنی&quot; دارد که همیشه نگران سلامتی جیمز است. رئیس او با اسم رمز آقای &quot;ام&quot; شناسایی می‌شد و چند سال بعد آقای &quot;کیو&quot; به سازمان اضافه شد تا وظیفه‌ی تجهیز جیمز باند را در جنگ با تبهکاران برعهده بگیرد؛ در مبارزه میان خیر و شر قهرمان ما به ابزاری مؤثرتر از یک کیف سامسونت و یک دوربین عکاسی نیاز داشت...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اما نه ظاهر جذاب و نه زور بازوی این قهرمان جدید و نه تمام آن وسایل عجیب و غریبی که &quot;کیو&quot; در اختیارش می‌گذاشت هیچ‌کدام توجهم را جلب نکرده بود، من شیفته‌ی نوع زندگی‌اش شده بودم که هیچ شباهتی به زندگی ما نداشت. پدر و مادرم هردو لیسانس ادبیات فارسی داشتند و من در عالم کودکی گمان می‌کردم همه‌ی آدم‌هایی که لیسانس دارند شبیه به آنها زندگی می‌کنند تا وقتی که جیمز باند را دیدم که در تیتراژ فیلم‌هایش یادآوری می‌کرد لیسانس آدم‌کشی دارد اما نمی‌گفت آن‌را از کدام دانشگاه گرفته...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کودک بودم و عقلم مرز بین واقعیت و خیال را تشخیص نمی‌داد؛ تصمیم گرفتم بجای لیسانس ادبیات یکی از همین لیسانس‌های هیجان‌انگیز جیمز باندی بگیرم تا مجبور نباشم مثل پدر و مادرم برای درس دادن به مدرسه بروم یا برای یک سفر کوتاه به کنار دریا تمام سال را نقشه بکشم و منتظر بمانم یا از وسط برج برای رسیدن به سر برج لحظه شماری کنم. پول در زندگی جیمز باند نقشی ندارد، او برای امرار معاش کار نمی‌کند. هیچ‌وقت ندیدم از کسی پول بگیرد یا حتی پول خرج کند. خانه ندارد، خانه بدوش است اما برخلاف چارلی چاپلین بقچه‌‌اش را با خودش اینجا و آنجا نمی‌کشد. برای رفتن به سفر کافی است تا اراده کند و بدون چمدان راه بیفتد. بهترین سوئیت در هر هتلی متعلق به او است و کمد اتاق هتل همیشه پر از لباس است... «عاشق آن سکانس هستم در فیلم Die Another Day که جیمز باند با موی آشفته و ریش بلند، پابرهنه و خیس از آب با پیژامه‌ی زندان وارد لابی هتل مجللی در شرق دور می‌شود و با اعتماد به نفس تمام از مسئول هتل سراغ سوئیت همیشگی‌اش را می‌گیرد!»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جیمز باند با ما بزرگ شد و بتدریج پیشرفت کرد. اول کلاهش را کنار گذاشت و لباس‌های مد روز پوشید و بعد مأموریت‌های بزرگ‌تری گرفت و بیشتر از بیست بار دنیا را نجات داد. بجز &quot;مانی‌پنی&quot; که درجا زده و مثل یک خواهر نمونه فقط نگران سلامتی برادرش است، بقیه همه پیشرفت کردند. آقای &quot;ام&quot; به خانم &quot;ام&quot; تبدیل شد و &quot;کیو&quot; بعد از ساختن اولین اتومبیل جیمز باند، که با فشار یک دکمه جاده را با روغن موتور کثیف می‌کرد و با فشار دکمه‌ای دیگر سرنشین مزاحم را از سقف بیرون می‌انداخت، حالا بر سر ذوق آمده و این‌روزها ماشین‌هایی می‌سازد که از راه دور با تلفن همراه هدایت می‌شوند و بجز یخچال فریزر و تلویزیون و ماشین رختشویی و کباب‌پز برقی و موشک انداز و تیربار و رادار و اینترنت پرسرعت و رادیوی دوموج، قابلیت غیب شدن هم دارند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعد از این‌همه سال هنوز نمی‌دانم که آیا این مرد خوش اخلاق است یا بداخلاق، همسری مهربان و پدری فداکار است یا سنگدل و جفاکار، سر کدام سفره بزرگ شده، نان چه پدری را خورده، آیا اصلاً پدر و مادر دارد یا نه، به آن‌ها سر می‌زند یا نه، آن‌ها از او راضی هستند یا نه، در کدام مدرسه درس خوانده، چندبار در کنکور رد شده و به کدام دانشگاه رفته که چنین لیسانس ترسناکی به او داده‌اند... فقط می‌دانم که او لیسانس کشتن دارد و من امروز لیسانس ادبیات فارسی را به آن ترجیح می‌دهم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 Oct 2009 17:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sainttouka&amp;postid=317</comments>
<dc:creator>sainttouka</dc:creator>
<guid>http://sainttouka.blogfa.com/post-317.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تقریباً بدون شرح</title>
<link>http://sainttouka.blogfa.com/post-316.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://sainttouka.persiangig.com/super%20mama.jpg&quot; border=0&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #ffff00&quot;&gt;&lt;B&gt;این&lt;/B&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;تقریباً همان بلایی است که مادرم سر من آورد... حتی اگر سوپرمن هم بودم چاره‌ای جز قبول شکست نداشتم...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 01 Oct 2009 16:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sainttouka&amp;postid=316</comments>
<dc:creator>sainttouka</dc:creator>
<guid>http://sainttouka.blogfa.com/post-316.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سلام سوسیس</title>
<link>http://sainttouka.blogfa.com/post-315.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://sainttouka.persiangig.com/sosis2.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #ffff00&quot; color=#ff0000&gt;دو&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt; ورق پر از باید و نباید به دستم دادند و مرخصم کردند. از همان لحظه‌ی خروج از بیمارستان همه چیز برای من حرام اعلام شد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;غذای چرب ممنوع است. روغن جامد و مایع ممنوع است. بیشتر از روزی یک کف دست نان، آن‌هم فقط سنگک، ممنوع است. نشاسته ممنوع، نوشابه‌ی زرد و سیاه و سفید ممنوع، سس ممنوع، مایونز ممنوع، همه نوع غذای آماده یا کنسرو ممنوع، شیرینی ممنوع، کره ممنوع، تخم مرغ ممنوع، نمک ممنوع، گوشت قرمز ممنوع (خداحافظ چلوکباب برگ با کوبیده اضافه)، سوسیس و کالباس ممنوع، پیتزای چانو ممنوع، اسپاگتی ممنوع، شیر ممنوع، پنیر ممنوع، آجیل ممنوع... تمام چیزهای خوش‌مزه ممنوع است. حرف از کله پاچه نزن! دل و جگر ممنوع، قهوه ممنوع، چای هم ممنوع است اما اگر خیلی هوس کردی می‌توانی روزی ده قطره توی هر چشم بچکانی. سیگار ممنوع است حتی معاشرت با سیگاری‌ها هم ممنوع است. استرس ممنوع است، عصبانی شدن ممنوع است، شب زنده‌داری ممنوع است و...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فهرست بایدها از نبایدها کوتاه‌تر اما سخت‌تر بود: باید ورزش بکنی، باید شب‌ها زود بخوابی، باید فقط گوشت سفید بخوری- مرغ یا ماهی آب‌پز- و سبزیجات خام یا بخارپز و همین! اگر بچه‌ی حرف گوش کنی باشی اجازه داری روزی دوتا مغز بادام یا مغز گردو به خودت جایزه بدهی... بخور نوش جونت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حاضر بودم پای تعهداتی سخت‌تر از این را امضا کنم بشرطی که بگذارند زودتر به خانه برگردم؛ با خوش‌حالی به شرایط تحمیلی رضایت دادم. در اولین روز رهایی، عادت شب زنده‌داری را ترک کردم و قبل از شروع فیلم سینمایی برای خوابیدن به تختخوابم رفتم. شش صبح روز بعد مجهز به لباس گرمکن آماده‌ی یورتمه رفتن دور دریاچه‌ی مصنوعی پارک ملت بودم. تا قبل از آن سابقه نداشت که شش صبح به پارک رفته باشم؛ احساس می‌کردم آدم جدیدی شده‌ام، یک انسان سالم. کنار دریاچه برای دویدن خیلی خوب بود اما یک ایراد داشت، نمی‌شد دور آن کامل چرخید، یعنی بعد از گذشتن از کنار اسکله‌ی قایق‌ها وقتی به محدوده‌ی قفس اردک‌ها می‌رسیدم و صدای کواک کواک آن‌ها به استقبالم می‌آمد بالاجبار راه رفته را برمی‌گشتم و در جهت مخالف تا بوفه‌ی پارک، که حد دیگر این مسیر بود، می‌دویدم و این رفت و برگشت را تا یازده بار که چهل و پنج دقیقه طول می کشید تکرار می‌کردم. چرخیدن دور دریاچه خسته کننده نبود، مسیر هموار و هوای مفرح صبحگاهی و آب و آسمان و درخت و پرنده نمی‌گذاشتند از یکنواختی این تکرار خسته شوم. بعد از ورزش و قبل از رفتن به خانه، نیم ساعتی را صبورانه در صف نانوایی می‌ایستادم تا نان سنگک تازه به خانه ببرم و با پنیر رژیمی و دو عدد گردو صبحانه‌ای ترتیب بدهم. اگر تا امروز پنیر رژیمی نخورده باشید نمی‌توانید حدس بزنید که خمیر ریش جامد با نان و گردو چه مزه‌ای دارد اما به هر حال، هرچه بود از صبحانه‌ی بیمارستان دلچسب‌تر بود. برای ناهار هم مخلوطی از سیب زمینی، هویج، گوجه فرنگی، پیاز و سینه‌ی مرغ بخارپز می‌خوردم که همه به کمک عضو جدید آشپزخانه‌مان، جناب دیگ بخارپز، آماده می‌شد. گاهی هم برای تنوع مقداری برنج که با روغن زیتون بودار پخته شده بود به این مجموعه اضافه می‌کردند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هفته‌ها به سرعت می‌گذشت و کم کم به همه چیز عادت می‌کردم الاّ سبزی پخته و سینه‌ی مرغ بخارپز... از بو و قیافه‌ی هرچه مرغ و ماهی و کلم قمری بود بیزار شده بودم. سر میز غذا همه از مزایا و خواص سبزی و مرغ آب‌پز حرف می‌زدند اما خودشان ته‌چین گوشت و باقالی پلو با ماهیچه می‌خوردند، ظرف غذای من جدا بود. کارم به جایی رسید که صبح‌ها موقع دویدن در پارک وقتی به قفس اردک‌ها می‌رسیدم کواک کواک آن‌ها را شبیه به قهقهه‌ای از سر تمسخر می‌شنیدم، «قااااه قاه قاه قاه، بازم این یارو که آب‌پز میخوره اومد». و بعد از دویدن بجای رفتن به نانوایی چند دقیقه‌ای از پشت شیشه‌ی یک طباخی‌ آدم‌های خوشبختی را تماشا می‌کردم که با لپ‌های پر از کله و پاچه روی کاسه‌های آبگوشت خیمه زده بودند و هر روز که می‌گذشت دل کندن از تماشای آن‌ها برایم سخت‌تر می‌شد، حالا لازم بود ده دقیقه‌ جلوی طباخی بالا و پائین بروم و به شیطان لعنت بفرستم تا بر وسوسه‌ی خوردن یک صبحانه‌ی چرب و نرم غلبه کنم و به خانه برگردم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به تدریج رؤیاهای شبانه‌ام شکل عوض کرد و بجای کابوس‌های همیشگی خواب یک سوسیس را غوطه‌ور در تابه‌ای پر از روغن سوخته و سیاه می‌دیدم که غل‌غل می‌زند و بوی گندش همه جا را برداشته و من در حالی که در آرزوی گاز زدن به آن موجود سیاه بدقواره می‌سوزم رو به یک ساندویچ با اخم و انزجار می‌گویم:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;«سوسیس، تو آشغالی، بدمزه‌ای، ضرر داری، دوستت ندارم، حالم ازت بهم میخوره»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; و سوسیس با خونسردی از لای نان‌سفید جواب می‌داد:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;«بروووو باباااا، حتی دمبم رو نمیتونی بخوری!»... و سوسیس راست می‌گفت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعد از سه ماه ورزش همراه با رعایت یک رژیم سخت غذایی، برای اولین آزمایش خون، ناشتا به آزمایشگاه رفتم. نتیجه‌ی آزمایش خوب بود و نشان می‌داد بشرطی که به زندگی آب‌پز ادامه بدهم سالم خواهم ماند...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کاغذ آزمایشگاه را محکم توی مشت گرفته بودم تا به اولین و کثیف‌ترین ساندویچ فروشی سر راه رسیدم، گرسنه و بیزار از سینه‌ی مرغ آب‌پز وارد شدم و رو به سوسیسی که توی ظرف روغن سوخته‌ شنا می‌کرد فقط یک جمله گفتم:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;«سلام سوسیس!»&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 24 Sep 2009 12:30:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sainttouka&amp;postid=315</comments>
<dc:creator>sainttouka</dc:creator>
<guid>http://sainttouka.blogfa.com/post-315.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مطلقاً بدون شرح</title>
<link>http://sainttouka.blogfa.com/post-314.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://sainttouka.persiangig.com/crossed.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Sep 2009 17:38:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sainttouka&amp;postid=314</comments>
<dc:creator>sainttouka</dc:creator>
<guid>http://sainttouka.blogfa.com/post-314.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کتابش را بخوان اما دخترت را به او نده</title>
<link>http://sainttouka.blogfa.com/post-313.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #ffff00&quot;&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://somayye.persiangig.com/book%20burning2.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #ffff00&quot;&gt;می&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;‌خواست کتابی را که سال پیش خریده و خوانده بود ببرد پس بدهد! می‌گفت با نویسنده توافق اخلاقی ندارد و حالا یکدیگر را درک نمی‌کنند... دوپایش را توی یک کفش کرده بود تا کتاب را طلاق بدهد. از من می‌پرسید که آیا کار درستی می‌کند یا نه، گفتم اگر ارزشی در این کتاب دیده‌ای و بخاطر آن نویسنده‌اش را دوست داشتی که امروز کتاب همان است و تغییر نکرده و نباید مجازات شود. اما اگر به هر دلیلی نویسنده را دوست نداری بهتر است تا کتاب‌های بعدی‌اش را نخوانی. به هر حال هیچ کتابی را نباید با دور انداختن مجازات کرد...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;                                                     &lt;FONT color=#ff0000&gt;            +++&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بیشتر مردم شهرت و موفقیت را حق هنرمند خاکسار اما بی‌عیب و نقص می‌دانند، یعنی آدم افتاده‌ای با طبع لطیف و روحی شکننده که هیچ‌وقت دچار وسوسه‌های انسانی نمی‌شود، تن به پلیدی نمی‌دهد، مثل همه دنبال پول و منفعت شخصی نمی‌رود و خلاصه به دور از تمام نقطه ضعف‌های بشری زندگی می‌کند. معمولاً تصویر واقعی هنرمند‌ مردم را شگفت‌زده و ناامید می‌کند. حتماً شما هم اظهار نظرهایی شبیه به این را زیاد شنیده‌اید: «... قبلاً جور دیگه‌ای درباره‌ش فکر می‌کردم اما یه چیزایی ازش دیدم که پاک از چشمم افتاد!»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حدس می‌زنم این توقع، که هنرمند باید واجد تمام کمالات انسانی باشد، زاییده‌ی تصویر ناقصی است که از زندگی اسطوره‌های هنر در قرن‌های گذشته ساخته‌ایم. مثلاً چون چیز زیادی از زندگی حکیم ابوالقاسم فردوسی نمی‌دانیم فکر می‌کنیم که حتماً همان صلابتی که در شعر دارد در شخصیت و زندگی‌اش هم داشته است. یک لحظه تصور کنید دفترچه‌ی خاطرات دختر ابوالقاسم فردوسی به دست شما بیفتد و بفهمید که دخترک از پدرش بخاطر این‌که متعلق به نسل قبل بوده و نمی‌توانسته او را درک کند گلایه داشته یا همسر آن بزرگوار از این‌که ابوالقاسم خان بیشتر وقتش را بجای کار در مزرعه و تهیه‌ی جهیزیه برای رباب صرف شعر و شاعری می‌کرده دلخور بوده و پیش زن کدخدا درد دل می‌کرده است... با این‌که تصوراتی از این دست خنده‌دار به‌نظر می‌رسد اما چرا نباید به این تصورات میدان داد؟ مگر جز این است که آن بزرگوار دهقان‌زاده بوده و احتمالاً زمانی با کشاورزی روزگار می‌گذرانده پس چرا باید تعجب کنیم اگر مثل همه‌ی کشاورزها، با همسایه‌ای بر سر تقسیم آب یا مالکیت زمین اختلاف پیدا کرده باشد. یا چه عیب دارد اگر بفهمیم که حماسه سرای بزرگ ما گاهی به پول فکر می‌کرده و امیدوار بوده تا شاهنامه را به قیمت خوبی به سلطان محمود بفروشد تا الاغ جدیدی برای همسرش بخرد، ویلایی در مازندران بسازد، سفری تفریحی به توران برود یا برای کمک به خانواده‌ی رستم دستان اندکی پول به شعبه‌ی بانکی در سیستان حواله کند... یعنی می‌گوئید اشتباه می‌کنم؟ که ایشان هیچ‌وقت مثل مردم عادی زندگی نکرده و تمام عمر، مثل آن مجسمه‌ی باشکوه، کتاب در دست و با صلابت به افق خیره بوده است؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خدا را شکر در دورانی هستیم که مدارک زیادی از زندگی خصوصی هنرمندها باقی می‌ماند. به استناد همان مدارک است که می‌دانیم پابلو پیکاسو پدر مهربانی نبوده، جورج اورول رفتار سیاسی قابل افتخاری نداشته و والت دیسنی همکار نزدیک خود، میکی ماوس را به مأموران اف‌ بی آی لو داده است و... جایی خوانده‌ام پیرمردهایی در یوش خاطراتی تعریف می‌کنند از همشهری دیوانه‌ای که شعر می‌سرود. داستانی شنیده‌ام از شاعری که ساعت‌ها در دفتر مدیر بانک می‌نشست به امید آن‌که مدیحه‌ای بخواند و صله‌ای بگیرد. و داستان‌ها از شاعری که زیباترین شعرهای عاشقانه را می‌سرود اما همسرش را کتک می‌زد! و شاعر دیگری که شب‌ها در جوی آب خیابان لاله زار می‌خوابید و نقاشی که متظاهر بود و آوازه‌خوانی که خسیس بود و ... و می‌دانم که تمام‌شان حقیقت دارد با این وجود خودم را مدیون همه‌ی این آدم‌ها می‌دانم چون ورای خلق و خوی آدمیزادی‌شان چیزی به زندگی من افزوده‌اند، چیزی که به زندگی ارزش زیستن می‌دهد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خیلی از آدم‌ها شبیه به زمین سنگلاخ هستند، اگر آن‌ها را بکاوید شاید به گنج کوچکی برسید یا سفره‌ی آبی زلال، شاید به نفت برسید یا به هیچ، ملال!... در دل سنگلاخ هرچه باشد یا نباشد پابرهنه راه رفتن روی آن فقط پا را آزرده می‌کند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;                                                     &lt;FONT color=#ff0000&gt;        +++&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;... هنوز بلاتکلیف بود و نمی‌دانست با کتاب چکار کند. گفتم حساب کتاب و نویسنده را از هم جدا کن، جای دوست که می‌دانی کجاست؟ جای کتاب همان‌جاست و جای دشمن را هم که می‌دانی... به نویسنده‌اش محل نگذار، حتی اگر روزی روزگاری به خواستگاری دخترت آمد، دخترت را به او نده.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 Sep 2009 20:37:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sainttouka&amp;postid=313</comments>
<dc:creator>sainttouka</dc:creator>
<guid>http://sainttouka.blogfa.com/post-313.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
